یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۱

آرامش

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

موفرفری - برداشت دوم

دیروز که سوار اتوبوس شدم، کنار مامان پسرک موفرفری نشستم. محبت و صبر این خانم در نگهداری و رفتار با پسرکش بدون حس ترحم برایم تحسین بر انگیز است. یاد گرفته ام که بعضی آدم ها و اتفاق ها که می بینم تصادفی و پوچ نیستند. گاهی پشت سر هر آدم یا اتفاقی در زندگی داستان و نشانه ای است. نشانه ای برای دیدن، درک کردن و یاد گرفتن.

زنگ

این چند سالی که سنگاپور زندگی می کردم، عادت کرده بودم این ماه ها همه جا تزئین های قرمز رنگ ببینم و آهنگ های چینی بشنوم. نزدیک سال نو چینی که می شد گوشم دیگر زنگ می زد از بس در کوچه و خیابان، آهنگ های چینی ویژه سال نو شنیده بودم.

امسال که جای دیگری از دنیا هستم، باز هم سال چینی را حس کردم؛ بالاخره هرجای این دنیا جمعی چینی دارد که فرهنگشان را با خودشان آورده باشند، به خصوص این جا که جمعیت چینی ها خیلی زیاد است. ولی حس سال نو چینی اثر کم رنگی بود از شلوغی سوپرمارکت های چینی و رستوران های چینی.

یکشنبه پیش اولین روز از سال نو چینی بود. در آشپزخانه سرگرم جابه جا کردن ظرف ها بودم که از رادیو صدای آهنگ آشنایی را شنیدم. گوش هایم را تیز کردم و صدای رادیو را بلند تر. یکی از همان آهنگ های ویژه سال نو چینی بود که هر سال گوشم از شنیدنش پر بود. امسال اما بعد از مدت ها این تنها آهنگ چینی مربوط به این وقت سال بود. از شنیدنش لذت می بردم. دلم تنگ شده بود برای این که در گوشم زنگ بزند!

گاهی وقت ها که این جوری می شود، به خودم یادآوری می کنم شاید خیلی چیزها هم همین الان در زندگیم هست و عادی به نظر می رسد ولی شاید چند ماه بعد یا سال بعد نشانه ای از هیچ کدامشان نباشد دیگر. شاید روزی دلم تنگ شود برای خیلی از همین چیزهایی که به سادگی امروز به حضورشان عادت کرده ام.

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۱

مو فرفری

خیلی وقت ها صبح ها در اتوبوس می بینمش. خانم قد بلند زیبایی است که همیشه پسر کوچکش را با خودش می برد. پسرک هم مثل خودش زیباست با موهایی فرفری. نمی دانم چرا ولی پسرک انگار حرف نمی زند؛ بیش تر مواقع فقط آواهایی از خودش در می آورد؛ یا جیغ می زند. با وجود این که سه یا چهار ساله به نظر می رسد، تا به حال کلمه ای از او نشنیده ام. مامانش همیشه با متانتی آرام و محبت آمیز مراقبش است. گاهی وقت ها مثل امروز، پسرک ناگهان شروع می کند به ناآرامی. امروز جیغ می زد و در صندلیش این طرف و آن طرف می شد؛ گاهی هم به خانمی که جلویش نشسته بود لگد می زد. وقتی مادرش سعی می کرد آرامش کند، موهای مامان را چنگ می زد و می کشید. مامان هم با آرامش و صبر سعی می کرد مهار و آرامش کند. صبر و آرامش روی چهره این زن تیره پوست می درخشد. گاهی وقت ها که نگاهش می کنم فکر می کنم انگار همه زندگیش این پسر کوچولوست و با تمام وجودش از او نگهداری می کند. گاهی وقت ها فکر می کنم مساله او شکلش این جوری است، دید بیرونی دارد؛ نگاه و توجه مسافران را جلب می کند. ولی شاید خیلی از همین مسافرها حتی آن هایی که ابرو در هم می کشند یا هدفون در گوششان می گذارند تا صدای جیغ نشنوند، هر کدام برای خودشان، مساله ای دارند مثل این پسر کوچولوی موفرفری؛ مساله ای که تمام زندگی با آن درگیرند و برایش عشق و جان می گذارند و با چموشی ها و نا آرامی هایش می سازند.

ناپلئونی

یادم می آید سال ها پیش یکی از درس ها در کلاس زبان کانون، لیست بلندی بود از کاربرد تشابهات؛ محبوب ترین اصطلاحی که از آن لیست به یادم مانده، "به شادی چکاوک*" است.

امروز داشتم سعی می کردم با کارد آشپزخانه، شیرینی ناپلئونی مستطیلی را طوری قاچ بزنم که دیواره های تردش صاف دربیاد و پودر قند رویش نریزد. با خودم فکر می کردم اگر در زبان فارسی می خواستم تشابه بسازم، می توانستم بگویم "به سختی صاف قاچ زدن شیرینی ناپلئونی"!

* As happy as a lark

تحسین

با وجود این همه سرشلوغی و درگیری در جلسه های روزانه، می مانم که چه طور می رسد طرح های مخابراتی را از آستینش بیرون بیاورد. این مدت من همیشه او را به خاطر هوشمندی، پشتکار و قاطعیتش تحسین کرده ام.

امروز چهار تایی داریم بحث می کنیم که برای کدام سایت ها باید برنامه ریزی کنیم برای بازدید برای جمع آوری اطلاعات فنی بیش تر. همه سایت های احتمالی را در دفترم لیست کرده ام تا بررسی کند و نظر دهد. انگشتش را می گذارد روی اسم هر شهر که اطلاعات لازم دارد؛ هر بار که می خواهم کنار اسم شهری علامت بزنم، دستش را با ملایمت کنار می برد که به هم برخورد نکنیم. و نمی داند که من به خاطر این ملاحظات ظریفش چه قدر بیش تر تحسینش می کنم. او مسلمان و متاهل است.تحسینش از دور بدون این که ربط خاصی به من داشته باشد، برایم احساس آرامش و امنیت دارد.

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

کن فیکون

امروز صبح بعد از مدت ها، سایه تاریک و روشن نور خورشید را در حیاط دیدم. گذاشتم به حساب ادامه هوای دل پذیر بهاری دیروز. در راه رسیدن به محل کار، سوز می آمد. باورم نمی شد امروز همان فردای دیروز بهاری است. سوار اتوبوس شدم. مدتی به این سو و آن سو نگاه کردم و به چهره های همیشگی و گاهی جدید مسافران خط آن ساعت صبح. بعد کتابی را که مدت هاست از کتاب خانه گرفتم و امروز باید پس می دادم، باز کردم. شاید ده دقیقه ای سرگرم خواندن بودم. سرم را از میان کتاب بیرون آوردم و به پنجره اتوبوس نگاه کردم. همه جا سفید شده بود! آسمان و زمین بین دانه های برفی که با باد از هر طرف می جوشیدند، سفید شده بود. باورم نمی شد که در این فاصله زمانی کوتاه همه چیز این قدر دگرگون شده بود.

به ایستگاه نزدیک شرکت که رسیدم، پیاده شدم. مسیر کوتاه باقی مانده را در این طوفان آرام برف، در حد فاصلی از هیجان و ناباوری قدم زدم. آب و هوای این سرزمین واقعا عجیب است، پر از بالا و پایین های شگفت انگیز.

پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۱

تدبیر طبیعت

در بی جوابی هایم غلت می زدم؛ از این سو به آن سو. با وجود این همه زمان، هم چنان غلت می زدم و در سوال های بی جوابم خراشیده می شدم. دوستی بهم گفت:
- صبور باش. به تدبیر و حکمت طبیعت اعتماد کن...

آن سوال های بی جواب هم چنان تا حدودی جای خودشان ماندند. ولی من در طول زمان و با نگاه کردن به دور و برم یاد گرفتم به حرف آن دوست مهربان بیش تر ایمان داشته باشم. به دوستان اطرافم که نگاه می کنم هر کدام در پس این سال ها از میان ماجراهای مختلفی گذشتند و برای بعضی هایشان هم کم خراش بر نداشتند؛ ولی در نهایت آرامش مناسب خودشان را پیدا کرده اند؛ آرامشی که خیلی هم شکل تر و متناسب تر با خود خودشان است.

قطره قطره

پس از مدتی برف و سرما، امروز بارانی بود و دما تا یازده درجه بالای صفر گرم شده بود. وسط زمستان، بهار شده بود. عصر در راه برگشت به خانه، آن قدر گرم بود که کلاه و دست کشم را گذاشتم داخل کیفم. مدتی قدم زدم و از رها بودن موهایم در باد بدون این که از سوز و سرما بلرزم، لذت بردم. فردا ظهر قرار است دوباره منفی شود و برف ببارد.

تغییر، جالب است. باعث می شود هر چیزی که کوچک به نظر می رسد، بیش تر به چشم بیاید. باعث می شود آدم لحظه هایش را مزه مزه کند و طعمش را بیش تر بچشد؛ درست مثل مزه مزه کردن قهوه داغ در یک روز سرد برفی. 

دوشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۱

هر جور

دیگر نمی خواهم "خوب" باشم. می خواهم خودم باشم.

میز کناری

لیوان قهوه ام را گذاشته ام کنار دستم. حواسم به میز کناری است. دو تا خانم سال خورده، به خودشان رسیده، گوشواره به گوش، حلقه به دست، رژ لب زده، رو به روی هم نشسته اند و دارند با هم قهوه می خورند و حرف می زنند. خانم سال خورده دیگری هم با همان ظرافت های زنانه، می آید کنار میزشان؛ سه تایی با هم گپ می زنند و خوش و بش می کنند.

برای چند لحظه غرق زیبایی و گرمی قهوه نوشان دوستانه شان هستم. این که کنار زندگی خانوادگی شان، در این سن و سال هم که شده، برای دوست های هم جنسشان هم وقت می گذارند، دل نشین است. دیدن دوستی های این جوری به اندازه دیدن زوج های سال خورده ای که دست در دست، کنار هم راه می روند، قشنگ است.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

هنر خداحافظی

گوشه صفحه، تبلیغی است با یک جمله "هنر خداحافظی".
البته تبلیغ درباره خدمات تدفین است! ولی همین جمله ساده، توی گوشم چندین بار زنگ می خورد. سلام، آغازی تازه است که گاهی روان و خود به خود پیش می رود؛ به سادگی یک لب خند و نگاه. خداحافظی خیلی فرق دارد؛ خیلی هنر می خواهد؛ البته اگر امکانی برای خداحافظی باشد. گاهی وقت ها آدم مدت ها در همان نقطه عطف جدایی باقی می ماند، مهم هم نیست چه قدر زمان بگذرد. گاهی وقت ها مهم نیست چه قدر جا به جا شده باشی، چه فاصله ای را از فلان قاره تا فلان قاره دیگر سفر کرده باشی. ممکن است جای پایت هنوز در مرز خداحافظی های گم شده در زمان و مکان، جا مانده باشد.

سپاس

توپ رنگی جدیدی قل خورد وسط زندگیم. کارم همین جایی که هستم، بلند مدت شد. نمی دانم این یکی تا کی باقی است؛ هرچه هست، ممنونم؛ خیلی خیلی ممنونم.

قربانی

شنیده بودم که در آیین های قدیمی مردم باستان، از قبیله های سرخ پوست ها گرفته تا مصری های زمان داستان سینوحه، آدم ها گاهی چیزی را قربانی می کردند تا به نذرشان برسند. شاید در مراسمی کاملا ساختاریافته، دور آتش با طبل، با رقص، با نواهای عجیب برای هم راستا شدن با نوای طبیعت، چیزی را که برایشان ارزش داشته و مهم بوده، قربانی می کردند، رها می کردند، خودشان را از داشتنش محروم می کردند، آن چیز را هم از حضور محروم می کردند.

گاهی احساس می کنم هر چند وقت، با خودم و زندگیم این طور رفتار کرده ام. آتش روشن کرده ام، طبل زده ام، دورش رقصیده ام و چیزی را قربانی چیز دیگر کرده ام؛ نه کاملا آگاهانه، و نه به آسانی که با رنجی مالیخولیایی.  

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۱

وجب

دمای دماسنج، منفی هیجده درجه؛ دمای روی پوست با در نظر گرفتن سوز، منفی بیست و چهار درجه.
امروز برای اولین بار در زندگی چنین دمایی را تجربه کردم! به اندازه ای که فکر می کردم و شنیده بودم، ترسناک نبود. البته من هم مدت کوتاهی در فضای باز بودم؛ شاید اگر ناچار بودم مسافت طولانی راه بروم، حس دیگری داشتم.

برف نمی بارد. سطح خیابان سفید است؛ نه از برف، که از نمک هایی که می پاشند روی سطح آسفالت که اگر برف ببارد، زود آب شود و خیابان و مسیرهای گذر، کم تر لیز شوند.

جالب است که گریز از سرما لزوما برای آدم های تازه وارد یا مهاجرانی که از مناطق گرم آمده اند، نیست. امروز بیش تر هم کارانم از سرمای هوا گلایه می کردند؛ حتی آن هایی که متولد همین جا هستند و با همین آب و هوا بزرگ شده اند. به من می گویند این تازه اول زمستانی است که امسال دیر شروع شده است. من که تصویر ترسناک تری از این دمای زیر صفر داشتم، برایم هم چنان این وضعیت تازه و شگفت انگیز است؛ نه دیگر خیلی ترسناک. من تفاوت خیلی زیادی بین منفی ده درجه و منفی بیست درجه حس نمی کنم وقتی خوب لباس می پوشم. شاید هم حکایت این است که آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب. سرمای زیاد، سرمای زیاد است؛ شدتش را دیگر نمی توانم خیلی حس کنم.

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

بکر

مسیر کوتاهی را پیاده روی می کنم تا از ایستگاه اتوبوس برسم سر کار. شب قبل، برف آمده؛ نه زیاد؛ ولی آن قدر هست که لایه نازک همواری، مسیر را سر تا سر سفید کرده. دانه های برف زیر نور آفتاب می درخشند. قسمتی از سفیدی پیاده رو، شکل قدم های رهگذران قبلی را گرفته ولی عرض زیادی هنوز بکر مانده و یک سر، سفید و درخشان. دلم می خواهد روی مسیر صاف پوشیده از برف قدم بگذارم؛ جایی که هنوز جای قدم های دیگری روی آن نیست. دانه های برف روی زمین می درخشند. قدم هایم روی سفیدی پیاده رو اثر می گذارند؛ احساس می کنم حس آدم هایی را که نو و بکر بودن هر تجربه و ایده ای برایشان خیلی مهم هست، درک می کنم؛ برای حس این حس، به هیچ توضیح علمی، زمینی یا هوایی نیاز ندارم.  لذت خودخواهانه عجیبی در قدم گذاشتن در هر سرزمین نو و بکر هست.

سرزمین برفی

برف عمودی، برف افقی، برف مورب، برف از آسمان به زمین، برف از زمین به آسمان، برف از هر طرف، برف رقصان روی سطح زمین... هر جوری که دلش می خواهد، از هر زاویه ای می بارد. برف این جا شکل های مختلف دارد؛ به شکل های مختلف هم فرو می ریزد.

آن ناشناس

شنیده ام او هر چند شب یک بار می آید شرکت، همه جا را تمیز می کند؛ ظرف هایی را هم که در ظرف شویی آشپزخانه کوچک باقی مانده، می شوید. آن قدر دیر وقت می آید که کم تر کسی دیده اش؛ کم تر کسی می شناسدش.

آن روز صبح که رسیدم سر میز کارم، لیوانم را پیدا نکردم. همیشه گوشه میز می گذارمش. با لیوان های گروهی شرکت که آرم دارند و در یک رنگ و اندازه، فرق دارد. مدتی بود دیواره های داخلی اش کمی ته رنگ چای گرفته بود؛ هر چه می سابیدمش، نمی رفت. آن روز صبح، هرچه گشتم، پیدایش نکردم. آخرش در آشپزخانه کوچک کنار باقی ظرف ها و لیوان های شسته شده، دیدمش؛ دیوارش سفید شده بود و از تمیزی برق می زد.

دلم می خواست برای او که در سکوت می آید و در سکوت می رود، یادداشت بگذارم و ازش تشکر کنم. تشکر کنم که بدون این که وظیفه اش باشد، لیوان شخصی مرا هم از روی میز کارم برداشته و با این دقت و ظرافت شسته. پشت دیواره لیوان سفیدم که از تمیزی برق می زد، دقت و وجدان کاری آدمی را می دیدم که بدون حضور کسی، کارش را آن طور که می خواهد، انجام می دهد؛ نه لزوما از سر ناچاری و وظیفه.

نور

وقتی از دوستی نظری می شنوم که می دانم با تمام وجود تجربه ش کرده، آن حرف برایم چون نور است؛ پر از عمق، روشنایی و آرامش.

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

دانه

جای نبودن ها، دانه می کارم؛ عمر گیاهان گاهی از عمر خوشی ها و ناخوشی های ما بیش تر است.
جای نبودن ها، دانه می کارم؛ خاک، بودن و نبودن را با تمام وجود درک می کند.

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۱

شنود

خانم مسوول داروخانه صدا می زند:
- قطره چشم برای عفونت چشم چپ؟

دخترک پشت صندوق می رود تا قطره را بگیرد. چشمان آبی درشت خانم مسوول داروخانه، لحظه ای روی چهره دختر می ماند:
- چشمان قشنگ و عمیقی داری! امیدوارم چشمت زودتر خوب شه.

به این گفت و گو، گوش می کنم. با خودم فکر می کنم اگر من جای چشم چپ بودم، با این قربان صدقه پر مهر، حتما خیلی زود خوب می شدم!

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

دلم

دلم می خواد بهش زنگ بزنم و بگم برام دعا کنه. دعا کنه این ماه آخر هم به خیر بگذره و بتونم این کار رو حفظ کنم. نه این که کار خاصی باشه، نه این که دارم فیل هوا می کنم، نه این که الان این مهم ترین اولویت و موضوع فکر و زندگیم باشه. اما اگه از دست بره، خیالم آشفته می شه؛ دوباره همه چی می ره رو هوا. دوباره باید این در و اون در بزنم بلکه راهی پیدا کنم که همین جا نون زندگیم رو در بیارم. الان هم اصلا از نظر روحی، پهنای باند تغییرات شدید و تنش رو ندارم. دیگه دلم نمی خواد با خودم مثل رستم برخورد کنم. دیگه یاد گرفتم که زیر تنش زیاد، می شکنم. این کار رو دوست دارم، هم کارام رو هم همین طور. از کنارش، درآمد دارم که نگرانی هزینه هام رو نداشته باشم. فکرم هم مرتب در و دیوار رو نمی جوه وقتی می گذارمش روی پروژه ای کار کنه. امیدوارم بتونم حفظش کنم. حوصله گشتن و به چالش کشیدن خودم رو هم ندارم. بس است هرچه تا حالا خودمو به چالش کشیدم. یک مدتی که نمی دونم چه قدر، نیاز به آرامش و لختی دارم؛ بودن در همین چیزهایی که هست؛ همین بودن هم تلاش می خواد البته؛ مثل دست و پا زدن برای این که خودت رو روی آب نگه داری، حتی اگه نخوای شناگر ماهری باشی.

دلم می خواد بهش زنگ بزنم و بگم برام دعا کنه. من همیشه به دعاهای مامان اعتقاد دارم. همیشه فکر می کنم خیلی از خوشی های زندگیم از نفس طلب اوست. با این حال می ترسم بهش بگم؛ می ترسم نگرانم بشه؛ می ترسم از این که هست، بیش تر پای سجاده ش بشینه. نمازها و راز و نیازهایی که از وقتی من و برادرم رفتیم، مرتب طولانی تر می شه. دلم نمی خواد نگران باشه؛ دلم می خواد شاد باشه، خوش حال باشه، به خودش فکر کنه، به خودش برسه.

دلم می خواد همه چی خودش آروم و هموار پیش بره. دلم می خواد بهش زنگ بزنم و بگم حفظ شده. بدونه که امنم. کم تر دل نگرانم باشه.

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۱

روزانه

می خواهم تمرین کنم روزهایم را "روزانه" زندگی کنم. این اطمینان از داشتن این همه روز و زمان، این احساس "داشتن" خیلی چیزها که در واقع هیچ کدامشان مال من نیست، توهم عجیب قرص و محکمی است؛ توهمی که پایه هایش لرزان است و خیالی.
می خواهم هر روز که فرصت داده می شوم، همان طور که می آید، در بر بگیرمش، با دستانی باز، با سپاس گزاری بیش تر از لحظه ای که ممکن است دیگر نباشد.

شاید بروم مقوای رنگی بخرم، روزش کنم و بچسبانمش به دیوار. قبل از روز، دوست داشته هایم را رویش بنویسم و آخر روز، چشیده هایم را. این طوری شاید از شعار به عمل نزدیک تر شوم.  

نبض شب ها

ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها،
ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها،
ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها...

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

زیر پوست مغازه

لباس فروشی معروفی است پر از لباس های زنانه. معمولا گران است ولی این روزها تخفیف خوبی دارد. به لباس ها نگاه می کنم؛ دوخت هند، دوخت اندونزی، دوخت ویتنام، دوخت کامبوج... من نه اقتصاد بلدم، نه سیاست، نه تجارت. با این حال، ناخودآگاه یاد آن همه بچه های فقیر کامبوج می افتم که همیشه از مسافران آویزان می شدند بلکه بتوانند جنس کوچک ارزان قیمتی به بهای ناچیز بفروشند؛ یا به آن بچه های هندی که دنبالت راه می افتادند تا شاید از دست فروشی شان چند روپیه جمع کنند. ناخودآگاه یاد پارچه های خوش رنگ و طرح و ارزان هندی و کامبوجی می افتم. حالا همان لباس ها این سر دنیا در مغازه ای شیک با عنوان تجاری شیک تر با قیمتی چندین برابر به فروش می رسد؛ قیمتی که حتی بعد از تخفیف، چندین برابر قیمتی است که داخل همان کشورهای سازنده می توان یافت. با خودم فکر می کنم آیا این می تواند به معنی ایجاد فرصت های شغلی بیش تر در کشورهایی باشد که آدم ها واقعا برای تامین زندگی روزمره شان تقلا می کنند؟ و چه قدر از حاشیه سود قیمت نهایی همان لباس که این سر دنیا زیر زرق و برق عنوان و طرح مغازه به فروش می رسد، به سازنده های اصلی این لباس ها می رسد؟

بعضی لباس ها را دوست داشتم ولی نخریدم. نه خیلی نیاز داشتم، نه دیگر آن احساس اصیل لمس پارچه های لطیف و رنگارنگ هندی یا کامبوجی را داشتم.

* عنوانش را از عنوان فیلم "زیر پوست شهر" گرفتم.

به اندازه کافی

آن روزها فیلم "جدایی نادر از سیمین" بحث داغ جمع ها بود. هر کسی نظری داشت، نقدهای زیادی درباره ش نوشته شد؛ نقدهایی از بررسی موضوع مهاجرت گرفته تا رفتارهای هریک از آدم های داستان، از رنگ موی سیمین و بیماری پدر نادر که هرکدام نماد چه و چه هستند، از نقش زن و مرد، از سنت و مدرنیته، از نقش مرد شوهر و مرد پدر. هر طرف را نگاه می کردم، نظری می دیدم. برای من تکان دهنده بود که چه طور مجموعه ای از رفتارها برای نشان دادن نارضایتی، با همه سادگی، وقتی کنار هم چیده شدند، اثر تجمعی شان، پیچیدگی و سیاهی بود. اثر تجمعی اتفاق های به خودی خود کوچک و انسانی که با رفتارهای هر کدام از شخصیت های داستان، مشکلات خرد را به کلافی سردرگم تبدیل کرد و زندگی ای که قرار نبود از هم بپاشد، از هم پاشید.

از بین تمام نقدها و نظرها، نظر متین، هم خانه ای سابقم در سنگاپور، هنوز در ذهنم پر رنگ مانده. آن شب که از تماشای فیلم برگشت، گفت: "به نظر من، نادر، "به اندازه کافی" سیمین را دوست نداشت...".

هنوزم که هنوزه، به همین تک جمله متین فکر می کنم.

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۱

این جا، آن جا، هرجا برف

برف می آید. چند روز بعد، دوباره روی برف، برف می آید. نه مثل آن وقت ها که خانه بودم. آن زمستان های سرد و خشک که چند روزی برف می آمد و همه بچه ها ذوق زده آدم برفی درست می کردند. آن برف فرق داشت؛ می آمد، می نشست و بعد از چند روز آب می شد؛ انگار نه انگار که آمده. جنسش هم فرق می کرد، توی مشت آدم جمع می شد؛ گلوله می شد. این جا برفش جور دیگری است؛ هر بار یک جور برف می آید؛ با اندازه های مختلف، با زاویه های مختلف بارش و حتی حرکت مختلف. عجیب این است که وقتی می نشیند، حالت پودر دارد؛ توی مشت جمع نمی شود، گلوله نمی شود، به هم چسبندگی ندارد. تا حالا، آدم برفی ندیده ام؛ البته بچه ها روی برف اسکیت بازی می کنند و جیغ شادی شان در پارک ها به گوش می رسد وقتی از شیب برفی، سر می خورند و می آیند پایین. بچه ها همیشه راهی برای شادی پیدا می کنند.

روزهایی که برف زیاد است، انگار دارم به داستانی مصور نگاه می کنم. برف، کلی شغل ایجاد می کند. اول یک ماشین به اندازه عرض پیاده رو، راه می افتد برف های پیاده رو را کنار می زند. بعد ماشین بزرگ تری می آید که عریض تر است و شاخه تیغه اش عرض کوچه را می پوشاند تا برف های وسط کوچه را پاک کند. بعد چند تا آدم می آیند دم در خانه. با دست کش های ضخیم، سطلی را به دست گرفته اند و با دست دیگر از داخل سطل نمک برمی دارند و می پاشند روی برف های کنار پیاده رو؛ با حالتی که انگار دارند به مرغ ها دانه می دهند... نمک به آب شدن یخ ها کمک می کند. این جوری کنار باغچه ها هم چنان سفید می ماند و دیواره برف با هر بارش، بلند تر می شود ولی پیاده رو ها و مسیر ماشین ها کم تر برفی است و حرکت راحت تر می شود.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۱

نامعلوم

آدم های مختلف را در شرایط مختلف می بینم. خواسته ها و آرزوهایشان را می شنوم. بعد، بیش تر و بیش تر حس می کنم که چه قدر هنر است اگر بتوانم زندگی را همین الان به تعویق نیندازم برای نداشته هایی که معلوم نیست اگر هم در زندگیم می بود، چه قدر شادی و کیفیت لحظه ها را تغییر می داد. هیچ معلوم نیست هرچه که الان در زندگیم نیست، اگر می بود، چه قدر مرا خوش حال تر می کرد.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۱

سکوت سفید

سکوت، سکوت و سکوت. تنها صدایی که می شنوم صدای خش خش قدم های خودم است در برف. هر لحظه که می ایستم، خودم را باز میان سکوت و آرامش سفید کوچه پیدا می کنم، بی هیچ صدایی.

خواهر و برادر

برف می آمد؛ آرام آرام، نرم نرم. دوتایی پشت پنجره ایستادیم و بارش برف را در سکوت شب تماشا کردیم، مثل تمام وقت هایی که در هر سنی در خانه از پشت پنجره، رد بارش برف را زیر نور چراغ دنبال می کردیم. برای من هم شادی بود، هم غم. شادی که آن لحظه با من بود، غم که آن لحظه با من بود.

نقاب

به نظرم این که وقتی جایی احساس ضعیف بودن می کنی، صادقانه نشان دهی در مرحله یا بعد خاصی ضعیفی، خیلی صادقانه تر و قوی تر از وقتی است که ضیعفی ولی خودت را جلوی خودت و دیگران قوی و نشکستنی نشان می دهی. آدمی که جرات دارد صادقانه با ضعیف بودنش راه بیاید تا کم کم راهش را پیدا کند، کم تر به خودش و دیگران آسیب می زند.

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

شوک فرهنگی

جین، انگلیسی است. چند وقتی است آمده کانادا. بخش بازاریابی کار می کند. با لهجه پر و غلیظ انگلیسی بریتانیایی اش دارد برایم توضیح می دهد که زبان انگلیسی این جا چه قدر اوایل برایش سخت بوده و نمی توانسته به راحتی ارتباط برقرار کند. برایم جالب است که تغییر محیطی و تلاش برای سازگاری اجتماعی و ارتباطی در شهری جدید حتی برای یک انگلیسی زبان هم می تواند چالش باشد. برای هرکسی به اندازه همت و یادگیریش زمان خاص خودش را می برد.

چه جوری می بودم؟

می پرسد "راستی، آن فرصت تحصیلی در هند چه شد؟"

سوالش مرا می برد به هفت، هشت سال پیش. یادم می آید قبل از این که بروم سنگاپور، تبلیغ سفارت هند را در روزنامه هم شهری نشانم داده بود برای پذیرش دانش جو برای تحصیلات تکمیلی. من هم رفته بودم سفارت هند ببینم ماجرا چیست. خیلی گنگ یادم می آید که دیر شده بود و گذرنامه ام آماده نبود و خلاصه حتی مدارکش را هم نفرستاده بودم.

خنده ام می گیرد. اگر به جای سنگاپور، رفته بودم هند، چه می شد؟ شاید تا حالا بیش تر از این با فرهنگ هندی آشنا شده بودم، شاید زبان هیندی یاد گرفته بودم که همیشه دوست داشته ام، شاید حتی با یک هندی ازدواج کرده بودم و از آن لباس هندی های رنگارنگ می پوشیدم با کلی النگوهای براق! اگر به جای سنگاپور رفته بودم هند، آیا باز فرصت می کردم برای سفر بروم چند کشور آسیای جنوبی و آن قدر شگفت زده شوم؟ اگر رفته بودم هند، با آدم هایی که این سال ها فرصت برخورد و آشنایی داشتم، برخورد می کردم؟ این همه اتفاق ها و تجربه های ریز و درشت برایم پر رنگ می ماند و بعضی هاشان همین قدر ذهنم را درگیر می کرد؟ اگر این سال ها مانده بودم ایران چه طور؟ اگر همان دوره ام.بی.ای را در دانشگاه مورد علاقه ام که درست قبل از رفتن پذیرفته شده بودم، ادامه می دادم، چه طور؟ الان کجا بودم؟ چه احساسی داشتم؟ چه یاد گرفته بودم؟ چه قدر دوست داشته بودم و دوست داشته شده بودم؟ چه قدر رنگ های زندگی را تجربه کرده بودم؟

چه قدر انتخاب، چه قدر احتمال! چه قدر عجیب! چه قدر همه چیز با یک انتخاب دیگر، می توانست مشابه یا متفاوت باشد، به همین سادگی! تصورش احساسم را نسبت به آن چه الان هستم و آن چیزهایی که برایم مهم است، دگرگون می کند! نگاه شگفت انگیزی است!

تنوع

یکی از تفاوت های زندگی در این شهر با زندگی سابقم در سنگاپور، گستردگی تنوع است.
بعد از تحصیل، مدتی در سنگاپور مشغول به کار شدم. سبک زندگیم به همان نسبت تغییر کرد. ساعت کاری مشخص و مسوولیت های جدید، نظم و شکل دیگری به زندگیم داده بود که با سبک زندگی دانش جویی آن هم زندگی دانش جویی تحقیقاتی فرق می کرد. دیگر ساعت های روز برایم مثل قبل منعطف نبود که حالا کار یا تفریحی را جا به جا کنم. ساعت ها و روال ها خیلی مشخص بود و منظم. زندگی دانش جویی و زندگی کاری با هم فرق دارد. ولی آن زمان بیش تر دوستان اطرافم یا هم چنان دانش جو بودند یا در دانشگاه باقی مانده بودند و همان جا کار می کردند. جنس و فضای زندگی یا کارشان با من متفاوت بود. تنها یکی دو تا دوست اطرافم بودند که در محیط های غیر دانشگاهی مشغول به کار بودند و فضای زندگی شان مشابه.

آن روزها همیشه سعی می کردم خودم را هم چنان به برنامه های تفریحی دوستانم برسانم. می خواستم هم چنان در جمعشان باشم. بیرون آمدن از دانشگاه مرا بیش تر از جامعه ایرانی دور کرده بود. نمی خواستم ارتباطم با دوستان ایرانی ام هم دور شود، به خصوص آن دوستانی که در طول زمان دوستی مان با هم شکل گرفته بود آن سر دنیا. با این حال، کار آسانی نبود. زمان ها و سبک زندگی مان فرق کرده بود. من هم سر کارم هم چنان تازه کار بودم و همه چیز برایم زمان می برد. به خودم خیلی فشار می آوردم که هم به ساعت و نظم محیط کاریم پای بند باشم، هم بتوانم عصرها یا شب ها خودم را به جمع دوستانم که هم چنان برپا بود، برسانم. نتیجه اش شده بود کلی فشار، کمی کم خوابی که اثرش را روز کاری می دیدم، و هم زمان دیر رسیدن ها یا حتی نرسیدن ها به بعضی جمع های دوستانم که خوب طبیعتا آن ها هم فضای زندگی جدید من را نمی دانستند، هر کسی نقدی می کرد از میزان کار کردنم و این که کم تر هستم. من هم هم چنان بیش تر به خودم فشار می آوردم تا تعادلی این میان پیدا کنم.

اما این شهر این طوری نیست. تنوع آدم ها و سبک زندگی ها زیاد است. پذیرفته شده است که زندگی دانش جویی و زندگی کاری با هم فرق دارند. دوستان دانش جو با هم قرارهای خودشان را دارند، دوستانی هم که کار می کنند روش خودشان را دارند. اگر فرصتی شود، آخر هفته ها هر دو گروه با هم برنامه ای می گذارند. برخوردم این جا با دوستانی که کار می کنند، نگاه دیگری بهم داد. آن ها هم سبک زندگی مشابهی دارند که با سبک زندگی دانش جویی فرق دارد. با تلاش برای حفظ تعادل بین ساعات کاری و زمانی که آدم ها برای خودشان، عزیزانشان و دوستانشان می گذارند، پذیرفته شده است که جنس زندگی کاری و ساعات دسترسی به آدم ها فرق دارد. به خصوص این جا که همه می دانند کار پیدا کردن و تامین هزینه های زندگی، کار آسانی نیست، آدم ها قدر کارشان را بیش تر می دانند و برای نظم و سبک زندگی که انتخاب کرده اند، احترام قایلند.

منظورم بهتر یا بدتر بودن زندگی دانش جویی یا کاری نیست. هرکسی بنا بر خواسته ها و شرایط خودش، وارد مسیری شده.  آن چه برایم پر رنگ است این است که این دو سبک متفاوت هستند. هر کدام از این مسیرها روی شیوه زندگی روزانه آدم، اولویت ها و برنامه ریزی های آدم اثر می گذارد. فرق این جا این است که می شود آدم های مختلف، با سبک های زندگی مختلف دید و با آدم هایی هم برخورد کرد که مسیر زندگی مشابهی دارند با اولویت ها و دغدغه های مشابه.

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۱

دعای امروز

لطفا کمکم کن آن چیزهایی را که باید بفهمم، به موقع بفهمم؛ وقتی که هنوز فرصتی برای تصمیم، تغییر، تلاش و بهبود هست. 

محل گذر

همه چیز در تغییر است و دگرگونی. هر بار به این همه تغییر نگاه می کنم، هر بار یادم می آید که همه چیز در این زندگی گذراست، احساس آرامش می کنم. بیش تر و بیش تر به این ایمان می آورم که "دنیا محل گذر است".

نگهداری

آدم بهتر است خودش را خیلی در سختی قرار ندهد؛ حتی اگر زندگیش هم خیلی بالا و پایین دارد، تا جایی که می تواند پیچیدگی هایش را حداقل کند. آدم زیر فشار پیوسته، خراب می شود. اگر مراقب خودت نباشی، خراب می شوی.

پاهایم

پاهایم درد می کند. پاهایم از تمام این دو سال دویدن در پی تو درد می کند. از این همه تلاش برای این که خواهش کنم لحظه ای بایستی و ناگفته هایم را بشنوی. ناگفته هایی واقعی به جای گفته های غیرواقعی. کاش می شنیدی؛ ماندن یا رفتنت، با خودت، مال خودت. خسته شده ام، خسته ام از تلاش برای تعریف کردن خودم، از توضیح دادن خودم. آزرده شدی و رفتی و حتی نخواستی بشنوی. یاد گرفتم که فرصت گفتن و شنیده شدن هم مثل خیلی چیزهای دیگر این دنیا، گذراست، قدردانی می خواهد. فرصت ها از دست رفتنی هستند. درها را به هم کوبیدی و بستی و محکوم کردی؛ من را پشت درهای بسته باقی گذاشتی و ناراحتی هایت را از پنجره ای باز به خیابان فریاد کشیدی. رفتی. آن قدر به درهای بسته خوردم، که دیگر حتی نمی توانستم حرف هایم را در کلمات بیان کنم.

جایی از دلم دیگر آرام است، زندگی تازه ای داری. قبل از رفتنم نشانه هایش را دیده بودم. باور کردم، باور نکردم. نه؛ من نه خیلی روشن فکرم، نه خیلی فداکار. من همیشه در رها کردن هرچیزی همان طور که هست، سختی کشیده ام، فرقی هم ندارد چه باشد. من همیشه می دوم که چیزی را تغییر دهم. ولی همیشه اصرار به جایی نمی رسد. هر چیزی را هم نمی توان تغییر داد. برایم سخت است دست هایم را باز بگذارم و بدون دست و پا زدن و تقلای اضافی، بگذارم همه چیز همان طور که هست، عبور کند، بگذرد.

پاهایم درد می کند. پشت این در بسته هم چنان درد می کند. پشت این در بسته که مدت هاست دیگر هیچ چیزی پشتش نیست. دیگر فقط خسته ام؛ خیلی خسته.

این یکی سال نو هم دارد می رسد. سال نو بر تمام آدم هایی که می توانند با هم حرف بزنند، چه درخوشی، چه در ناخوشی، مبارک.

می خواهم زندگی کنم

چه قدر زندگی کرده ام؟ چه قدر زندگی کرده ام؟

چه می شود اگر تمام حسرت ها را کنار بگذارم. این لحظه را هم اگر زندگی نکنم، می شود حسرتی دیگر برای فردا. پشت حسرت، ترس است و زیاد فکر کردن به جای عمل کردن، به جای بودن همان چیزی که می خواهم باشم، دوست دارم باشم. راهش شاید این است این لحظه ها را هم که شده، آن طور زندگی کنم که دوست دارم. 

رضایتی از جنس دیگر

استیون بسیار با تجربه است. بازنشسته شده. برای مدت محدودی در این پروژه همکاری دارد. دیدن و کار کردن با او همیشه برایم جالب است. فشارهای کاری گاهی برایش اذیت کننده و پر فشار می شوند به خصوص وقتی به چاله های پروژه برمی خوریم. با این حال، معمولا آرامش و رضایت خاصی دارد. آدمی سال خورده با چهره ای خندان، بسیار اجتماعی و مهربان و بسیار دست و دل باز در صحبت کردن از تجربیاتش و تقسیم کردن آن چه می داند با دیگران. در این مرحله هم چنان از هر فرصتی برای یادگیری لذت می برد. از نقل کردن از نوه هایش هم به همان اندازه لذت می برد. آن طور که شنیده ام تفریحات شخصی خودش را هم دارد؛ گاهی هواپیمای ملخی اجاره می کند و می راند. آدم خیلی ثروتمندی هم به نظر نمی آید. از برخورد با تجربه های تازه لذت می برد ولی هم زمان حرص و طمع چندانی برای پیشرفت یا رقابت با کسی ندارد. یک جور رضایت و رسیدن در وجودش احساس می کنم که همیشه برایم جذاب است. همیشه می گوید "زندگی کوتاه است". جای عجیبی است در زندگی. برایم تحسین برانگیز است.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۱

چشم احساس

بعضی چیزها هستند که فقط پایه حسی دارند؛ هیچ جوری هم نمی شود آن چه را حس می کنی، توضیح دهی یا برایش دلیل و مدرک بیاوری. ولی آن حس هست، گاهی وقت ها قوی. یاد گرفته ام در برابر این حس ها محتاط تر باشم. بهشان دقت کنم، انکارشان نکنم، گاهی نشنیده گرفتن یا انکارشان پی آمدهای ناخوشی برایم داشته. ولی صد در صد هم نتیجه گیری نکنم و تا حد امکان بیانشان هم نکنم چون لزوما با منطق قابل اثبات نیستند و حتی بیان کردنشان ممکن است باعث سوءتفاهم یا برداشتی دیگر شود. فقط به عنوان یک ورودی برای پردازش بهشان نگاه کنم مثل حس کردن حرارت، مزه کردن، بوییدن یا هر ورودی حسی دیگر.

شب کریسمس

صاحب خانه ام با شور و هیجان آمده سراغم تا میزی را که در اتاق پذیرایی طبقه پایین چیده، نشانم دهد:

- امسال شب کریسمس بعد از سال ها ال خانه است و قرار است با هم شام بخوریم!

چیدمان میز آرامش خاصی دارد. میان میز بشقاب هاست، یک گوشه با زنگ ها و ستاره های کریسمسی تزئین شده. گوشه دیگر گلدانش را گذاشته و کنارش قوری چینی.

ساعت هاست دارد می پزد و می شوید و می چیند تا همه چیز آماده باشد برای شام شب کریسمس با پسرش ال. مامان ها هر جای دنیا که باشند با هر چهره و فرهنگی، قلب و زبان مشترکی دارند.

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۱

نترس

ترسیدن درد بزرگی است. به خصوص وقتی به جایی برسی که بفهمی از ترس از دست دادن است که از دست می دهی.

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۱

تمایز

اتفاق ها به خودی خود چندان هویتی ندارند؛ می آیند و می روند. این نگاه و نوع برخورد ما آدم ها در برابر اتفاق هاست که ما را از هم متمایز می کند.

طلب

"جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت"
مولانا

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۱

پس از یلدا

جشن یلدا در سالنی در دانشگاه تورنتو، یک شب بعد از شب یلدا. موسیقی، شعر، رقص نمایشی-عرفانی به طراحی خانم آیدا که شیفته کارهایش هستم، و شوخی های یک کمدین. شاید حدود دویست نفر ایرانی در سالن هستند، بیشترشان جوان. این همه ایرانی در یک فضای ایرانی با برنامه ای به زبان فارسی برایم تازه است. برنامه فرهنگی هنری ساده و کارشده ای است. و باز هم همان ته مزه تکراری که در جمع های مختلف احساس می کنم؛ طعم مهاجرت. نوشته ها، شعرها، آهنگ هایی که نواخته می شود، جک هایی که تعریف می شوند، رنگی از "مهاجرت" دارند، رنگی از دل تنگی از خاطره ای دور که در این گوشه دنیا پر رنگ تر هم شده.

زمستان

اولین شب زمستان. برف، ترک های آسفالت کف خیابان را پوشانده. دیروقت است، از اتوبوس پیاده می شوم و پشت چراغ عابر پیاده به درخشش نور چراغ ها روی سفیدی آسفالت نگاه می کنم. باد سنگینی می وزد. برف ها را با خطوط موج دار از زمین می کند و روی سطح آسفالت حرکت می دهد؛ انگار روح های کوچک دارند روی سیاهی آسفالت می رقصند.

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۹۱

یلدا مبارک!

بعد از هفت سال، این اولین شب یلدایی است که کنار برادرم هستم.

در این هفت سال، یک بار خوش بخت بودم که یک شب یلدا کنار مامان و بابا بودم. حالا امسال بعد از سال ها، یک بار پیش برادرم هستم.

هیچ چیز دیگر بدیهی نیست، از اول هم نبوده. فقط حالا بیش تر و بیش تر بدیهی نبودن ها را حس می کنم.

کوچولوهای بزرگ دوست داشتنی

منتورم امروز یک پایش را لنگان لنگان می کشد.

- چی شده؟
- دیشب با یوهانس رفتیم فوتبال بازی کنیم، قوزک پام پیچ خورده...

فرق

اگر قرار باشد دوست آدم هم با یک کلاغ چهل کلاغ ها و شلوغ بازی های بی پایه بیرونی جا به جا شود، چه فرقی با غریبه دارد؟ چه فرقی با غریبه هایی دارد که هیچ شناخت و تاریخچه و چرایی از آدم ندارند؟ چه فرقی با غریبه هایی دارد که هر شنیده و ادعایی را باور می کنند و بدون آگاهی از موضوع، هر چیزی را چون خبری هیجان انگیز و مفرح می شنوند، انگ می زنند و چهار تا حرف و نظر قلمبه و بی پایه ترهم تحویلت می دهند و می گذرند؟

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۹۱

تا کجا

What doesn’t bend breaks. You need to bend in order to survive in the world; conversely, if you bend too far, you break. The trick is knowing when to bend and when not to.
Being Erica-Season 4; Episode 4

درک این نقطه عطف، هنر و شناخت بزرگی است که هم به خود آدم کمک می کند هم به اطرافیان.

وقتی مدیر پروژه تان خانم است

دارد با عجله از شرکت می رود بیرون، برسد به جلسه ای آن سوی شهر. کیفش را به دوش می کشد و رو به من می گوید:

- نرسیدم به گل دان های کنار پرینتر آب بدهم. کسی نمی بیندشان. دارند زرد می شوند.. می توانی بهشان آب دهی؟

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۱

نیاز

منتظر مترو ایستاده ام. حوصله ام سر رفته. دالان مترو خالی است و من نیاز به هیجان دارم، چیزی گرم، شاید از جنس شلوغی. آهنگ های روی موبایلم را بالا و پایین می کنم و هدفون را می گذارم در گوشم.

خانمی کمی آن طرف تر کنارم ایستاده. موهای مشکیش را با پاپیون قشنگ آبی رنگی پشت سرش جمع کرده. از کیفش کتابچه کوچکی بیرون می آورد و نگاه آرامش می رود روی صفحاتش. واژه های روی برگه عربی است. کتابچه دعاست.

هدفون را از گوشم بیرون می کشم. مترو می رسد. من هم به دنبال آن خانم سوار مترو می شوم. می روم صندلی پشتی آن خانم می نشینم. او نشسته و نگاهش روی برگه های کتابچه است. نمی دانم چرا دلم می خواهد آن دور و بر بمانم. آرامش دارم. از پنجره مترو در حال حرکت به بیرون نگاه می کنم و احساس می کنم چه قدر به دعا کردن نیاز دارم...

که مهم نباشد

دارم تلاش می کنم برایم مهم نباشد؛ مهم نباشد دیگران چه فکر می کنند، مهم نباشد چه قضاوت می کنند درباره موضوعاتی که مربوط به زندگی و انتخاب های شخصی خودم هست. کار آسانی نیست.
آدم های اطرافم، حتی دوستان عزیزم که نگاه و احساسشان برایم پررنگ هست، لزوما تمام جزئیات شرایط و ماجراهای زندگی مرا نمی دانند. همه چیز را هم نمی توان توضیح داد، نمی توان تعریف کرد. گاهی حرف زدن پیچیدگی ها را صد برابر می کند. گاهی وارد جزئیات شدن، باز دغدغه ها و پیچیدگی های جدید ایجاد می کند. نمی توانم انتظار داشته باشم کسی مرا درک کند وقتی تمام جزئیات مهم ماجرایی را نمی داند. پس چرا نگران و غمگین باشم از برداشت های اطرافیانم که از نگاه خودشان می آید؛ نگاهی که تنها تکه کوچکی از یک تابلوی نقاشی را می بیند. تابلوی نقاشی که حتی خودم هم به مرور زمان واضح تر و واضح تر می بینمش با نگاهی که در سکوت و زمان عمق بیش تری پیدا می کند. هرکسی صاحب زندگی و تجربه های خودش هست، حداقل برای مدتی که بهش زمان داده شده.

تبلیغ

چند باری در اتوبوس مسیر صبح گاهی دیدمش. حدس می زدم شاید هندی باشد.
آن روز از سر جایش بلند شد و صندلیش را به من داد. بعد به فارسی پرسید که ایرانیم.
این طوری سر صحبت باز شد. گفت من را چند باری در اتوبوس دیده. گفت خدا مرا به او نشان داده. بعد چند تا دفترچه و کاغذ داد به دستم و خواست که بخوانم و اگر سوالی داشتم مطرح کنم. خودش هم مرا تنها گذاشت و رفت انتهای اتوبوس.

برگه ها را ورق زدم؛ تبلیغ مسیحیت بود. کمی بعد تر رفتم کنارش. برایش از دیدگاهم به خدا و حضور همیشگیش گفتم و این که در اوج احترام به مسیح، برایم پیام بسیاری از پیام بران توصیف مختلفی است از یک حقیقت واحد. می دانم نباید باهاش بحث کنم. نه من خیلی آدم مذهبی هستم، نه می خواهم چیزی را تغییر دهم. تنها احساس می کنم اگر نظرم را نگویم به درک و احساس خودم، بی توجهی کردم. او هم شروع می کند به شرح داستان به صلیب کشیدن مسیح برای پاک کردن گناهان و رنج های ما، و این که مسیح با بقیه فرق دارد و برای نجات ما خودش را به رنج انداخته. هنگام حرف زدن، حلقه اش را در انگشتش می چرخاند. بعد هم می گوید می توانم با یکی از شماره های روی برگه که همسر و خواهرش هستند، تماس بگیرم برای اطلاعات بیش تر. می گوید هر روز که مرا در اتوبوس می بیند برایم دعا می کند. من هم تشکر می کنم و کنار می کشم. بعد از این سال ها، برخورد با آدم های این جوری که می خواهند هدایتم کنند برایم عادی شده. گوش می دهم و می گذرم. البته این بار احساس می کردم درست به همان روشی که یک ایرانی به واسطه زبان مادری، ایرانی های دیگر را مخاطب قرار می دهد برای فروش خانه در این شهر، بعضی آدم ها هم به واسطه زبان مادری مشترک سراغت می آیند برای عرضه "دین".

از این برخورد، احساس تازه ای هم داشتم. در بین یکی از دفترچه ها، نوشته کوتاهی دیدم که جالب بود. خلاصه اش این بود که برای ارتباط با خدا، در کنار شکر گذاری از نعمت هایش، قدم دیگری هم لازم است؛ توصیف و تحسین خداوند به تمام زیبایی ها و صفاتش. این "قربان صدقه رفتن" و انرژی عجیبش را قبلا در دعاهای مختلف اسلامی دیده بودم، ولی این طوری خواندنش برایم جالب بود. اگر در مقیاس کوچک، تحسین عشق های زندگی به پرورش عشق کمک می کند؛ چرا این در مقیاس بزرگ درباره مظهر و اوج عشق، صادق نباشد؟ ناز خداوند را که دوست داشتنی تر می توان کشید.

سوگند به زمان، سوگند به سکوت

زمان، زمان، زمان، زمان...
سکوت، سکوت، سکوت، سکوت...
شگفت انگیز است؛ در پس زمان، در پس سکوت، نگاه ها و جواب های تازه ای نهفته است؛ درست مثل غنچه ای که در بالین زمان لحظه به لحظه، گل برگ به گل برگ می شکفد.

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

حسادت

چرا ما به هم حسادت می کنیم؟ حتی عجیب تر، مگر می شود به دوست داشته هایمان حسودی کنیم؟

این سوالی است که مدت هاست خودش را به این گوشه و آن گوشه ذهنم می کوبد و هر بار احساس و جواب مختلفی می گیرد.

این روزها به نگاه تازه ای رسیده ام. شاید حسادت به دیگری در واقع از نارضایتی از شرایط موجود خود آن آدم ریشه می گیرد. شاید موضوع اصلا "دیگری" نیست؛ موضوع خود آن آدم است که از وضعیت خودش خوش حال نیست. این نگاه درک "حسادت" را برایم آسان تر می کند؛ به آن "طبیعی" تر نگاه می کنم و کم تر ناراحتم می کند از طرف هر کسی که می خواهد باشد.

البته هنر آن است که آدم بتواند به موقع پیچیدگی ها را درک کند. ولی گاهی وقت ها وسط شلوغی و درگیری فکری و احساسی نمی شود به راحتی ابعاد مختلف ماجراها را دید.

باران یخ زده

اتاق جلسه با پنجره های بلند و گسترده اش. همان اتاقی که اولین روزی که برای مصاحبه منتظر بودم، پشت پنجره های بلندش ایستادم و طلب کردم که باز هم این جا بیایم.

بحثی که نیمه کاره تمام شده. من و کاترین هنوز پشت میز مانده ایم و مشغول کار خودمانیم. نگاهم روی تابلوی پشت پنجره می ماند؛ آسمانی که یک سویش ابری است و سوی دیگرش آفتابی؛ دانه های سفید سبکی که آرام آرام با باد می رقصند و از آسمان می ریزند.

- چه برف عجیبی!

کاترین می خندد:

- این که برف نیست! باران یخ زده است!

شب که بر می گردم خانه، از آسمان هنوز "باران یخ زده" می بارد؛ نه خیس است نه شدید. دانه های سبک سفید رنگی است که با حرکتی نرم و رقصان از آن بالا می آید پایین.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۱

لطفا

برای تمام آن چه تحملش برایم سخت است و سنگین، برای من صبر باش و آرامش...تحملشان را بر من هموار کن.

برادرم

کتاب به دست، روی مبل دراز کشیدم. نمی دانم کی خوابم برد. یادم می آید سرد بود. انگشت های پاهایم را بین کوسن ها قایم کردم که گرم شوند. در هپروتی نامعلوم، صدای او را می شنیدم:

- این جوری که نمی شه! پاشو برو سر جات بخواب!

بین خواب و بیداری، کلمه ها را مزه مزه می کنم. چه قدر آشنایند... بین خواب و بیداری یاد آن روزها می افتم. هشت، نه سال پیش بود شاید. آن روزها که همه هنوز کنار هم، خانه بودیم. آن شب ها که مامان می نشست پای تلویزیون، بابا روزنامه می خواند و من پهن می شدم جلوی بخاری گازی تا گرم شوم. همان بخاری گازی گوشه اتاق که گرمایش لحظه لحظه تمام وجودم را می گرفت و بی حسم می کرد. جوری به خواب می رفتم که انگار دیگر قرار نبود بیدار شوم. آن وقت باز دوباره صدای او را می شنیدم که بالای سرم ایستاده بود:

- این جوری که نمی شه! پاشو برو سر جات بخواب!

در تمام این سال های دوری، جمله اش جایی در ذهنم کم رنگ شده بود؛ استوا زمستان نداشت، زندگیم حضور نزدیکش را.

می دانم این جا دور است؛ می دانم مروارید-خانم صاحب خانه- ممکن است به زودی برگردد و من نباید کنار اتاق پذیرایی پهن باشم. با این حال، بازیافتن همان جمله ها، با همان صدا بعد از این سال ها، این گوشه دنیا...

چرا بیدار شوم؟ دلم می خواهد با این حس تا ابد بخوابم...

غازهای وحشی- برداشت سوم

یک سوی آن اتاق را پنجره های گسترده پوشانده. منتورم دارد با هیجان و جدیت بحث می کند. دارم به نقدهایش گوش می دهم که چشمم می افتد به پنجره بلندی که پشت سر بابی است. خطی صاف از سه غاز در حال پرواز و جیغ زدن که از پشت پنجره می گذرد. احتمالا از دسته بزرگ تر غازهای در حال مهاجرت جا مانده اند. جایی خوانده ام که جیغ می زنند تا با بقیه گروه مهاجر، هماهنگ شوند؛ گروه بزرگی که در دسته هایی به شکل عدد هفت حرکت می کنند و جیغ می زنند. از بین صدای "قا قا قا" ی غازهای وحشی برمی گردم میان حرف های بابی.

دیدن مهاجرت غازهای کانادایی برایم شگفت انگیز است؛ انگار با تماشایشان مسخ می شوم. یک جور آرامش عجیب پیدا می کنم از احساس دوباره جزیی بودن از کل؛ جزیی از مجموعه این طبیعت زیبا و هیبت انگیز که برای خودش فارغ از هر انسانی، جریان دارد. 

سایه های شادی

شادی، زیباترین و حقیقی ترین آرایشی است که ممکن است روی چهره آدم بنشیند. تفاوتش را روزهایی که خوش حال ترم، در آینه حس می کنم.

طبیعی

لب خند زنان از کنارم رد می شود؛ با موهای کوتاه سفید و خاکستری و چشمان آبی که روی پوست شفاف صورتش می درخشند.

با خودم فکر می کنم اگر قرار باشد به سال خوردگی برسم، ممکن است این قدر زیبا، سالم و طبیعی پیر شوم؟

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۱

یک سویه، چند سویه

گاهی وقت ها تنها یک سوی ماجرا را دیدن، باعث واکنش، تصمیم یا رفتار ناقصی می شود. گاهی هم ابعاد مختلف ماجرا را دیدن، باعث می شود آدم اجزای درگیر در آن ماجرا را بیش تر درک کند. نگاه چند وجهی، پشت هر مشکلی، دلیلی می بیند. دلیلی که به درک بهتر ماجراها کمک می کند. پیدا کردن تعادل میان این دو، هنر بزرگی است. وگرنه یک سویه نگاه کردن، برداشتی شتاب زده است که ممکن است پی آمدهای ناخوشی در پی داشته باشد. چند وجهی نگاه کردن هم مثل دالانی بی انتهاست که در نهایت همه چیز را درک می کند و نمی تواند به راحتی انگشت بگذارد روی نقطه مشکل ساز.

مثل پروژه ای که برنامه ریزی شده ولی با گذشت یک ماه، هنوز به نتایج پیش بینی شده نرسیده. یک سویه نگاه کردن، می تواند این برداشت را ایجاد کند که اعضای تیم به تاریخ های پیش بینی شده به اندازه کافی متعهد نبوده اند. با این نگاه می توان همه را صف کرد و سرزنش. نگاه چند سویه می تواند موضوع را از چند زاویه ببیند؛ این که هریک از اعضا تاریخی را بر اساس نگاه و ابعاد کاری خودشان اعلام کرده اند بدون در نظر گرفتن پیوستگی و نیازمندی های کار خودشان به دیگر اعضای تیم؛ این که مدیر پروژه همان اول برنامه ریزی، پیش بینی های ارائه شده را به اندازه کافی بررسی نکرده و اعضای تیم را برای بررسی دوباره و تعدیل پیش بینی ها به چالش نکشیده؛ این که اعضای تیم آدم های متخصصی هستند ولی لزوما دانش برنامه ریزی ندارند و نیاز به جهت و کمک دارند برای برنامه ریزی کارهای خودشان، این که منابع محدود است؛ این که مدیر پروژه مسن است و با تمام تجربه کاری، مدیریت سنتی دارد، در عین حال فشار زیاد کاری هم برای فشار خونش مضر است و به سلامتیش ضربه می زند و نمی شود به راحتی هر بحثی را مطرح کرد و به چالشش کشید؛ این که فلان عضو که مورد سرزنش همه تیم است برای پیش بینی های نادرستش، در واقع خیلی پر تلاش است ولی نیروی کافی ندارد و نمی تواند هم زمان هم برای کارهایش برنامه ریزی کند، هم اجرایشان کند و هم پی گیری و در عین حال ذات کارش پر از ریسک است چون باید با پیمان کارهای خارج از شرکت کار کند؛ این که گرچه پروژه از زمان لازم عقب است، ولی می بینی که همه به شدت کار کرده اند ولی به خاطر کمبود جهت گیری مناسب، زمان از دست داده اند و چندین نگاه دیگر. اگر چند وجهی نگاه کنی آن وقت دیگر نمی توانی به همان راحتی همه را به صف بکشی و سرزنش کنی، در عین حال بررسی موضوع با نگاه چند وجهی، بیرون کشیدن ریشه های اصلی مشکل و راه حل آن را پیچیده تر می کند؛ شاید حدی وجود داشته یاشد که دیگر مشکل را بیش تر به اجزای کوچک تر نشکنی و تحلیل نکنی. به جایش مناسب با سطح همان تحلیل، برایش دنبال راه حل مناسب باشی.

یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱

de Dieu...

- چه اتفاقی افتاد؟ این همه توان را از کجا باز به دست آوردی؟
- از خدا...

گفت و گویی از فیلم "پاریس، دوستت دارم".

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

شنیدن و شنیده شدن

برای من رابطه، از هر جنسی که می خواهد باشد، دوستی، عاطفی، عشقی یا هر چیز دیگر، تا وقتی سالم و زنده است که هنوز شنیده می شوم؛ که هنوز می توانم بشنوم. من این طوری ممکن است اطرافیانم را درک کنم و این طوری ممکن است درک شوم. این اواخر برای هر فرصتی که برای گفت و گو با دوست داشته ها پیدا می شود، وقتی که من می گذارم، وقتی که او می گذارد، خدا را شکر می کنم. این دیگر برایم بدیهی نیست. هر دو آدمی در این دنیا نمی توانند با هم حرف بزنند.

جلسه شکلاتی

همه دارند با هیجان سر جلسه با هم بحث می کنند. جلسه ای که مدتی طول کشیده. بین داد و بیداد های مودبانه شان، سوزی از اتاق بیرون می رود و با بسته بزرگی از شکلات های پیچیده شده در زرورق قرمز برمی گردد به اتاق جلسه که کمی شکلات بگذارد روی میز. به هر کسی یک مشت شکلات می دهد. مدیرهای جدی و در حال داد و بیداد های رسمی، به شادی و جنب و جوش می افتند برای گرفتن شکلات بیش تر و باز کردن زرورق های قرمز شکلات ها. بحثشان را ادامه می دهند این بار بین همهمه و شلوغی خنده و شادی شکلات ها! من هم فرو رفته ام در شادی لذت بخش مزه شکلات و اوج گرفتن کودک های درون همه مان با دیدن شکلات های قرمز!

دوری

این جا به دنیا آمده. نسل سوم خانواده ای چینی است. با چشم های کشیده چینی روی صورتش، رفتار و گفتارش این جایی است.
دارم برایش از خیابان محل زندگیم تعریف می کنم و این که منطقه ای است که مهاجر هنگ کنگی زیاد دارد؛ چه آن ها که سال هاست مهاجرت کرده اند، چه آن ها که تازه آمده اند. خیلی جدی می گوید که "خوش بختانه" منطقه ای که در آن زندگی می کند، چینی چندانی ندارد و بیش تر همسایه ها سفید پوست هستند.

شهرها

برنامه زمان بندی نصب و راه اندازی خطوط مخابراتی جدید در هفتاد شهر اونتاریو را بالا و پایین می کنم. اسم هر شهری یک جور است. بعضی هاشان ریشه لاتین دارند، بعضی هاشان ریشه سرخ پوستی، بعضی اثر گرفته از مهاجران منطقه ای. گوش هایم را تیز می کنم تا با شنیدن و کلنجار رفتن با بعضی اسم های عجیب و غریب، یادشان بگیرم. هنوز پیدا نکرده ام کجا می شود تلفظ شهرها را شنید. اسم هایشان را مرور می کنم ولی باز گاهی وقتی درباره بعضی شان حرف می زنم، احساس می کنم دارم عجیب و غریب می خوانمشان. مثل این که به جای شیراز با "ی" بخوانم شیراز به کسر "ش"، یا به جای تهران، بخوانم "تیهران"!

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

گرم

هوا دارد سرد می شود. کمی سوز می آید. در انتظار اتوبوس، خودم را جمع کرده ام پشت در شیشه ای اتاقک کنار پیاده رو. ماشینی پشت چراغ قرمز ایستاده. آهنگ آشنایی از پشت پنجره های بسته اش به گوشم می رسد؛ آهنگی با صدای داریوش. چراغ سبز می شود و ضرب آهنگ آشنا در خیابان نا آشنا محو می شود. ردی از گرما در قلبم می جوشد.

درد درد دل

گاهی وقت ها آدم فقط دلش می خواهد درد دل کند؛ بدون این که قضاوت شود؛ بدون این که گوش داده شود و مدت ها بعد برداشت غیر قابل تصوری را بشنود که همان موقع بیان نشده؛ بدون این که حرفش جایی درز کند؛ بدون این که برداشت هایی از حرف هایش را جاهای دیگری که خلوت امن نمی داند پیدا کند؛ بدون این که بیان کردنش مایه ای شود برای دخالت و اعمال نظر، تصمیم و عمل در نبودنش بدون این که خواسته باشد. دردل کند بدون این که راه حلی بشنود حتی اگر از سر محبت و دل سوزی باشد.

هیچ کس به اندازه آدمی که از ابتدا تا انتهای مسیری را رفته، کوچه پس کوچه های آن راه را ندیده. شاید از هر نگاه بیرونی کوچه پس کوچه های دیگری هم در آن راه بوده و دیده نشده؛ شاید هزاران راه دیگر برای نگاه به آن کوچه پس کوچه ها وجود داشته باشد. ولی آن آدم اگر خودش جست و جو گر باشد، آن قدر آن کوچه پس کوچه ها را زیر و رو می کند تا جواب سوال ها و ابهام هایش را به روش و زبان خودش بگیرد. آن چه نیاز دارد در میان گذاشتن بخشی از حجم سنگینی است که آن قدر ذهنش را درگیر کرده که دیگر تاب ندارد و سر ریز شده است.آن چه نیاز دارد حضور عاطفی دوستی امین است و محرم راز. همراهی که پشت سکوتش، داوری دردناکی نباشد از درستی یا نادرستی. داوری که اگر انگ زده شود و به موقع خودش همان جا مطرح نشود، در طول زمان دردناک تر هم می شود. آدم اگر با خودش صادق باشد و به اندازه کافی فرصت بررسی به خودش داده باشد، خوب می داند کجاها کم تجربگی کرده و کجاها راه بهتری هم برای انتخاب وجود داشته. آدم وقتی درد دل می کند، نه به تایید نیاز دارد نه به تکذیب، نه به آموزش. شاید به شنیده شدن نیاز داشته باشد و "می فهمم" ها. درد "دل" است آخر! نه درد "سر"، نه درد "عقل"، نه درد "منطق"، نه درد "خرد"....  شنیدن درد "دل"، دل می خواهد. وگرنه سکوت و تنهایی و پردازش پیوسته درونی با همه طوفان درونیش ارزش دارد به دردل دلی که درد سر زا شود و سبب هزاران پیچیدگی و سوءتفاهم.

آیا چنین حضوری خواهم یافت؟ آیا برای دیگران چنین حضوری خواهم ساخت؟

زلالم کن

سه سال پیش، سفر هند، شهر اودی پور. اولین نمای پر رنگی که از مهمان خانه ساده و دنجش به یاد دارم، ایوانی است رو به یک رود. کنار قسمتی از رود، خانم های هندی با لباس ها رنگارنگ، پارچه های رنگین تری را به تخته کشیده اند و می شویند.

دلم می خواهد بروم زانو بزنم کنار همان رود. دو گوشه پارچه روحم را نگه دارم و بسپارمش به دست جریان آب. بشوید و بروبد و رهایش کند از هر کدری که روی تار و پودهایش نشسته.

ترانزیت

گاهی وقت ها خودم را در چنین وضعی می بینم. انگار مسافری هستم سوار قطاری که از تغییرات می گذرد. دوستانی هم دارم که مسافرند و سوار قطارهای دیگر. هر از چند وقت یک بار که قطار مدتی کوتاه جایی می ایستد، ممکن است ببینمشان؛ اگر قطار آن ها همزمان در همان ایستگاه لحظه ای ایستاده باشد. ممکن است هر کداممان مدت ها در سفرهای مختلف بوده باشیم و از هم بی خبر. ولی در آن ایستگاه های استراحت میان سفرها، هم را می بینیم، چای می نوشیم و هم چنان می توانیم با هم "حرف" بزنیم و "حرف" بشنویم. در پس همه تجربه ها و سفرها، حضور و درکی است که وقتی دوباره به هم می رسیم، به هم جوش می خورد. حضور و درکی کوتاه ولی عمیق، تا زمانی دیگر که شاید در ایستگاهی دوباره به هم برخوریم.

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

دوستی

قرار گذاشته ایم و با هم رفته ایم کنسرت. او پنج سالی از من کوچک ترست. با این که مدت کوتاهی است گاه و بی گاه از هم خبری می گیریم، برایم دختر جذاب، دوست داشتنی و خودساخته ای است. با تمام تجربه های این سال ها و شاید کمی هم تغییر نگاهم، تصمیم گرفته ام در انتخاب و شروع دوستی های جدیدم آگاهانه تر رفتار کنم. در انتخاب دوست بیش تر دقت کنم و به جای بودن در شبکه بزرگی از آدم های آشنا، به دنبال یکی دو تا دوست باشم که بشود روی یک رنگی، همراهی و حضورشان حساب کرد، چه در خوشی چه در ناخوشی. در کنار این تلاش، او برایم آدم جالبی است.

بین استراحت دو بخش اجرای کنسرت، یکی از پسرهای هم دوره ای سابقش را می بیند. هم دوره ای اش خیلی از دیدنش استقبال می کند. مدتی با هم خوش و بش می کنند. بعد برمی گردد. برایم می گوید که آن پسر و دوستانش می خواهند بعد از کنسرت بروند شام و رقص و شادی. جویا می شود که اگر دوست داشته باشم، ما هم با آن ها برویم. من ترجیح می دهم برگردم خانه. نمی خواهم تا دیروقت بیرون باشم، حوصله شلوغی جمعی ناآشنا را هم ندارم. ولی می دانم که او شاید در فضای دیگری باشد و دوست داشته باشد برود. برایم قابل درک است. نمی خواهم وزنه سنگینی باشم براجواب می دهم که ترجیح می دهم برگردم خانه و اگر دوست داشته باشد برود، بعدا دوباره می توانیم هم را ببینیم. به من نگاه می کند و می گوید "من با تو این جا آمده ام، برنامه مان هم این بوده که با هم بیاییم و با هم برویم. برایم الان تو اولویت هستی. علاقه خاصی به برنامه آن ها ندارم."

احساس می کنم مدت هاست خیلی به ندرت چنین برخوردی از دختری دیده باشم، حداقل در آن سال هایی که سنگاپور زندگی کردم. گوشه دلم، به ارزش هایی روشن شد که زمانی بهشان باور داشتم، برایم مهم بودند و در این سال ها کم رنگ شده بودند. 

آینه

در پس همه اتفاق ها، همه تجربه ها، همه آشنایی ها، همه چالش ها و همه تغییرها، این آدم است که می ماند؛ خودش با خودش، خودش با نگاه جدیدی به خودش و زندگی، خودش و شناختش.

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

جیلیز ویلیز

وقتی شبکه رادیویی که قرار است موسیقی کلاسیک پخش کند، شروع می کند به پخش تبلیغ، ترجیح می دهم مدتی خاموشش کنم. به جایش به صدای سرخ شدن کدوها در ماهی تابه گوش می دهم. آرامشش خیلی بیش تر است.

مهم نیست

چرا تلاش کنم خودم را برای این و آن توضیح دهم؟ من می دانم که چه بوده ام و چه هستم. این که نیازی به توضیح دادن ندارد.

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱

تربیت

یک: موهای چتریش بالای چشمان درشتش را پوشانده. بارونی صورتی به تن دارد و چکمه های صورتی به پا. شاید سه سالی داشته باشد. مامان بغلش می کند و می گذاردش روی صندلی. خودش هم می نشیند صندلی کناری. نهار خودش و دخترک را می گذارد روی میز. صورتی، خودش چنگالش را برمی دارد و بدون هیچ گونه سر و صدا و ناز و ادا، در سکوت و آرامش کنار مامان نهارش را می خورد.

دو: پسرک می خواهد دست هایش را بشوید. قدش به زور به جعبه صابون می رسد. هرچه جعبه را می فشرد، صابونی بیرون نمی آید. مامان کنارش ایستاده و نگاهش می کند، نه بغلش می کند تا دست هایش را برایش بشوید، نه برایش صابون می ریزد. کنارش مراقبش هست ولی رهایش گذاشته تا خودش دست هایش را بشوید. پس از تلاش زیاد، مایع صابون کف دست های پسرک می ریزد و خودش دست هایش را می شوید.

سپاس

هر دو هفته حقوق می گیرم. حقوقم به مراتب کم تر از حقوق کار سابقم در سنگاپور است. ولی تعداد بارهایی که یادم می آید خدا را شکر کنم به مراتب بیش تر؛ شکر کنم که با تمام خبرهایی که از مشکل کاریابی شنیده بودم، برای مدتی کار دارم؛ که مایه نگرانی عزیزانم نیستم؛ که درآمدم هزینه اجاره و خرج های ماهیانه را می پوشاند؛ که ترس ها و نگرانی هایم از این که زندگیم را این جا چه طور بگردانم، کم می کند؛ که سرم به فعالیتی گرم است و به دور از هزاران فکر و خیال بیهوده. هروقت یادم باشد، خدا را بارها شکر می کنم.

خطوط

هشت ساله بودم. دوچرخه سوار بودم و توی کوچه با سرعت می رفتم. با آن سرعت، یک حرکت ناجور فرمان کافی بود برای به هم خوردن تعادلم. سر دوچرخه خم شد و زمین خوردم. چیز مهمی نبود، پیش می آمد. در برابر همه زمین خوردن هایی که تابستان ها در بدو بدوهای بازی ها تجربه می کردم، هیچ بود؛ زمین خوردن هایی که نتیجه اش زانوهای خراشیده بود و زخمی. ولی خیلی هم مهم نبود. وقتی با ناراحتی برمی گشتم خانه، بابا بغلم می کرد و می نشاندم گوشه وان حمام. زانوهایم را می شست و رویش مرکوکوروم می زد که عفونت نکند. درد زخم ها هم بین شادی بازی کودکانه و محبت بابا فراموش می شد. از همان بچگی همین طور بود، بازی شادی داشت، درد هم داشت. تازه لذت هم داشت که بابا آن قدر نازم را می کشید، بی آن که سرزنشم کند که چرا زمین خوردم.

آن شب اما متفاوت بود. از روی دوچرخه افتادم. جایی که زمین خوردم، کمی شیشه خرده ریخته بود. کف دستم بدجوری برید. جا خورده بودم که شیشه خرده به این نرمی و با این شدت برنده بود. خوش شانس بودم که بریدگی کوچک بود. کف دست هایم بعد از مدتی خوب شد ولی آن بریدگی کوچک عمیق کف دست چپم همیشگی ماند؛ اثرش شد چون خط کوچکی کنار باقی خطوط طبیعی کف دستم. هر وقت این خط کوچک را کف دستم می بینم، احساس عجیبی دارم. خطی که بیست و اندی سال با من همراه بوده و دیگر بخشی از من شده.

خیلی از اتفاق ها در زندگی این جورند. حتی وقتی خودشان می گذرند، اثرشان در طول سالیان با آدم باقی می ماند، بخشی از آدم می شوند.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۱

سوال

همیشه برایم سوال بوده:
حرف هایی که به دیگران "می زنیم"، آیا خودمان به همان راحتی توان شنیدنشان را داریم؟

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۱

آتش زیر خاکستر

وقتی احساسی هست، هست. این احساس هرجوری می تواند باشد. می توانم از هرچیزی یا کسی رنجیده باشم، به هر دلیلی ناراحت یا شاد، گیج یا روشن، عصبانی یا ذوق زده یا هرجور دیگری باشم. این که با این احساس چه می کنم، موضوع دیگری است؛ این که با خودم و احساسم روراست باشم، چیزی دیگر. کتمان احساسم، آن احساس را از بین نمی برد؛ مثل این می ماند که به زور چیزی را که در صندوقی جا نمی شود، آن قدر فشار دهم تا آن زیر زیرها فرو رود، بعد هم با فشار دست هایم در جعبه را نگه دارم نکند که باز شود و احساسم سر ریز. برای مدتی جواب می دهد، ولی اگر آن احساس قوی باشد، یا اگر نشانه های برانگیزنده آن احساس مرتب تکرار شوند، این سکوت، کوتاه و گذراست. روزی بالاخره سر می کشد. کتمان احساسم، فقط خودش، اثرش و حتی شدتش را در زمان جلو می برد و جایی که انتظارش را ندارم و دیگر توان ندارم به زور توی جعبه نگهش دارم، با شدتی خیلی بیش تر بیرون می ریزد. آن قدر که دیگر نمی شود خودش و نتایجش را جمع و جور کرد.

هر آدمی توی این دنیا حق دارد خوش حال، ناراحت، هیجان زده و عصبانی شود یا هرجور دیگری در برابر هر نشانه ای که با آن رو به رو می شود. این که چه طور با خودش و موضوع کنار بیاید، باز هم موضوع دیگری است که با احساس کردن احساس هیچ تناقضی ندارد.

شاید این خیلی ساده و بدیهی به نظر برسد. ولی درک همین موضوع ساده، برای من به هزینه تجربه هایم بوده. دارم تلاش می کنم با خودم و احساساتم رو راست تر باشم. تلاش می کنم آن قدر که به دیگران حق می دهم هر احساسی داشته باشند، به خودم هم حق دهم هر احساسی ممکن است درونم سر بکشد؛ چه خوب باشد، چه بد، چه قشنگ باشد، چه زشت، چه واقعیت بیرونی داشته باشد، چه نداشته باشد. وقتی احساس می کنم، احساس می کنم. جنگ ندارد. چرا من همیشه باید "موجه" باشم؟ "خوب" باشم؟ "منطقی" باشم؟ من می توانم هرجوری باشم، هر احساسی داشته باشم از هر جنسی، در هر طیفی از رنگ. وقتی احساسی هست، هست.

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۱

The Hidden Rose

"Just remember, in the winter
Far beneath the bitter snows
Lies the seed that with the sun's love
In the spring, becomes the rose."
Beyond Blue, Therese Borchar

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۱

خستگی ناپذیر

او سال ها بالرین بوده. در دوران بازنشستگی، یوگا یاد گرفته و حالا در اواخر شصت سالگی از راه آموزش یوگا هزینه های زندگیش را تامین می کند.

- از کی باله را شروع کردی؟
- وقتی سی و هفت ساله بودم!

مداد رنگی

دلم می خواهد یک بسته مداد رنگی بردارم و تک تک آدم های تیم را نقاشی کنم. هر کدامشان شکل و رنگ و بافت رفتاری خودشان را دارند. شناخت رنگ و خطوطشان کمک می کند بهتر درک کنم با هرکدامشان چه طور رفتار کنم آن هم وقتی سرشان شلوغ است و درگیرند.

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۱

دسترسی

تا به امروز علاقه من به این شهر در سه چیز خلاصه می شود:
- حضور برادرم
- طبیعت زیبا، گسترده و حقیقی
- آدم های این شهر

به نظر من این جا آن قدر ها ظاهر مدرنی ندارد. خیلی سیستم ها هنوز قدیمی هستند. متروها هر از چند وقت ناگهانی از کار می افتند و همان جا باید آن قدر داخل مترو صبر کنی تا شاید بعد از بیست دقیقه مشکل فنی رفع شود و دوباره راه بیفتد. سیستم بانکی لزوما به روز ترین فن آوری ها و فرآیندها را ندارد. دستگاه ها نو و آخرین مدل روز نیستند.

برای من نکته چشم گیر این شهر، آدم ها هستند. آدم هایی از فرهنگ های مختلف. آدم هایی که حرف می زنند و خودشان را بیان می کنند. شاید این را بار دیگری بنویسم. این بار به بخشی از آدم های مهاجر این شهر اشاره می کنم؛ به ایرانی های ساکن این جا.

در کنار همه خوشی ها و ناخوشی های برخورد با آدم های سرزمین مادری در این شهر، یکی از قشنگ ترین بخش هایش این است که به آدم هایی برمی خورم که حتی اگر ایران زندگی می کردم، فقط می توانستم بین کتاب ها و تبلیغ ها پیدایشان کنم. آدم هایی که زندگی شان را برای رشد فرهنگ و هنر در ایران صرف کرده اند. هفته گذشته در سخنرانی یکی از اساتید ادبیات و زبان شناسی شرکت کردم که نویسنده به نام یکی از فرهنگ های زبان انگلیسی به فارسی است. این هفته پای سخنرانی استاد سال خورده ای بودم که از متفکران فرهنگ و ادب ایران است. هر دوشان این جا آمده اند برای دیدار فرزندانشان که در این شهر زندگی می کنند. به لطف حضورشان، سخنرانی ها و کارگاه های آموزشی برگزار می شود تا بخشی از دید و نگاهشان با ایرانیان ساکن خارج از ایران تقسیم شود. دیروز هم در کارگاه یکی از نویسندگان ایرانی شرکت کردم که مدت هاست این جا زندگی می کند و هم چنان قلم می زند. این که در شهری چنین دور از ایران، مجموعه ای از هنرمندان و آدم های صاحب فکر و اندیشه از فرهنگ خودت پیدا می شود، نعمت خیلی بزرگی است.  

چند لحظه

عصر بود. از سر کار برمی گشتم خانه. قدم زنان از خیابان مجله دکوراسیون خانگی می گذشتم. آسمان ابری بود ولی آن ته ته، هنوز شکاف روشنی از خورشید رو به غروب می درخشید. رنگ های صفحات مجله دکوراسیون خانگی زیر ترکیبی از سایه های ابر و خورشید، پر رنگ تر از همیشه بود. مست روی صفحه ها قدم می گذاشتم. سر سه راهی همیشگی رسیدم که چون همیشه بپیچم به چپ. سرم را بلند کردم و دیدم در تمام این مدت سوی دیگر آسمان، رنگین کمان بزرگی حلقه زده. سر جایم خشکم زده بود، به یاد نمی آوردم در عمرم رنگین کمانی به این بزرگی به این نزدیکی دیده باشم...

هر از چند وقت این احساس را پیدا می کنم؛ احساس این که بخش کوچک و در حال سفری هستم از یک مجموعه بی نهایت بزرگ و شگفت انگیز؛ مجموعه ای که بدون من بوده، هست، خواهد بود. احساس این که بخش کوچکی از این مجموعه گسترده، زیبا و بی نظیر هستم، در اوج بی ربطی، آرامش عجیبی دارد. گاهی وقت ها دلم می خواهد در این مجموعه حل شوم و از درون خودش احساسش کنم؛ بخشی از خودش باشم، هر بار با آن بمیرم و هر بار دوباره با آن زنده شوم.

آن روز من چند لحظه زندگی کردم؛ در همان چند لحظه عبور و تماشا از آن خیابان رویایی. 

چیدمان

اتاقم را مرتب می کنم. ورق ها و کارت های روی میز را جمع می کنم، چیدمان روی کمد را عوض می کنم. جای آینه قدی را تغییر می دهم. کتاب های کتاب خانه را این ور و آن ور می کنم. چیدمان جدید اتاق روحم را تازه می کند، با خودش آرامش دارد.
همان قدر که چیدمان اتاق روی روحیات آدم اثر دارد، چیدمان اطرافیان هم روی احساس و نگاه آدم به زندگی و اتفاق ها اثر دارد. این که با چه جور آدم هایی هم صحبت می شویم و افکار و احساساتمان را با هم تقسیم می کنیم، می تواند رنگ های جدیدی روی دید و احساسمان باقی بگذارد. شدت رنگ ها به میزان استقلال فکری و رفتاری خودمان و میزان نزدیکی و اعتماد مشترک بستگی دارد. دلم می خواهد روی روابطم با اطرافیانم آگاه تر باشم . دلم می خواهد به رنگ هایی که از اطرافم رویم می نشیند و رنگ هایی که خودم بر فکر و روح دیگران می گسترم، آگاه تر باشم. در خوش رنگی ها ببالم و در تقسیم کردنشان با دیگران سهیم باشم و رنگ های کدر را در صافی آگاهی، کنار بکشم و از قلب و روحم پاک کنم.

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱

مادربزرگ

آن مادربزرگ هر روز صبح زود از آن سوی خیابان می گذرد؛ با یک دست کالسکه بچه را به جلو هل می دهد و با دست دیگر قلاده سگش را می کشد؛ مثل زنجیری از تعلق و نگهداری.

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۱

رام

گاه و بی گاه من را جلوی تیمش دست می اندازد. من ازش دل خور نمی شوم؛ می دانم قصد بدی ندارد. ولی خوب افراد تیمش پنج تا مرد هستند و من دلم نمی خواهد رویشان بهم باز شود. دنبال فرصت مناسبی هستم که با خودش حرف بزنم. رامش خواهم کرد!

قل قل

"جا افتادی؟" سوال تکراری محبت آمیزیه که همیشه در برابرش گیج می شم. با خودم فکر می کنم چه جور خورشی می بودم تا حالا جا افتاده بودم؟ کرفس، بادمجان، قیمه، فسنجان؟

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

من و پاییز

میان رنگ های پاییز راه می روم و عکس می گیرم. دلم قدم به قدم عکس هایی که می گیرم، تنگ می شود. سه سال پیش برای دو هفته این جا بودم، درست میان پاییز. آن روزها که از پاییز عکس می گرفتم، جای دیگری بودم، این روزها که از پاییز عکس می گیرم، جایی دیگر. تنها پاییز است که همان جور مانده. و باز هم من مانده ام و پاییز. 

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۱

بدون تاریخ انقضا

دلم چیزهای بدون تاریخ انقضا می خواهد.
دوستی های بدون تاریخ انقضا، عشق بدون تاریخ انقضا، آرامش بدون تاریخ انقضا.

امن امن

بعضی آدم ها آن قدر خوش بخت هستند که در بستری از آرامش و امنیت به دنیا می آیند و رشد می کنند. بعضی آدم ها هم  تلاش می کنند خودشان با دست های خودشان بستری از آرامش و امنیت فراهم کنند.

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۱

جهت

منتورم را دوست دارم. پر ایده است و سخت گیر. سخت کوش و مدیر. خوش قلب و جدی. مرا یاد استاد راهنمایم می اندازد. همان سن و سال، همان شور و انرژی برای هدایت کردن و جهت دادن. اولین مدیرم هم در سنگاپور همین قدر دل سوز و راهنما بود؛ همین قدر وقت و ارزش می گذاشت تا یاد بگیرم جلوی پایم را روشن تر ببینم. من همیشه خوش بخت بوده ام که با آدم های خوبی برخورد کرده ام. از دعاهای مامان است شاید.

دعا می کنم

تو زیبایی، چه از درون چه از بیرون. دوستت داشتم و دارم. ولی این سال ها از گفتار و رفتارهایت خراشیده شدم. خراش هم دادم. می دانم که نمی دانی بر من چه رفت. می دانم که در زیر و بم ها و شلوغی ها، داستان من را ندیدی، از من نشنیدی. دیگر با مشتی حرف های نگفته آن هم در تمام این سال های اخیر که آرامش از زندگی خودت رفته، چه کنم. حرف هایی که دیگر گفتنی هم نیستند.

برایت همیشه دعا می کنم. دعا می کنم روزی مردی آن طور که دلت می خواهد، آن طور که قلب و روح بزرگ و مهربانت شایسته اش هست، با تمام وجود، صادقانه و عمیق دوستت داشته باشد. شاید آن وقت دیگر حرفی لازم نباشد. شاید آن وقت رنگ های زنانه وجودت را روشن تر ببینی. شاید دنیا را جور دیگری ببینی. شاید دخترهای دیگر را بیش تر درک کنی.

مهمانی

در آستانه میان سالی یاد گرفته ام که با زندگی نجنگم. فهمیده ام این جا مهمانم. مدتی آمده ام مهمانی بین رنگ ها. مهمان نیامده چیدمان هرچیزی دور و برش هست را بکوبد و آن طور که می خواهد بچیندش؛ برای مدت کوتاهی آمده بازدید؛ ببیند، حس کند، لمس کند، درک کند و شاید با احساسی دیگر برود.

تحسین و تحقیر

تحسین و تحقیر کردن خیلی با هم فرق دارند. حتی اگر همین باشی که هستی، با تشویق یک جور جلو می روی و با تحقیر یک جور دیگر. وقتی تحسین می شوی، هرچه قدر دور، با تمام وجود برای رشد تلاش می کنی. وقتی تحقیر می شوی، آن قدر احساس بد بودن رویت سنگینی می کند که دلت می خواهد از شرایطی که ایجادش می کند، دور باشی. به جلو نمی اندیشی، به دوری و فرار فکر می کنی که کم تر باعث ناراحتی و خراش شوی. تحسین شدن، ارزش نهادن است؛ باور داشتن به این که در بستر زمان شکوفاتر می شوی. حتی اگر سنگ هم باشی، با تشویق دلت می خواهد خودت را بالا بکشی و از بستر خاک بلند شوی. اما تحقیر، پایی است که روی سنگ گذاشته می شود تا با نفرت بیش تر درون خاک فرو رود.

موج

نه از سیاست سر در می آورم، نه چندان از اقتصاد. با این حال تغییرات شدید نرخ ارزی مثل استرسی پیوسته زیر پوستم هست؛ هر از چند وقت یخ می کنم. دلم برای تمام کسانی که داخل ایران فشارش را به دوش می کشند، می سوزد. چه بر سر قشر میانه و آسیب پذیر می آید؟ کارمندها چه می شوند؟ بچه دارها چه طور؟ بازنشسته ها چه طور می گذرانند؟
و دوستانم که با تلاش و امید با مقداری بورس یا با هزینه خودشان آمده اند بیرون که درس بخوانند... چه قدر همیشه با بی ثباتی زندگی می کنیم؛ هرجا که باشیم.

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۱

تقویم تاریخ

دو دقیقه سکوت برای روزی چون امروز. دو دقیقه سکوت برای تمام آن چه نمی توان بیان کرد.