Thursday، September 29، 2005

آموزش عمومی در چین

چند وقت پیش برنامه ای ازبی بی سی پخش می شد که نشان می داد تعدادی روحانی در مساجد به مسلمانان آموزش می دادند که چگونه از خطر آلودگی به ایدز مصون بمانند... تا آن جا که من می دونم تعداد مسلمانان چین محدوده... برام خیلی جالبه که همین اقلیت چه طوربا دید باز و مدرن از امکانات دینی برای کمک به مردمشون استفاده می کنند. کاش ما هم که در اکثریت هستیم، این قدر باز فکر می کردیم

Wednesday، September 28، 2005

خاطراتی که همیشه نزدیکند

مزدک از جمع شدن دوستان در ویلای کاوه به مناسبت جشن تولدش نوشته... یاد سه سال پیش می افتم که همین برنامه برقرار بود! اولین دوره آشنایی من با بچه های مرکز کارآفرینی شریف و تاثیراتی که در زندگیم داشت... چقدر هنوز همه چیز برایم ملموس و نزدیک است... تجربه های کودکانه من... خاطرات فراموش نشدنی
یاد ابهام های اولیه می افتم... یاد اولین شناخت ها...
در این مجموعه آدم های خاص و کم نظیر، زندگی را از ابعاد متفاوتی تجربه کردم

Monday، September 26، 2005

خودباوری


می خواستم بنویسم که زندگی مثل دندانهای پر کرده است... وقتی دندانهای پر کرده در دهان داری، نباید فراموش کنی که گرچه مشکلات حل شده اند و دردی نداری ولی دیگر با این دندانها نمی تونی هر چیزی را با هر دمایی بخوری.. بهتره به یاد داشته باشی که باید رعایت خیلی چیزها رو بکنی... باید با اوضاع جدید بسازی... باید صبر داشته باشی ...
می­خواستم بنویسم زندگی هم همین طوره. مسایل و مشکلاتی که به هر دلیل در طول زندگی تجربه می کنی و روی فکر، روش و زندگیت اثر می گذاره، مثل دندان های پر کرده ای هستند که ناچاری با آنها مدارا کنی و در مسیری که پیش می ری، بر این مسایل صبر کنی...
هفته پیش رفتم سخنرانی دکتر William Tan.

سالن University Cultural Center گوش تا گوش با نظم خاصی پر بود. از دم در راهنمایی شدم تا جای مناسبی بنشینم. نظم و احترام کامل...
نورها که کمرنگ شد فیلم موفقیت های دکتر تن با موسیقی Conquest of Paradise اثر Vangelis همه را سر جایشان میخکوب کرد.
آدمی که از نعمت راه رفتن محروم بود، ظرف 70 روز در 10 ماراتن در 7 قاره جهان شرکت کرده بود و روی ویلچر رکورد جهانی را شکسته بود... نفسم دیگر در نمیاد... با ویلچرش روی سن میاد و سخنرانیش رو شروع می کنه: Conquering Limits ... از انواع محدودیت ها می گه ... چه آنها که محیط خارجی از جهان، جامعه، خانواده و غیره بر ما وارد می کنند تا باورهای خودمان که ما را از درون محدود می کنند. باور دارد که اولین قدم پذیرفتن برخی ویژگی هاست... " من نمی توانم راه بروم" ... بعد هدف گذاری و تحقق بخشیدن به اهداف با تمام نیروست... او نمی تواند راه برود ولی این مانع تلاشش برای دسترسی به احساسی که دویدن حتی روی ویلچر به او می دهد، نیست. او به دنبال پشت سر گذاشتن محدودیت های زمانی و مکانی است.
این آدم با وجود همه مشکلاتی که داشت، از دانشگاه هاروارد دکترای فیزیولوژی گرفته بود...

واقعا شرمنده شدم...
زندگی خارق العاده تر از این حرفهاست... و خودباوری یکی از بزرگترین میوه های زندگی است...

از دکتر تن بیشتر بخوانید:
http://www.nus.edu.sg/centennial/celebrations/drwilliamtan.htm#

Friday، September 16، 2005

Different Environment

If only I was born once again and I knew that I had an opportunity to come here to research, I would go to research some live subjects such as genetics, bioengineering, or ...
Some people live with their research projects here...
I am really confused since it is so wonderfull to see some friends who try to answer the questions they have in mind, to accomplish their own dynamic ideas to satisfy their curiosity.
It is so great...

Thursday، September 15، 2005

The New University Hall













I am really eager to understand how much this new hall cost...

Source: http://www.nus.edu.sg/oed/onsite/issue9/newUniversityHall.htm

Saturday، September 10، 2005

کشور قوانین


همه جا قوانین را به یاد داشته باشید، چه در آسانسور، چه در مترو یا هر جای دیگر

همه ما برای هم مفیدیم

روی صفحه اول کتابی که از کتابخانه گرفتم، نوشته
"This product is bound by people with disabilities from Society for the Physically Disabled"
احساس خوبی نسبت به این کتاب دارم...

دستها

با دستهای خالی نمی شه چیزی رو تغییر داد... و دستها بدون زحمت کشیدن پر نمی شن

Wednesday، September 07، 2005

بدون شرح

"هیچ وقت نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی..."
کیک توت فرنگی برام همیشه معنی داره...
عودهای توی قاب عینکم هم همین طور...

من و زندگی



من با زندگی مثل کیسه بوکس برخورد می کنم! هر چیزی که روبروم قرار می گیره دستهام رو مشت می کنم و با اخم بالا و پایین می پرم و بهش ضربه می زنم. ضربه هایی که به خودم برمی گرده