یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۷

غول آهنی نوپا

شنبه گذشته مراسم نام گذاری سکوی نفتی تازه متولد شده بود. این اولین هم کاری با یک شرکت هندی بود. معمولا شرکت های طرف قرارداد، اروپایی، آمریکایی یا کشورهای کناری خلیج فارس یا دریاچه خزر هستند.
رو به روی غول آهنی، برای این مراسم چهارچوب موقتی برپا شده بود. خانم هایی از بخش های مختلف شرکت، به مناسبت تحویل این محصول به یک شرکت هندی، از هر نژادی که بودند، همه ساری های قرمز و زرد پوشیده بودند و در بخش پذیرش، مهمانان را راهنمایی می کردند.
یکی از خانم ها هم در لباس هندی، روی پیشانی مهمانان از هر کشوری در صورت تمایل خال هندی سرخی می کشید.
مراسم با سخن رانی وزیر فایننس و سپس مدیرعامل کل شروع شد. آقای مدیر اعلام کرد که غول آهنی ساعت چهار و چهل دقیقه بعد از ظهر روز جمعه متولد شده است. اسمش را " اکتشاف* 1" نامید که به همسر مدیر عامل شرکت هندی طرف قرارداد تقدیم شد.
در ادامه موسیقی چینی و هندی نواخته شد. چهار موبد هندی هم برای دعا و طلب خیر و برکت برای غول آهنی جدید در مراسم حضور داشتند. در پایان موبدان با صدای بلند شروع به دعا کردند. سپس داخل سکوی نفتی نوپا شدند و در قسمت های مختلف آن، برای شگون و برکت سکوی نفتی که به زودی بر روی آب شناور می شد تا به کشور مقصد برسد، سی عدد نارگیل شکستند ( مراسم نارگیل شکنی*).
مجسمه ی کوچکی هم به عنوان یادبود به خانم مدیرعامل شرکت هندی تقدیم شد. این مجسمه کوچک، نماد خانمی در حال تراشیدن سنگ بود.
مراسم بسیار عجیبی بود. معمولا این جا مراسم بهره برداری از محصول متناسب با فرهنگ و آداب و رسوم شرکت طرف قرارداد برگزار می شود.
Discovery I (*)
Coconut Breaking (*)

یوگی

او دست و پای ما را به هم گره می زند و به چهره های در حال تقلای ما
می گوید: "لب خند بزنید!"

گاهی وقت ها زندگی هم همین کار را با آدم می کند!

تروریست

من این سر میزنشستم و سوفی آن سر میز. پسربچه کوچک هندی تیره رنگ و چشمان درشت هم کنار میز نشسته بود. شاید حدود 10 سال سن داشت.
نگاهی به ما کرد و پرسید اهل کجاییم.
من هم چون همیشه بازی "اگر حدس زدی ما از کجاییم" را شروع کردم. پس از حدس های مختلف از کشورهایی که اسمشان را بلد بود، کم کم رسید به کشورهای عربی کنار خلیج فارس. تشویقش کردم که حدسش از نظر جغرافیایی نزدیک است؛ که ما اهل ایران هستیم. او هم نه گذاشت و نه برداشت؛ جواب داد: " ایران پر از تروریست است!"

من و سوفی هر دو جا خورده بودیم.

شاید تا به حال در این سال ها حرف ها، برداشت ها و سوال های بسیار عجیبی درباره ایران و ایرانی بودنمان شنیده بودم، ولی این جمله از زبان یک پسربچه 10 ساله واقعا جمله سنگینی بود.

تلاش کردم آرامشم را حفظ کنم و به خودم یادآوری کنم که او فقط یک کودک است که حرف هایی را که از رسانه ها و محیط اطرافش می شنود، بازگو می کند. با این حال نمی دانم چرا وقتی برایش توضیح می دادم که بیشتر مردمان دنیا شبیه همند و این ها همه بازی آدم بزرگ هاست، صدایم شکسته بود و می لرزید.

به قول سوفی جان، این رسانه ها چه می کنند!

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

و

و آن شب، شب قدر بود؛
همان شب که تو چه دانی که چیست؛
همان شب که از هزار ماه برتر است؛
همان شب که فرشتگان تا سپیده دم هم پای زمینیان حاضرند؛
همان شب که سرنوشت ها رقم می خورد؛
همان شب که تا سپیده دم همه سلام و رحمت است.
و تو چه دانی که سرنوشت تو آن شب چه رقم خورد؛
که فرشتگان چه نوشتند و چه طلبیدند.

همت

این را گوشه برگه ای نوشته بودم؛ یادم نیست از کیست:

هرکجا دردی است ما را بر دل است
هرکجا زخمی است آن بر جان ماست
اسب همت را چو در زین آوریم
هر دو عالم گوشه میدان ماست

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

فانوس ها

من تازه فهمیده ام
که تنها قاصدک ها پیام آوران رها و امین آرزوها نیستند؛
که فانوس ها هم به شگفتی شعله روشن و لرزان شمع درونشان،
قرن ها امین آرزوهای مردمانی بوده اند؛
پیام آور رویاها و امیدها.

اقیانوس آرام

اشک ریخت،
گودال شد.
اشک ریخت،
دریاچه شد.
اشک ریخت،
دریا شد.
اشک ریخت،
اقیانوس شد؛
آن وقت آرام شد؛

از آن پس آن اقیانوس را "آرام" نامیدند.

ابهام

بعضی وقت ها خودم هم می مانم
که می خواهم
مادر بزرگم باشم،
خودم باشم،
یا دخترم؟

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷

دسته فانوس ها

جشن نیمه پاییز چینی ها نزدیک است.
دیشب دسته بلندی از روبروی خانه رد شد؛ دو خط بلند موازی از آدم ها. دو اژدهای رقصان در ابتدای دسته با کوبه های طبل حرکت می کردند. هر اژدها را دو نفر می رقصاند؛ یک نفر جای سر اژدها و دیگری جای دمش.
باقی آدم ها هم فانوس به دست پشت سر اژدها و طبل زننده ها راه می رفتند. فانوس هاشان قرمز بود و روشن از نور شمع.
به این ترتیب، در سکوتی پر از کوبه های رقص اژدها و روشن از نور فانوس های سرخ، روح ها و انرژی های منفی از این منطقه دور شدند و برکت برای خانه ها آرزو شد.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

تنها در دانشکده فنی

تنها در دانشکده فنی از یک نهال ظریف کوچک این طوری مراقبت می کنند!
(*) تیرها فلزی اند.






کدام سوی باغ چه سبز تر است؟

منگروها گیاهان خوش بختی هستند؛ در کنار هم زندگی می کنند و ریشه هاشان همواره در آب است. منگروها هرگز هراسی ندارند که تنها و تشنه بمانند.

ولی چه کسی می داند؟

شاید منگروها هم گاهی آرزو می کنند که ریشه هاشان را در خاک خشکی بگسترانند که نوازش نور خورشید را مستقیم در بر می گیرد؛ حتی اگر در میان خاک خشک چشم انتظار باران باشند.

Bintan Island

در قایق پس از گذر از منگروها

بینتن جزیره کوچکی است از خاک اندونزی که در 40 کیلومتری سنگاپور قرار دارد. طبیعت واقعی و قشنگی دارد. گستره ای از رنگ های استوایی در خاکی پهناور با آسمانی شفاف و ساحل هایی به همان شفافیت.

منطقه تفریحی ویژه ای برای گذراندن تعطیلاتی آرام در کنار دریا و استفاده از ورزش های آبی برای گردش گران آماده شده. این اقامت گاه ها با خدماتی کمابیش مشابه با دامنه متفاوتی از قیمت در دسترس گردشگران است. منگرو(*)های زیبا، ساحل آرام، رنگ هایی زلال و غذاهای دریایی فراوان سبب شهرت این جزیره است.

جالب است که هزینه ها را می توان با دلار سنگاپور پرداخت و نیازی به تبدیل پول به روپیه اندونزی نیست. البته در این اقامت گاه بیشتر هزینه ها قابل مقایسه با هزینه ها در سنگاپور است و چندان تفاوتی ندارد.

بیرون از قلمرو این اقامت گاه گسترده، نمای واقعی شهر مسلمان نشین بینتن در میان خانه های شیروانی قدیمی و ساختار فقیر شهر تفاوت آشکاری را بین این سو و آن سوی مکان گردش گری فریاد می کند...

برای اطلاعات بیش تر درباره بینتن:

http://wikitravel.org/en/Bintan_Resorts

Mangrove(*)

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷

Money Plant


تعداد زیادی از هم کارانم که روی میزشان گل دان دارند، از این گیاه نگهداری می کنند؛
می گویند این گیاه با خودش ثروت و برکت می آورد.
شاید برای همین است که حتی آنتی لی لی که فکر می کند برگ های گیاهان ممکن است سمی باشد و دوست ندارد گل دان هایم را بگذارم روی میز آب دارخانه کنار پنجره، از حضور این گل دان های خوش شگون شکایتی نمی کند.




جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

در پس لایه های وجود

پس از این پوست انداختن ها، این نوای مولانا با صدای مهسا وحدت، نوایی آشناست:

"ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو"

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

جیرینگ جیرینگ

رفته ام چای درست کنم. آنتی (*) لی لی گوشه آب دارخانه است. تازه از مالزی برگشته؛ گفته بود که می رود معبد دعا کند.
آنتی لی لی، آب دارچی بخش است. هندی است و دختری هم سن من دارد.
روی قفسه پر است از النگوهای ظریف رنگارنگ. نگاهشان می کنم:
- آنتی لی لی چقدر النگو داری!
- از معبد گرفته ام؛ دعا کرده ام. این ها را برای خانم های بخش آورده ام. بیا این ها مال تو. حفظت می کند از بدی ها...
دو تا النگوی مشکی ظریف به من می دهد که دستم کنم. می گوید باید کم کم دو تا باشد تا وقتی به هم می خورند، آهنگ داشته باشند.
(*) Auntie و Uncle این جا برای احترام به خانم ها و آقایان سال خورده به کار برده می شود.

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

رو به رویی با در

زبان رسمی این جا انگلیسی است؛ گرچه با توجه به آمیخته شدن آن با آواها و ساختارهای زبان چینی و مالای، در واقع زبان انگلیسی این جا محلی شده و به سینگلیش مشهور است. معمولا مدت کوتاهی زمان می برد تا گوش آدم به این نوع لهجه و ساختار از زبان انگلیسی خو بگیرد.

هم چنین، در مکان های عمومی مثل مترو پیام ها پس از اعلام به زبان انگیسی به سه زبان محلی رایج این جا هم پخش می شود. زبان چینی، مالای و تامیل (شاخه ای از زبان های هندی) زبان سه دسته اصلی ساکنان سنگاپور است.



یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

آه امروز

از دست این زندگی جدی...

سفارشی سازی ابزارهای ویستا

این لینک برای محلی سازی ابزارهای Windows Vista جالب است؛ می توان ابزارهای کناری صفحه نمایش را برحسب علاقه سفارشی کرد؛ گزینه هایی مثل بررسی آب و هوا یا ترافیک در سنگاپور یا جست و جوی نشانی.

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

پراکنده

سر خیابان، معبدی است پر از مجسمه های سنگی و سنگی بزرگ که محل عبادت گروهی است؛
آن سوی خیابان، کلیساست. صبح ها اگر از کنارش بگذری، صدای بچه ها از مرکز آموزشی اش می آید که در سرودشان مسیح را می خوانند؛
چند قدم آن طرف تر، پشت پارک کوچک سبز، مناره کوچک مسجدی است.

سر خیابان، معبدی است پر از مجسمه های سنگی. عکس برداری ممنوع است.
شگفت این که آدم هایی در این سر دنیا هنوز سنگ می پرستند و آدم هایی در آن سر دنیا هستند که یکتاپرستند ولی یکدیگر را بر سر تفاوت تعداد وعده های نیایش آن پروردگار یکتا نابود می کنند.

دوباره ها

بعد از مدت ها آمده ام دانشگاه. با وجود این که آخر تعطیلات تابستان است، دانشگاه باز پر است از بچه های لیسانس. باز هم تیم هایی که خودشان را برای جشن معارفه اول ترم آماده می کنند که دو هفته اول ترم اول برپاست.
پر از هیاهو و شلوغی بچه ها، رنگ ها، حرکات و بازی هایی که تمرین می کنند، کاغذها و وسایل پخش بر زمین برای ساختن نمادها.
گرچه همه تکراری است، شادی و هیاهویی که از این سو و آن سو بلند می شود، همیشه تازه و جوان است.

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

آکواریوم

یکی از لذت بخش ترین فعالیت های تخصصی من در شرکت، وقتی است که مدیرم مرخصی است و اس ام اس می زند که برای ماهی های رنگارنگ اتاقش غذا بریزم، البته فقط با یک بار ضربه بر غذاپاش. البته مگر می شود در برابر این یازده تا دهان باز که با دیدن دست آدم، روی سطح آب باز و بسته می شوند، فقط یک بار به غذاپاش ضربه زد؟

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

نگاه

Everything has its wonders, even darkness and silence, and I learn whatever state I am in, therein to be content.
Helen Keller

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷

زبان بین المللی

شب، سالن ترانزیت، مسافرانی در رفت و آمد، مسافرانی نشسته روی نیمکت ها در انتظار پروازی زود یا دیر؛ هر کسی از یک رنگی، زبانی، فرهنگی؛ یکی در حال گفت و گو، یکی در حال کتاب خواندن، یکی متمرکز روی صفحه لپ تاپ، یکی سرش را تکیه داده به شانه مردش و استراحت می کند، مردش هم دارد کتاب می خواند؛ یکی قهوه می نوشد و روزنامه ورق می زند، دیگری چرت می زند.


در میان این همه رنگ و پراکندگی و چهره های خسته از سفر، گروه کوچکی وارد سالن می شوند و روی نیمکت ها می نشینند. از مردمان این سوی آسیا هستند، چند زن و مرد با موهای سفید و خاکستری. بعد از مدتی، یکی شان که کوتاه است و کمی چاق، بلند می شود و وسط سالن شروع می کند به رقصیدن، آرام و هماهنگ. خانم لاغر و قد بلندی هم می ایستد و روی حرکت هایش نظر می دهد و گاهی تصحیحش می کند. گویا تیم هستند. پس از مدتی هردو با هم سالسا می رقصند.

مردی سفیدپوست در گوشه دیگر سالن می ایستد و با خوش حالی و ابراز هم بستگی کمرش را تاب می دهد.

انگار نگاه های رنگارنگ و خسته، از هر رنگ و زبان و فرهنگ، در شادی و شگفتی آن لحظه با هم شریکند.

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۷

تکانه فرهنگی (*)

یکی از مثال های ساده تکانه فرهنگی این است که جایی زندگی کنی که مردمش چیزی بخورند شبیه شیر برنج ولی به جای شکر یا شیره با پوششی از سس تند فلفل دار و ماهی های خشک ریز.
در کل، یادآوری مفهوم "تکانه فرهنگی" بهانه آرام بخشی است برای تمام مناسبت هایی که آدم در آن ها احساس بیگانگی می کند؛ برای قالب هایی که آدم سخت در آن ها می گنجد.

آیه ای کاملا زمینی

و همانا شکلات - آن هم از نوع تلخ- یکی از اساسی ترین نیازهای بشری (؟) است.

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

سوپ کله ماهی

چند وقت پیش، آقای منتور(*) باز هم ما سه نفر را که برای یادگیری روندهای شرکت، تحت هدایت و نظارت ایشان هستیم فرا خوانده بود برای جلسه گفت و گو تا اگر موضوع یا سوالی داریم مطرح کنیم.
ساعت نهار رفتیم یکی از فود کورت های نزدیک. آن سه نفر با احترام تصمیم گرفتند "سوپ کله ماهی" بگیرند که هم دوست داشته باشند و هم شامل محدودیت های غذایی من هم نباشد.
گرچه من در این مدت در زمینه این همه خورد و خوراک رنگارنگ و متفاوت از فرهنگ های مختلف، ماجراجو و کنجکاو بوده ام، اولین بار بود که با این غذا رو به رو می شدم.
آقای منتور تکه هایی از ماهی را جدا می کند و روی برنج ظرفم می گذارد.
آقای منتور می گوید برای این که آدم بتواند در جامعه ای زندگی کند باید خودش را با غذاهای محلی سازگار کند. البته او نمی داند که من این را دو سال پیش یاد گرفته ام.
تا آن وقت فکر می کردم کله ماهی تنها در مناطقی از ایران معروف است؛ عجیب بود که این سوی دنیا سوپ کله ماهی می دیدم.

Mentor(*)

قیاس

شنبه صبح وقتی از اتاق بیرون می آمدم، می خواستم با خودم چتر بردارم. چند روزی بود که باران نباریده بود؛ فصل باران هم که گذشته.
پس با سبک باری بدون چتر رفتم.
چند ساعت بعد باران شروع شد؛ پیوسته و شدید.
اصلا یادم نبود که آخرین بار شنبه گذشته باران شدیدی آمده بود!

سبزیجات

در سوپر مارکت بزرگ روبروی خانه، روی بیشتر سبزیجات برچسب خورده "سبزی". انگار فرقی ندارد که این سبزی تره است یا پونه یا ریحان. این موجود سبز، با توجه به کارایی اش در یک کلام "سبزی" است.
شاید من هم این جا برچسب دارم: "نیروی کار". من در کنار بقیه کسانی که کار می کنند، نیروی کار هستم؛ فارغ از ویژگی های فردی و احساسی.

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

زرد و سرخ و ارغوانی

زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز...

شعر و آهنگ: امیرحسین سام
آواز: اشکان کمانگری

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

کم و زیاد

در نگاهی ساده و تک بعدی:

این جا بیشتر آدم ها زیاد تلاش می کنند و کم انتظار دارند؛
آن جا بیشتر آدم ها کم تلاش می کنند و زیاد انتظار دارند.

جعبه مغز

جعبه مغزم را به آرامی بیرون می آورم؛
آن را روی میز می گذارم و تماشایش می کنم.
چه می بینم؟
خطوطی که از این سو به آن سو می دوند؛
خطوطی که در هم می پیچند؛
خطوطی که به هم تیراندازی می کنند؛
و خطوطی که در این هرج و مرج و شلوغی هنوز دارند می رقصند!
شاید عصری ببرم بگذارمش روی شن های ساحل غرب،
رو به روی موج های جاری و آهنگ روان آب،
آن وقت همه خطوط جعبه هم سو می شوند با موج های آب،
آرام و پیوسته و جاری؛
پر از تناقض آرامش و خروش زندگی.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

حرکت



امشب برای یک کار اداری می روم کوالا لامپور. خوش حالم که سببی شد بروم.

با اتوبوس می روم. دلم می خواهد در حرکت باشم. دلم می خواهد احساس کنم چقدر همه چیز در هر لحظه در حال تغییر است؛ که چقدر این همه ها که بهشان چنگ زده ام تا زندگی را ثابت و تعریف شده تعریف کنم، تا نترسم، تا احساس آرامش کنم، خیالی اند؛ دلم می خواهد در حرکت باشم، با حرکت بروم.

احساس می کنم مدت هاست مثل ماری دور خودم پیچیده ام؛ در افکار و احساساتم گره خورده ام. دلم می خواهد حرکت کنم تا حرکت و تغییر را حس کنم؛ شاید این همه تغییر را درک کنم؛ بپذیرم.

تفاهمی در سکوت

هر روز صبح با هم می آیند.
این آقای میان سال آرام با موهای سفید-خاکستری یکی از کارکنان شرکت است که هر صبح در ایستگاه وقتی منتظر اتوبوس شرکت هستیم، می بینمش.
همسرش هر بامداد که هوا هنوز تاریک است، او را تا ایستگاه هم راهی می کند.
دیدن این زوج در آرامش که صبح ها در مسیر مشابهی پیاده روی می کنند، برایم قشنگ است.

محمد عیسی

چهره اش آشناست ولی من دقیق به یاد نمی آورمش. از هم دانشکده ای های سابق است که حالا در یکی از بخش های شرکت کار می کند. اسمش را روی کارتش نشان می دهد:

- اسم من "یان" است؛ ولی اگر خواستید می توانید به من بگویید: "محمد عیسی"!
- ؟؟؟
- در میانمار (*) اقلیت مسلمان، معمولا دو اسم دارند؛ اسم رایج و اسم اسلامی.

اسم یکی دیگر از هم ورودی های سنگاپوری-مالایی هم "محمد عیسی" است.

ترکیب قشنگ و عجیبی است.

(*) همان برمه که بیشر مردمانش بودایی هستند.

توان

خوش به حال آدم هایی که توان خود و توان دیگران را می پذیرند.
خوش به حال آدم هایی که به توان خود و توان دیگران احترام می گذارند.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷

به نام او به یاد او

به نام او، به یاد او

به نام او، به یاد او

به نام او و یاد او که با نام و یادش دل ها آرامش می یابند...

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

مشتی دلار

با هم نهار می خوریم:

من: چه لباس قشنگی! چقدر بهت میاد!
او (خندان): واقعا! می دونی سه تاش رو 12 دلار خریدم!

می خواهیم برای مصاحبه با چند نفر از برنامه ریزهای تولید، وارد سالن های ساخت و تولید شویم. باید لباس، کلاه و عینک ایمنی بپوشیم. عینک ها روغنی هستند و دید تار. هم کارم بسته دستمال مرطوبش را جلو می آورد تا من هم بردارم:

من: ممنون!
او: اوه! می دونی دو بسته اش رو 1.5 دلار خریدم!

اندیشه و من رفته ایم فودکورت(*) همیشگی تا کمی با هم درد دل کنیم. خانم خوش اخلاق همیشگی می آید و نوشیدنی هایمان را روی میز می گذارد؛ در حالی که سکه ها را جا به جا می کنیم:

او ( با اشاره به بلوز قرمزش): قشنگه؟
ما: البته! خیلی قشنگه!
او (با چهره خندان همیشگی): دو تاش رو 10 دلار خریدم!

یک شنبه عصر، سرگرم اتاق تکانی، جارو به دست، مارگارت را می بینم که تازه برگشته خانه:

او: موهام رو کوتاه کردم!
من: قشنگ شده!
او: آره! بار پیش بد شده بود. این بار رفتم یک آرایشگاه دیگه. 40 دلار دادم!

افتادن و برخاستن

جالب است که این جا گاهی در مسیرهای گذر می بینی که بچه های خردسال در حال حرکت، زمین می خورند و معمولا بدون گریه و زاری بلند می شوند و دوباره به بازی یا راه رفتن ادامه می دهند. بزرگتر همراهشان هم واکنش خاصی نشان نمی دهد؛ نه تلاش می کند بچه را در بر بگیرد، نه بلندش کند یا او یا زمین را محکوم کند. انگار برای بچه و همراهش "زمین خوردن" و "دوباره برخاستن" اتفاقی عادی و طبیعی است.
گاهی وقت ها با دوستان در مورد این موضوع حرف می زنیم. این با الگوهای رایج کودکی بیشترمان فرق دارد.
این طوری انگار زمین خوردن، اشتباه نیست؛ کسی مقصر نیست؛ دلیلی هم برای ترس از افتادن نیست، خودت بعد بلند می شوی!
جالب است اگر زمین خوردن و برخاستن در زندگی هم این قدر طبیعی باشد.

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

مادر

"برگه های زرد آلو(*) را خیس می کنی توی آب، بخوری؟"

بین این همه دوندگی،
فقط یک نفر در دنیا می تواند این سوال را از آدم بپرسد.
فقط یک نفر در دنیا می تواند به این موضوع فکر کند.
فقط یک نفر در دنیا می تواند همیشه پر از محبت بی دریغ باشد.
البته وقتی نزدیکی، برایت بدیهی است.
وقتی دور می شوی، روشن تر می بینی.

(*) خودش درستش کرده.

جشنواره رنگ

شنبه گذشته برای هندی ها روز جشن رنگ(*) بود. در این روز هندی ها روی هم رنگ های مختلف می پاشند و شادی می کنند. رنگ در این جشن نماد شگون و سلامتی است.
جالب است که ما ایرانیان چهارشنبه سوری، به شکرانه فرا رسیدن بهار از آتش پریدیم و طلب سرخی آتش کردیم و دوری زردی از وجودمان و هندی ها چند روز بعد، با بارانی از رنگ به پیشواز بهار رفتند و به شگون رنگ ها طلب تن درستی کردند.
شادی آدم ها به هر رنگ و هر زبان، چقدر شبیه و زیباست.

*Holi

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

لی لی

تکه ای از برنامه دیشب تلویزیون، تلاش خانمی را نشان می داد که سگ ها را تربیت می کرد.
برنامه دیشب، تربیت سگ دختر دو ساله ای بود به نام لی لی که در خانه رفتارهای نامناسبی از خود نشان می داد؛ یکی از این رفتارهای نامناسب این بود که زیاد واق واق می کرد و گاهی با سر و صدا دنبال گربه هم سایه می دوید.
یکی از توصیه های خانم مربی سگ ها، به زوج صاحب لی لی برای رفع این ناهنجاری این بود که:

" لی لی به ورزش نیاز دارد. وقتی او را برای پیاده روی بیرون نبرید، هیجان و انرژیش ذخیره می شود و به صورت رفتارهای منفی مثل واق واق کردن بروز می کند."

نتایج نشان می داد پس از چند هفته تمرین و پیاده روی و گردش روزانه، لی لی کم تر واق واق می کرد...

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

سالی که نکوست، از بهارش پیداست

اولین روز سال نو،
جشن دوباره دانش جوان ایرانی برای سومین سال،
ده برابر شدن تعداد دانش جویان ایرانی در طول این سه سال،
جشن نوروز که هر سال بهتر و با شکوه تر از سال گذشته به همت بچه ها برگزار می شود.

اولین شب سال نو،
منزل او که هم سن مادر بزرگ من است،
بسیار مهربان، فرهیخته و با سخاوت است،
سفره ای پر از غذاهای ایرانی که مزه خانه و محبت دارند،
و دو سماور خانه سنتی-ایرانی او، یکی برای چای داغ و دیگری برای آب!
من که مرتب لیوانم را از آب سماور پر می کنم،
و نمی دانم چه رمزی است در این خانه پر مهر، این قلب جوان و پر عشق و این سماور پر آب،
که مرا در آرامشی عجیب، غرق می کند.

پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷

نرم نرمک می سد اینک بهار

"ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار"

فریدون مشیری

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶

چسب

او مثل چسب است؛ به هر چیزی جذب شود، چنان با تمام وجود در آن ریشه می دواند که هر گونه کنده شدن، سرشار می شود از دردی لب ریز. فرقی ندارد کس باشد، چیز باشد، مکان باشد، فکر باشد یا حس.
او گرچه همیشه رهایی را دوست داشته و تحسین کرده، ولی در عمل همیشه چون چسب بوده.
تناقض عجیبی است.

یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶

مرگ

دو هفته بود که پدرش سکته کرده بود و در بخش ویژه بستری بود. او هر روز می آمد سر کار، در همه جلسه ها شرکت می کرد و هم چنان تلاش می کرد به نیازهای گسترده بخش های مختلف که با خشونت و سرعت اعلام می شوند، رسیدگی کند. ساعات نهار خودش را به سرعت به بیمارستان می رساند تا به پدرش برسد. با همه این ها هم چنان گروهمان را پیش می برد؛ هم چنان با همه شوخی می کرد و می خندید. گاهی درد دل می کرد. رو به من می گفت:
"حالا به یاد تمام وقت هایی می افتم که پدرم با من تماس می گرفت ولی من یا سرگرم کارهای شرکت بودم یا در حال سر و کله زدن با بچه هایم برای انجام تکلیف مدرسه شان در خانه... حالا مرتب دعا می کنم که چشم هایش را باز کند و بتوانم با او صحبت کنم... نمی خواهم برایت موعظه کنم... ولی ما گاهی مسایلی را در میان سرشلوغی های روز فراموش می کنیم که ارزش زیادی دارند..."

پا به پای این جریان، من هم از درون می لرزیدم...

هفته پیش خبرها خوب بود. پدرش چشمانش را گشوده بود و چند کلمه ای حرف می زد. مدیرم بسیار خوش حال بود و هم چنان در حال دوندگی بین کار و بیمارستان و خانه.

چند روز پیش خبر رسید که متاسفانه پدرش فوت کرده. همه مان سر کار خشک شده بودیم.
همان روز به گروهی از هم کارانم پیوستم تا بعد از کار برای تسلیت برویم منزلش. او با چهره ای پریشان در آستان خانه، هم دردی ها را می شنود. وارد خانه شدیم. من فکر می کردم تنها قرار است برای هم دردی به او سر بزنیم. وقتی با جسد بی جان مرحوم روبه رو شدم که بر بستری بر زمین اتاق پذیرایی غرق گل های ارکید، آرامیده، جا خوردم. بوی عود فضای غم زده اتاق را فرا گرفته بود. گویا هندی ها جسد مرحوم را چند روزی در خانه بازماندگان نزدیک باقی نگه می دارند؛ در میان گل ها، عود و دعای بازماندگان. صحبت از مراسم سوزاندن بود که قرار بود روز آینده برپا شود... کسی می گوید از طبیعتیم و به طبیعت برمی گردیم. کف دست هایم را به هم می فشردم تا مطمئن شوم زندگی هنوز جاری است.

این گیاه بنفش

برگ بنفشی را که از گل دان هم سایه امانت برده بودم، در آب گذاشتم شاید ریشه بدواند و سبز شود پر از برگ های ریز بنفش.
چند روزی در گل دان کوچک، بی تفاوت ماند. هر شب نگاهش می کردم؛ حدس می زدم از انتهای برجسته مانندی که دارد، بلاخره ریشه می دواند. روزها گذشت. حالش در محیط جدید بد می شد و پلاسیده به نظر می رسید. امیدم کم رنگ می شد. اثری از ریشه در آن نقطه مورد انتظار دیده نمی شد. ولی روزی از نقطه ای دیگر که فکرش را هم نمی کردم، ریشه داد. حالا در همین گل دان کوچک و فقط با آب، برگ بنفش جدیدی سبز شده در کنار برگ پلاسیده اولی.

طبیعت، صادق ترین و گویاترین جریان زندگی است.
خیلی وقت ها زندگی در جهتی که پیش بینی نمی کنیم، جریان پیدا می کند؛ چه کسی می داند؟ شاید گاهی این مسیرهای جدید پیش بینی نشده، حتی از آن چه انتظار داشتیم، پر نورتر و زیباتر باشند.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

رنگ در رنگ

شادی هایمان را پر رنگ می کنی،
غم هایمان را نیز هم.
رنگ ها هرچه می گذرد، براق تر و حقیقی تر می شوند انگار. آن قدر که به راحتی از پوست می گذرند و به درون نفوذ می کنند. انگار هرچه می گذرد، اثرشان بیش تر می شود.
شکایتی نیست که این زندگی است.
تنها شاید طلب است؛
طلب توان و همت برای سپاس گذاری نعمت هایی که می بخشی؛
و طلب توان برای صبر و شکیبایی، برای تحمل هر آن چه فارغ از توان، ناهموار و جان کاه پیش می رود.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

Pulau Ubin

این جزیره واقعا زیباست. کم تر تغییر داده شده و زیبایی طبیعی آن بیش تر به چشم می خورد.
وارد جزیره که می شوی، می توانی دوچرخه کرایه کنی. بعد خودت می مانی و رکاب زدن ها و طبیعت سرسبز وحشی.
دیروز مامان های زیادی دیدم از رنگ و نژادهای مختلف که سوار دوچرخه دو زین دار بودند. خودشان روی زین جلو نشسته بودند و کودکشان را گذاشته بودند روی زین عقب و رکاب می زدند. فرقی نمی کرد از کجای دنیا آمده اند؛ همه در شادی مامان بودنشان هم شکل بودند.
دیروز روز قشنگی بود.

خودش درگیری

وقتی آدم خودش، خودش را کم دوست دارد، چه انتظاری می تواند داشته باشد از دیگر آدم ها که دوستش داشته باشند؟
وقتی آدم خودش، ملاحظه خودش را نمی کند، چه انتظاری می تواند داشته باشد از دیگر آدم ها که ملاحظه اش را کنند؟
وقتی آدم خودش، خودش را باور ندارد، چه انتظاری می تواند داشته باشد از دیگر آدم ها که باورش کنند؟

پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

That's Life

مهتابی اتاقم سوخت.
مهتابی جدید در دست، من به مارگارت نگاه می کنم، او به من.
نردبان نداریم. با ترس و ایستاده بر صندلی خیلی بلند، برای اولین بار با سعی و خطا عوضش می کنم.
ته دلم به این فکر می کنم که حالا دیگر ناچارم کارهایی را هم که دوست ندارم، انجام دهم.
عیبی ندارد! خوب، این را هم کمی یاد گرفتم.
ولی خدا کند تا مدت ها دیگر نسوزد!

آتشفشان

کاش مثل شازده کوچولو، آتشفشان های سیاره مان را هر روز صبح تمیز کنیم.
آن وقت این قدر پر از مذاب داغ نمی شوند.
آن وقت این طور آتشفشان نمی شود.
آن وقت این قدر نمی سوزانند.

اولین روز سال چینی

امروز اولین روز سال نو چینی (قمری) است.
صاحب خانه ام این هفته خانه تکانی کرد. خانه رنگ تازه ای گرفته و پر شده از گل های رنگارنگ.
دو روز پیوسته تعطیلم. بوی سال نو، رنگ قرمز و طلایی تزئین های اطراف، رخوت تعطیلی بلند بعد از مدت ها پر از آرامش است.
این جا سال چندین بار در طول یک سال تحویل می شود. باورم به مفهوم زمان کم کم دارد لرزان می شود!

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

امروز

پنجره اتاقم را باز گذاشتم تا هنگام جارو زدن، هوای اتاق هم تازه شود. قاصدکی رقصان آمد تو.
امروز روز خوبی است! می دانم!

جشن بهار

نان فروشی سر خیابان، قفسه بزرگ جدیدی گذاشته پر از شیرینی های چینی و مالایی.
سوپرمارکت روبروی خانه پر شده از گلدان های نماد خوش بختی در فرهنگ چینی، پر شده از شاخه های بیدمشک.
کم تر از دو هفته مانده به جشن بهار.
گرچه این جا هر چند وقت یک بار بهانه ای برای جشن و شادی هست، ولی به نظر من واقعی ترین جشن این سرزمین، جشن سال نو چینی است. سال نو میلادی رنگارنگ و پر سر و صدا جشن گرفته می شود ولی شور و شوق و شادی حقیقی تحویل سال را هنگام سال نو چینی بیشتر و عمیق تر می شود حس کرد. سال نو چینی بوی بهار و شادی می دهد.
سال پیش رو سال موش است.

دعای روز

خدایا، به من توان و شجاعت بده تا با ترس هایم روبرو شوم به جای آن که همواره با آن ها زندگی کنم.

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

این سو و آن سوی بی نهایت

می توانم بخندم، تا بی نهایت
می توانم بگریم، تا چند وقت طولانی، قبل از بی نهایت
ولی دوست دارم بخندم تا چند وقت طولانی، بعد از بی نهایت!

تو هم می خندی با من؟

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶

آگاه باشید، قربانی نباشید

تصویر پیام، خانم مسنی را نشان می دهد که کیف دستی اش را با بی دقتی در دست گرفته؛ مرد جوانی از پشت به کیف دستی زن چشم دوخته و در حال بررسی و تصمیم گیری برای فکری است که در ذهنش روشن شده...
این جمله پر رنگ روی ذهن می نشیند:

Be Alert! Don't be a Victim!
به نظرم این جمله فارغ از لحن "باید و نباید" رایج در این جامعه، در ابعاد مختلف زندگی به کار می آید.
وقتی ذهنم را کند و کاو می کنم به این می رسم که معمولا یاد گرفته ام که بدی در حق دیگران خلاف ارزش های انسانی است ولی یاد نگرفته ام که می توان با آگاهی از ارزش و احترام انسانی فرصتی برای پایمال شدن حق باقی نگذاشت، می توان با آگاهی از ایجاد فرصتی برای اشتباه، ظلم و جرم جلوگیری کرد. انگار تنها بعد مفعولانه این پیام در زندگی برایم پر رنگ شده نه بعد فاعلانه اش. انگار یادم رفته بود که تنها تلاش برای بدی نکردن کافی نیست؛ قربانی بودن هنر نیست، همیشه مایه دل سوزی نیست؛ گاهی وقت ها ضعف بزرگی است ناشی از عدم آگاهی و توانایی، ناشی از انفعال و فراهم کردن زمینه برای اشتباهات.

امشب

امشب شب عجیبی است.
آن سوی بلوک، طنین ضربه های دف مانند "ربنا" و " یا مصطفی" در میان آهنگ های شاد همه جا را در بر گرفته و دلم را می لرزاند. زیر بلوک تزئین شده. مراسم عروسی است، نمی دانم هندی یا مالایی. خانم هایی با لباس های رنگارنگ و خانم های هندی با گل های مریم در میان موهایشان.

این سوی بلوک، باز هم صندلی چیده شده است و زن ها و مردهای مالایی با لباس سنتی شان گروه گروه در رنگ های مختلف مراسم دارند. گروهی مشغول شام هستند و گروهی آن طرف تر بلندگوها را امتحان می کنند؛ باز هم بعضی اصطلاحات عربی در میان آهنگ ها و دعاها برایم آشناست. می گویند مراسم دعای سالانه دارند.

آن سوی خیابان، میان بلوک های سری 600، باز هم چادرهای سفید و زرد برقرار است با دسته های گل و سوگواری آرام و بدون شیون و زاری چینی ها برای از دنیا رفتن عزیزی.

بعضی دوستان ایرانی امشب رفته اند امام بارگاه برای مراسم شام غریبان.

امشب شب عجیبی است. زیر نور این ماه تابان هر گروه از آدم ها به دلیلی دور هم جمعند.

نمی دانم، نمی دانم

دقیقا با همین ضرب آهنگ ها، با همین آوایی که کنجکاوانه و با سردرگمی بالا و پایین می رود:
Where is my mind?

Where is my mind?

Where---- is my mind?

Where is my mind?

from: WHERE IS MY MIND
Written by
Frank Black
Performed by The
Pixies

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

بررسی عملکرد

آخرین روز سال 2007، پیش از جشن دپارتمان:
مدیر، افراد تیم کوچک را فرا می خواند و می گوید یک سال گذشت! پر از اتفاقات و دست آوردهای مثبت و منفی. اگر بخواهید عملکرد خودتان را در سالی که گذشت، با شاخص های زیر برآورد کنید، چه می گویید؟ برای سال پیش رو در این زمینه ها چه برنامه هایی دارید و بهشان فکر کرده اید؟
1. روح/ ذهن
2. سلامتی/ فعالیت های جسمانی
3. تحصیل/ آموزش و یادگیری
4. شغل و هم کاران
5. خانواده
6. دوستان
7. ویژگی های شخصی/ احساسات
گرچه این دسته بندی کمی عجیب است، ولی رو به رو شدن با این سوال، فکر کردن به آن و صحبت کردن درباره اش تلنگر جالبی بود؛
به ویژه وقتی آدم های مختلف برنامه های مختلفشان را می شمردند؛ یکی برنامه اش برای سال جاری ادامه تحصیل حین کار است، دیگری برای مراسم ازدواجش برنامه ریزی می کند و یکی می خواهد همسر و فرزندانش را به سفری جالب ببرد!
اتفاق های خوب در زندگی آدم، همیشه تصادفی رخ نمی دهند؛ تصمیم، برنامه ریزی و تلاش می خواهند. گرچه این بدیهی به نظر می رسد ولی کم تر به عمل در می آید.

شعری برای تمام فصول زندگی

چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
خیام

روزی زمستانی در استوا

یک روز آفتابی و درخشان،
سمندرهایی که خودپسندانه بدنشان را تاب داده اند و رنگ قهوه ای به خود گرفته اند و بی حرکت روی تنه درختان نشسته اند،
مثل کبک هایی که سرشان را در برف می کنند و دل خوشند که دیده نمی شوند!

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

رویاها

شاید بشود رویاها را به بستر نرم خاک سپرد؛ آب شان داد؛ برایشان نور و نوازش شد و با امید و شادی، سبز شدنشان را انتظار کشید.
بالاخره شاید چند تاشان سبز شوند!

شب یلدا

بلند ترین شب سال
فضایی دوستانه
هندوانه و انار دانه دانه
و البته فال حافظ!
از یلداهای پیش تا این یلدا
پر از اتفاق، پر از خاطره
پر از یاد مادر و پدر و برادر،
پر از یاد دوستانی که دیگر استوا نیستند؛
پر از گرمی حضور دوستانی که هر سه یلدا را تا به حال بوده اند؛
و پر از آرزوهای خوب به بلندی شب یلدا.

پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶

سکوت

چه می گذرد در این درون گنگ؟
سکوت،
سکوت،
سکوت...
سکوتی که تمام فکر و احساس آدم را در خود می بلعد، به هر رنگ و اندازه که باشند.

یک سوال بی ربط

چرا صدای خواننده های زن ترک معمولا این قدر کلفت است در حالی که صدای خواننده های زن هندی معمولا این قدر زیر و تیز است؟

هری رایا حاجی

امروز هری رایا حاجی یا همان عید قربان است. تعطیل رسمی است. مسلمان ها به خانه هم می روند برای تبریک. باز هم هر خانواده، از زن و مرد و کودک لباس هایی به رنگ یکسان به تن دارند؛ زرد، صورتی، آبی، سفید، سبز، قهوه ای.

شمارش

در مترو:
یک خانواده پنج نفره، آن طرف،
یک خانواده چهار نفره، این طرف،
یک خانواده سه نفره، این جا،
یک خانواده دو نفره، آن جا،
من هم یک نفر همین جا.

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶

انضباط

مطمئن و با اعتماد به نفس رو به تازه واردان می کند و می گوید:
می دانید رمز موفقیت ما چیست؟ انضباط

یکشنبه

یکشنبه است. تو کودکت را آورده ای بازی کند. او آمده است بدود. آن یکی سگش را آورده بیرون بچرخاند.
من هم کتابم را زده ام زیر بغلم که این تنها روز کامل در دست را بروم دانشگاه تا اصلاحات پروژه ام را انجام دهم!

جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

نجوا با خود

غروب خورشیدی را که درخشش طلوعش را دیده بودی، به نظاره نشستی.
غروب کرد. آسمان خون رنگ شد؛ آرام و عمیق.

شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

فیلیپینی ها

قبل ترها چند باری از مامان شنیده بودم که پیش از انقلاب، فیلیپنی های زیادی به عنوان کارگر به ایران می آمدند و اغلب در خانه ها برای کمک در کارهای خانه یا پرستاری استخدام می شدند.
تصورم از فیلیپینی ها در همین حد بود. این جا در سنگاپور هم تعداد زیادی از کمک دهنده ها و پرستاران کودک در خانه ها، فیلیپینی و اندونزیایی هستند که معمولا زبان انگلیسی خوبی دارند به ویژه اگر پرستار کودک باشند. فیلیپینی هایی که در دانشگاه در حال تحصیل هستند، اغلب بسیار اجتماعی هستند و با لهجه خوبی انگلیسی صحبت می کنند با دامنه گسترده ای از کلمات.
حالا یکی از همکارانم هم دختری فیلیپینی است که مهندس نرم افزار است و فقط برای کار این جا آمده. او هم بسیار خوب انگلیسی حرف می زند. می گوید سیستم آموزشی فیلیپین این طور طراحی شده که درس هایی مثل تاریخ یا ادبیات که خاص کشور و ملت فیلیپین است، به زبان ملی تدریس می شود ولی باقی درس ها به ویژه درس های تخصصی به زبان انگلیسی ارائه می شود. او می گوید شاید به خاطر همین مزیت لهجه مناسب انگلیسی است که تعداد زیادی از مراکز تماس شرکت های بین المللی در منطقه جنوب شرق آسیا در فیلیپین است.
در این شرکت نیروی کاری متخصص زیادی از فیلیپین هستند.
تصورم در مورد ملیت ها این جا واقعی تر می شود.

محیط

مدیرم نگاهی به من می اندازد و می گوید:
- این جا محیط مردانه ای است. برای جمع آوری اطلاعات مورد نیاز این پروژه باید آدم قوی ای باشی.
من نگاهش می کنم.
چند روز بعد می آید پشت میز کارم. گل دان هایم را گذاشته ام روی میز تا این فضای خاکستری، رنگ بگیرد. حالا می تواند مطمئن باشد که نیروی کاری بسیار قوی ای انتخاب کرده است! گرچه حالا با تغییر چیدمان اتاق کار، گل دان هایم را گذاشته روی میز کنار پنجره، کنار شاخه ی خودش که در آب است...
این اولین بار است که مدیرم یک خانم است.

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

حالا

این جا هرکسی که در سایت کار می کند، یک رنگی دارد؛
کارگران ساده که زیر این آفتاب داغ و در این رطوبت جوشکاری می کنند و مشغول ساخت هستند، خاکستری اند؛
مهندسان تولید که در سایت کار می کنند، سرتاپا سفیدند؛
انباردارها سایه ای از آبی پر رنگند؛
پیمان کارها نارنجی، یا آبی کم رنگند؛
بعضی ها هم سرتاپا قرمزند که هنوز نمی شناسمشان.
ما در بخش فنی و اداری بی رنگیم.
آدم ها از کشورها و فرهنگ های مختلف هستند.
این جا تازه واردم.
دو سال پیش که ما اولین گروه دانش جویان ایرانی وارد دانشگاه های سنگاپور شدیم، این جا مثل کریستف کلمب بودیم. خیلی ها تا به حال یک ایرانی را از نزدیک ندیده بودند. حالا باز هم همان طور است. برخوردهای عجیب البته با احترام و سوال های عجیب تر!
دلم را به دریا زده ام که یاد بگیرم؛ یاد بگیرم و یاد بگیرم. مرا در این تنهایی ها یاور باش!

دور از جان، البته

"What if God was one of us
Just a slob like one of us
Just a stranger on the bus
Trying to make his way home
He's trying to make his way home
Back up to Heaven all alone
Nobody calling on the phone
Except for the Pope maybe in Rome"

Part of "One of Us" lyrics, Joan Osbourne

خروس خوان

این چندمین بار است که در چند ماه گذشته دچار سرماخوردگی ناجور شده ام. این بار برای اولین بار صدایی پیدا کرده ام بی نظیر!
اتفاق خوشایندی نیست که آدم در چهارمین هفته کاریش ناچار به استفاده از مرخصی استعلاجی شود و خانه نشین. با این حال، محبت خانواده ام، هم دلی دوستانم و تاکید هم کاران دور و نزدیک که با لب خند می گویند "استراحت کن"، التهاب این گلوی چرکین را کم رنگ می کنند. این هم تلنگر بدنم به من! بهتر است سالم تر زندگی کنم. کم کم دارم با ظرفیت بدن و روحم و پیوستگی شگفت انگیزشان بیش تر آشنا می شوم!

استانبول در نیم روز

این بار به پیشنهاد یکی از دوستان مسیر بازگشت به تهران را از استانبول طی کردم. پرواز هواپیمایی ترکیه در استانبول توقف نسبتا طولانی ( کمی بیش از نیم روز) دارد. بدون نیاز به روادید، می توان وارد شهر شد. هزینه اقامت و حمل و نقل از فرودگاه تا هتل هواپیمایی و بالعکس از طرف هواپیمایی ترکیه پرداخت می شود. هتل موردنظر نزدیک یکی از دیدینی ترین مناطق گردش گری استانبول بود و به راحتی پس از مدت کوتاهی پیاده روی در دسترس بود.
تجربه من از هواپیمایی ترکیه بسیار رضایت بخش بود؛ پرواز منظم، فضا و صندلی راحت،خدمات ارتباطی قابل مقایسه با هواپیمایی امارات، خدمات خوب، مهمان داران خوش برخورد و امکانات مناسب.
گرچه فرصت کوتاهی برای گردش در شهر داشتم، استانبول برای من شهر به یاد ماندنی شد. از صبح تا شب، فرصت کردم آیا صوفیا و بناهای اطرافش را ببینم:
فضای گسترده شهر، خیابان های سنگی، بناهای بلند، ساده و با شکوه که دربرگیرنده تاریخ و فرهنگ شهر بودند، پوشش گیاهی آشنا، مردمانی گرم با چهره های آشنا در من احساس حضور در جایی شبیه خانه را برجا گذاشت. فضاها به دور از فشردگی و بلندی ساختارهای سنگاپور بود. تناسب ارتفاع و سطح شهر آرامش بخش بود! نوشیدن چای ترکی در استکان کمر باریک قند پهلو کنار خیابان سنگ فرش روبروی مسجد سلطان احمد با مناره های بلند و کشیده خاکی رنگ در اوج سادگی و شکوه، با درختان چنار پاییز رنگ هم همین طور!

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶

من!

من ...
من ...
من ...
من، سانسور
من، سانسور
من، سانسور
قلبم، سانسور
افکارم، سانسور
احساساتم، سانسور
اندیشه هایم، سانسور
ترس هایم، سانسور
فریادهایم، سانسور
من پر از سانسور
سرشار از سانسور

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

دانه ها

این داستان کوتاه برگرفته از یک تبلیع کوتاه تلویزیونی است.

روزی چهار دانه کوچک بر خاک افتادند. مدتی گذشت. باران آمد. خورشید تابید. بالاخره روزی سه تا از دانه ها سبز شدند. هرکدام خوش حال و خندان از این که گلی یا علفی سرسبز شده اند به هم لب خند می زدند. دانه چهارم، اما، غم گین بود. آخر او سبز نشده بود هنوز. روزها می گذشتند. خورشید می تابید. گاهی هم باد و باران می آمد. دانه چهارم هم چنان منتظر در آرزوی سبز شدن بود. سه گیاه دیگر خوش بودند و گاهی به او می خندیدند که هم چنان دانه ای خرد است بر بستر خاک. دانه چهارم هم چنان روزها منتظر بود. هر روز به آسمان نگاه می کرد و به خودش. ولی او هم چنان دانه باقی مانده بود. روزی دیگر کاسه صبرش لب ریز شد و اندوه چنان بی تابش کرد که شروع کرد به گریستن. او مدت ها گریست. آن قدر گریست و گریست که در میان اشک هایش به خواب رفت. روزی که چشمانش را گشود احساس کرد از زمین خیلی دور شده. از این که سه گیاه کوچک را آن پایین می دید، تعجب کرد. او بلند شده بود. خیلی بلند. او دیر سبز شده بود، دانه درخت بود آخر. درختی سبز و باوقار.

سه‌شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶

As Happy As A Lark

روزی روزگاری در کلاس های کانون زبان، انگلیسی یاد می گرفتم. استاد کلاس انگیسی ام دکتر علوی علاقه زیادی به آموزش ساختاری و طبقه بندی شده مفاهیم و اصطلاحات داشت. یکی از این دسته بندی ها، تشبیهات رایج در زبان انگلیسی بود.
آن روزها به لطف سخت گیری های استاد، همه ما ناچار به حفظ کردن این تشبیهات بودیم. بعضی هاشان واقعا قشنگ و عجیب بودند. یکی از این تشبیهات " به شادی چکاوک" بود که همیشه در خاطرم باقی ماند.

این اواخر گاهی عصرها با دوستانم روی نیمکت های فضای باز دانشکده، جلوی کافه دایلیس می نشستیم و چای می نوشیدیم. جلوی این نیمکت فضای سبز باز کوچکی بود که گاهی چکاوک کوچکی بر فرازش اوج می گرفت، منحنی وار فرود می آمد و دوباره با شادی تمام روی خط پیش بینی نشده دیگری اوج می گرفت. مسیری را که می توانست به شکل یک خط راست بال بزند و طی کند، شیفته وار با فراز و نشیب و قوس و تاب طی می کرد. شادی اوج و فرودهای ناگهانیش نمایی بسیار زیبا و به یاد ماندنی داشت. با دیدن پرواز مجنون وار این چکاوک به یاد آن تشبیه گذشته کلاس زبان می افتادم: "به شادی چکاوک"... کاش بشود مسیر زندگی را هم با شیفتگی جهت گیری چکاوک ها طی کرد و حتی مسیرهایی را هم که ساده و یکنواخت، تکراری و خسته کننده به نظر می رسند، با عشق، شادی و خلاقیت پیمود.

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

و اینک پاییز...!

امروز اولین روز پاییز است. دلم غوغاست! آخر من امروز بعد از دو سال زندگی در استوای همیشه سبز دوباره فرصت داده شده ام که اول مهر را با بوی پاییز و خش خش برگ های زرد و نارنجی تجربه کنم!
چقدر غریب است خاطرات آخرین شب تعطیلات تابستان و انتظار برای شروع دوباره مدرسه با همه کودکی ها و هیجان هایش!
چقدر غریب است که شب ها پنجره را باز می گذارم و عرق ریزان از گرمای آخر تابستان و باد خنک پاییزی خودم را زیر لحاف پنهان می کنم تا بعد از سال ها مزه گرمای لحاف و خنکای پاییز را بچشم که استوا پاییز ندارد که خش خش برگ های زرد و نارنجی اش را داشته باشد یا پناه بردن به گرمای لحاف و خنکای باد مهر را!

سلام آفتاب!

در را باز می کنم و رو به کودک درونم می گویم:
"ببین چه هوای آفتابی یه! نمی خوای بری بیرون بازی کنی؟"

یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

پروانه شو، پروانه شو

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه​ها هفت آب شو از کینه​ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می​روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل​های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه​ها و مال​ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی​چانه شو بی​چانه شو
مولانا
این شعر را دوست دارم. این اواخر خواندنش خیلی آرامم کرده. برایم مفهوم گسترده ای دارد.

جیغ

چقدر گاهی از این که چشمانم را پشت این عینک آفتابی بزرگ و تقلبی کریستین دیور پنهان کنم، لذت می برم!

سیر

وقتی شش ساله بودم، رقصیدن را خیلی دوست داشتم. مدت های طولانی می توانستم پیوسته برقصم. شادی غرق شدن در ضرب آهنگ های موسیقی را دوست داشتم...
وقتی دوازده ساله بودم، از مدرسه یاد گرفته بودم هر ماه نماز اول ماه بخوانم؛ از آن نمازها که پاداشش شب اول قبر نصیب آدم می شود...
وقتی هیجده ساله بودم بین واقعیت ها و آرمان ها دست و پا می زدم. آرزوهایم را فراموش کرده بودم...
حالا نه رقاصم و نه مومن. شادی غرق شدن در ضرب آهنگ های موسیقی را دوست دارم. ارزش خلوت کردن با نیروی یگانه دنیا را هم درک می کنم. هم چنان بین واقع گرایی و کمال طلبی دست و پا می زنم و تلاش می کنم در سیر زندگی امیدوار باشم.

پیش رفت یا پس رفت

اوایل، برای سفارش چای:
فروشنده: بله خانم؟
من: سلام! ممکن است لطفا یک لیوان چای به من بدهید؟
حالا بعد از مدتی این جا زندگی کردن و بازتاب هایی که دیده ام:
فروشنده: بله خانم؟
من (در حالی که انگشت سبابه ام را به نشانه عدد یک بالا برده ام): چای!
و اگر خیلی لطف کنم، "لطفا" هم به آن اضافه می کنم.
چقدر در به کارگیری زبان انگلیسی پیشرفت کرده ام!
نمی دانم این فرهنگ این آدم هاست یا ناشی از این است که این جا همه باید با هم انگلیسی صحبت کنند گرچه این زبان مادری شان نیست. شاید هنوز خیلی با آن راحت نیستند. کلا آدم ها این جا در بهینه سازی کاربرد کلمات ماهرند.
گاهی وقت ها دسته هایی از دانش جوهای اروپایی یا امریکایی را می بینم که با هم بی وقفه و در هم، با تاکید و با زبان رفتار و گفتار در حال گفت و گو هستند. از رنگ لباس گرفته تا وضع هوا یا فلان نویسنده. در این میان هیچ ابایی از حرف زدن و بیان نظراتشان ندارند و شاید مفهومی را که می شود در یک جمله بیان کرد با کلی احساس و آب و تاب و نظر در یک پاراگراف بیان می کنند. ولی به نظر من بیشتر مردم آسیای جنوب شرقی به ویژه نژاد زرد، در گفت و گوهای رایج تعداد کلماتشان را می شمرند. فرهنگ برقراری ارتباط در بین ما آدم ها خیلی متفاوت است.
این جا بهبود زبان انگلیسی تلاش آگاهانه نیاز دارد. این طور نیست که خود به خود با برقراری ارتباط روزانه با آدم ها بهبود پیدا کند.

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

پیرزن های چرخ به دست

اچ.دی.بی ها بلوک های ساختمانی ویژه ای هستند که در سراسر سنگاپور وجود دارند و قشری از مردم سنگاپور در این نوع ساختمان ها زندگی می کنند که تقریبا همگی ساختار و خصوصیات مشابهی دارند. مجموعه ای از این بلوک های ساختمانی نزدیکی دانشگاه هم هست که بسیاری از دانش جویان در این بلوک ها خانه یا اتاقی اجاره کرده اند. فضای این بلوک ها اوایل برایم خیلی غریب و غیرقابل درک بود. خیلی نا آشنا و غیر ملموس؛ ولی حالا بعد از یک سال زندگی در اتاقی از خانه ای کوچک در انتهای راهرویی که پر از خانه های کوچک دیگر است، به این فضا عادت کرده ام. معمولا ساکن این بلوک ها قشر کم درآمد یا با درآمد متوسط جامعه هستند. کسانی که درآمد بالاتری دارند در بلوک های ساختمانی متفاوتی (کندومینیوم) یا در خانه ای ویلایی شخصی زندگی می کنند. فضا و موقعیت مکانی هر کدام از این سه از هم جداست.
یکی از صحنه های جالبی که شب ها در میان بلوک های اچ.دی.بی ها دیده می شود، پیرزن هایی هستند که معمولا ساعات آخر شب با چرخ های دستی شان در حال حرکتند و جمعی از گربه های ساکن اچ.دی.بی ها دورشان ملوسانه می چرخند. این خانم های مسن بسته های کاغذی کوچکی در چرخ دارند و هر شب برای گربه های بلوک ها غذا می آورند. جلوی هر گربه یک ظرف کاغذی کوچک می گذارند و گربه ها هم که هریک سهم خود را دارند، در صلح و آرامش مشغول خوردن می شوند.
آرامش و مراقبت و محبت این خانم های مسن در بین دسته های گربه هایی که دمشان را با خوش حالی تاب می دهند، تصویر بسیار قشنگی است. این باعث شده گربه های اچ.دی.بی ها همیشه در آرامش باشند و از آدم ها نترسند. قابل ذکر است که جمعیت گربه های سنگاپور در حال کنترل است و اکثر گربه ها این جا روی گوششان نشان کوچکی است که نشان می دهد این گربه ها عقیم شده اند. ولی خوب این نسل های آخر گربه های خیابانی هم در میان اچ.دی.بی ها به لطف مردمانی که در سادگی زندگی می کنند، در آرامش و رفاهند. جالب این جاست که گربه های ساکن کوچه های پر از ردیف خانه های ویلایی شخصی معمولا از چنین توجهی برخوردار نیستند و از آدم ها گریزانند. انگار گاهی آدم های ساده در اوج سادگی فرصت بیش تری برای بخشندگی و توجه به مسایل ریز اطرافشان دارند.

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

به همین سادگی

من ممکن است اشتباه کنم
تو ممکن است اشتباه کنی
او ممکن است اشتباه کند
ما ممکن است اشتباه کنیم
شما ممکن است اشتباه کنید
آن ها ممکن است اشتباه کنند
اگر این را باور کنم، راحت تر تصمیم می گیرم؛ قاطع تر انتخاب می کنم؛ سبک تر زندگی می کنم؛ کم تر اندوهگین می شوم؛ کم تر می ترسم و رها تر می گذرم.

زبان سینگلیش

رفته ام پیش اندیشه. او هم با صاحب خانه اش زندگی می کند. پسر سه ساله صاحب خانه، اندیشه را خیلی دوست دارد. بعد از مدتی بالاخره اعتمادش کمی به من جلب می شود. دفتر نقاشی اش را می آورد و پهن می کند روی فرش تا با هم نقاشی کنیم. کمی بعد، اخم هایش در هم می رود که چند تا از مدادهایش روی کاغذ خطی نمی کشند. پیشنهاد می کنم که مدادها را بتراشیم. می خواهد برود مداد تراشش را از اتاق کناری بیاورد. می ایستد، دست راست کوچکش را به علامت توقف جلو می آورد، با چشمانی از همیشه گردتر با تحکم به چشمانم خیره می شود و می گوید:
Wait, ah?
و من مبهوت می مانم از این همه نماد فرهنگ سنگاپوری که در یک لحظه کوتاه از یک کودک سه ساله دریافت می کنم!
زبان رایج این جا انگیسی است که از تاکیدهای آوایی و قواعد ساختاری زبان های آسیای جنوب شرقی و بیش از همه زبان چینی و مالایی اثر گرفته. معمولا جملات کوتاه و با کم ترین تعداد کلمات ممکن بیان می شوند به ساده ترین صورتی که مفهوم را می رسانند.
آواهای زبان این سوی آسیا در کشیدن و آهنگین کردن کلمات هم قسمتی از ماجراست. آواهای اضافی هم گاهی به انتهای جمله اضافه می شود که معمولا بیان احساسی مفهوم است و می تواند محتوای احترام، خواهش یا دستور داشته باشد. این زبان سینگلیش است. همان که پسر سه ساله یاد گرفته است.

لب خند نگاه

برای درک عمق و صداقت شادی، فریب این لب خند همیشگی را مخور. شادی واقعی در درخشش نگاه است. شجاعانه به چشم ها بنگر تا عمق این انحنای هلال وارنشسته بر لب ها را دریابی. لب ها اغلب می توانند به نشانه شادی منحنی شوند، حتی اگر درخششی از شادی در نگاه آدم نباشد...

ایده های ساده و قشنگ

چند حفره کوچک روی زمین که با فواصل معین از هم روی خط یا انحنایی قرار دارند؛ آب هایی که با فواصل زمانی معین از درون حفره ها با فشار از زمین بیرون می زنند و ناگهان تا ارتفاعی بالا می آیند و دوباره روی سطح زمین فرود می آیند. فریاد کودکانی که بین این فواره ها می دوند و از هیجان این فراز و فرود ناگهانی با تمام وجود می خندند؛ بین ستون های آب های در حال حرکت می دوند و جیغ می کشند و در شادی غرق می شوند.
این فواره های کوچک روی سطح زمین پیاده روهای مناطقی از سنگاپور طراحی شده اند؛ کنار مراکز خرید، در مرکز شهر و خیلی جاهای دیگر.
دیدن بچه هایی که چنین ذوق زده در دنیای شاد و کودکانه خودشان غرقند، یکی از قشنگ ترین و به یاد ماندنی ترین نماهایی است که دیده ام.
این ایده های ساده و نوآورانه در استفاده از آب برای خلق شادی بسیار جالب است.
فواره دارایی هم تقریبا چنین فضایی دارد. این فواره یکی از بزرگ ترین فواره های آبی دنیاست که 13.8 متر ارتفاع دارد. چشمه آبی در وسط، فواره های آبی که از دایره بزرگی از بالا به پایین می ریزند؛ دور چشمه نماد و مشخصات صورت های فلکی مختلف سال وجود دارد؛ مردمی که از راهی می گذرند و خود را به چشمه آب می رسانند؛ آرزو می کنند و با شادی و امید دور چشمه می چرخند. کل ایده فرصتی است برای یادآوری شادی و امید.

شاید وقتی دیگر

با قلبم عهدی داشتم برای سکوت و ننوشتن به امید آرامشی از نوعی دیگر. این عهد امروز به سر آمد؛ گرچه گاهی سکوت آغاز اندیشیدن است. فرصتی دوباره برای درک این که چقدر نمی دانم و چقدر برداشت هایم نسبی و شخصی است.

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

مسوولیت پذیری

"No matter what your basic character is, you can do a lot to make yourself a happy person by being responsible for what you do in this world and not blaming somebody else for your mistakes."


Anonymous