Sunday، December 31، 2006

مرزهای مبهم

گفتی که فاصله هدایت از گم راهی روشن است؛ بنگر، فکر کن و انتخاب کن.
ولی من هم چنان از مرزهای گنگ این دنیا می هراسم. هدایت یا گم راهی در مرور پیوسته زمان آشکار می شوند؛ گام هایی که اندک اندک به سویشان برمی داریم، از مرزهای گنگ این دنیای رنگارنگ می گذرند و درک من در این گام های لرزان، شکل می گیرد.
در این زندگی غرقم، گمم. گاهی غرق آن چه بعدها رنگ می بازد؛ گاهی غرق بازی های فانی؛ غرق خواسته ها و آرزوها؛ غرق آرامش های کوتاه مدت که یا زودگذرند و یا تنش های بلند مدت دار در پی دارند؛ غرق دغدغه های به ظاهر بزرگ که شاید سال ها بعد به یاد نداشته باشم؛ غرق هیاهوی زندگی روزانه؛ همان زمان ها که سرمایه ی زندگی اند و این گونه با شتاب می گذرند.
ما را در میان این همه گنگی و ابهام به سوی سعادت، شناخت و حقیقت رهنمون باش.

Friday، December 29، 2006

فود کورت سابق - فروشگاه جدید

تا چندی پیش فود کورت بود. پر از آدم و هیاهوی آدم هایی که دور میزها می نشستند.
دو هفته پیش ساکت و خاموش بود؛ نمادی یادآوری می کرد که این فودکورت به مکانی کمی دورتر ولی در همان حوالی منتقل شده است. چند روز بعد دورش دیوارهای موقت بلندی کشیدند. هفته گذشته که از کنارش می گذشتم، گروهی را مشغول تعمیرات و نصب سقف جدید می دیدم. کارگرها با تلاشی پیوسته مشغول ساختن بودند. نماد بزرگی نشان می داد که 31 دسامبر، فروشگاه جدیدی در این محل بازگشایی می شود. دیروز که از کنارش می گذشتم، دیگر خبری از دیوارهای موقت نبود. حالا می شد فضای درونش را دید که کاملا بازسازی شده بود. غرفه های فروشگاه آماده بود و در بعضی از طبقاتش هم کالاهای فروشی چیده شده بود. کنجکاوم که ببینم امروز که تنها دو روز به بازگشایی باقی مانده، چه تغییری کرده!
از سرعت عجیب پیش رفت کارها و پروژه ها در شگرفم. این آدم ها وقتی می خواهند پروژه ای را -چه کوچک و چه بزرگ- انجام دهند، اراده می کنند، برنامه ریزی می کنند و با تلاش و انرژی سریع انجامش می دهند. درست است که این کشورکه روی نقشه دنیا، نقطه ای بیش نیست، منابع مالی خوبی دارد ولی سرعت انجام پروژه هایش در کنار بودجه مناسب، به کارآیی برنامه ریزی، نیروی انسانی و مدیریت مناسب وابسته است.
من که با وجود گذراندن چندین دوره مدیریت پروژه و مدت کوتاهی سابقه کار، هنوز در برنامه ریزی های شخصی برای زندگی خودم، معمولا با تاخیر و برنامه ریزی های دوباره رو به رو می شوم. راه بلندی باید رفت تا هنر این ملت پر کار در برنامه ریزی و پیاده سازی آرمان هایشان را آموخت! ملتی که در مدت 40 سال بدون داشتن منابع طبیعی، جامعه ای مدرن بنا کرده اند که با وجود کاستی ها، در بسیاری از رتبه بندی های جهانی جایگاه قابل توجهی دارد.

Tuesday، December 26، 2006

باز باران با ترانه

باران می بارد.
باران، سخت می بارد؛ شدید و پیوسته.
پس از چند هفته بارندگی، در این سرزمین همیشه سبز هم می توان کمی احساس کرد زمستان است.

Thursday، December 21، 2006

Ambiguity vs. Subtle Control

براون و آیزنهاردت از "کنترل ماهرانه" در برابر "ابهام" برای افزایش کارایی در توسعه محصولات جدید نام برده اند. دغدغه شان این است که "کنترل" تیم های کاری برای هماهنگی و حرکت در راستای اهداف گروهی لازم است ولی باید آن قدر ماهرانه باشد که مانع جریان های نوآورانه در میان گروه نشود؛ چرا که ما کنترل می کنیم تا ابهام و عدم قطعیت ها را کاهش دهیم و جریان فرآیندها در راستای اهداف دل خواهمان هدایت کنیم. مشکل این جاست که گرچه ابهام، پیش بینی ها را دشوار می کند، پیش زمینه نوآوری است!
به نظر من، این موضوع نه تنها در مباحث سازمانی که در بسیاری از روابط انسانی و در سیستم های اداره جوامع مختلف برقرار است. مثلا وقتی مردم یک جامعه برای باز کردن یک در، با واژه "کشیدن" یا "هل دادن" روبه رو می شوند، وقتی حتی ذره ای ابهام در حد چگونگی باز کردن در برای آدم ها باقی نماند، چطور می توان توقع داشت این آدم ها منعطف و نوآور باشند؟
از آن طرف، در برخی جوامع بر اثر بی نظمی و کم بود قوانین انسانی و اجتماعی مناسب، ابهام چنان به اوج می رسد که سیستم ها با هرج و مرج و بی ثباتی رو به رو می شوند و نطفه های حساس و ظریف نوآوری در میان این همه آشوب و بی نظمی نابود می شوند.
دست یابی به تعادلی میان این دو گرچه دشوار است ولی پیش زمینه ای برای پرورش و رشد توانایی های فردی و اجتماعی است.

Friday، December 15، 2006

احترام به مشتری

با دری بسته روبرو می شوی...
مشتری محترم است و حق دارد بداند...!



این عکس ها را از یکی از فروشگاه های دانشگاه گرفتم.

Thursday، December 14، 2006

بدون شرح

عکاس: خودم! Posted by Picasa
ابهام و هشدار، پیش زمینه بسیاری از نمادها در سنگاپور است...

Friday، December 08، 2006

بنیاد بقا

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانه‌ی دل
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
"سعدی"

بازی های آسیایی در دوحه

جشن بازگشایی بازی های کشورهای آسیایی که در دوحه برپا شد، منظم و جالب بود. پیام هم بستگی داشت و صلح میان مردمان آسیا با فرهنگ، نژاد و دین های متفاوت. سایه ای از معبدی چینی که گیشایی جلوی آن می رقصد، معبدی تایلندی با ساختار تیز و شکسته شکسته اش و زنی تایلندی با پوششی محلی، مسجدی با ساختار پر خم و گوشه های گرد که مالایی روبروی آن می رقصد.
این همه گوناگونی و پر رنگ کردن رویای صلح و هم بستگی با وجود تمام تفاوت ها زیبا و قابل توجه بود.
در این میان دیدن خانم های عرب قطری که اکثرا سرتاپا پوشیده در لباس های بسیار گشاد و بلند عربی شان می رقصیدند، عجیب بود؛ شاید هم رنگی با شرایط بود و رنگ جمع و تلاش برای نشان دادن هر چیزی که ممکن است نشانه های فرهنگ و هنر کشوری را پر رنگ کند.
صحنه ای هم که نقش اول داستان که مردی عرب بود، برای رهایی از رنجی توسط مردان سایر ملت های آسیایی در بر گرفته شد و روی تخت روانی قرار داده شد که سایر مردان آسیایی او را پیش می بردند، کمی غریب بود. به ویژه حالت شاهانه اش در تکیه دادن به این تخت روان... فضای حکم رانان عرب را داشت و کمی با پیام داستان ناهماهنگی داشت!
حضور تیم های مختلف آسیایی و تفاوت ها و واکنش هایشان هم چون همیشه جالب بود. تیم های مختلف چینی - چین، ماکائو، هنگ کنگ - تیم های بسیار بزرگی بودند. نژاد زرد همه جا یک پارچه و انبوهند.
تیم مالزی ترکیب و نمایش جالبی داشت.
تیم قطر بازهم با خانم های عرب سیاه پوش آمده بود.
تیم ایران خسته بود و به زحمت دستی به شادی تکان می داد.
در پایان مراسم، مرد عرب مهمی برای سخنرانی پشت میکروفون می رود. همه جملات به زبان عربی و با روخوانی از روی برگه ای که در دستانش است، ادا می شود. جمله ای به عربی می گوید، مکث می کند و با لب خندی به مردم نگاه می کند. مردم هم دست می زنند و تشویقش می کنند. نفسی تازه می کند و سراغ جمله بعدی می رود. این تک جمله ها و لب خند ها و فریادهای تشویق تقریبا جمله به جمله تکرار می شود...
مرد عرب بعدی مشاور است. این بار او چند جمله ای به زبان انگیسی باز هم از روی برگه و شکسته شکسته می گوید و باز به زبان عربی بر می گردد. و این گونه پیام و امید آن ها برای بازی ها ادا می شود.
برنامه نظم و هماهنگی قابل تحسینی داشت گرچه بی ظرافتی های کوچکی گوشه هایی دیده می شد.
این برنامه فرصت خوبی بود برای نگاه و بررسی سریع و کوچکی از ملت های مختلف آسیایی با شباهت ها و تفاوت هایشان.

Thursday، December 07، 2006

Hello, I am your mind!

"If I smile and don't believe
soon I know I'll wake from this dream.
Don't try to fix me, I'm not broken
Hello! I am the lie living for you so you can hide;
Don't cry.

Suddenly I know I'm not sleeping
Hello, I'm still here
all that's left of yesterday."

Evanescence

Sunday، December 03، 2006

طیف احساسات

احساسات ما چون طیف نورند. مرز بینشان خط کشی شده و گسسته نیست. عشق، محبت، درد، رنج، کینه، خودبینی، عزت نفس، خودخواهی، دیگرخواهی و... گاهی فاصله هایی مویین دارند از هم. اگر از احساسمان آگاه نباشیم و درکشان نکنیم، به راحتی ممکن است به نام احساسی، واکنشی از رنگ احساس مخالفش نشان دهیم.
فقط احساسات ما نیستند که نرم و حساسند؛ فاصله میان احساسات هم گاهی نرم و شکننده اند.