یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۶

شهرزاد

فصل اول سریال شهرزاد را ندیدم. با فصل دوم زندگی کردم اما. داستان پردازی، شخصیت ها، مکالمات، فضا و آهنگ ها مرا با خودش می برد و برمی گرداند.
خودم هم تعجب می کنم از رابطه دلم با این سریال. از خودم می پرسم این همه گیرایی بعد از این همه سال ورق خوردنم بین دو سه تا شهر و فرهنگ و زبان مختلف از چیست.

این که شخصیت های داستان "خاکستری" هستند، هنر ویژه ای ست. جاهایی از داستان از رفتارهای خانمان سوز آدمی در عذابی، گاهی هم وقتی جنبه های مختلف شخصیت آن آدم مشخص می شود، برای عشق و هجرانش همدری می کنی و برای بدبختی ها و فلاکت های زندگیش دل می سوزانی. آدم ها نه سفید سفیدن، نه سیاه سیاه؛ و مخاطب در طیف رنگ های شخصیت ها با آن ها بالا می رود و پایین می آید.

با دیدن این سریال، دلم برای خودم هم تنگ می شود گاهی. نمی دانم دقیقا چرا.

گاهی هم خوش حالم و لذت می برم که فارسی بلدم و زبانشان را می فهمم؛ ایران بزرگ شده م و به لطف یاد گرفته های محیطی و فرهنگی، فضا و درد و خوشی لابه لای اتفاقات داستان را درک می کنم.

و باز دلم تنگ می شود.

و خیلی بی ربط، از خودم شرمنده شدم که فارسی می دانم و داستان اصلی و تاریخی "شهرزاد قصه گو" را نخواندم تا حالا. یادم باشد دنبال کنم.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۶

سوالی آشنا

وسط مهمونی، دوستی از دوستان ازم می پرسه:
- شمالی هستی؟
در حال که جواب می دم نه و به شوخی به بینی شمالیم اشاره می کنم، چند لحظه ای در تاریخ برمی گردم به عقب. به لحظه هایی که کوچیک بودم و با مادربزرگ جان، جایی می رفتیم و شاهد این گفت و گو بین مادر بزرگ جان و مخاطبی بودم که ازش می پرسید:
- ببخشید خانوم، شما شمالی هستین؟

خوب البته مادر بزرگ جان با اون پوست مهتابی و بینی خاص، شبیه شمالی ها هم بود.

گرچه من پوست مهتابی ندارم ولی با خودم فکر می کنم چه جالب که زندگی در ما تکرار می شه و ادامه پیدا می کنه.

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۶

منحصر به فرد

مارتین سه سالشه. تازه اومده. خپل و خجالتی و محتاطه. بعد از مدتی که محیط رو برانداز می کنه، اعتمادش جلب می شه و نزدیک می شه. یه کمی که تازش می کنم، با عجله این ور و اون ور می ره و کله ش رو یواش می کوبه به دستم، این قدر ادامه می ده که ساعت و دستبندم رو باز می کنم می گذارم کنار که صورتش خراشیده نشه وقتی سرش رو می زنه به دستم.

تامی یک سالشه، شیطون و بازیگوش به تمام معنا. مهربون و اجتماعی ولی اصلا اهل توی بغل موندن و ناز نیست. یه دوست خیلی خوبه که پا به پات می آد و حواسش به همه چی هست و هر جنبده ای رو چک می کنه. ولی ناز و نوازش توی کارش نیست، حداکثر وقتی داره دور می چرخه سر در بیاره از اتفاقات، ممکنه بشه کوتاه سرش رو ناز کرد همون جور که داره رد می شه ببینه چه خبره.

کوچولو سه ماهشه. کلا همیشه در تعقیب توپه و همه جا داره می دوه؛ پر از بازی و انرژی، یک لحظه آروم و قرار نداره. ولی اگه بغلش کنی و این کوچولوی دور از مامان رو ناز کنی، همون جا می مونه و خودش بعد از مدتی شروع می کنه با محبت لیس زدن دستت وقتی داری نازش می کنی. حتی وقتی بخوای جای محبت مامانش رو یه کمی براش پر کنی، خودش پر محبت تره.

توی این چند ماه، دو تا گربه هم ندیدم که رفتارشون و نوع پذیرش محبت و محبت کردنشون، شبیه هم باشه؛ هر کدومشون یک جور هستن. با خودم فکر می کنم وقتی گربه ها این قدر هر کدوم خاص و غیر قابل پیش بینی هستن، چه طور گاهی آدم ها رو به راحتی دسته بندی می کنیم و بهشون برچسب عنوان و رفتار خاصی می زنیم و از کنارشون رد می شیم بدون این که به اون آدم ها و خودمون فرصت شناخت و درک بیش تری بدیم.

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۶

نوعی گل ختمی

دیروز صبح باز شده، مثل یک معجزه. شب قبلش هنوز غنچه ای بود در هم پیچیده. به فاصله چند ساعت، صبح بعد گل برگ های بزرگ و سرخش را پهن کرده سوی آفتاب. شادی عجیبی از دیدنش در دلم می درخشد، به چشمم واقعا معجزه است. امشب نگاه کردم دیر وقت که چراغ ها خاموش بوده، خودش را با آن برگ های پهن بزرگ، جمع کرده دوباره به شکل غنچه.

پس نوشت: و چه کسی می دانست این گل زیبا که دیشب خودش را جمع کرد، در واقع داشت خداحافظی می کرد. صبح غنچه جمع شده اش، کاملا از کاسبرگش جدا شده و روی زمین افتاده بود. خیلی گل عجیبی ست. خیلی زیباست، سریع باز می شود و سریع می میرد. حالا غنچه دیگری بین باقی غنچه ها دارد صورتی می شود؛ انگار در زیبایی سریع به اوج می رسند و تمام می شوند تا نوبت غنچه بعدی برسد.

رد

به او نگاه می کنم و رد پای بعضی دوست داشتن های زندگیم جلوی چشمم می آید، نه در خطوط چهره عزیزش که حالا سال خورده شده، که در دید و رفتارش، چه آن ها که می فهمم، چه آن هایی که نمی فهمم.

ویار

به نظرم "ویار" کاربرد گسترده تری داره از استفاده رایج. مثلا حس ناگهانی پنیر چدار، با گردو و خیار، ساعت یازده شب...
شاید در زندگی روزمره هر کداممان چنین گرایش عجیبی به مزه ها و حس مشخصی از زیر دندان گرفتن خوردنی ها وجود دارد.

آره یا نه

یک هفته مانده به روز برگزاری مراسم، ازم می پرسند که دوست دارم شرکت کنم یا نه. این پا و آن پا می کنم و دو دلم، حوصله سر و کله زدن با مدیران ارشد را ندارم، برای مراسم آماده نیستم، و با تجربه ای که از قبل دارم، نمی خواهم دعوت شده باشم که خانم عروسک جمع مردان قدرت باشم.
بعد از چند روز، تصمیم می گیرم امتحان کنم، ولی با شرایطی. می پرسم امکان دعوت دو خانم همکار دیگرم هست یا نه، می پرسم آیا می شود ما سه تا را در یک تیم بگذارند که سرعت تیم های دیگر را کم نکنیم چون هر سه مان مبتدی هستیم در این برنامه گروهی. وقتی پاسخ مثبت می گیرم به این سوال ها، بالاخره خودم و دو همکار دیگرم ترس از ندانستن و تردید را کنار گذاشتیم و دل به دریا زدیم و رفتیم.

و چه خوب شد که رفتیم! هر سه مان یک روز آفتابی و معتدل در زمین گلف زیبایی، درک و آشنایی بیش تری پیدا کردیم از گلف. با بعضی مشتری هایمان فرصت شد حرف بزنم و چند تا مورد مانده در هوا را مطرح کنیم.
موضوع گلف نیست آن قدر. من نه علاقه شدیدی به این ورزش دارم نه لزوما حاضرم برای چنین ورزش پر هزینه ای وقت بگذارم. صرفا تجربه ای بود به لطف شرکت و تلنگری هم برای آره و نه گفتن ها. با خودم فکر کردم چه پنجره های جدیدی را گاهی به روی خودمان می بندیم با نه گفتن؛ که البته گاهی از سر درایت، احتیاط و بلند اندیشی ممکن است باشد. آره و نه گفتن ها گاهی مثل قمار است، باز گذاشتن یا بستن پنجره ای پیش رویمان با ارزیابی فرصت ها و تهدید ها. نه گفتن ها گاهی نجاتمان می دهند و گاهی فرصت تجربه ای جدید را کنار می زنند. مثل کتابی که گاهی از بعضی فصل هایش می گذریم، فصل هایی که می توانند نگاهمان را مثبت یا منفی نسبت به داستان عوض کنند.

شور زندگی

بعضی آدم ها خیلی قوی هستند. از تمام پستی ها و بلندی های زندگی بالاخره به نوعی می گذرند یا با آن ها زندگی می کنند ولی هم چنان با شور و انرژی ادامه می دهند. با وجود همه از دست دادن ها برای به دست آوردن آن چه ممکن است، آن چه باقی است، تلاش می کنند. افسردگی زمین نمی زندشان، شاید به پای شور زندگی که در وجودشان هست، نمی رسد.

من شعله را همیشه سال های سال این جوری دیدم و تحسین کردم با همه شباهت ها و تفاوت هایمان، با همه اشک ها و لب خندهایمان سال های سال پیش. آن چه ستودنی ست قابل کتمان و نادیده گرفتن نیست؛ شور زندگی چنان قوی، خودش گویا و جاری ست.

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۶

عزیزم همونی که من می خوام، باشه؟

زوج بسیار جوانی آمده اند سرپرستی گربه ای بی خانمان را قبول کنند. دختر و پسر هر دو کم سن و سال هستند شاید اوایل بیست سالگی. چند تا گربه را می بینند تا انتخاب کنند کدام گربه خوش بخت، خانه دار خواهد شد. دختر به طور واضح از کارتر خوشش آمده. پسر کنار زاک ایستاده:
پسر: من خیلی از زاک خوشم اومده.
دختر که هنوز دلش پیش کارتر هست، به زاک نگاه می کنه. پسر تلاش می کنه هر دو وقت بیش تری با زاک بگذرونن که دختر هم ببیندش.
پسر به دختر می گه: تو کدوم رو دوست داری؟ البته من خیلی از زاک خوشم اومده.
دختر: عزیزم هر کدوم تو رو خوش حال می کنه.

و این مکالمه چند بار تکرار می شه. پسر هر بار نظر دختر رو جویا می شه ولی در آخر تاکید می کنه خودش چی می خواد و زاک بهترین گزینه ست.

و این جوری قرعه خوش بختی به نام زاک میفته که از بی خانمانی دربیاد و پیش زوج جوان بره. واقعا هم گربه ناز و دل بری هست.

با این وجود من با خودم فکر می کنم که بعضی رفتارها و گفتارها واقعا دوره خودشان را دارند. 

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۶

عجیب

زندگی چیز عجیبی ست؛ تلاش برای آن چه معلوم نیست، برای آن چه فکر می کنیم باید داشته باشیم، می خواهیم داشته باشیم در حالی که در نهایت هیچ چیز مال ما نیست. شاید در بهترین حالت حتی اگر به آن چیزها برسیم، خاطره و احساس تجربه کردنشان را برای مدتی با خود حمل کنیم.
زندگی چیز عجیبی ست؛ داشته هایی که به هر صورت مدتی به دستمان رسیده و شاید برای بعضی رویایی بیش نباشد. نداشته هایی هم که رویای ماست و هر چه تلاش می کنیم گاهی نه تنها قدمی بهشان نزدیک نمی شویم که انگار بیش تر از ما می گریزند، همان نداشته هایی که بعضی دیگر نعمت تجربه شان را دارند.
زندگی چیز عجیبی ست؛ تلاش می کنیم برای شکلی از بقا در هر سطحی، برای عشق بهتر، کار بهتر، شهر بهتر، بدن بهتر، خانه بهتر، و به نوعی هر چیزی به زیباترین و بهترین انتها. و بعضی دیگر تلاش می کنیم برای فرصت چند صباحی بیش تر جان داشتن و نفس کشیدن فرای بیماری، فرای زمانی که دیگر به وضوح رفتن و گذشتنش به چشم می آید.

من امروز حسرت خوردم بر عمر رفته، بر این همه دست و پا زدن برای لحظه ای آرامش و ثبات، برای کودکی که در بغل نگرفتم و شاید هیچ وقت قرار نیست در آغوش بگیرم. بعد خجالت کشیدم که یادم رفته آدم هایی هستند که آرزویشان یک لحظه سلامتی ست، یک لحظه بیش تر ماندن کنار آدم ها و لحظه هایی که دوست دارند.

شکرگزاری کار آسانی نیست؛ آدم خیلی راحت یادش می رود هیچ چیزی حق مسلمش نیست؛ آن چه هست نعمت است و داده آن هم شاید برای چند صباحی. چه قدر عجیب که به جای سپاس گزاری از آن چه هست، در حسرت و اندوه و گلایه باشم از چیزهایی که نیست و معلوم نیست.

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۶

"و در این بی خبری هیچ مگو"

اگر سراغم را نگیری، نه می پرسم نه جست و جو می کنم. آن قدر فراز و نشیب دیده ام که دیگر بفهمم فاصله، احترام می خواهد، زمان می خواهد و آن که دوست دارد، راهش را پیدا می کند؛ آن که دوست می دارد، سعی می کند؛ آن که دوست می دارد به خودش و دیگری فرصت می دهد، آن که دوست می دارد، می بخشد؛ آن که دوست می دارد، تلاش می کند درک کند؛ آن که دوست می دارد، راهش را پیدا می کند.

نفس

در این دو هفته، دو روز متفاوت مرخصی گرفتم. برخلاف همیشه، نه برای سفر، نه برای تغییر بزرگ هیجان انگیز، نه برای هیچ برنامه خاصی.
مرخصی گرفتم که نفس بکشم، دور باشم از شتاب و بدو بدو، پایم را بندازم روی پایم کاری کنم که دوست دارم یا اصلا هیچ کاری نکنم. این نود و خورده ای ای میل کاری که موبایلم یادآوری کرده امروز دریافت کردم در طول یک روز، حتی نگاه هم نکردم؛ سر جایشان هستند تا فردا صبح.
و این نفس کشیدن عجب چیزی است. بدون هیچ کار خاصی، استراحت کردم و با عزیزانم زمان بیش تری گذراندم. این نفس کشیدن یادآوری خوبی بود که یادم نرود "زندگی کنم"، یادم نرود از همین چیزهایی که هست، و چه خوب که هست، لذت ببرم؛ کی می دونه هر لحظه ای تا کی باقی است.
نفس کشیدن های برهه ای خیلی جاها آدم را دوباره به خودش، به تعادل و به زندگی نزدیک می کنه؛ چیزی بدیهی که با زمان و تجربه یاد گرفتم.

وجودی که هیچ وقت پیر نمی شه

شر شر داره بارون می باره.
در حالی که کنار پنجره ایستاده، می گه:
- چرا کسی این جا وقتی بارون می آد، نمی آد تماشا کنه؟

جاودانه

دفتر خاطراتم را ورق می زنم و به این خط می رسم از سال ها پیش:
"در هجر وصل است و در ظلمت است نور"