‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال نوشته ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خیال نوشته ها. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

بلند

دلم می خواهد یک نقطه بلند پیدا کنم. بروم بنشینم لبه بلندی و بگذارم همه این همه در هم بر هم هایی را که در ذهنم سنگینی می کنند، رها کنم در گستردگی دنیا. حیف که این جا سرزمین کم ارتفاعی است. زیبایی اش به آب های روان است که تا افق ادامه دارند، افقی که گاهی با کشتی های باربری پوشیده می شود. کنار دریا آرامش هست، ولی بلندی آدم را به آسمان نزدیک تر می کند. دلم کوه می خواهد و گم کردن خود در شکوه و سکوتش.

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۰

تنگ

دلم برای باور تنگ شده؛ برای هزارمین بار، بی نهایت... دلم برای تمام لحظاتی که در تمام تنهایی ها پشت میزی می نشستیم و چای می نوشیدیم و حرف می زدیم، چنان تنگ شده که گلویم فشرده می شود. در تمام این سال ها همان گفت و گوهای هم موج و پر از درک برایم پر رنگ مانده. هیچ وقت ندانستم این قدر درکش می کردم یا آن قدر تنها بودم که در پس حرف های بالغانه و عمیقش پناه می گرفتم و می بالیدم. گرچه او یک سال و اندی بیش تر این جا نبود، همیشه در خاطر من هم دم چای و گفت و گوهای بلند از این در و آن در باقی ماند؛ دوستی که خیلی وقت ها دلم برایش تنگ می شود.

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۰

خودآگاه و نا خودآگاه

شب، پای تلفن داشتم برای برادرم می گفتم که شاید خودم را جور دیگری نمی دیدم به جز آن طوری که الان زندگی می کنم. البته من هیچ وقت نمی دانستم که می خواهم کجا یا چه طور باشم که بتوانم الان خودم را با تصویری مقایسه کنم که در گذشته از آینده ام داشتم. من همیشه با آن چه در طول زمان پیش آمده، تصمیمی گرفته ام و با زندگی پیش رفته ام.

شب خواب می دیدم بودای کوچک از سفری دور برگشته، دستش را دور کمرم حلقه کرده و در میان دستانش گل دان شیشه ای زیبایی است پر از گل هایی زیباتر... بودای کوچک آدمی بود که من در 20 سالگی شیفته اش بودم؛ از آن نوع شیفتگی ها که در هوا می ماند و هیچ وقت به درک متقابلی نمی رسد که بخواهد به صدای مشترکی تبدیل شود.

صبح که از خواب بیدار شدم فقط به این فکر می کردم که خودآگاه و ناخودآگاه آدم چه قدر صدای هم را می شنوند؟ چه قدر هم را می شناسند؟ چه قدر با هم رو راست هستند؟

پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۰

قوی

تصمیم گرفته ام قوی باشم، تصمیم گرفته ام محکم باشم. با وجود این، نمی دانم چرا گودی زیر چشمانم دارد تیره تر می شود! ولی چون تصمیم گرفته ام، امروزخیار خریده ام تا با ورقه های خیار در برابر تیرگی ها هم قوی باشم!!

دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

در دادگاه تو

ای تو که صدای مرا نمی شنوی!
من تلاش می کنم درک نشدن ها را درک کنم.
تا کی گوش هایت را بین دستانت مخفی می کنی
و مرا با فریاد، محکوم می کنی؟

من حتی اگر در دادگاه تو، محکومم،
تلاش می کنم درک کنم.

به صدای من گوش کن،
صدای من،
آن قدر ها هم دور و ترس ناک نیست.

شاید اگر گوش کنی،
آن چه هستم و نیستم را درک کنی،
و محکومم نکنی.

من زاده عشقم
و زاینده عشق؛

من حتی اگر هم درک نکنم،
یا خطا کنم،
هم چنان زاده عشقم
و زاینده عشق.

بر من خرده مگیر،
این هستی من است
که با خاک ریشه دارد.

به صدای من گوش کن...

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

نسخه پیچی

بعضی آدم ها آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش می کنند دیگران را شکل خودشان کنند. گاهی دیدشان بر اساس تجربه های شخصی خودشان این طور است و با اعتماد به نفس از این که انگار آن تجربه، تنها تجربه ممکن دنیاست، نسخه می پیچند. گاهی هم راهی را انتخاب کرده اند که باعث درد و رنج بیش تری شده و شاید در گذر زمان می دانند که شاید راه های بهتری هم برای برخورد با موضوعشان وجود می داشت؛ با این حال باز هم بر پایه همان راه، نسخه پیشنهاد می کنند تا شاید با همراهی آدم های دیگری که همان راه را انتخاب می کنند، احساس تنهایی کم تری کنند در درد و رنجشان و بتوانند به تجربه شان عمومیت دهند و در پس این عمومیت بخشی کمی آرامش واهی پیدا کنند.

آدم های سالم و طبیعی تر برای دیگران نسخه نمی پیچند؛ شاید می دانند اگر راه تعادلی در زندگیشان پیدا کرده اند و با انتخاب، دنبالش می کنند، حقیقی باشد، دیگران ممکن است آن قدر شیفته این آرامش نهفته شوند تا به روش خودشان پیدایش کنند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰

سوره دل تنگی

سوگند به دل تنگی،
و تو چه دانی که دل تنگی چیست...

دل تنگی در لباس اداری،
بین مردان بازو کلفتی که تاتو دارند،
بین آدم های رسمی با کلمات پیچیده،
بین آدم هایی که صبحانه چیلی می خورند یا نودل هایشان را هورت می کشند،
بین پروژه هایت که قطرشان هر روز روی میزت بیش تر می شود،
بین سرک کشیدن ها به ریسنت دات کام برای لحظه ای پناه بردن به فال حافظ،
بین سپردن زمان به پختن نهار برای فردا و پس فردا،
بین دست و پا زدن در میان زبان های نا آشنا و آشنا،
بین فهمیده نشدن ها از آن ها که زبانت را می فهمهند و نمی فهمند،
بین خود نفهمی هایت،
بین بی خبری،
بین دوری،
بین گم شدگی،
در قلبی که می شکند و می لرزد،
در میان باران،
قلبی که هر روز از تنگی، گشادتر می شود.

سوگند به دل تنگی،
همان که کاش هیچ وقت ندانی که چیست.

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰

انتظار از زندگی

گاهی وقت ها فکر می کنم یکی از ریشه های رنج و ناراحتی، انتظار داشتن از زندگی است. اگر باور داشته باشم که تمام زندگی، بخشیدنی بوده و هر آن چه می آید و می رود، بخشی از لطف و بخشایش، راحت تر زندگی می کنم و کم تر درد می کشم. هر چه بی توقع تر از زندگی باشم، سبک تر زندگی می کنم، کم تر افسوس می خورم و نعمت هایی را که از سر لطف برای مدتی داده شده، روشن تر می بینم و شایسته تر سپاس می گزارم.

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

بسوزان

اگر داری مرا از روی آتش می گذرانی،
خالصم کن، خالصم کن، خالصم کن، خالصم کن...

بی جواب

از وقتی که نمی دانست کی شروع شده است، از خودش می پرسید: "آیا این واقعی است؟".
در میان راه که بود، مرتب از خودش می پرسید: "آیا این واقعی است؟".
وقتی که دیگر تمام شده بود، از خودش می پرسید: "آیا واقعی بود؟".
ماه ها که نمی دانست چه قدر گذشته است، هنوز از خودش می پرسید: "آیا واقعی بود؟".

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

خاکستری

خاکستری، دل نشین و جرقه هایی از شور زندگی...

منگ

احساس می کنم خواب بوده ام؛ یادم نمی آید از کی، ولی طولانی.
احساس می کنم از خوابی بلند بیدار شده ام؛ منگم، نمی دانم کجا بوده ام، نمی دانم چند وقت است گذشته.
گذشته؟! از کی؟ از کجا؟
الان کجایم؟ این جا چه می کنم؟
رویاهایم، رویاهایم را کجا گذاشته ام؟ هر چه می گردم پیدایشان نمی کنم. به خودم می لرزم. هیچ کدامشان را به خاطر نمی آورم.
نکند آن قدر خوابیده ام که رویاهایم کنار پنجره و زیر نور آفتاب خشک شده اند؟ نکند آن قدر خواب بوده ام که رویاهایم از روزی به واقعیت رسیدن، نومید شده اند و از پنجره پر کشیده اند و پی آرزوهای خودشان رفته اند؟

بدنم را جا به جا می کنم؛ هنوز کاملا همه جایش را حس نمی کنم. تلاش می کنم قسمت هایی را که بیش تر دوست دارم، به یاد بیاورم. کم کم خودم را حس می کنم. ولی، ولی، بال هایم، بال هایم... بال هایم دیگر چه شدند؟ کی این طوری شدند؟ در این خواب، کجا بودم که این طور سوخته اند؟

تنها دل گرمیم آن است که قلبم هنوز می کوبد و چشمانم هنوز رقص نور آفتاب را دوست دارند؛ که هنوز شعاع های نور را دنبال می کنند تا کنج ترین جای لب پنجره را انتخاب کنند؛ شاید گل دان های نو بکارم و آن جا بگذارم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۰

قاب

دل تنگی هایم را قاب می کنم، قابی چوبی با حاشیه قرمز شاید هم ارغوانی یا نیلی. به دیوار اتاق می آویزمش و هر وقت که دلم گرفت نگاهش می کنم و لب خند می زنم...

گل دان

گل دانی که می خری با گل دانی که با دستانت می کاری، فرق دارد. گل دانی را که می خری، آب می دهی و مراقبش می شوی تا همان طور زیبا بماند. ولی به گل دانی که خودت کاشته ای، دل بستگی داری؛ مراقبش می شوی تا آرام آرام رشد کند. نمی دانی چه می شود؛ می ماند و در خاک جدید دوام می آورد و می بالد یا در این دگرگونی، تاب نمی آورد و پژمرده می شود. می خواهی ببینی چه شکلی می شود و چه طور تغییر می کند. شاید این جادوی هستی بخش برخورد دستان و خاک است که روحت را به خاک و ریشه گل دان تازه پیوند می زند.

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

خوش بختی

خوش بختی آن دورها نیست، بیرون نیست؛
خوش بختی پشت رخ دادهای آمده و نیامده نیست؛
خوش بختی در پس دست یافته ها نیست؛
خوش بختی، درونی است؛ همین نزدیکی ها، جایی گوشه قلب آدم.

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

ضرب آهنگ

گاهی وقت ها که تلفن هم راه او زنگ می خورد، فکر می کنم اگر یک مار بودم شاید با این ضرب آهنگ ها رقصان از سبد بیرون می آمدم.

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۷

سوال تحقیقی

"وقتی آدم های مختلف به آهنگ یکسانی گوش می دهند، چه تصویر و تخیلی از آن آهنگ دارند؟ در ذهنشان چه احساس و نقشی شکل می گیرد که هر کدام ممکن است با حرکت های مختلف بیانش کنند و برقصند؟"

آدم ها و سرزمین ها

سرزمین هموار؛ دریا، بی کوه، بی دشت، بی کویر،
سرزمین تک فصل، همیشه سبز، درخت های همیشه گل به سر، هوای آفتابی یا بارانی،
آدم هایی هموار.
---------------------------------------------------------------------
سرزمین ناهموار؛ دریا، کوه، دشت، کویر،
سرزمین چهار فصل؛ شکوفه، میوه، خش خش برگ های زرد و سرخ و نارنجی، سرد و برفی،
سرزمین پر پیش آمد: سیل، زلزله
آدم هایی پر از بالا و پایین.

انگار آدم ها به رنگ و ارتفاع سرزمینشان هستند.