پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

آموزش عمومی در چین

چند وقت پیش برنامه ای ازبی بی سی پخش می شد که نشان می داد تعدادی روحانی در مساجد به مسلمانان آموزش می دادند که چگونه از خطر آلودگی به ایدز مصون بمانند... تا آن جا که من می دونم تعداد مسلمانان چین محدوده... برام خیلی جالبه که همین اقلیت چه طوربا دید باز و مدرن از امکانات دینی برای کمک به مردمشون استفاده می کنند. کاش ما هم که در اکثریت هستیم، این قدر باز فکر می کردیم

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

خاطراتی که همیشه نزدیکند

مزدک از جمع شدن دوستان در ویلای کاوه به مناسبت جشن تولدش نوشته... یاد سه سال پیش می افتم که همین برنامه برقرار بود! اولین دوره آشنایی من با بچه های مرکز کارآفرینی شریف و تاثیراتی که در زندگیم داشت... چقدر هنوز همه چیز برایم ملموس و نزدیک است... تجربه های کودکانه من... خاطرات فراموش نشدنی
یاد ابهام های اولیه می افتم... یاد اولین شناخت ها...
در این مجموعه آدم های خاص و کم نظیر، زندگی را از ابعاد متفاوتی تجربه کردم

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۴

خودباوری


می خواستم بنویسم که زندگی مثل دندانهای پر کرده است... وقتی دندانهای پر کرده در دهان داری، نباید فراموش کنی که گرچه مشکلات حل شده اند و دردی نداری ولی دیگر با این دندانها نمی تونی هر چیزی را با هر دمایی بخوری.. بهتره به یاد داشته باشی که باید رعایت خیلی چیزها رو بکنی... باید با اوضاع جدید بسازی... باید صبر داشته باشی ...
می­خواستم بنویسم زندگی هم همین طوره. مسایل و مشکلاتی که به هر دلیل در طول زندگی تجربه می کنی و روی فکر، روش و زندگیت اثر می گذاره، مثل دندان های پر کرده ای هستند که ناچاری با آنها مدارا کنی و در مسیری که پیش می ری، بر این مسایل صبر کنی...
هفته پیش رفتم سخنرانی دکتر William Tan.

سالن University Cultural Center گوش تا گوش با نظم خاصی پر بود. از دم در راهنمایی شدم تا جای مناسبی بنشینم. نظم و احترام کامل...
نورها که کمرنگ شد فیلم موفقیت های دکتر تن با موسیقی Conquest of Paradise اثر Vangelis همه را سر جایشان میخکوب کرد.
آدمی که از نعمت راه رفتن محروم بود، ظرف 70 روز در 10 ماراتن در 7 قاره جهان شرکت کرده بود و روی ویلچر رکورد جهانی را شکسته بود... نفسم دیگر در نمیاد... با ویلچرش روی سن میاد و سخنرانیش رو شروع می کنه: Conquering Limits ... از انواع محدودیت ها می گه ... چه آنها که محیط خارجی از جهان، جامعه، خانواده و غیره بر ما وارد می کنند تا باورهای خودمان که ما را از درون محدود می کنند. باور دارد که اولین قدم پذیرفتن برخی ویژگی هاست... " من نمی توانم راه بروم" ... بعد هدف گذاری و تحقق بخشیدن به اهداف با تمام نیروست... او نمی تواند راه برود ولی این مانع تلاشش برای دسترسی به احساسی که دویدن حتی روی ویلچر به او می دهد، نیست. او به دنبال پشت سر گذاشتن محدودیت های زمانی و مکانی است.
این آدم با وجود همه مشکلاتی که داشت، از دانشگاه هاروارد دکترای فیزیولوژی گرفته بود...

واقعا شرمنده شدم...
زندگی خارق العاده تر از این حرفهاست... و خودباوری یکی از بزرگترین میوه های زندگی است...

از دکتر تن بیشتر بخوانید:
http://www.nus.edu.sg/centennial/celebrations/drwilliamtan.htm#

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۴

Different Environment

If only I was born once again and I knew that I had an opportunity to come here to research, I would go to research some live subjects such as genetics, bioengineering, or ...
Some people live with their research projects here...
I am really confused since it is so wonderfull to see some friends who try to answer the questions they have in mind, to accomplish their own dynamic ideas to satisfy their curiosity.
It is so great...

شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

کشور قوانین


همه جا قوانین را به یاد داشته باشید، چه در آسانسور، چه در مترو یا هر جای دیگر

همه ما برای هم مفیدیم

روی صفحه اول کتابی که از کتابخانه گرفتم، نوشته
"This product is bound by people with disabilities from Society for the Physically Disabled"
احساس خوبی نسبت به این کتاب دارم...

دستها

با دستهای خالی نمی شه چیزی رو تغییر داد... و دستها بدون زحمت کشیدن پر نمی شن

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

بدون شرح

"هیچ وقت نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی..."
کیک توت فرنگی برام همیشه معنی داره...
عودهای توی قاب عینکم هم همین طور...

من و زندگی



من با زندگی مثل کیسه بوکس برخورد می کنم! هر چیزی که روبروم قرار می گیره دستهام رو مشت می کنم و با اخم بالا و پایین می پرم و بهش ضربه می زنم. ضربه هایی که به خودم برمی گرده

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

After Rain

Lion

I don't know why Singaporean have chosen lion as their country's symbol...

According to history books, no lion has been found in Singapore so far!

On the other hand, I propose ant or lizard as Singapore's symble! Especially ant, since you can see ant everywhere here... On the earth, on the ceiling, on the cupboard,etc.

Nevermind, lion is a stronger signe to show the power! So, let's believe Singaporean in their confidence, though lion is not similar to ant or lizard at all!

;)

Too Far, Too Long

I cannot rely on my memory now.
I cannot count on the calendar now.
I won't count the number of days passed after I arrived in this part of the world. I would not count that today is the 25th day that I live here... Since the numbers are not reliable now.
It seems that I left Iran about 1 year!
It seems that I lived here more...

Calendar can't feel the days...

Wild dandelion still flies...

چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۴

یکشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۴

دکتر میرحسینی

دندونام رو چک می­کنه و توضیح می­ده که یک دندون باید پر بشه و یکی دو تا لکه هم رو دو تا دیگه هست که باید همیشه چک بشه و ...
نگاهم تیره می­شه و براش توضیح می­دم که شاید تا 10 ماه دیگه نتونم بیام مطبش و وضع دندونام که از سال پیش با این پوسیدگی­های عجیب منو درمونده کرده، نگرانم می­کنه...
با وجود خستگی بعد از این همه کار کردن و سر پا ایستادن، می­گه:
- خیله خوب، پس بهتره واژگان مشترک پیدا کنیم تا اگه مشکلی پیش اومد بتونی تلفن بزنی و راجع به وضع اون دندون صحبت کنیم.
بعد با انرژی شروع می­کنه به نشون دادن خط مرز دندون­ها و یاد دادن استاندارد شماره­گذاریشون... شماره یک درست از دندون­های جلو و خط زیر بینی شروع می­شه و تا شماره هشت از هر طرف ادامه پیدا می­کنه در صورتی که دندون عقل داشته باشی! بالا و پایین، چهار در هشت که می­شه 32 تا ...

قراره دو هفته­ای تعطیل باشه و دیگه وقت جدید نمی­ده ولی وقتی می­فهمه من فقط 12 روز دیگه فرصت دارم، می­گه آخرین روز کاریش بیام تا همه چیز رو کامل چک کنه، Polish کنه و توصیه­های نهایی رو بهم بگه...
شاید دیگه هیچ­وقت نشه که برم پیشش؛ شاید حتی اگر هم مشکلی پیش بیاد، نتونم با او تماس بگیرم؛ ولی همین برخورد مثبتش به من آرامش می­ده. اون فقط دکتر منه و من بیمارش؛ ولی اون­قدر همیشه دلسوزانه با بیمارانش رفتار می­کنه که بیماران همیشگی و وفاداری داره که دوستش دارن.

وقتی از مطبش بیرون میام با وجودی که یک ساعتی معطل شده بودم، احساس خیلی خوبی داشتم. دکتر میرحسینی به من قوت قلب خوبی داد. او واقعا انسان خوب و منصفی است. براش آرزوی عمر پر برکت و سعادت می­کنم.کاش همه ما آدم­ها در برخوردمون با هم این­قدر انسان­گونه رفتار کنیم؛ مثبت، پر انرژی و یاری­کننده.

آلبالو پلو

آلبالوپلو یکی از غذاهای محبوب منه. قرار بود امروز معنی خاصی داشته باشه؛ قرار بود نماد خیلی چیزها باشه؛ شیرینی در عین ترشی، نوبری، خوشمزگی، دور هم بودن، با هم خوردن غذای فصلی که معلوم نیست دفعه بعد کی دوباره دور هم می­تونیم از خوردنش لذت ببریم، دست­پخت مامان رو چشیدن، زنده شدن احساس شادی کودکانه­ای که همیشه از خوردن این غذای خوش­رنگ و هیجان­انگیز به آدم دست می­ده...
ولی نمی­دونم چرا باید این بار- اون هم این بار- مزه فریاد، اشک، سرخوردگی، نومیدی، تیرگی، رنجش با وجود محبت عمیق درون، گسستگی،‌ پاشیدگی و افسوس رو می­داد...
ترشی در عین شیرینی...

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۴

چرا می نویسم؟

نوشتن یکی از دلپذیرترین کارهایی است که همیشه آرامشی عمیق با خودش دارد؛ به خصوص وقتی که گوش شنوا و امین کم پیدا می­کنی یا اگر هم پیدا کنی، آن قدردرگیر زندگیند، که دلت نمی­آید بیش از این درگیرشان کنی... هرچند صحبت کردن یکی از بزرگترین نعمت­هاست چون آدم احساسات و افکارش را با دیگران تقسیم می­کند.

همیشه نوشتن روی کاغذ را دوست داشته­ام. حس عجیبی دارد؛ سکوت، تمرکز، آرامش، خلق واژگانی که در ذهن آدم این طرف و آن طرف می­روند، سبکی و ... مشکل اینجاست که به جایی رسیده­ام که می­بینم دفاتر وزن دارند و حجم و اگر بخواهم آن­ها را همیشه در
دسترس داشته باشم، کلی دردسر دارد. پس ترجیح می­دهم کمی سبک­تر بنویسم.

علاوه بر این، با تغییرات زیادی روبرو هستم که مدت­هاست می­خواهم ثبتشان کنم ولی فرصت نمی­کنم. دلم می­خواهد با دوستانم در ارتباط باشم و گرچه مدت­هاست گروه­های مختلف دوستی از مقاطع مختلف تحصیلی به ویژه دانشگاه تا گروه­های کاری یا دوستی مختلف کمی از هم پاشیده و دور شده­اند، و با وجود تمام شباهت­ها و تضادهایمان دلم می­خواهد هنوز هم با دوستانم افکار و احساساتم را مبادله و کامل کنم.
به همین خاطر این­جا می­نویسم! این بار با اسم خودم و تقریبا باز.
هرچند مطمئنم باز هم مطالبی برای نوشتن روی کاغذ باقی می­ماند.