دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷
چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۷
دسته فانوس ها
دیشب دسته بلندی از روبروی خانه رد شد؛ دو خط بلند موازی از آدم ها. دو اژدهای رقصان در ابتدای دسته با کوبه های طبل حرکت می کردند. هر اژدها را دو نفر می رقصاند؛ یک نفر جای سر اژدها و دیگری جای دمش.
باقی آدم ها هم فانوس به دست پشت سر اژدها و طبل زننده ها راه می رفتند. فانوس هاشان قرمز بود و روشن از نور شمع.
به این ترتیب، در سکوتی پر از کوبه های رقص اژدها و روشن از نور فانوس های سرخ، روح ها و انرژی های منفی از این منطقه دور شدند و برکت برای خانه ها آرزو شد.
دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷
یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷
کدام سوی باغ چه سبز تر است؟
ولی چه کسی می داند؟
شاید منگروها هم گاهی آرزو می کنند که ریشه هاشان را در خاک خشکی بگسترانند که نوازش نور خورشید را مستقیم در بر می گیرد؛ حتی اگر در میان خاک خشک چشم انتظار باران باشند.
Bintan Island
در قایق پس از گذر از منگروهابینتن جزیره کوچکی است از خاک اندونزی که در 40 کیلومتری سنگاپور قرار دارد. طبیعت واقعی و قشنگی دارد. گستره ای از رنگ های استوایی در خاکی پهناور با آسمانی شفاف و ساحل هایی به همان شفافیت.
منطقه تفریحی ویژه ای برای گذراندن تعطیلاتی آرام در کنار دریا و استفاده از ورزش های آبی برای گردش گران آماده شده. این اقامت گاه ها با خدماتی کمابیش مشابه با دامنه متفاوتی از قیمت در دسترس گردشگران است. منگرو(*)های زیبا، ساحل آرام، رنگ هایی زلال و غذاهای دریایی فراوان سبب شهرت این جزیره است.
جالب است که هزینه ها را می توان با دلار سنگاپور پرداخت و نیازی به تبدیل پول به روپیه اندونزی نیست. البته در این اقامت گاه بیشتر هزینه ها قابل مقایسه با هزینه ها در سنگاپور است و چندان تفاوتی ندارد.
بیرون از قلمرو این اقامت گاه گسترده، نمای واقعی شهر مسلمان نشین بینتن در میان خانه های شیروانی قدیمی و ساختار فقیر شهر تفاوت آشکاری را بین این سو و آن سوی مکان گردش گری فریاد می کند...
برای اطلاعات بیش تر درباره بینتن:
http://wikitravel.org/en/Bintan_Resorts
Mangrove(*)
سهشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۷
Money Plant
شاید برای همین است که حتی آنتی لی لی که فکر می کند برگ های گیاهان ممکن است سمی باشد و دوست ندارد گل دان هایم را بگذارم روی میز آب دارخانه کنار پنجره، از حضور این گل دان های خوش شگون شکایتی نمی کند.
جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷
در پس لایه های وجود
"ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو"
چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷
جیرینگ جیرینگ
آنتی لی لی، آب دارچی بخش است. هندی است و دختری هم سن من دارد.
روی قفسه پر است از النگوهای ظریف رنگارنگ. نگاهشان می کنم:
- آنتی لی لی چقدر النگو داری!
- از معبد گرفته ام؛ دعا کرده ام. این ها را برای خانم های بخش آورده ام. بیا این ها مال تو. حفظت می کند از بدی ها...
دو تا النگوی مشکی ظریف به من می دهد که دستم کنم. می گوید باید کم کم دو تا باشد تا وقتی به هم می خورند، آهنگ داشته باشند.
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
رو به رویی با در
زبان رسمی این جا انگلیسی است؛ گرچه با توجه به آمیخته شدن آن با آواها و ساختارهای زبان چینی و مالای، در واقع زبان انگلیسی این جا محلی شده و به سینگلیش مشهور است. معمولا مدت کوتاهی زمان می برد تا گوش آدم به این نوع لهجه و ساختار از زبان انگلیسی خو بگیرد.هم چنین، در مکان های عمومی مثل مترو پیام ها پس از اعلام به زبان انگیسی به سه زبان محلی رایج این جا هم پخش می شود. زبان چینی، مالای و تامیل (شاخه ای از زبان های هندی) زبان سه دسته اصلی ساکنان سنگاپور است.
یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷
سفارشی سازی ابزارهای ویستا
شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷
پراکنده
آن سوی خیابان، کلیساست. صبح ها اگر از کنارش بگذری، صدای بچه ها از مرکز آموزشی اش می آید که در سرودشان مسیح را می خوانند؛
چند قدم آن طرف تر، پشت پارک کوچک سبز، مناره کوچک مسجدی است.
سر خیابان، معبدی است پر از مجسمه های سنگی. عکس برداری ممنوع است.
شگفت این که آدم هایی در این سر دنیا هنوز سنگ می پرستند و آدم هایی در آن سر دنیا هستند که یکتاپرستند ولی یکدیگر را بر سر تفاوت تعداد وعده های نیایش آن پروردگار یکتا نابود می کنند.
دوباره ها
پر از هیاهو و شلوغی بچه ها، رنگ ها، حرکات و بازی هایی که تمرین می کنند، کاغذها و وسایل پخش بر زمین برای ساختن نمادها.
گرچه همه تکراری است، شادی و هیاهویی که از این سو و آن سو بلند می شود، همیشه تازه و جوان است.
شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷
آکواریوم
چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷
نگاه
چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۷
زبان بین المللی
در میان این همه رنگ و پراکندگی و چهره های خسته از سفر، گروه کوچکی وارد سالن می شوند و روی نیمکت ها می نشینند. از مردمان این سوی آسیا هستند، چند زن و مرد با موهای سفید و خاکستری. بعد از مدتی، یکی شان که کوتاه است و کمی چاق، بلند می شود و وسط سالن شروع می کند به رقصیدن، آرام و هماهنگ. خانم لاغر و قد بلندی هم می ایستد و روی حرکت هایش نظر می دهد و گاهی تصحیحش می کند. گویا تیم هستند. پس از مدتی هردو با هم سالسا می رقصند.
مردی سفیدپوست در گوشه دیگر سالن می ایستد و با خوش حالی و ابراز هم بستگی کمرش را تاب می دهد.
انگار نگاه های رنگارنگ و خسته، از هر رنگ و زبان و فرهنگ، در شادی و شگفتی آن لحظه با هم شریکند.
شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷
چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۷
تکانه فرهنگی (*)
سهشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷
سوپ کله ماهی
ساعت نهار رفتیم یکی از فود کورت های نزدیک. آن سه نفر با احترام تصمیم گرفتند "سوپ کله ماهی" بگیرند که هم دوست داشته باشند و هم شامل محدودیت های غذایی من هم نباشد.
گرچه من در این مدت در زمینه این همه خورد و خوراک رنگارنگ و متفاوت از فرهنگ های مختلف، ماجراجو و کنجکاو بوده ام، اولین بار بود که با این غذا رو به رو می شدم.
آقای منتور تکه هایی از ماهی را جدا می کند و روی برنج ظرفم می گذارد.
آقای منتور می گوید برای این که آدم بتواند در جامعه ای زندگی کند باید خودش را با غذاهای محلی سازگار کند. البته او نمی داند که من این را دو سال پیش یاد گرفته ام.
تا آن وقت فکر می کردم کله ماهی تنها در مناطقی از ایران معروف است؛ عجیب بود که این سوی دنیا سوپ کله ماهی می دیدم.
قیاس
پس با سبک باری بدون چتر رفتم.
چند ساعت بعد باران شروع شد؛ پیوسته و شدید.
اصلا یادم نبود که آخرین بار شنبه گذشته باران شدیدی آمده بود!
سبزیجات
شاید من هم این جا برچسب دارم: "نیروی کار". من در کنار بقیه کسانی که کار می کنند، نیروی کار هستم؛ فارغ از ویژگی های فردی و احساسی.
جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷
زرد و سرخ و ارغوانی
جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷
کم و زیاد
این جا بیشتر آدم ها زیاد تلاش می کنند و کم انتظار دارند؛
آن جا بیشتر آدم ها کم تلاش می کنند و زیاد انتظار دارند.
جعبه مغز
آن را روی میز می گذارم و تماشایش می کنم.
چه می بینم؟
خطوطی که از این سو به آن سو می دوند؛
خطوطی که در هم می پیچند؛
خطوطی که به هم تیراندازی می کنند؛
و خطوطی که در این هرج و مرج و شلوغی هنوز دارند می رقصند!
شاید عصری ببرم بگذارمش روی شن های ساحل غرب،
رو به روی موج های جاری و آهنگ روان آب،
آن وقت همه خطوط جعبه هم سو می شوند با موج های آب،
آرام و پیوسته و جاری؛
پر از تناقض آرامش و خروش زندگی.
دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷
یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷
حرکت

امشب برای یک کار اداری می روم کوالا لامپور. خوش حالم که سببی شد بروم.
با اتوبوس می روم. دلم می خواهد در حرکت باشم. دلم می خواهد احساس کنم چقدر همه چیز در هر لحظه در حال تغییر است؛ که چقدر این همه ها که بهشان چنگ زده ام تا زندگی را ثابت و تعریف شده تعریف کنم، تا نترسم، تا احساس آرامش کنم، خیالی اند؛ دلم می خواهد در حرکت باشم، با حرکت بروم.
احساس می کنم مدت هاست مثل ماری دور خودم پیچیده ام؛ در افکار و احساساتم گره خورده ام. دلم می خواهد حرکت کنم تا حرکت و تغییر را حس کنم؛ شاید این همه تغییر را درک کنم؛ بپذیرم.
تفاهمی در سکوت
این آقای میان سال آرام با موهای سفید-خاکستری یکی از کارکنان شرکت است که هر صبح در ایستگاه وقتی منتظر اتوبوس شرکت هستیم، می بینمش.
همسرش هر بامداد که هوا هنوز تاریک است، او را تا ایستگاه هم راهی می کند.
دیدن این زوج در آرامش که صبح ها در مسیر مشابهی پیاده روی می کنند، برایم قشنگ است.
محمد عیسی
- اسم من "یان" است؛ ولی اگر خواستید می توانید به من بگویید: "محمد عیسی"!
- ؟؟؟
- در میانمار (*) اقلیت مسلمان، معمولا دو اسم دارند؛ اسم رایج و اسم اسلامی.
اسم یکی دیگر از هم ورودی های سنگاپوری-مالایی هم "محمد عیسی" است.
ترکیب قشنگ و عجیبی است.
توان
خوش به حال آدم هایی که به توان خود و توان دیگران احترام می گذارند.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷
به نام او به یاد او
به نام او، به یاد او
به نام او و یاد او که با نام و یادش دل ها آرامش می یابند...
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷
مشتی دلار
من: چه لباس قشنگی! چقدر بهت میاد!
او (خندان): واقعا! می دونی سه تاش رو 12 دلار خریدم!
می خواهیم برای مصاحبه با چند نفر از برنامه ریزهای تولید، وارد سالن های ساخت و تولید شویم. باید لباس، کلاه و عینک ایمنی بپوشیم. عینک ها روغنی هستند و دید تار. هم کارم بسته دستمال مرطوبش را جلو می آورد تا من هم بردارم:
من: ممنون!
او: اوه! می دونی دو بسته اش رو 1.5 دلار خریدم!
اندیشه و من رفته ایم فودکورت(*) همیشگی تا کمی با هم درد دل کنیم. خانم خوش اخلاق همیشگی می آید و نوشیدنی هایمان را روی میز می گذارد؛ در حالی که سکه ها را جا به جا می کنیم:
او ( با اشاره به بلوز قرمزش): قشنگه؟
ما: البته! خیلی قشنگه!
او (با چهره خندان همیشگی): دو تاش رو 10 دلار خریدم!
یک شنبه عصر، سرگرم اتاق تکانی، جارو به دست، مارگارت را می بینم که تازه برگشته خانه:
او: موهام رو کوتاه کردم!
من: قشنگ شده!
او: آره! بار پیش بد شده بود. این بار رفتم یک آرایشگاه دیگه. 40 دلار دادم!
افتادن و برخاستن
گاهی وقت ها با دوستان در مورد این موضوع حرف می زنیم. این با الگوهای رایج کودکی بیشترمان فرق دارد.
این طوری انگار زمین خوردن، اشتباه نیست؛ کسی مقصر نیست؛ دلیلی هم برای ترس از افتادن نیست، خودت بعد بلند می شوی!
جالب است اگر زمین خوردن و برخاستن در زندگی هم این قدر طبیعی باشد.
شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷
شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷
مادر
بین این همه دوندگی،
فقط یک نفر در دنیا می تواند این سوال را از آدم بپرسد.
فقط یک نفر در دنیا می تواند به این موضوع فکر کند.
فقط یک نفر در دنیا می تواند همیشه پر از محبت بی دریغ باشد.
البته وقتی نزدیکی، برایت بدیهی است.
وقتی دور می شوی، روشن تر می بینی.
(*) خودش درستش کرده.
جشنواره رنگ
جالب است که ما ایرانیان چهارشنبه سوری، به شکرانه فرا رسیدن بهار از آتش پریدیم و طلب سرخی آتش کردیم و دوری زردی از وجودمان و هندی ها چند روز بعد، با بارانی از رنگ به پیشواز بهار رفتند و به شگون رنگ ها طلب تن درستی کردند.
شادی آدم ها به هر رنگ و هر زبان، چقدر شبیه و زیباست.
پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷
لی لی
برنامه دیشب، تربیت سگ دختر دو ساله ای بود به نام لی لی که در خانه رفتارهای نامناسبی از خود نشان می داد؛ یکی از این رفتارهای نامناسب این بود که زیاد واق واق می کرد و گاهی با سر و صدا دنبال گربه هم سایه می دوید.
یکی از توصیه های خانم مربی سگ ها، به زوج صاحب لی لی برای رفع این ناهنجاری این بود که:
" لی لی به ورزش نیاز دارد. وقتی او را برای پیاده روی بیرون نبرید، هیجان و انرژیش ذخیره می شود و به صورت رفتارهای منفی مثل واق واق کردن بروز می کند."
نتایج نشان می داد پس از چند هفته تمرین و پیاده روی و گردش روزانه، لی لی کم تر واق واق می کرد...
جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷
سالی که نکوست، از بهارش پیداست
جشن دوباره دانش جوان ایرانی برای سومین سال،
ده برابر شدن تعداد دانش جویان ایرانی در طول این سه سال،
جشن نوروز که هر سال بهتر و با شکوه تر از سال گذشته به همت بچه ها برگزار می شود.
اولین شب سال نو،
منزل او که هم سن مادر بزرگ من است،
بسیار مهربان، فرهیخته و با سخاوت است،
سفره ای پر از غذاهای ایرانی که مزه خانه و محبت دارند،
و دو سماور خانه سنتی-ایرانی او، یکی برای چای داغ و دیگری برای آب!
من که مرتب لیوانم را از آب سماور پر می کنم،
و نمی دانم چه رمزی است در این خانه پر مهر، این قلب جوان و پر عشق و این سماور پر آب،
که مرا در آرامشی عجیب، غرق می کند.
پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷
نرم نرمک می سد اینک بهار
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار"
فریدون مشیری
شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶
چسب
او گرچه همیشه رهایی را دوست داشته و تحسین کرده، ولی در عمل همیشه چون چسب بوده.
تناقض عجیبی است.
یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶
مرگ
"حالا به یاد تمام وقت هایی می افتم که پدرم با من تماس می گرفت ولی من یا سرگرم کارهای شرکت بودم یا در حال سر و کله زدن با بچه هایم برای انجام تکلیف مدرسه شان در خانه... حالا مرتب دعا می کنم که چشم هایش را باز کند و بتوانم با او صحبت کنم... نمی خواهم برایت موعظه کنم... ولی ما گاهی مسایلی را در میان سرشلوغی های روز فراموش می کنیم که ارزش زیادی دارند..."
پا به پای این جریان، من هم از درون می لرزیدم...
هفته پیش خبرها خوب بود. پدرش چشمانش را گشوده بود و چند کلمه ای حرف می زد. مدیرم بسیار خوش حال بود و هم چنان در حال دوندگی بین کار و بیمارستان و خانه.
چند روز پیش خبر رسید که متاسفانه پدرش فوت کرده. همه مان سر کار خشک شده بودیم.
همان روز به گروهی از هم کارانم پیوستم تا بعد از کار برای تسلیت برویم منزلش. او با چهره ای پریشان در آستان خانه، هم دردی ها را می شنود. وارد خانه شدیم. من فکر می کردم تنها قرار است برای هم دردی به او سر بزنیم. وقتی با جسد بی جان مرحوم روبه رو شدم که بر بستری بر زمین اتاق پذیرایی غرق گل های ارکید، آرامیده، جا خوردم. بوی عود فضای غم زده اتاق را فرا گرفته بود. گویا هندی ها جسد مرحوم را چند روزی در خانه بازماندگان نزدیک باقی نگه می دارند؛ در میان گل ها، عود و دعای بازماندگان. صحبت از مراسم سوزاندن بود که قرار بود روز آینده برپا شود... کسی می گوید از طبیعتیم و به طبیعت برمی گردیم. کف دست هایم را به هم می فشردم تا مطمئن شوم زندگی هنوز جاری است.
این گیاه بنفش
چند روزی در گل دان کوچک، بی تفاوت ماند. هر شب نگاهش می کردم؛ حدس می زدم از انتهای برجسته مانندی که دارد، بلاخره ریشه می دواند. روزها گذشت. حالش در محیط جدید بد می شد و پلاسیده به نظر می رسید. امیدم کم رنگ می شد. اثری از ریشه در آن نقطه مورد انتظار دیده نمی شد. ولی روزی از نقطه ای دیگر که فکرش را هم نمی کردم، ریشه داد. حالا در همین گل دان کوچک و فقط با آب، برگ بنفش جدیدی سبز شده در کنار برگ پلاسیده اولی.
طبیعت، صادق ترین و گویاترین جریان زندگی است.
خیلی وقت ها زندگی در جهتی که پیش بینی نمی کنیم، جریان پیدا می کند؛ چه کسی می داند؟ شاید گاهی این مسیرهای جدید پیش بینی نشده، حتی از آن چه انتظار داشتیم، پر نورتر و زیباتر باشند.
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
سهشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶
رنگ در رنگ
غم هایمان را نیز هم.
رنگ ها هرچه می گذرد، براق تر و حقیقی تر می شوند انگار. آن قدر که به راحتی از پوست می گذرند و به درون نفوذ می کنند. انگار هرچه می گذرد، اثرشان بیش تر می شود.
شکایتی نیست که این زندگی است.
تنها شاید طلب است؛
طلب توان و همت برای سپاس گذاری نعمت هایی که می بخشی؛
و طلب توان برای صبر و شکیبایی، برای تحمل هر آن چه فارغ از توان، ناهموار و جان کاه پیش می رود.
شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶
Pulau Ubin
وارد جزیره که می شوی، می توانی دوچرخه کرایه کنی. بعد خودت می مانی و رکاب زدن ها و طبیعت سرسبز وحشی.
دیروز مامان های زیادی دیدم از رنگ و نژادهای مختلف که سوار دوچرخه دو زین دار بودند. خودشان روی زین جلو نشسته بودند و کودکشان را گذاشته بودند روی زین عقب و رکاب می زدند. فرقی نمی کرد از کجای دنیا آمده اند؛ همه در شادی مامان بودنشان هم شکل بودند.
دیروز روز قشنگی بود.
خودش درگیری
وقتی آدم خودش، ملاحظه خودش را نمی کند، چه انتظاری می تواند داشته باشد از دیگر آدم ها که ملاحظه اش را کنند؟
وقتی آدم خودش، خودش را باور ندارد، چه انتظاری می تواند داشته باشد از دیگر آدم ها که باورش کنند؟
پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶
That's Life
مهتابی جدید در دست، من به مارگارت نگاه می کنم، او به من.
نردبان نداریم. با ترس و ایستاده بر صندلی خیلی بلند، برای اولین بار با سعی و خطا عوضش می کنم.
ته دلم به این فکر می کنم که حالا دیگر ناچارم کارهایی را هم که دوست ندارم، انجام دهم.
عیبی ندارد! خوب، این را هم کمی یاد گرفتم.
ولی خدا کند تا مدت ها دیگر نسوزد!
آتشفشان
آن وقت این قدر پر از مذاب داغ نمی شوند.
آن وقت این طور آتشفشان نمی شود.
آن وقت این قدر نمی سوزانند.
اولین روز سال چینی
صاحب خانه ام این هفته خانه تکانی کرد. خانه رنگ تازه ای گرفته و پر شده از گل های رنگارنگ.
دو روز پیوسته تعطیلم. بوی سال نو، رنگ قرمز و طلایی تزئین های اطراف، رخوت تعطیلی بلند بعد از مدت ها پر از آرامش است.
این جا سال چندین بار در طول یک سال تحویل می شود. باورم به مفهوم زمان کم کم دارد لرزان می شود!
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
امروز
امروز روز خوبی است! می دانم!
جشن بهار
سوپرمارکت روبروی خانه پر شده از گلدان های نماد خوش بختی در فرهنگ چینی، پر شده از شاخه های بیدمشک.
کم تر از دو هفته مانده به جشن بهار.
گرچه این جا هر چند وقت یک بار بهانه ای برای جشن و شادی هست، ولی به نظر من واقعی ترین جشن این سرزمین، جشن سال نو چینی است. سال نو میلادی رنگارنگ و پر سر و صدا جشن گرفته می شود ولی شور و شوق و شادی حقیقی تحویل سال را هنگام سال نو چینی بیشتر و عمیق تر می شود حس کرد. سال نو چینی بوی بهار و شادی می دهد.
سال پیش رو سال موش است.
دعای روز
جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶
این سو و آن سوی بی نهایت
می توانم بگریم، تا چند وقت طولانی، قبل از بی نهایت
ولی دوست دارم بخندم تا چند وقت طولانی، بعد از بی نهایت!
تو هم می خندی با من؟
شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶
آگاه باشید، قربانی نباشید
امشب
آن سوی بلوک، طنین ضربه های دف مانند "ربنا" و " یا مصطفی" در میان آهنگ های شاد همه جا را در بر گرفته و دلم را می لرزاند. زیر بلوک تزئین شده. مراسم عروسی است، نمی دانم هندی یا مالایی. خانم هایی با لباس های رنگارنگ و خانم های هندی با گل های مریم در میان موهایشان.
این سوی بلوک، باز هم صندلی چیده شده است و زن ها و مردهای مالایی با لباس سنتی شان گروه گروه در رنگ های مختلف مراسم دارند. گروهی مشغول شام هستند و گروهی آن طرف تر بلندگوها را امتحان می کنند؛ باز هم بعضی اصطلاحات عربی در میان آهنگ ها و دعاها برایم آشناست. می گویند مراسم دعای سالانه دارند.
آن سوی خیابان، میان بلوک های سری 600، باز هم چادرهای سفید و زرد برقرار است با دسته های گل و سوگواری آرام و بدون شیون و زاری چینی ها برای از دنیا رفتن عزیزی.
بعضی دوستان ایرانی امشب رفته اند امام بارگاه برای مراسم شام غریبان.
امشب شب عجیبی است. زیر نور این ماه تابان هر گروه از آدم ها به دلیلی دور هم جمعند.
نمی دانم، نمی دانم
from: WHERE IS MY MIND
Written by Frank Black
Performed by The Pixies
یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶
بررسی عملکرد
2. سلامتی/ فعالیت های جسمانی
4. شغل و هم کاران
5. خانواده
7. ویژگی های شخصی/ احساسات
شعری برای تمام فصول زندگی
روزی زمستانی در استوا
یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶
رویاها
شب یلدا
پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶
سکوت
یک سوال بی ربط
هری رایا حاجی
شمارش
یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶
انضباط
یکشنبه
جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶
نجوا با خود
شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶
فیلیپینی ها
محیط
چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶
حالا
دور از جان، البته
Just a slob like one of us
Just a stranger on the bus
Trying to make his way home
He's trying to make his way home
Back up to Heaven all alone
Nobody calling on the phone
Except for the Pope maybe in Rome"
Part of "One of Us" lyrics, Joan Osbourne
خروس خوان
استانبول در نیم روز
یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶
من!
سهشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶
دانه ها
روزی چهار دانه کوچک بر خاک افتادند. مدتی گذشت. باران آمد. خورشید تابید. بالاخره روزی سه تا از دانه ها سبز شدند. هرکدام خوش حال و خندان از این که گلی یا علفی سرسبز شده اند به هم لب خند می زدند. دانه چهارم، اما، غم گین بود. آخر او سبز نشده بود هنوز. روزها می گذشتند. خورشید می تابید. گاهی هم باد و باران می آمد. دانه چهارم هم چنان منتظر در آرزوی سبز شدن بود. سه گیاه دیگر خوش بودند و گاهی به او می خندیدند که هم چنان دانه ای خرد است بر بستر خاک. دانه چهارم هم چنان روزها منتظر بود. هر روز به آسمان نگاه می کرد و به خودش. ولی او هم چنان دانه باقی مانده بود. روزی دیگر کاسه صبرش لب ریز شد و اندوه چنان بی تابش کرد که شروع کرد به گریستن. او مدت ها گریست. آن قدر گریست و گریست که در میان اشک هایش به خواب رفت. روزی که چشمانش را گشود احساس کرد از زمین خیلی دور شده. از این که سه گیاه کوچک را آن پایین می دید، تعجب کرد. او بلند شده بود. خیلی بلند. او دیر سبز شده بود، دانه درخت بود آخر. درختی سبز و باوقار.
سهشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶
As Happy As A Lark
آن روزها به لطف سخت گیری های استاد، همه ما ناچار به حفظ کردن این تشبیهات بودیم. بعضی هاشان واقعا قشنگ و عجیب بودند. یکی از این تشبیهات " به شادی چکاوک" بود که همیشه در خاطرم باقی ماند.
این اواخر گاهی عصرها با دوستانم روی نیمکت های فضای باز دانشکده، جلوی کافه دایلیس می نشستیم و چای می نوشیدیم. جلوی این نیمکت فضای سبز باز کوچکی بود که گاهی چکاوک کوچکی بر فرازش اوج می گرفت، منحنی وار فرود می آمد و دوباره با شادی تمام روی خط پیش بینی نشده دیگری اوج می گرفت. مسیری را که می توانست به شکل یک خط راست بال بزند و طی کند، شیفته وار با فراز و نشیب و قوس و تاب طی می کرد. شادی اوج و فرودهای ناگهانیش نمایی بسیار زیبا و به یاد ماندنی داشت. با دیدن پرواز مجنون وار این چکاوک به یاد آن تشبیه گذشته کلاس زبان می افتادم: "به شادی چکاوک"... کاش بشود مسیر زندگی را هم با شیفتگی جهت گیری چکاوک ها طی کرد و حتی مسیرهایی را هم که ساده و یکنواخت، تکراری و خسته کننده به نظر می رسند، با عشق، شادی و خلاقیت پیمود.
دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶
و اینک پاییز...!
سلام آفتاب!
یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶
پروانه شو، پروانه شو
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
جیغ
سیر
پیش رفت یا پس رفت
شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶
پیرزن های چرخ به دست
دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶
یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶
به همین سادگی
زبان سینگلیش
لب خند نگاه
ایده های ساده و قشنگ
شاید وقتی دیگر
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶
مسوولیت پذیری
پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶
سرزمین تایلند
من آمده ام!
شنبه، یک ربع قرن از عمرم گذشت. وقتی بچه بودم همیشه رویای "بزرگ شدن" داشتم. رویای پیوستن به دنیای آدم بزرگ ها. حالا وقتی در ذهنم برنامه ریزی می کنم، با یک حساب سر انگشتی، شتاب زمان را خوب درک می کنم. انگار دیگر فرصت برای رسیدن ها کوتاه و فشرده است. زندگی خیلی جدی تر از گذشته شده است. پر از راه و انتخاب و مسوولیت.همیشه در گذر
شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶
خوشی های زندگی من
خوشی آماده کردن صبحانه، انتظار برای تست شدن یک تکه نان، چیدن چند تا میوه در ظرف کنار پنیر و گردو.
خوشی آب دادن به گل دان های کوچکی که در این مدت کاشته ام و روی میز کارم بزرگ می شوند و برگ های نو می دهند.
خوشی دنبال کردن تغییرات اندک ولی روز به روز برگ های گلدان هایم که تازه درآمده اند.
خوشی گفت و گوهای تلفنی با برادرم که درست 12 ساعت با من اختلاف زمانی دارد.
خوشی لحظه های خلوت شبانه که در سکوت شب طی می شود و اگر توانی برایم مانده باشد، در کتابی غرق می شوم.
خوشی نوازش گربه طبقه 5، که صورتش سنجاب مانند است و با یک ندای نرم کوچک روی زمین از این سو به آن سو می غلتد.
خوشی دیدن گربه اهلی روبروی خانه ام که اغلب شب ها به او سر می زنم و او هم معمولا پا به پایم مسیری را طی می کند.
خوشی عبور از میان بازار کنار محل زندگی ام که شلوغ است و پر از رنگ و آدم های مشغول خرید.
خوشی پیاده روی های بلند مدت که خطوط ذهنم را کمی آرام و مرتب می کنند.
خوشی کار کردن در کتاب خانه بیزنس که نه مثل لابراتوار کارم مرده و بیمارستانی است، نه مثل کتاب خانه مرکزی مدرن و پر از رنگ. کتاب خانه بیزنس گسترده است و ساده با شیشه های سراسری بلند که رو به طبیعتند. رنگ ها ساده ترند و فضا برایم آرام تر.
فکر می کنم باز هم خوشی دارم از همین جنس و رنگ ها. ولی چون انسانم و فراموش کار و کم شکر، الان باقیش را به یاد ندارم!



