دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱

چپ و راست

دست راست آدم های راست دست زحمتکش است ولی نوبت خودش که می رسد، کسی نمی تواند به اندازه خودش بهش کمک کند. قشنگ ترین لاک ها را به ناخن های دست چپ می زند ولی لاک های روی ناخن خودش خطوطی است کج و معوج، اثری لرزان از دست چپ.

آفتابی

صدای بعضی آدم ها آفتابی است؛ گرم، مهربان و پر از آرامش.

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱

زمین لرزه

رقص کردی و زمینی که زیر پای شادی گروهی آدم ها می لرزد!

نو

وقتی "بت" هایی که در زندگیت ساخته ای، می شکنند، زندگی را جور دیگری ادامه می دهی. آن وقت می بینی شاید از روی ترس برای احساس امنیت از هر کس یا هر چیزی که خیلی دوستش داشته ای و قبولش داشته ای، چنان تصویر بزرگ و بی نقصی ساخته ای تا پشت تصویر خود ساخته ات پنهان شوی. روزی می فهمی بت های زندگیت هم مثل خودت مسافرانی هستند در مسیر زندگی، پر از عدم قطعیت، پر از ابهام، پر از انتخاب های مختلف. دیگر چیزی نمی ماند که از خودت و شجاعت انتخاب و تصمیم گیری در مسیر زندگی خودت فرار کنی. این هم شروع تازه ای است برای شجاعانه تر زندگی کردن و هم زمان دوست داشتن آدم های قشنگ زندگی همان جوری که هستند.

Help

“There is no question that when we help we feel valued, useful and more connected to the people we care about. The question is when is helping not helpful at all. Sometimes the way we help the most is to give others the space and support they need to help themselves.” Being Erica, Season 2, Episode 7

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

هر دم از این باغ

در سفارتمان را به هر بهانه مودبانه و غیر مودبانه دیپلماتیک ببندید؛ ما پوستمان کلفت شده؛ عادت کردیم به خبرهای تحقیرکننده؛ چه داخلی باشد چه خارجی. 

غازهای وحشی- برداشت دوم

صبح است. دارم نزدیک شرکت می شوم. باز صدای غاز می آید. روی زمین که نیستند. سرم را به سمت صدا می چرخانم. سه غاز وحشی ایستاده اند لبه سقف شیار شیار سوله انبار دفتر کناری. گردن های کشیده شان را دراز کرده اند و جیغ می کشند. انگار همه جا برایشان "طبیعت" است؛ حتی اگر زیر پایشان انبار آهنی و زمخت تجهیزات باشد. 

گوشواره هایش

دارد درباره برنامه زمان بندی پروژه جدید صحبت می کند. نصف حواسم به حرف هایش است و نصف دیگر حواسم به گوشواره های مستطیلی نقره ای رنگش که خطوط درشت دارند و در انتهای پشت، نرسیده به گوش، نازک می شوند. 

سپاس

یکی از عمیق ترین قشنگی های فراز و نشیب های زندگی همیشه برایم این بوده که عزیزانم و دوستان واقعی ام را بهتر و واضح تر ببینم؛ همراهانی که چه در خوشی و چه در ناخوشی، محبت و حضورشان پشتیبانم بوده و دل گرمی پر رنگی برای زندگی.
چه قدر سپاس گزارم که مادر، پدر و برادری مهربان دارم که حتی آهنگ صدایم برایشان مهم است، که حتی از بالا و پایین بودن آهنگ صدایم، جویای حالم می شوند و همراهانی صبور، امین و دلسوزند. چه قدر سپاس گزارم که در این سال ها چند تا دوست نازنین کنارم مانده اند که در محبت و هم دلی، امین بوده اند و همراه واقعی. از صمیم قلب سپاس گزارم.

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۱

نازنین

او بازنشسته است. سال ها با بچه ها کار کرده. می گوید: "همیشه دلم می خواست مجری برنامه رادیو باشم و شعر بخوانم!"

غازهای وحشی

این روزها گاهی از شرکت که بیرون می آیم، دسته غازهای وحشی را می بینم که خوشان را ول داده اند کنار چمن ها کنار جدول. هوا دارد خنک می شود. شاید دارند کوچ می کنند و بین راهشان برای استراحت می ایستند. گاهی می بینم که در خطوط زاویه دار مثل یک هفت، پرواز می کنند. گروه بزرگ تر جلوتر و گروه کوچک تر، کمی عقب تر. سر هر هفت، یک غاز، خط دار است و گاه و بی گاه جیغ می کشد؛ شاید برای اعلام موقعیت به بقیه دسته ها یا هماهنگی با دسته خودش.

وقتی بچه بودم فکر می کردم دوست داشتم یک روز هم شده، چه چیز دیگری باشم. "چکاوک" ها یکی از انتخاب های همیشگی زندگی ام بوده و هستند. با دیدن غازهای وحشی، هوس می کنم که شاید یک روز هم شده یکی شان باشم و در دسته ای کنار بقیه، کوچ کنم؛ به جست و جوی آفتاب با تمام غازهایی که می شناسم.

تصادف

بعضی چیزها در زندگی به تصادف کردن می ماند. گاهی وقت ها یک بی دقتی کوچک ممکن است باعث تصادفی شود که اثرش با آن غفلت کوتاه قابل مقایسه نیست. هیچ کس دلش نمی خواهد تصادف کند ولی هر روز جایی از دنیا تصادفی رخ می دهد. نمی دانم آدم هایی که تصادف می کنند، چگونه با آن کنار می آیند.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

پایدار

گاهی وقت ها بعضی چیزها برای آدم نشانه "شادی" و "امید" هستند بدون این که ربط خاصی با آدم داشته باشند؛ مثل خانم سال خورده ای که هر روز عصر از کنار خانه رد می شود. چهره اش شبیه چینی هاست. موهایش یک دست سفید است و شانه هایش به جلو خم شده. هر روز عصر تنهای تنها می آید پیاده روی؛ بر خلاف بقیه رهگذران، نه همراهی دارد نه سگی. ولی قدم زدن روزانه اش پا بر جاست. در سکوت و با قدم هایی آرام در حالی که دست هایش را پشتش زده، از پیاده رو رد می شود. این چند روز که هوا خنک تر شده، ژاکت سرخابیش را هم تنش می کند. برادرم می گوید حتی روزهای سخت برفی هم می آید پیاده روی حتی اگر شده چند قدم همان نزدیک خانه.

هر بار می بینمش، احساس شادی و امید می کنم. بدون این که بشناسمش، دوستش دارم.

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

امروز

بعضی آدم ها این طوری هستند. فرقی ندارد زندگی شان چه قدر بالا و پایین داشته باشد. فارغ از هرچه هست، وقتی می خندند، هر چیز دیگری در دنیا گم می شود؛ فقط سادگی و شادی خنده شان است که همه جا را پر می کند. انگار قهقهه شان آن قدر پر از انرژی است که هیچ غمی در برابرش تاب ماندن ندارد.

شکلات تلخ این طوری بود. امروز خوش حال است. امروز جایی از این دنیا ازدواج می کند. آرزوهای قاصدکی برای شادی، خوشی و آرامش همیشگی در کنار همراه زندگیش.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۱

کرال

آر اف، آی پی، مدار، دکل، بک هال، میکرو لینک، ان ان آی، پاپ، هاپ، ناک...

از وقتی وارد این شرکت شده ام، هر روز دارم بین واژه ها و آدم های مخابراتی شنا می کنم. باید وقت بگذارم کمی در مورد واژه های اصلی بخوانم تا فعالیت های پروژه هایی که کنترل برنامه و اجرایشان را دنبال می کنم، بهتر بفهمم.

.

"به تماشا سوگند، و به آغاز کلام"...

"به تماشا سوگند،" و به پایان کلام...

وزنه ای در سر

شاخه کوچکی از زمین بر می دارد:
- دستت را دراز کن و نگهش دار. یک، دو، سه. حالا دستت را رها کن. خسته شدی؟
- نه!
- دوباره نگهش دار. یک، دو، سه، چهار،... شصت! حالا دستت را رها کن. این بار چی؟ خسته شدی؟
- آره...
- فکرهایی که در ذهنت نگه می داری هم مثل همین شاخه هستند. هرچه بیش تر بهشان فکر کنی، سنگین تر می شوند...

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

نه هر کسی

کسی دیگران را تحقیر می کند که خودش احساس تحقیر شدگی شدید داشته باشد. کسی به دیگران احساس بد بودن می دهد که همیشه از خودش احساس بدی دارد.

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

همان طور که هست

منتظر نوبتم هستم. زن و مردی وارد می شوند. مرد شلوارک پوشیده. کفش ورزشی به پا دارد؛ به یک پای طبیعی و یک پای فلزی مصنوعی از زانو به پایین. این همه پذیرش و کنار آمدن با هرچه هست، برایم تحسین برانگیز است. 

چرا؟

برای خودمان انواع آزادی های شرقی، غربی، زمینی یا آسمانی را قائلیم؛ به دیگران که می رسیم با "بایدها" و "نبایدها"ی مادر مادربزرگمان قضاوتشان می کنیم.

جنتلمن های مو سفید

پرده اول- دو ماه پیش وقتی هنوز دنبال کار می گشتم:
رفته ام جلسه کوتاهی در یکی از موسسه های وابسته به دولت که به مهاجران تازه وارد نکات کلی برای شروع زندگی در سرزمین جدید ارائه می دهد. خانمی با لهجه روسی درباره نکات مهم برای کاریابی و مصاحبه صحبت می کند. جدیدترین موردی که در این جلسه یاد می گیرم این است که وقتی وارد اتاق مصاحبه می شوم، یادم باشد عینک آفتابی ام را بالای سرم نگذاشته باشم؛ و این که نکات خیلی ظریفی مهم است مثلا حتی مرتب بودن ناخن ها که ممکن است برای مصاحبه کننده نشان دهنده نظم شخصی باشد. ده-دوازده نفر در این جلسه شرکت کرده اند و دور میز نشسته اند. این مرکز نزدیک منطقه ای است که ساکن ایرانی زیاد دارد. به غیر از یک خانم چینی و مردی اروپایی، بقیه همه ایرانی هستند. روی میز فلاسک چای گذاشته شده با چند لیوان. من دور از میز نشسته ام. جلوی من، مردی نشسته است با موهای سفید و خاکستری. در طول جلسه می فهمم که در ایران خلبان هواپیما بوده. به خوبی انگلیسی صحبت می کند. جلسه دارد تمام می شود. آدم های دور میز سرگرم چای ریختن می شوند. من دورم و دستم نمی رسد. آقایی که جلوی من نشسته، چای می ریزد، بعد لیوان چای را به من تعارف می کند و با همان تشخص و آرامش مردانه می گوید: "خانم شما چای میل دارید؟" با سپاس، لیوان چای را می گیرم. تشخص و هیبت مردانه اش برایم آرامش دهنده است.

پرده دوم- دراتوبوس:
سوار اتوبوس شده ام که برگردم خانه. دو زوج با موهای سفید نشسته اند. من کمی آن طرف تر ایستاده ام. آن ها با هم حرف می زنند. یکی از آقایان از جایش بلند می شود که من بنشینم. مانده ام چه کنم. با آن موهای سفید، اگر من نشسته بودم باید به حرمتش می ایستادم. با این حال، با آن همه احترامی که برایم قایل شده، تشکر می کنم و می نشینم.

من نمی دانم خانم ها دهه ها پیش چه طور رفتار می کردند که مردانی هم عصرشان بوده اند که این همه برای خانم ها ارزش و احترام و حمایت مردانه قائل بوده اند؛ جنس و حس حمایت و محبتشان با انواع امروزیش فرق دارد. 

ترحم

از این که با ترحم باهام رفتار شود، حالم بد می شود. گاهی حس می کنم آدم هایی به دیگران احساس ترحم دارند که خودشان به کمک نیاز دارند. این احساس باعث شده تازگی ها بیش تر مراقب رفتارهای خودم باشم؛ نکند به کسی احساس ترحم کنم. آدم های نازنین زندگی ام شایسته محبت و هم راهی هستند با آگاهی از این که خودشان آگاه و توان مندند و صاحب اختیار زندگی خودشان. من می توانم کنارشان، یک هم راه باشم در خوشی و ناخوشی؛ نه این که بهشان ترحم کنم به خاطر محبت ناآگاهانه، یا به خاطر جبران کم بودهای خودم؛ یا برای این که بیش تر احساس قدرت کنم بر زندگی خودم.

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۱

صلح با خود

دیشب بعد از مدت ها دلم برای خودم سوخت. برای تمام فشارهایی که سه سال پیش از وسطشان عبور کردم و نمی دانستم این قدر برایم سختند. از تمام لحظه های نگرانی، خجالت، بی پناهی، پیچیدگی، خود محکومی و سرگشتگی. دیشب بعد از مدت ها خود هراسیده ام را می دیدم که دنبال گریزی می گشت. دیشب بعد از مدت ها یادم آمد آن روزها چه قدر در مسایلم تنها بودم و چه قدر زیر فشار. گذشت زمان باعث شده خودم و شرایط را بهتر درک کنم.

ممکن

وقتی کسی مسایل شخصی و خصوصی دیگران را پیش تو مطرح می کند، آماده روزی باش که مسایل شخصی زندگی خودت را از دید خودش برای دیگران مطرح کند.

تفاوت نگاه

دانستن این که فرصت های زندگی می توانند محدود باشند، جای زیادی برای ایده آل گرایی باقی نمی گذارد. 

مرا آن ده که آن به

وقتی تلاش می کنم و نمی رسم، شاید واقعا برای من نبوده. این نگاه، چه واقعی باشد چه نباشد، آرامش دهنده است.

تجربه

یا خودت به نرمی و با هشیاری یاد می گیری، یا زندگی آن قدر در شرایط مختلف قرارت می دهد که آن چه را نمی دانی بلاخره یاد بگیری! برای من که این جوری بوده.

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

این لایه، آن لایه

مدیر بزرگ و منتورم در جلسه کوتاه روزانه دو نفره مان می گوید:

- بنشین فکر کن آینده کاریت را چه طور می بینی؟ می خواهی در آینده کاریت کجا باشی؟ آن وقت می توانی برایش برنامه ریزی کنی و تلاش.

من در دلم با خودم می گویم:

- دلم می خواهد "مامان" باشم...

ولی به او می گویم:

- اوهوم...

خانمان سوز

رفتارهای بعضی آدم ها "خانمان سوز" است؛ حتی اگر از سر نا آگاهی باشد. یاد گرفتم خودم را از آدم های با رفتارهای "خانمان سوز" دور نگه دارم؛ حتی اگر بعضی از افکار یا نگاهشان را تحسین می کنم و دوستشان دارم. حداقل تا مدتی که شاید تجربه زندگی، رفتارشان را آگاهانه تر کند یا تا مدتی که یاد بگیرم چه طور از خودم در برابر رفتارهای ناآگاهانه دیگران مراقبت کنم. آسان نیست.

آن چه پیدا نکرده ام

"درکت می کنم" سکسی ترین جمله دنیاست! پر رنگ تر، دوستانه تر و عمیق تر از "دوستت دارم"...

سبز یشمی

درست این طرف چراغ قرمز ایستاده ای که اتوبوس از آن طرف چهارراه می گذرد. از اتوبوس بعدی تا یک ربع دیگر خبری نیست و این یعنی به اتوبوس دوم هم که بعد از این اتوبوس لازم داری، نخواهی رسید و آن جا هم باید بیست دقیقه ای منتظر بمانی. جمع و ضرب و تفریق و تقسیم یعنی حداقل چهل دقیقه دیرتر می رسی سر کار با تفاوت این طرف چراغ قرمز بودن یا آن طرفش. ولی اصلا خودت را ناراحت نکن. آن یک ربعی که در ایستگاه اتوبوس، تنها مسافر منتظر هستی، می توانی لاک هم رنگ بلوزت را که دیشب نرسیدی بزنی، از کیفت در آوری و سرگرم لاک زدن ناخن هایت شوی. هر اتفاقی می تواند هرجوری بیفتد، این که من در برابرش چه می کنم، انتخاب من است.

آرزوی بزرگ کوچک

نه، من به دنبال جا و مکان یا چیزی خیلی بزرگ نبوده ام. همیشه آرزوی بزرگ کوچکی داشته ام. آرزو داشته ام با مامان و بابا و برادرم در یک شهر زندگی کنم؛ فرقی ندارد کجای دنیا باشد، فقط همه مان در یک شهر باشیم. در همان شهر عاشق شوم و زیر سقفی در همان شهر کنار هم راهم زندگی کنم. برادرم و عشقش هم جایی در همان شهر زندگی کنند. بتوانم به همه شان سر بزنم و از نزدیک دوستشان بدارم. دلمان خوش باشد که زیر آسمان یک شهریم و در زندگی هم حضور داریم؛ گاه و بی گاه هم را می بینیم و در خوشی و ناخوشی کنار هم هستیم.

بعضی آرزوها در اوج سادگی، بزرگ و دورند. راه های رسیدن به هر آرزوی ساده ای، ساده نیست یا شاید من بلد نبوده ام.

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

بازتاب

برای تمام آن چه که نمی توان بیان کرد، سکوت، طبیعت و گاهی قلمی در خلوت آرام ترین مرهمند.

پوست کنده

جلسه گزارش گیری روزانه:

حرفش که تمام می شود، یوهانس به او می گوید:

"من پیشنهادی برات دارم؛ تو در این شرکت تازه کار هستی؛ خیلی از فرآیندهای این جا رو نمی دونی. بهتره درباره زمینه هایی که در حوزه فعالیتت نیست، نظر ندی..."

با چشمانی گرد به گفت و گوی این دو نفر در جلسه گوش می دهم. با خودم فکر می کنم اگر کسی جلوی بقیه چنین چیزی به من بگوید، چه می کنم؟ بغض می کنم؟ سرخ و سفید می شوم؟ سعی می کنم از خودم دفاع کنم در حالی که ناراحت شده ام؟ خجالت می کشم و سکوت می کنم و از درون خودم را می خورم که بهم بی احترامی شده؟

هیچ یک از این ها برای آن دیگری اتفاق نیفتاد. با آرامش چند کلمه ای گفت و رفت سراغ موضوع بعدی.

در فضای کاری، با ابراز نظرهای شفاف، روشن، بی پرده، مودبانه و هم زمان مثل چاقو برنده زیاد برخورد می کنم. قبلا در فضای کارم در سنگاپور، در محیط صنعتی کار کرده ام و حتی گفت و گوهای خشن همراه با واژه های نه چندان مودبانه یا لحن های عصبانی و شاکی کم ندیده ام. با این حال، برخوردهایی که گاه و بی گاه این جا می بینم، خیلی متفاوت است. آدم ها با صراحت تمام و خیلی بی پرده بدون این که احساساتی شوند، با هم بحث می کنند؛ همدیگر را خیلی مودبانه به میخ می کشند. بعد از جلسه هم با هم می روند نهار و بگو و بخند! با آرامش و بدون عصبانیت یا بالا و پایین رفتن لحن صدایشان، حرفشان را صاف و پوست کنده می زنند و همان طور هم با آرامش بدون ابراز ناراحتی یا عکس العمل احساسی نقد طرف مقابل را می شنوند و جواب می دهند.

چلچله ها

از کنار بزرگراه تند تند راه می رفتم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. آن سوی بزرگراه، ماشین هایی که با سرعت رد می شدند؛ این سو ساقه های کشیده گندم مانند در دشتی سبز و دسته ای چلچله که از کنار خط ماشین ها اوج می گیرند و خودشان را در کناره سرسبز بزرگراه رها می کنند. همان جا در پیاده رو خشکم زده بود از دیدن این تضاد؛ شتاب ماشینی آدم ها و سبک باری چلچله هایی که بی هیچ دلیل روشنی دل خوشند و از این فراز و فرودشان لذت می بردند. 

خوش به حال چلچله ها! چه قدر خوش حال و سبک اوج می گیرند و خودشان را در دست آسمان رها می کنند؛ فارغ از هر چیزی در این دنیا! همیشه از تماشای این همه شادی و رهایی پروازشان لذت می برم.

Action speaks louder than words

یاد گرفتم جایی که رفتار و گفتار آدم ها با هم فرق دارد، رفتارشان را جدی بگیرم. حتی اگر در فکرمان می خواهیم جور دیگری باشیم، این رفتار ماست که بر زندگی خودمان و اطرافیانمان اثر می گذارد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

افتادن

اتفاق ها، اتفاقند؛ می افتند؛ مثل سیبی بر زمین...

واحد جدید

حقوق ماهیانه بازنشستگی اش به اندازه خرید چهار تا مرغ افزایش پیدا کرده...

چدن

ظرف چدنی روی حرارت زیاد اجاق و سبزی های رنگارنگ که باید با سرعت تفشان بدهی؛ جوری که هم نرم شوند و هم شکل و رنگ طبیعی شان را حفظ کنند. سنگاپور که بودم همیشه از نگاه کردن به تف دادن سبزی ها به روش چینی لذت می بردم. این جا که دستم به ظرف چدنی بزرگ رسیده، دارم امتحان می کنم شاید فوت کوزه گریش دستم بیاید!

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

رنگین کمان زمان

عجله ای نیست. زمان خودش رنگ هر ماجرایی را آن طور که هست، نشان می دهد. ابعاد هر تصمیم و انتخابی در طول زمان روشن و روشن تر می شود. نشانه ها همیشه با گذشت زمان بیش تر به چشم می آیند و اگر پیامی در این بین باشد، آشکار تر به قلب آدم می رسد. آن چه لازم است ببینم، بشنوم، حس و درک کنم، خواهم دید، خواهم شنفت و درک خواهم کرد.

دخالت

بعضی آدم ها مثل شخصیت "سپیده" در فیلم "درباره الی" هستند. از روی هرچه که هست، در زندگی دیگران دخالت می کنند، در هر چیزی به خودشان اجازه نظر دادن می دهند و برای دیگران تصمیم می گیرند بدون این که اطلاع کاملی از ماجرا داشته باشند یا حتی نظر دیگری را جویا شده باشند درباره دخالتی که اعمال می کنند. شاید از روی محبت، یا کم تجربگی، یا حتی احساس نیاز به کنترل این طور رفتار می کنند. گاهی حس می کنم بعضی از این آدم ها در واقع روی زندگی خودشان آن طور که دوست دارند، کنترل ندارند و با اعمال کنترل بیش از حد روی دیگران، احساس نیازشان به کنترل کردن و در کنترل داشتن اوضاع را تامین می کنند. با اعمال نظر و کنترل روی دیگران، خودشان را قوی حس می کنند و همه چیز را تحت کنترل.

از سوی دیگر، این یک اتفاق یک طرفه نیست. "دخالت" و "کنترل" بی جا، فقط به خاطر وجود آدم های دخالت گر اتفاق نمی افتد. آن سوی ماجرا، آدم دیگری هم هست که به دیگری اجازه دخالت و اعمال نظر می دهد. از روی ضعف، ناراحتی، ناتوانی در انتخاب و تصمیم گیری، نیاز به تکیه کردن یا همراهی یا هرچیز دیگر، فضایی ایجاد می کند که دیگری که میل به کنترل دارد، شروع به اعمال نظراتش کند و افسار گسیخته فضای درهم را به دست گیرد. اگر کسی خودش قاطع باشد و حتی اگر در سختی است، ناراحتی هایش را به خلوت خودش و خدای خودش بسپارد، و خودش را در برابر دیگران قوی نگه دارد، کسی جرات دخالت کردن به خودش راه نمی دهد. هر سکه ای دو رو دارد.

در خوشی و ناخوشی

دوستان واقعی هم در شادی و هم در ناخوشی کنار هم هستند. به نظرم، این که توان دیدن شادی هم را داشته باشیم و از شادی دیگری شاد باشیم حتی اگر خودمان دقیقا در آن شرایط نیستیم، محبت عمیق تری است تا این که فقط یار روزهای ناخوشی هم باشیم. دوستی در دوران سختی، لطف است ولی گاهی رنگ ترحم دارد. دوستی در دوران شادی، روی دیگری از محبت واقعی است. در دو سال اخیر، این نشانه برایم خیلی پررنگ بوده برای شناختن دوستان واقعی ام و شناختن دوستی واقعی خودم در برابر دوستانم.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

شروع دیگر

خستگی و نگرانی از این که چه می شود، بیش تر می شد. همه چیز را رها کرده بودم تا از نو شروع کنم. نگاهی به عقب و نگاهی به جلو و جواب های گنگ از رزومه هایی که این سه ماه فرستاده بودم، ترس های همه این سال ها از دیدن تجربه بعضی مهاجرها و عدم قطعیت روزها را متفاوت کرده بود. یکشنبه دو هفته قبل ای میلی دریافت کردم از یکی از رزومه هایی که فرستاده بودم. همان روز زنگ زدم. فردایش رفتم مصاحبه. جمعه همان هفته برای مصاحبه دوم دعوت شدم. دوشنبه بعد زنگ زدند و گفتند چهارشنبه بیا سر کار.

قراردادم کوتاه مدت است ولی برای تجربه اولین کار در جامعه جدید، شروع خوبی است. سه روز است رفته ام سر کار. کار جدید، شرکت جدید، محیط جدید، آدم های جدید و روش های جدید. تازه اول راه است. پر از چالش است و تلاش زیاد می خواهد. دیروز فکر می کردم از جمعه پیش تا این جمعه چه قدر همه چیز عوض شده. ذهنم کمی آرامش پیدا کرده که در زمینه مناسبی سرگرم کار شدم، از نظر مالی می توانم راحت تر باشم و نگران هزینه های ماهیانه نباشم، چیزهای جدید یاد بگیرم و در جامعه جدید بیش تر با آدم ها برخورد کنم. خودم و برادرم هر دو کمی آرامش بیش تری پیدا کرده ایم. کاملا حس می کنم و با تمام وجود سپاس گزارم.

اقیانوس

بعضی چیزها قابل بیان نیستند، با هیچ جمله بندی، به هیچ زبان، به هیچ کس. بعضی چیزها آن قدر عمیق و گسترده اند که نمی شود تمام ابعادش را به روشنی و صراحت با هیچ کسی هر چه قدر هم عزیز در این دنیا مطرح کرد. هیچ جوری نمی شود آن چه در قلب و روح می گذرد را آن طور که هست با کسی در میان گذاشت که شاید آن طور که هست درک شود.

بعضی چیزها قابل بیان نیستند ولی وجود دارند؛ در سکوت، آدم را از درون دگرگون می کنند، قلب آدم را اقیانوس می کنند.

تنها عشق، نه نفرت

"The ultimate weakness of violence is that it is a descending spiral, begetting the very thing it seeks to destroy. Instead of diminishing evil, it multiplies it. Through violence you may murder the liar, but you cannot murder the lie, nor establish the truth. Through violence you may murder the hater, but you do not murder hate. In fact, violence merely increases hate. So it goes. Returning violence for violence multiplies violence, adding deeper darkness to a night already devoid of stars. Darkness cannot drive out darkness: only light can do that. Hate cannot drive out hate: only love can do that." Martin Luther King

تقلید

این روزها یاد این ضرب المثل افتاده ام: "کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد."

البته نه کاملا با این مضمون ولی کمی مشابه.

گاهی وقت ها فکر می کنم شاید آن طورها که من فکر می کنم نیست. شاید راه دوست دیگری بهتر جواب دهد. خواسته ام آن راه یا دید را امتحان کنم، غافل از این که من اگر راهی را به روش خودم می روم، هر قسمت آن راه را می توانم با دید خودم بسنجم و انتخاب کنم چه طور رفتار کنم. ولی ممکن است تمام راه و روش دیگری را ندانم یا حتی اگر هم بدانم، شخصیت متفاوتی داشته باشم و در برابر نتایج، واکنش بسیار متفاوتی نشان دهم. من فقط ممکن است از بیرون نماهایی از راه دیگری را ببینم و برایم هیجان انگیز باشد ولی خیلی از جزئیات آن راه را ندانم و حتی ممکن است نتوانم از پس نتایج آن بر بیایم در حالی که برای دیگری رویارویی با آن نتایج خیلی سخت نباشد و به راحتی عبور کند. من اگر راهی را به روش دیگری شروع کنم، ممکن است با شرایط جدیدی رو به رو شوم که دیگر بلد نباشم در برابرشان چه کنم؛ ممکن است آن قدر برایم ناگهانی و جدید باشند که نتوانم واکنش مناسبی پیدا کنم. از طرفی چون آن راه، راه دیگری بوده نه راه من، اگر با غیرمنتظره هایی که بین راه پیش می آیند، به روش خودم برخورد کنم، ممکن است همه چیز پیچیده تر شود؛ شروع راه به روش دیگری و ادامه اش به روش خودم ممکن است شرایط متناقضی ایجاد کند که به راحتی نتوانم از پسش بربیایم.

این طوری یاد گرفتم باز گذاشتن ذهنم برای تماشای راه های مختلف دیگران در زندگی، جالب است و می تواند پر از ایده های جدید باشد. ولی لزوما نمی توانم همان راه ها را به روشی که دیده ام، شروع کنم به این انگیزه که این را های جدید جالبند یا برای دیگری کار می کنند. شاید بتوانم از راه های مختلف دیگران ایده بگیرم، آن ها را بیش تر بسنجم و نکته های کاربردیش را به روش خودم با راه خودم به آرامی جوری ترکیب کنم که برایم قابل درک و پذیرش باشد؛ به دور از هرگونه شتاب یا هیجان و یا اجازه به دیگران برای اعمال نگاه متفاوتشان به زندگیم. راه هرکسی در زندگی متناسب با شرایط و شناخت خودش از خودش است و نتایج و ابعاد خاص خودش را دارد.

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

تکان

امشب جمله ای خواندم بسیار زیبا و تکان دهنده:
 
"You cannot save people, you can only love them." The Diary Of Anais Nin

جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۱

نمی خواهم، نمی توانم!

در پس این همه سختی، یاد گرفتم که چه قدر مهم است که کجا، چه طور و چگونه وقتی "نمی خواهم" یا "نمی توانم" کاری را انجام دهم، مودبانه، دوستانه، ملایم و هم زمان قاطعانه بگویم "نه"؛ بگویم "نمی خواهم"؛ بگویم "نمی توانم". بدون این که از بیان کردنش خجالت بکشم، بدون این که از این که ممکن است چه شود، بترسم؛ بدون این که از ناراحتی دیگران واهمه داشته باشم؛ بدون این که خودم را زیر پا بگذارم و بعدها فشار خودسانسوری هایم سر ریز شود و برای خودم و دیگران پیچیدگی ایجاد کند. به نظر ساده می رسد ولی برای من یاد گرفتن همین قدم ساده، دگرگونی بزرگی است که به بهای جا گذاشتن دوست داشته هایی در گذشته به دست آمده.

طلب

پشت این دیوار بلند چیست؟ دشتی پر از گل های زرد و بنفش؟ دریاچه ای زلال؟ تپه ای از شن های روان؟ آبشار؟ دره؟ غار؟ مزرعه ای سبز تا افق؟

پشت این دیوار چیست؟ نشانم بده! از این دیوار که شاید خودم جلوی خودم کشیده ام، خسته شده ام.
پشت این دیوار چیست؟ رنجم نده، زجرم نده، صبرم نخواه. نشانم بده. چشم هایم به تماشای نشانه ای نو نیاز دارند، نشانه ای تازه، از جنس نور، از جنس آرامش واقعی. نگاهم را پر نور کن، آرام کن، نو کن.

نیاز من، نیاز تو

خیلی از ما آدم ها در هر نوع دوستی و رابطه ای با نیازها و خواسته هایمان می آییم و با نیازها و خواسته هایمان می رویم. سوال بزرگی که برایم پیش آمده این است که آیا واقعا رابطه ای فراتر از نیازها و خواسته ها وجود دارد؟ یا این که بهتر است به نیازها و خواسته ها همان طور که هستند نگاه کرد و برایشان تلاش کرد؟

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۱

"نا" بدیهی

گاهی از این که بعضی لحظه های زندگی را بدیهی گرفته ام، غصه می خورم. بعد اگر یادم باشد، جا می خورم! آن چه رفته که رفته؛ من اگر الان برای نبودنشان غصه بخورم، انگار زمان حال و هر آن چه در این لحظه بهم هدیه داده شده را هم بدیهی گرفته ام! یعنی باز هم نگاهم به آن چه هست، همان طور بدیهی است. آدم از یک سوراخ، دو بار گزیده نمی شود!

ازصمیم قلب برای همه روزهای سال

ای دگرگون کننده دل ها و دیده‏ ها
ای تدبیر کننده شب و روز
ای گرداننده سال و حالت ها 
بگردان حال ما را به نیکوترین حال...

روزنامه کاغذی

روزنامه کاغذی با روزنامه الکترونیکی خیلی فرق دارد. به نظرم اصلا دو چیز مختلفند گرچه محتوای یکسان دارند. روزنامه خواندن برای من هم چنان ورق زدن برگه های کاهی روزنامه کاغذی است؛ فرو بروی در مبل و برگه های وسیع روزنامه را چنان در دستت بگیری که انگار خودت میانش غرق شده ای. لذت خواندن روزنامه کاغذی خیلی فرق دارد.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۱

قاچ قاچ

وقتی دلت می خواد از دنیا انتقام بگیری و زورت نمی رسه، آشپزی خیلی می چسبه!

کنار آمدن

دست کشیدن همیشه به معنی شکست نیست؛ گاهی دست کشیدن، پذیرفتن است. کنار آمدن با هرچه برایش تلاش کرده ای ولی به هر دلیل فهمیدنی یا نافهمیدنی جور دیگری پیش رفته.

یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۱

در خود

“Everything that irritates us about others can lead us to an understanding of ourselves”  Carl Jung

هر چه قدر هم رو به رویی با این موضوع سخت باشد، کمک کننده است.

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۱

مهربانی با گذشت

مهربان بودن خیلی دل نشین است. ولی محبت بدون گذشت کامل نیست. این ترکیب سختی است چون معمولا آدم هایی که خیلی مهربانند، حساس و زودرنجند؛ گاهی به همان اندازه که وسیع مهربانند، به همان اندازه با کدورتی، خیلی وسیع می رنجند. گذشت داشتن فراتر از محبت داشتن است. محبت داشتن آدم را ناخودآگاه به رابطه معتاد می کند؛ گذشت داشتن آدم را آگاهانه به رابطه پیوند می دهد.

تیراندازی

دیروز خبر تیراندازی در گوشه ای از انتاریو، امروز خبر تیر اندازی در سینمایی در دنور، فردا...؟
چه بلایی سر آدم های دنیا آمده؟ این همه خبر از بیرون کشیدن اسلحه و به آتش کشیدنش روی باقی مردم جاهایی که انتظارش هم نمی رود؟ چرا این قدر خشونت در دنیا زیاد شده؟ مردم دنیا چه شان شده؟

جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۹۱

از دل برود هر آن که از دیده برفت؟

دلم برای دوستی یا ارتباطی تنگ شده که حتی با دور شدن فاصله ها و ندیدن هم، کسی یادم کند یا دلش کمی برایم تنگ شود. یکی دو تا دوست این جوری دارم البته که مدت هاست فاصله مانعی برای دوستی مان نیست؛ حضور دارند فراتر از زمان و مکان. از چنین نعمتی ممنونم.
گاهی وقت ها از این که دوستی های پر شور می سازیم و با زمان و فاصله کم رنگ می شوند دلم می گیرد.
من دلم برای آدم ها تنگ می شود ولی نمی دانم کسی یاد من می کند یا نه. نمی دانم خودخواهی است یا نیاز شدید به توجه و محبت یا این همه حس تعلق و کنده نشدن. نمی دانم من چرا این قدر موجود چسب ناکی هستم که همیشه دلم می خواهد دوست داشته شده هایم باقی باشند و جاری در حالی که گویا ذات دنیا گذار است و ناپایداری.

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۱

انتخاب بر حسب زمان

"You just try to make the choices you feel are right at the time and see where that takes you. And if it's not working, you make changes." 

امروز این جمله را در مجله ای خواندم به نقل از بازیگری که اسمش یادم نیست. 

خوش رنگ

خانم سال خورده ای سوار اتوبوس می شود. بلوز صورتی روشن به تن، رژ سرخی بر لب و چهره ای آرام و مهربان.

همیشه از دیدن خانم های سال خورده ای که آرایش دارند و به خودشان می رسند، لذت می برم. به نظرم شور دارند و روح بلندی برای زندگی و با گذشت زمان با آرامش و صلح کنار آمده اند.

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۱

آرامش درونی

من یاد گرفتم یکی از مهم ترین کلید های زندگی حفظ آرامش درونی است. فارغ از این که یکی دوتا یا چندین ناآرامی و مشکل اطراف آدم در هر زمینه ای پیش بیاید، مهم ترین هدف قدم برداشتن در راستایی است که آرامش درون را به هم نزند. آن وقت تازه می توان اهمیت مسایل اطراف را در نظر گرفت و برای آرام کردن شرایط بیرونی تلاش کرد. مهم نیست چه قدر آدم تلاش گری باشی و چه قدر دید و قلب داشته باشی برای حل مساله و بهبود شرایط. وقتی آرامش درونی آدم به هم خورده باشد، حتی اگر تلاش کنی مسایل بیرونی را آرام کنی، ممکن است نتوانی اهمیت هر مساله را در جای خودش درک کنی و به موقع و به جا برای بهبود اوضاع قدم مناسبی برداری. آرامش درون و بیرون به هم وابسته اند. ولی درک و نگهداری از آرامش درون ممکن تر از آرامش بیرونی است که ممکن است فرای وجود آدم باشد.

لغزان

ماهی جان، امروز یاد این افتادم که اولین بار که دیدمت چه قدر حواسم بهت بود. مدتی کف دست هایم را گود می کردم بلکه روزی که می گذری از بینشان گذر کنی. می طلبیدم. روزی آمدی. بین گودی دستانم این سو و آن سو رفتی. من هم خوش حال از این که آمدی، از این که هستی. من تا حالا یک ماهی سرخ نازنازی را در آبی بین گودی دستانم ندیده بودم، این قدر از نزدیک. با خوش حالی نگاهت می کردم. تو هم سرخوش بودی، شنا می کردی حتی در همان فاصله کوچک دستان کوچک من. تا این که به دستم خوردی. لیز بودی و عجیب. پوستم تا به حال چنین چیزی را حس نکرده بود، یک لیزی سرد عجیب. تمام بدنم یخ زد. جا خوردم، لرزیدم. از لرزشم بین گودی دو دستم فاصله ای افتاد. تو از آن فاصله لیز خوردی و رفتی. دوباره برگشتی به حوض چه خودت. رها از من. دور از من. نمی دانم از به دست آوردنت خوش حال باشم یا از از دست دادنت ناراحت. شاید هم فراتر از این همه حس تعلق، بهتر است به زیبایی لحظه ای دل خوش باشم که در زندگیم، ماهی سرخ نازنازی هم سایه گودی دست های خاکی ام بود.

امروز

باز آمده ام کتاب خانه شمالی. وسایلم را پهن کرده ام روی مبل های قرمز و سبزش. از میز و صندلی بدم می آید، بعد از مدتی خسته می شوم. مبل های رنگی زنده ترند. امروز شلوغ است اطرافم. گروهی مرد با هم آمده اند نشسته اند روی مبل های آن طرف. از خودشان آواهای عجیب در می آورند. بلند بلند حرف می زنند، حرف های پراکنده بی معنی به گوشم می رسد. سرم را بلند می کنم. عده ای روان پریشند که با دو سه نفر راهنما آمده اند کتاب خانه. با راهنماها و با هم با صدای بلند حرف می زنند یا فقط آواهای یک نواخت پیوسته در می آورند از خودشان.

این جا گاهی با آدم های این طوری زیاد برخورد می کنم در مترو یا مکان های عمومی. معمولا همراه دارند البته. نمی دانم سنگاپور این جور آدم ها کجا بودند که نمی دیدمشان. نمی دانم کجا نگهشان می داشتند. به چشمم عجیب می آید.

دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۱

ربط های مالیخولیایی

سال ها پیش بعضی رفتارهای نا آگاهانه من، شعله را می رنجاند؛ گاهی وقت ها برایش حساسیت برانگیز می شد. من آن وقت ها بچه بودم و بی تجربه، حساسیت شرایطی را که شعله در آن قرار داشت، به روشنی درک نمی کردم. نمی توانستم دنیا را از دید او ببینم، از جایی که او در آن قرار داشت. من دنیا را از دید یک طرفه خودم می دیدم و نمی توانستم بفهمم مشکل چیست. او هم آدم دیگری بود در شرایطی متفاوت؛ او هم نمی توانست آن روزها را از نگاه من ببیند.

سه سال بعد، من با ردی آشنا از گذشته، در شرایطی قرار گرفتم که تا حدودی قبل ها شعله در آن قرار داشت. شاید جزئیاتش متفاوت بود ولی کلیاتش به هم شباهت داشت. داستان متفاوت بود ولی ذات حساسیت هایی که رفتارهای نا آگاهانه رادیکال برای من ایجاد می کرد، شبیه همان حساسیت هایی بود که رفتارهای نا آگاهانه من برای شعله ایجاد کرده بود. بعضی چیزها در زندگی مثل گوی آتشین می ماند. هر چه قدر کسی بگوید داغ است، درکش نمی کنی؛ تا وقتی که خودت آن گوی را در دستانت بگیری و سوزش آتشش را زیر پوستت با تمام وجود حس کنی. من فراتر از خواسته قلبی ام، باعث رنج شدم، و سال ها بعد خودم رنج بردم.

نمی دانم واقعا این طور است یا باز ذهن داستان پرداز من همه چیز را دیوانه وار به هم ربط داده است.

احساسم را با شعله که مطرح می کنم، می گوید "بنویس". نمی دانم روزی بتوانم بنویسمش یا نه. شاید روزی خیلی دورتر. روزی که دیگر هیچ کدام از این داستان ها تازه نباشد و همه آدم های این داستان ها در طول زمان به جای آرام تری با خودشان رسیده باشند. در عین حال می ترسم. ابعاد آن داستان قدیمی هنوز خارج از من ادامه دارد. دلهره عجیبی مرا می ترساند که ابعاد داستان جدید هم به همان رنگ ها باشد. دعا می کنم شعله و باور همیشه در زندگی هایشان در آرامش و شادی باشند؛ دعا می کنم ابعاد داستان جدید هر چه باشد برای آدم های آن آرامش داشته باشد، دعا می کنم توان بیشتری برای پذیرش داشته باشم، دعا می کنم رادیکال هم به داستان مشابهی نرسد.  

زندگی عجیب است.

از هیچ ساده تا زیبای شاد

عصر از کتاب خانه شمالی بیرون آمدم. بعد از فرستادن رزومه به این ور و آن ور، می خواستم برگردم خانه. فضای بیرون کتاب خانه را خیلی دوست دارم. یک حوض چهار گوش بزرگ با نیمکت ها و درختان اطرافش به علاوه سکوی اجرا و پله های سنگی اطرافش. نمی دانم چرا مرا یاد بخش هایی از اصفهان می اندازد. فضاهای هموار و گسترده آرامش دارند. آن عصر اما شلوغ تر از قبل بود. دختری رد شد و بروشوری دستم داد. جشنواره ای قرار بود راه بیفتد. این گوشه و آن گوشه خودشان را آماده می کردند.

نشستم لبه جدول رو به روی سکوی اجرا. سه نفر سازهایشان را کوک می کردند برای اجرای برنامه شان یکی دو ساعت بعد تر. با خودم گفتم من که رسما این مدت بی کارم، بگذار یک بی کار واقعی باشم، بی هیچ برنامه و شتابی. خودم را همان جا ول کردم گوشه جدول به تماشای ساز کوک کردن ها و رفت و آمد آدم ها برای آماده سازی فضای جشنواره.

مدتی گذشت. آن طرف تر صدای طبل می آمد. قبل تر که رد شده بودم، دیده بودم که صندلی ها را گرد چیده اند و نزدیک هر صندلی، طبل کوچکی گذاشته اند. حالا از همان جا صدا می آمد. کودک و بزرگ سال نشسته بودند و طبل می زدند. شارا و دیوید همه را هماهنگ می کردند. شارا با حرکات دستش، به کندی و تندی ضربه های جمع جهت می داد ولی بیش تر ضربه ها آزاد و خود جوش بود. یک کوله پشتی هم گذاشته بودند وسط که پر بود از سازهای ریز و درشت کوبه ای؛ از دایره گرفته تا چوب هایی که به هم بزنی یا اجسام تو پری که تکان دادنشان صدای شن و ماسه ایجاد می کرد. بچه ها و بزرگ ها هر سازی که برداشته بودند، هر جور دلشان می خواست تکان می دادند. عجیب بود که از اوج بی نظمی، ریتم پیدا می شد. از هیچ، زیبایی به گوش می رسید.

گاهی هم شارا همه را با حرکت دستش متوقف می کرد. بعد به کودکی می گفت "تو حالا سر دسته ای هر جور دوست داری شروع کن". آن وقت آن بچه با هیجان و خلاقیت خودش ضربه ای می زد و بقیه با گوش دادن به آن نوا و برداشت خودشان سعی می کردند با هر سازی که در دست دارند، ریتمی مرتبط بسازند. این طوری باز از بین آن همه کوبش، آهنگی در می آمد که به گوش می نشست. این همه خلاقیت، آزادی عمل و کار دسته جمعی همه را به شوق آورده بود. من هم جایی خجالتم را کنار گذاشتم، دو تا از چوب ها را از دیوید که ساز ها را پخش می کرد گرفتم و به جمعشان پیوستم. تماشا می کردم، گوش می دادم و چوب ها را به هم می زدم و از این که قسمتی از این نیستی خلق کننده ام لذت می بردم.شادی در اوج سادگی بین جمع آدم هایی که نمی شناسی شان. آدم هایی که تنها ارتباطشان با هم گوش دادن به آوای ضربه هایی بود که با سازهایشان می نواختند و پیدا کردن ریتمی مناسب با ساز خودشان. آدم هایی که عامل اصلی ارتباطشان، چند وسیله ساده بود که با تکان دادن به صدا در می آمد.

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۱

آدم

اگر قرار بود همه آن چیزهایی را که تا به حال یاد گرفته ام، از اول می دانستم، اشتباه نمی کردم! اگر قرار بود اشتباه نکنم، آدم نبودم، فرشته بودم!

شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۱

"اولدوز و عروسک سخنگو"

"عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. من هیچ نمی دانم از چه وقتی تو را دارم. من چشم باز کرده و تو را دیده ام. اگر تو هم با من بد باشی و اخم کنی ، دیگر نمی دانم چکار باید بکنم... عروسک گنده ، یا تو حرف بزن یا من می ترکم!.. دق می کنم... عروسک گنده!.. عروسک گنده!.. من دارم می ترکم. حرف بزن!.. حرف...»
ناگهان اولدوز حس کرد که دستی اشک چشمانش را پاک می کند و آهسته می گوید: اولدوز، دیگر بس است، گریه نکن. تو دیگر نمی ترکی. من به حرف آمدم… صدای مرا می شنوی؟ عروسک گنده ات به حرف آمده. تو دیگر تنها نیستی…
اولدوز موهاش را کنار زد، نگاه کرد دید عروسک گنده اش از کنار دیوار پا شده آمده نشسته روبروی او و با یک دستش اشکهای او را پاک می کند. گفت: عروسک، تو داشتی حرف می زدی؟
عروسک سخنگو گفت: آره. باز هم حرف خواهم زد. من دیگر زبان ترا بلدم."

 
هشت سالم که بود، عاشق کتاب "اولدوز و عروسک سخن گو" ی زنده یاد "صمد بهرنگی" بودم. آن قدر غرقش بودم و آن قدر باورش کرده بودم که تا مدت ها امیدوار بودم "نانا" عروسکم هم روزی بالاخره به حرف بیاید. نانا عروسک بزرگ و کودک مانندی بود. پنج ساله که بودم خاله جان از آلمان برای خودش آورده بودش. آن قدر مدت ها برایش جنگیدم و اشک ریختم که آخر سر روزی با من آمد خانه و دیگر برنگشت پیش خاله جان. تا مدت ها همه جا با خودم می کشاندم و می بردمش. خیلی وقت ها در خیابان فکر می کردند بچه واقعی است و از این که بغل من بود بالا و پایین می شدند که نکند بچه را بیندازم زمین. همدم تنهایی هایم بود و محرم رازها و حرف هایم. خواندن داستان های اولدوز مرا به این فکر انداخته بود که شاید نانا هم روزی پس از این همه حرف زدن باهاش، با من حرف بزند. چه قدر برایش تلاش کردم، چه قدر امیدوار بودم! خوش به حال بچه ها که هیچ چیز برایشان غیر ممکن و غیر منتطقی نیست. خوش به حال بچه ها که همیشه با رویاها و آرزوهایشان زندگی می کنند بی آن که محدودیتی برای رسیدن بهشان قایل باشند.

از "اولدوز و عروسک سخنگو" یاد می کنم با آرزوی آرامش ابدی برای نویسنده اش که قلمی سبز داشت:

چند کلمه از عروسک سخنگو

بچه ها، سلام! من عروسک سخنگوی اولدوز خانم هستم. بچه هایی که کتاب « اولدوز و کلاغها» را خوانده اند من و اولدوز را خوب می شناسند. قصه ی من و اولدوز پیش از قضیه ی کلاغها روی داده، آن وقتها که زن بابای اولدوز یکی دو سال بیشتر نبود که به خانه آمده بود و اولدوز چهار پنج سال بیشتر نداشت. آن وقتها من سخن گفتن بلد نبودم. ننه ی اولدوز مرا از چارقد و چادر کهنه اش درست کرده بود و از موهای سرش توی سینه و شکم و دستها و پاهام تپانده بود.
یک شب اولدوز مرا جلوش گذاشت و هی برایم حرف زد و حرف زد و درد دل کرد. حرفهایش این قدر در من اثر کرد که من به حرف آمدم و با او حرف زدم و هنوز هم حرف زدن یادم نرفته.
سرگذشت من و اولدوز خیلی طولانی است. آقای « بهرنگ» آن را از زبان اولدوز شنیده بود و قصه کرده بود. چند روز پیش نوشته اش را آورد پیش من و گفت: « عروسک سخنگو، من سرگذشت تو و اولدوز را قصه کرده ام و می خواهم چاپ کنم. بهتر است تو هم مقدمه ای برایش بنویسی.»
من نوشته ی آقای « بهرنگ» را از اول تا آخر خواندم و دیدم راستی راستی قصه ی خوبی درست کرده اما بعضی از جمله هاش با دستور زبان فارسی جور در نمی آید. پس خودم مداد به دستم گرفتم و جمله های او را اصلاح کردم. حالا اگر باز غلطی چیزی در جمله بندی ها و ترکیب کلمه ها و استعمال حرف اضافه ها دیده شود، گناه من است، آن بیچاره را دیگر سرزنش نکنید که چرا فارسی بلد نیست. شاید خود او هم خوش ندارد به زبانی قصه بنویسد که بلدش نیست. اما چاره اش چیست؟ هان؟
حرف آخرم این که هیچ بچه ی عزیز دردانه و خودپسندی حق ندارد قصه ی من و اولدوز را بخواند. به خصوص بچه های ثروتمندی که وقتی توی ماشین سواریشان می نشینند، پز می دهند و خودشان را یک سر و گردن از بچه های ولگرد و فقیر کنار خیابان ها بالاتر می بینند و به بچه های کارگر هم محل نمی گذارند. آقای « بهرنگ» خودش گفته که قصه هاش را بیشتر برای همان بچه های ولگرد و فقیر و کارگر می نویسد.
البته بچه های بد و خودپسند هم می توانند پس از درست کردن فکر و رفتارشان قصه های آقای « بهرنگ» را بخوانند. بم قول داده.
دوست همه ی بچه های فهمیده: عروسک سخنگو


یکی

ما تقریبا همه شبیه همیم؛ همان گفتارها، همان رفتارها، همان خواسته ها، همان دردها، همان شادی ها؛
 فقط به زبانی متفاوت.

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۹۱

تمرین

می خواهم تمرین کنم سپاس گزار تر باشم؛ تمرین کنم آگاهانه تر قدر نعمت هایی را که گاه و بی گاه در زندگیم سر می کشند، بدانم، فارغ از این که تا کی باقی هستند.

پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۱

جیغ

هر از چند وقت یک بار صدای جیغ بچه ها در فضای کتاب خانه عمومی می پیچد. هیچ کسی هم چیزی نمی گوید. سر و صدایشان تمرکزم را می شکند ولی برایم این همه فضای باز برای بچه ها لذت بخش است. باید و نباید و بکن، نکن زیادی برای بچه ها وجود ندارد. راحت حرف می زنند و راحت خودشان را بیان می کنند. این یکی از واضح ترین تفاوت هایی است که این جا می بینم.

چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۱

...


امشب

دلم کمی ناآرام است برای تمام آن چیزهایی که نمی دانم در این سال ها چرا این طوری پیش رفته. ولی مگر همه چیز باید جواب داشته باشد؟ یاد دکتر میم می افتم که می گفت "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم". کلید زندگی من هم در این جمله است واقعا. فقط نمی دانم چه طور شناور باشم.

از طرفی امشب آرامش عجیبی دارم. از احساس این همه بلوغ. از این که می توانم برگردم و با احساس شادی و غرور بگویم از بین تمام اتفاق های تمام این سال ها، دوستی ها و لحظاتی در زندگی داشته ام که در کنار تمام خوشی ها و ناخوشی ها، رشد کرده اند، با وجود همه بالا و پایین ها، فرصت گفتن و شنیدن داشته ام، یاد گرفته ام، حرمت نهاده شده ام، عبور زمان را دیده ام و آهنگ قلب خودم را در طول زمان برای تمام آن دوست داشته ها شنیده ام.

نقاشی خودت

به جای این که بایستی رو به روی تابلوهای نقاشی آویخته شده، دست هایت را بزنی به کمرت و قسمت های دوست نداشته آن نقاشی ها را تماشا و نقد کنی، رنگ های دل خواهت را بردار و نقاشی کن؛ آن جور که دلت می خواهد. فقط کافی است رنگ ها با تو باشند و با دستانت هم صدا.

شب صحبت غنیمت دان

آن قدر زیباست که حیفم می آید کاملش را این جا حک نکنم.

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد        نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان        که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما   بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است     خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال  چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت       بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد
در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ    نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

درخت دوستی بنشان

عکس را می بینم؛ همه مان پنج ماه پیش کنار هم نشسته ایم. امروز تقریبا هر کدام از چهار نفرمان یک جای دنیا هستیم. به رادیکال نگاه می کنم. به انگشتان کشیده اش که در تمام این سال ها زیبایی شان را دوست داشته ام؛ چه وقت توضیح مطلبی آن سال های دور در کلاس، چه وقتی دست هایش را تکان می داد برای حرف زدن با عده ای از دوستان. عکس را که می بینم، دلم دیوانه وار برای آن انگشت های کشیده و آن همه تلاش برای فهمیدن، عاقل بودن و کمک کردن تنگ می شود.

سابقه دوستی مان بلند است. با هم گریه کردیم، با هم خندیدیم. ولی این دو سه سال آخر گاهی همه چیز پیچیده شده؛ پیچیده پیچیده. این سال ها زیاد از هم ناراحت شدیم، زیاد از هم عصبانی شدیم. انتظار ناشی از آن سابقه دوستی هم همه چیز را برای من بیش تر پیچیده کرد. اگر با آدم دیگری رو به رو می شدم، این طور بالا و پایین نمی شدم. ولی من بعضی نگاه ها و رفتارها را انتظار نداشتم. اصلا فکرش را هم نمی کردم. آن زمان درگیر بودم و حساس تر از همیشه. من هم که همیشه زیر این لایه به ظاهر آرام، شدیدم. همان نگاه ها و رفتارها شدت همه چیز را برایم بحرانی تر می کرد. به حرف ها و رفتارهایش حساسیت پیدا کرده بودم. آدمی هم نبودم که وقتی ناراحت می شوم، بتوانم همان جا با آرامش مطرح کنم. این مشکل بزرگی است. آن قدر حرف ها و احساساتت را بروز نمی دهی و سانسور می کنی که جایی آتشفشان می کند که نه تنها کمکی به حل موضوع نمی کند که باعث ایجاد تنش می شود.

شاید می توانستم عاقل تر باشم، بیش تر درکش کنم، گذشت کنم یا سعی کنم جور دیگری نگاه کنم. ولی آن روزها توانش را نداشتم. همه چیز در هم و در اوج بود. این سال ها زیاد به خاطر آن اتفاق ها اشک ریختم. ترس هایم از حرف ها و رفتارهایش را در خواب می بینم. او هم از من بدجوری دل گیر است. ما نتوانستیم هم را درک کنیم. عمق دوستی مان آن روزها در این باقی ماند که من به خودم گفتم همه اش از این است که در شرایط خوبی نیست؛ گاهی فکر می کنم او هم همین را درباره من به خودش گفته.

بعضی وقت ها فکر می کنم کاش فاصله ایمنی را رعایت کرده بودم؛ آن وقت شاید این قدر بینمان کدورت به جا نمی ماند. من دوستش دارم ولی دخالت ها و قضاوت های یک طرفه که از روی شدت محبت و کم تجربگی است، مشکل ساز است. ما هر دو کم تجربه بودیم. اگر کم تجربه نبودم، همان مسیر اولیه ام برای حفظ فاصله را حفظ می کردم و خودم در بین راه و از سر ناراحتی و درماندگی حرف هایم را مطرح نمی کردم، راه دخالت باز نمی کردم. حرف هایی که نمی توانستم کامل بگویم. حرف هایی که فقط زمینه ساز ایجاد پیچیدگی بیشتر شد.

دیشب باز فکرم درگیر بود. دوستی خیلی مراقبت می خواهد، شبیه عشق ولی با شدتی متفاوت. برایش طلب خیر می کنم و برای خودم آرزوی صبر و دیدی دیگر. آرزوی این که به قول رادیکال، دنیایم بزرگ تر شود. دیگر ناراحتی از او ندارم. توان حس کردن ناراحتی اش را هم هیچ کجای زندگی ندارم. هر کداممان تجربه و اشتباه های خودمان را کردیم. من هم فرشته ها و دیوهای وجودم را آشکار تر دیده ام. این مدت در سکوت رفته ام چون بعد از سال ها فهمیده ام حرف زدن کمک کننده است ولی به جا و مکان و زمان و نحوه مناسب خودش وگرنه همه چیز را خراب تر می کند. برایش آرزوهای خوش دارم و دلم هم برای وجود خاصش تنگ می شود. فقط نمی خواهم با شناختی که از هر کداممان دارم، بینمان دیگر پیچیدگی پیش آید.

امروز صبح همه اش در ذهنم تکرار می شد:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد                نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

قابل فکر

"Those who fail to learn from the history are doomed to repeat it."

مطمئن نیستم نقل قول از چه کسی است. 

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۱

فرق دارد؟

در اولین ایستگاه صف ایستاده بودم تا اتوبوس بیاید. گروهی جلویم ایستاده بودند که گویا ناشنوا بودند. با حرکات دستشان با هم حرف می زدند. به آرامش حرکات و چهره شان نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم آدم های ناشنوا وقتی عصبانی می شوند، چه طوری با هم حرف می زنند؟

آدم وقتی به زبان حرف می زند، زبانش وقت عصبانیت می تواند خیلی تند و سریع باشد؛ واقعا کنترل می خواهد. درباره آدم هایی که به جای زبان، با دستانشان حرف می زنند، چه؟ آیا استفاده از دست برای بیان احساس و خواسته، کند تر و پردازش تر از استفاده از زبان است؟ شاید این فرآیند تصمیم گیری برای حرکت های دست، شدت ابرازشان را بیش تر کنترل کند. آیا روش آرام تری است برای بیان؟ هنوز هم مانده ام دو تا آدم ناشنوا چه طور ممکن است دعوا کنند؟

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۱

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۱

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۱

همه ش آواز بود

با آواز خواندن سلام می کند، عاشق می شود، گله می کند، عشق می کند، در جواب، حرف نمی زند ولی می خواند، دشنام می گوید، ناگفته هایش را آواز می خواند و به سویت پرتشان می کند، نفرت می ورزد، درها را به رویت می بندد، و با همان آوازهای عاشقانه، عاشق کشی می کند، با همان آوازها دل تنگی می کند، با همان آوازها دل بری می کند، با همان آوازها عاشق دیگری می شود، با همان آوازها می رود.

بعد یاد می گیری به جای این که با آواز دیگری بالا و پایین شوی، در تنهایی هایت به ندای نادیده شده قلبت گوش دهی؛ قلبی که نه فقط اجازه می دهی دیگران پایمالش کنند، که خودت هم پایمالش می کنی. یاد می گیری به تپش قلب خودت گوش دهی و آواز حقیقی قلب خودت را بازیابی و بیش تر مراقبش باشی.

پی نوشت: این فقط سوگی است برای گذشته  ای دور

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۱

حرف زدن

حرف زدن چه قدر خوب است. با هم حرف زدن چه قدر اندازه دنیای ذهنی آدم را تغییر می دهد. آدم نگاه جدید می گیرد که ممکن است قبلا ندیده باشد. چه قدر خوب است که دوستان خوبی دارم که می توانم با آن ها حرف بزنم. من اگر حرف نزنم، حرف نشنوم، گوش ندهم، گوش نشوم، در خودم می میرم.

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۱

بالقوه

پروراندن یکی از زیبایی های زنانگی است. اگر من در ذات طبیعی ام توانایی پروراندن انسانی دیگر را از نو دارم، شاید توانایی اثرگذاری روی پرورش قشنگی های وجود خودم، عزیزانم و دل بسته هایم را هم داشته باشم. روحش یکی است. همه از جنس کمک به بالیدن خوبی ها و زیبایی هاست. با صبر، با عشق، با امید، با تدبیر و با تحسین می توانم خوبی های وجود دوست داشته هایم را پر رنگ کنم؛ ببالم و ببالانم.

عنوان نمی خواهد

همیشه دفترهای خاطراتم در خانه به اندازه جعبه جواهرات برایم ارزش داشته اند. همیشه برایم مهم بوده که در طول سالیان جای امنی حفظ شوند. احساساتم هم همین طورند. احساس من مال خودم است؛ مال مال خودم. هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند احساسم را از من بگیرد؛ هیچ کس نمی تواند پایمالش کند؛ هیچ کس حتی نمی تواند خدشه دارش کند. احساسم را آن طور که هست گوشه ای از قلبم نگه می دارم فرای اتفاق ها، فرای قضاوت ها، فرای هر چیز و هر کس.

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۱

نجوا

"تنها به تو پناه می برم و تنها از تو یاری می طلبم" که تو بر همه چیز آگاهی و کافی.
این آرامم می کند.

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۱

"شاید وقتی دیگر"

گاهی وقت ها اشک هایم رنگ خون دارند. خیلی وقت ها آن قدر درگیر بوده ام، که قلبم را ندیده ام. خواسته و صدای قلبم را در بین شلوغی ها و دوندگی ها نشنیده ام. گاهی که به سکوت می رسم، گریه هایش را می شنوم؛ صدایی که انکار شده؛ ندایی که فرصت داده نشده و حالا دیگر به اشک رسیده. قلبم هم کم نمی گذارد. یادش نمی رود که شنیده نشده. می تپد بدون این که معنای زمان را بداند. بدون این که باور کند من تا حدودی در محدودیت زمانی زندگی می کنم؛ نمی توانم به قبل ها برگردم و صدایش را به موقع بشنوم.

قلب من لطفا با من مهربان تر باش، لطفا با من بساز. گناه من زیاد فکر کردن و پیچیدگی هایی است که همیشه در زندگی درگیرشان بودم. قلب من دریا باش، صبور باش. من هنوز چند روز دیگری برای زندگی دارم. شاید در این چند روز با هم مهربان تر باشیم.

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۱

گل دان ها

آب و هوا خیلی تغییر می کند. گاهی گرم و آفتابی، گاهی سرد، گاهی بارانی. هر روز یک جور است. با این دمای همیشه در تغییر، گل دان ها توجه بیش تری نیاز دارند. هر روز باید پیش بینی هواشناسی و سرما و گرما را در نظر بگیری. اگر آفتابی است، می توانند هم چنان در ایوان حمام آفتاب بگیرند اگر سوزان نباشد. اگر قرار است همان شب سرد شود، باید عصر همه شان را دانه به دانه بیاوری داخل خانه؛ وگرنه سرمازده می شوند. دوباره روز بعد اگر آفتابی بود، برشان گردانی به ایوان و اگر هم چنان سرد بود، بگذاری در پناه دمای اتاق بمانند. این ماجرا هر روز ادامه دارد.

با خودم فکر می کنم خیلی چیزها در زندگی این طوری است. از همه بیش تر روابط آدم. درست مثل یک گل دان، همیشه بهتر است شرایط اطراف و تغییرات محیطی را در نظر گرفت و از آن رابطه با جان و دل مراقبت کرد که نه زیر آفتاب داغ بسوزد و نه در سرما پژمرده شود.

سوگندهای بی انتها

چهار سال پیش وقتی در خیابان های دمشق راه می رفتم، تازه سوگندهای به زیتون را درک می کردم. کنار خیابان های دمشقی که هنوز در سادگی و آرامش بود، زیتون های درشت و تازه و بسیار خوش مزه به رنگ و سایه های مختلف می درخشید!
ولی به نظرم سخن زیاد بوده و وقت کم. وگرنه این دنیا پر از چیزهای هیجان انگیز است که به چشم من جای سوگند دارند؛
سوگند به گوجه فرنگی های سرخ،
سوگند به شاخه های خوش رنگ و پر از تازگی کرفس،
سوگند به اسفناج با آن برگ های سبز پر رنگ،
سوگند به پنیر...
گاهی وقت ها که فرصت دارم و با آرامش در آشپزخانه قاچشان می کنم، از این همه رنگ و زیبایی می مانم!

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۱

I made a mess!

نهار می خوریم و حرف می زنیم. سوفی وسط سه تا آدم بزرگ تک افتاده. فارسی هم بلد نیست که از حرف هایشان سر در بیاورد، نهارش را هم تمام کرده، مشغول ضربه زدن به ظرف هاست و از خودش موسیقی اختراع کرده. کمی از غذا می ریزد روی میز.
خاله: See! You made a mess!
سوفی در سکوت کمی در صندلیش خرسش را جا به جا می کند.
آدم بزرگ ها دوباره سرگرم حرف زدن می شوند.
چند دقیقه بعد، به صورتش نگاه می کنم که کنار من از صندلیش بالا رفته. با چهره ای فکور و معصومانه، با صداقت می گوید:
You know, I made a mess...
 دلم می خواهد بهش بگویم عسل، مشکلی نیست؛ ما آدم بزرگ ها خیلی از این بدتر می کنیم فقط جراتش را نداریم که این قدر ساده و صادقانه ابرازش کنیم!

بیست سوالی

سوفی سه سال و نیمه، خواهر زاده دوستی است که لطف کرده مرا به خانه می رساند.

سوفی:  خاله، کی منو می بری پیش مامان؟
اولی: مامان الان سر کاره، یه کمی بعد تر میاد
سوفی: چرا این قدر می ایستی؟
اولی: ترافیکه عزیزم
سوفی: ترافیک؟
اولی: یعنی دورمون پر از ماشینه
سوفی: چرا؟
دومی: دارن برمیگردن خونشون
سوفی: چرا؟
دومی: از صبح کار کردن، حالا دارن می رن خونشون
سوفی: چرا می رن خونشون؟
دومی: می رن مامانشونو ببینن
سوفی: چرا؟
دومی: چون از صبح مامانشونو ندیدن

پایان سوال ها!

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۱

باور نکن

حرف ها فقط حرفند. همیشه رنگ واقعی ندارند. رنگ پشت احساس ما از آدم ها و رفتارهایشان شاید واقعی تر از حرف هایشان باشد. کاش بتوانم کلمات را کم تر جدی بگیرم و به جایش رفتارها را به یاد بیاورم.

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

دو کلمه حرف حساب

من از شعار خسته ام، از اداهای روشن فکرانه آدم ها، از حرف ها و ادعاهای بزرگ بزرگی که در عمل، در کوچک ترین اتفاق های زندگی خود آن آدم ها، گم می شود. دلم حرف های واقعی می خواهد، حرف هایی از ته دل، حرف هایی از پس تجربه های واقعی، حرف هایی زمینی به رنگ هر آن چه که هستیم، نه آن چه می خواهیم به نظر برسیم.

سقف

رابطه مستقیمی وجود دارد بین ارتفاع سقف فضای اطرافم و وسعت فکر و احساسم! اندازه افکار و احساساتم زیر سقف اتاق فرق دارد با وقتی که زیر سقف آسمان هستم. انگار وقتی زیر سقف آسمان راه می روم، افکارم جای بیش تری پیدا می کنند برای این که این طرف و آن طرف روند، مدتی خودشان را پهن کنند و بعد هم در وسعت طبیعت خودشان را رها کنند. چه قدر خوب است که دنیا سقفی به این بلندی و گستردگی دارد که خیلی چیزها را در خودش حل می کند!

چهره

بهتر است از هیچ کس و هیچ چیزی تصویر نسازی. چهره سازی از آدم ها و اتفاق ها قالب درست می کند. قالب هم سخت است و سفت و تغییر ناپذیر. بدون تصویر، آدم ها، اتفاق ها و تغییراتشان را در طول زمان همان طور که هستند می توانی ببینی. با آرامش و بدون شگفتی از تغییرات؛ بدون هیچ انتظاری برای جور در آمدن با تصویر ساکن وناکاملی که زمانی جایی در ذهنت نقاشی کرده ای.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

از دور، از نزدیک

بعد از مدتی با هم حرف می زنیم. بعد از رفتنش از سنگاپور مشغول تحصیل در یکی از دانشگاه های آمریکاست و الان هم تابستان برای کارآموزی رفته یک شرکت بسیار مشهور.
از بیرون که نگاه کنیم خیلی از ما خانم ها مرتب داریم از جایی به جای دیگر جا به جا می شویم. از بیرون به نظر می رسد چه قدر در تکاپو هستیم و مستقل و کمال گرا؛ انگار هیچ جا نمی ایستیم. ولی من در پس زندگی خودم و خیلی از دوستانم در این سال ها مسیر مشابهی می بینم. قسمت پر رنگی از انگیزه جا به جا شدن و تغییر، جست و جوی عشق است. خیلی از ماها در پس همه این تغییرات که گاهی اسم های بزرگ دارند، دنبال واژه ساده، ناب و کم یابی هستیم به نام "عشق"! فرصتی برای پیدا کردن همراه زندگی، عشق ورزیدن، دوست داشته شدن و پروراندنش.

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۱

کودکان

قبل از این که کودکی داشته باشم، شاید بهتر باشد بیش تر یاد بگیرم چه طور کودک درون خودم را پرورش دهم. چه طور دوستش داشته باشم و بهش احترام بگذارم. چه طور تشویقش کنم تا بیش تر و رها تر خودش باشد و دنیا را با شهود نهادینش به دور از محدودیت ها و القاهای دنیای بیرون کشف کند. چه طور خودش و دیگران را بیش تر ببخشد و با بودنش مهربان تر باشد.چه طور از زندگیش به سادگی لذت ببرد. آن وقت تازه شاید آغوش عشقی باشم برای یک زندگی تازه.

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

بدی های من

"بدی های من به خاطر بدی کردن نیست، به خاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است."

خیلی جاها به عنوان بخشی از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان یاد شده. نمی دانم آیا واقعا از نوشته های فروغ فرخزاد است یا نه. فقط می دانم وقتی خواندمش، خشک شدم... چه قدر این واژه ها برایم ملموس است...

قربونش برم

"دلم می خواست دو تا باشین که همیشه تو زندگی پناه هم باشین..."
همیشه و همه جای زندگی این رو بهم گفته؛ با تمام لطافتش، با تمام سادگی، عشق و خلوصش...

خوش به حال حافظ

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد         من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

خوش به حال حافظ که این قدر آشکار می دانسته مرادش چیست و این قدر قاطعانه مرادش را می خواسته.

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۱

ساده پیچیده

صدایش پشت تلفن کمی گرفته به نظرم می رسد. وسط حرف هایمان سرفه کوتاهی می کند.
- سرما خوردی؟
- نه، چیزی نگو. قرص نعنا دهنم بوده این طوری شدم...
شاید من زیادی حساسیت به خرج می دهم؛ شاید واقعا این طور باشد، به همین سادگی.
ولی وقتی کسی حتی تاب احول پرسی را هم ندارد، وقتی کسی از نگرانی کوچک دوستش نگران می شود که نکند "ضعیف" به نظر برسد، آدم بیش تر نگرانش می شود. به نظر من وقتی کسی به سادگی از حالش می گوید، حالش خیلی بهتر است از کسی که احوالش را کتمان می کند. شاید هم بهتر باشد من راه مناسب تری پیدا کنم برای احوال پرسی از دوستی که می ترسد جایی ضعف نشان دهد؛ راهی که کم تر به غرور آن عزیز برخورد. شاید اصلا بهتر باشد مطرحش نکنم و بین موضوعاتی که دوست دارد، بپوشانمش. ولی آخر چرا این قدر پیچیده؟ واقعا چه اشکالی دارد گاهی ضعیف به نظر برسیم؟ مگر آدم باید همیشه و همه جا قوی باشد؟ اصلا مگر سرماخوردگی، ضعف است؟! شاید هم از آن نکات ظریفی است که من هنوز درک نمی کنم.