یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

دوستی

قرار گذاشته ایم و با هم رفته ایم کنسرت. او پنج سالی از من کوچک ترست. با این که مدت کوتاهی است گاه و بی گاه از هم خبری می گیریم، برایم دختر جذاب، دوست داشتنی و خودساخته ای است. با تمام تجربه های این سال ها و شاید کمی هم تغییر نگاهم، تصمیم گرفته ام در انتخاب و شروع دوستی های جدیدم آگاهانه تر رفتار کنم. در انتخاب دوست بیش تر دقت کنم و به جای بودن در شبکه بزرگی از آدم های آشنا، به دنبال یکی دو تا دوست باشم که بشود روی یک رنگی، همراهی و حضورشان حساب کرد، چه در خوشی چه در ناخوشی. در کنار این تلاش، او برایم آدم جالبی است.

بین استراحت دو بخش اجرای کنسرت، یکی از پسرهای هم دوره ای سابقش را می بیند. هم دوره ای اش خیلی از دیدنش استقبال می کند. مدتی با هم خوش و بش می کنند. بعد برمی گردد. برایم می گوید که آن پسر و دوستانش می خواهند بعد از کنسرت بروند شام و رقص و شادی. جویا می شود که اگر دوست داشته باشم، ما هم با آن ها برویم. من ترجیح می دهم برگردم خانه. نمی خواهم تا دیروقت بیرون باشم، حوصله شلوغی جمعی ناآشنا را هم ندارم. ولی می دانم که او شاید در فضای دیگری باشد و دوست داشته باشد برود. برایم قابل درک است. نمی خواهم وزنه سنگینی باشم براجواب می دهم که ترجیح می دهم برگردم خانه و اگر دوست داشته باشد برود، بعدا دوباره می توانیم هم را ببینیم. به من نگاه می کند و می گوید "من با تو این جا آمده ام، برنامه مان هم این بوده که با هم بیاییم و با هم برویم. برایم الان تو اولویت هستی. علاقه خاصی به برنامه آن ها ندارم."

احساس می کنم مدت هاست خیلی به ندرت چنین برخوردی از دختری دیده باشم، حداقل در آن سال هایی که سنگاپور زندگی کردم. گوشه دلم، به ارزش هایی روشن شد که زمانی بهشان باور داشتم، برایم مهم بودند و در این سال ها کم رنگ شده بودند. 

آینه

در پس همه اتفاق ها، همه تجربه ها، همه آشنایی ها، همه چالش ها و همه تغییرها، این آدم است که می ماند؛ خودش با خودش، خودش با نگاه جدیدی به خودش و زندگی، خودش و شناختش.

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

جیلیز ویلیز

وقتی شبکه رادیویی که قرار است موسیقی کلاسیک پخش کند، شروع می کند به پخش تبلیغ، ترجیح می دهم مدتی خاموشش کنم. به جایش به صدای سرخ شدن کدوها در ماهی تابه گوش می دهم. آرامشش خیلی بیش تر است.

مهم نیست

چرا تلاش کنم خودم را برای این و آن توضیح دهم؟ من می دانم که چه بوده ام و چه هستم. این که نیازی به توضیح دادن ندارد.

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۱

تربیت

یک: موهای چتریش بالای چشمان درشتش را پوشانده. بارونی صورتی به تن دارد و چکمه های صورتی به پا. شاید سه سالی داشته باشد. مامان بغلش می کند و می گذاردش روی صندلی. خودش هم می نشیند صندلی کناری. نهار خودش و دخترک را می گذارد روی میز. صورتی، خودش چنگالش را برمی دارد و بدون هیچ گونه سر و صدا و ناز و ادا، در سکوت و آرامش کنار مامان نهارش را می خورد.

دو: پسرک می خواهد دست هایش را بشوید. قدش به زور به جعبه صابون می رسد. هرچه جعبه را می فشرد، صابونی بیرون نمی آید. مامان کنارش ایستاده و نگاهش می کند، نه بغلش می کند تا دست هایش را برایش بشوید، نه برایش صابون می ریزد. کنارش مراقبش هست ولی رهایش گذاشته تا خودش دست هایش را بشوید. پس از تلاش زیاد، مایع صابون کف دست های پسرک می ریزد و خودش دست هایش را می شوید.

سپاس

هر دو هفته حقوق می گیرم. حقوقم به مراتب کم تر از حقوق کار سابقم در سنگاپور است. ولی تعداد بارهایی که یادم می آید خدا را شکر کنم به مراتب بیش تر؛ شکر کنم که با تمام خبرهایی که از مشکل کاریابی شنیده بودم، برای مدتی کار دارم؛ که مایه نگرانی عزیزانم نیستم؛ که درآمدم هزینه اجاره و خرج های ماهیانه را می پوشاند؛ که ترس ها و نگرانی هایم از این که زندگیم را این جا چه طور بگردانم، کم می کند؛ که سرم به فعالیتی گرم است و به دور از هزاران فکر و خیال بیهوده. هروقت یادم باشد، خدا را بارها شکر می کنم.

خطوط

هشت ساله بودم. دوچرخه سوار بودم و توی کوچه با سرعت می رفتم. با آن سرعت، یک حرکت ناجور فرمان کافی بود برای به هم خوردن تعادلم. سر دوچرخه خم شد و زمین خوردم. چیز مهمی نبود، پیش می آمد. در برابر همه زمین خوردن هایی که تابستان ها در بدو بدوهای بازی ها تجربه می کردم، هیچ بود؛ زمین خوردن هایی که نتیجه اش زانوهای خراشیده بود و زخمی. ولی خیلی هم مهم نبود. وقتی با ناراحتی برمی گشتم خانه، بابا بغلم می کرد و می نشاندم گوشه وان حمام. زانوهایم را می شست و رویش مرکوکوروم می زد که عفونت نکند. درد زخم ها هم بین شادی بازی کودکانه و محبت بابا فراموش می شد. از همان بچگی همین طور بود، بازی شادی داشت، درد هم داشت. تازه لذت هم داشت که بابا آن قدر نازم را می کشید، بی آن که سرزنشم کند که چرا زمین خوردم.

آن شب اما متفاوت بود. از روی دوچرخه افتادم. جایی که زمین خوردم، کمی شیشه خرده ریخته بود. کف دستم بدجوری برید. جا خورده بودم که شیشه خرده به این نرمی و با این شدت برنده بود. خوش شانس بودم که بریدگی کوچک بود. کف دست هایم بعد از مدتی خوب شد ولی آن بریدگی کوچک عمیق کف دست چپم همیشگی ماند؛ اثرش شد چون خط کوچکی کنار باقی خطوط طبیعی کف دستم. هر وقت این خط کوچک را کف دستم می بینم، احساس عجیبی دارم. خطی که بیست و اندی سال با من همراه بوده و دیگر بخشی از من شده.

خیلی از اتفاق ها در زندگی این جورند. حتی وقتی خودشان می گذرند، اثرشان در طول سالیان با آدم باقی می ماند، بخشی از آدم می شوند.

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۹۱

سوال

همیشه برایم سوال بوده:
حرف هایی که به دیگران "می زنیم"، آیا خودمان به همان راحتی توان شنیدنشان را داریم؟

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۱

آتش زیر خاکستر

وقتی احساسی هست، هست. این احساس هرجوری می تواند باشد. می توانم از هرچیزی یا کسی رنجیده باشم، به هر دلیلی ناراحت یا شاد، گیج یا روشن، عصبانی یا ذوق زده یا هرجور دیگری باشم. این که با این احساس چه می کنم، موضوع دیگری است؛ این که با خودم و احساسم روراست باشم، چیزی دیگر. کتمان احساسم، آن احساس را از بین نمی برد؛ مثل این می ماند که به زور چیزی را که در صندوقی جا نمی شود، آن قدر فشار دهم تا آن زیر زیرها فرو رود، بعد هم با فشار دست هایم در جعبه را نگه دارم نکند که باز شود و احساسم سر ریز. برای مدتی جواب می دهد، ولی اگر آن احساس قوی باشد، یا اگر نشانه های برانگیزنده آن احساس مرتب تکرار شوند، این سکوت، کوتاه و گذراست. روزی بالاخره سر می کشد. کتمان احساسم، فقط خودش، اثرش و حتی شدتش را در زمان جلو می برد و جایی که انتظارش را ندارم و دیگر توان ندارم به زور توی جعبه نگهش دارم، با شدتی خیلی بیش تر بیرون می ریزد. آن قدر که دیگر نمی شود خودش و نتایجش را جمع و جور کرد.

هر آدمی توی این دنیا حق دارد خوش حال، ناراحت، هیجان زده و عصبانی شود یا هرجور دیگری در برابر هر نشانه ای که با آن رو به رو می شود. این که چه طور با خودش و موضوع کنار بیاید، باز هم موضوع دیگری است که با احساس کردن احساس هیچ تناقضی ندارد.

شاید این خیلی ساده و بدیهی به نظر برسد. ولی درک همین موضوع ساده، برای من به هزینه تجربه هایم بوده. دارم تلاش می کنم با خودم و احساساتم رو راست تر باشم. تلاش می کنم آن قدر که به دیگران حق می دهم هر احساسی داشته باشند، به خودم هم حق دهم هر احساسی ممکن است درونم سر بکشد؛ چه خوب باشد، چه بد، چه قشنگ باشد، چه زشت، چه واقعیت بیرونی داشته باشد، چه نداشته باشد. وقتی احساس می کنم، احساس می کنم. جنگ ندارد. چرا من همیشه باید "موجه" باشم؟ "خوب" باشم؟ "منطقی" باشم؟ من می توانم هرجوری باشم، هر احساسی داشته باشم از هر جنسی، در هر طیفی از رنگ. وقتی احساسی هست، هست.

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۱

The Hidden Rose

"Just remember, in the winter
Far beneath the bitter snows
Lies the seed that with the sun's love
In the spring, becomes the rose."
Beyond Blue, Therese Borchar

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۱

خستگی ناپذیر

او سال ها بالرین بوده. در دوران بازنشستگی، یوگا یاد گرفته و حالا در اواخر شصت سالگی از راه آموزش یوگا هزینه های زندگیش را تامین می کند.

- از کی باله را شروع کردی؟
- وقتی سی و هفت ساله بودم!

مداد رنگی

دلم می خواهد یک بسته مداد رنگی بردارم و تک تک آدم های تیم را نقاشی کنم. هر کدامشان شکل و رنگ و بافت رفتاری خودشان را دارند. شناخت رنگ و خطوطشان کمک می کند بهتر درک کنم با هرکدامشان چه طور رفتار کنم آن هم وقتی سرشان شلوغ است و درگیرند.

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۱

دسترسی

تا به امروز علاقه من به این شهر در سه چیز خلاصه می شود:
- حضور برادرم
- طبیعت زیبا، گسترده و حقیقی
- آدم های این شهر

به نظر من این جا آن قدر ها ظاهر مدرنی ندارد. خیلی سیستم ها هنوز قدیمی هستند. متروها هر از چند وقت ناگهانی از کار می افتند و همان جا باید آن قدر داخل مترو صبر کنی تا شاید بعد از بیست دقیقه مشکل فنی رفع شود و دوباره راه بیفتد. سیستم بانکی لزوما به روز ترین فن آوری ها و فرآیندها را ندارد. دستگاه ها نو و آخرین مدل روز نیستند.

برای من نکته چشم گیر این شهر، آدم ها هستند. آدم هایی از فرهنگ های مختلف. آدم هایی که حرف می زنند و خودشان را بیان می کنند. شاید این را بار دیگری بنویسم. این بار به بخشی از آدم های مهاجر این شهر اشاره می کنم؛ به ایرانی های ساکن این جا.

در کنار همه خوشی ها و ناخوشی های برخورد با آدم های سرزمین مادری در این شهر، یکی از قشنگ ترین بخش هایش این است که به آدم هایی برمی خورم که حتی اگر ایران زندگی می کردم، فقط می توانستم بین کتاب ها و تبلیغ ها پیدایشان کنم. آدم هایی که زندگی شان را برای رشد فرهنگ و هنر در ایران صرف کرده اند. هفته گذشته در سخنرانی یکی از اساتید ادبیات و زبان شناسی شرکت کردم که نویسنده به نام یکی از فرهنگ های زبان انگلیسی به فارسی است. این هفته پای سخنرانی استاد سال خورده ای بودم که از متفکران فرهنگ و ادب ایران است. هر دوشان این جا آمده اند برای دیدار فرزندانشان که در این شهر زندگی می کنند. به لطف حضورشان، سخنرانی ها و کارگاه های آموزشی برگزار می شود تا بخشی از دید و نگاهشان با ایرانیان ساکن خارج از ایران تقسیم شود. دیروز هم در کارگاه یکی از نویسندگان ایرانی شرکت کردم که مدت هاست این جا زندگی می کند و هم چنان قلم می زند. این که در شهری چنین دور از ایران، مجموعه ای از هنرمندان و آدم های صاحب فکر و اندیشه از فرهنگ خودت پیدا می شود، نعمت خیلی بزرگی است.  

چند لحظه

عصر بود. از سر کار برمی گشتم خانه. قدم زنان از خیابان مجله دکوراسیون خانگی می گذشتم. آسمان ابری بود ولی آن ته ته، هنوز شکاف روشنی از خورشید رو به غروب می درخشید. رنگ های صفحات مجله دکوراسیون خانگی زیر ترکیبی از سایه های ابر و خورشید، پر رنگ تر از همیشه بود. مست روی صفحه ها قدم می گذاشتم. سر سه راهی همیشگی رسیدم که چون همیشه بپیچم به چپ. سرم را بلند کردم و دیدم در تمام این مدت سوی دیگر آسمان، رنگین کمان بزرگی حلقه زده. سر جایم خشکم زده بود، به یاد نمی آوردم در عمرم رنگین کمانی به این بزرگی به این نزدیکی دیده باشم...

هر از چند وقت این احساس را پیدا می کنم؛ احساس این که بخش کوچک و در حال سفری هستم از یک مجموعه بی نهایت بزرگ و شگفت انگیز؛ مجموعه ای که بدون من بوده، هست، خواهد بود. احساس این که بخش کوچکی از این مجموعه گسترده، زیبا و بی نظیر هستم، در اوج بی ربطی، آرامش عجیبی دارد. گاهی وقت ها دلم می خواهد در این مجموعه حل شوم و از درون خودش احساسش کنم؛ بخشی از خودش باشم، هر بار با آن بمیرم و هر بار دوباره با آن زنده شوم.

آن روز من چند لحظه زندگی کردم؛ در همان چند لحظه عبور و تماشا از آن خیابان رویایی. 

چیدمان

اتاقم را مرتب می کنم. ورق ها و کارت های روی میز را جمع می کنم، چیدمان روی کمد را عوض می کنم. جای آینه قدی را تغییر می دهم. کتاب های کتاب خانه را این ور و آن ور می کنم. چیدمان جدید اتاق روحم را تازه می کند، با خودش آرامش دارد.
همان قدر که چیدمان اتاق روی روحیات آدم اثر دارد، چیدمان اطرافیان هم روی احساس و نگاه آدم به زندگی و اتفاق ها اثر دارد. این که با چه جور آدم هایی هم صحبت می شویم و افکار و احساساتمان را با هم تقسیم می کنیم، می تواند رنگ های جدیدی روی دید و احساسمان باقی بگذارد. شدت رنگ ها به میزان استقلال فکری و رفتاری خودمان و میزان نزدیکی و اعتماد مشترک بستگی دارد. دلم می خواهد روی روابطم با اطرافیانم آگاه تر باشم . دلم می خواهد به رنگ هایی که از اطرافم رویم می نشیند و رنگ هایی که خودم بر فکر و روح دیگران می گسترم، آگاه تر باشم. در خوش رنگی ها ببالم و در تقسیم کردنشان با دیگران سهیم باشم و رنگ های کدر را در صافی آگاهی، کنار بکشم و از قلب و روحم پاک کنم.

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱

مادربزرگ

آن مادربزرگ هر روز صبح زود از آن سوی خیابان می گذرد؛ با یک دست کالسکه بچه را به جلو هل می دهد و با دست دیگر قلاده سگش را می کشد؛ مثل زنجیری از تعلق و نگهداری.

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۱

رام

گاه و بی گاه من را جلوی تیمش دست می اندازد. من ازش دل خور نمی شوم؛ می دانم قصد بدی ندارد. ولی خوب افراد تیمش پنج تا مرد هستند و من دلم نمی خواهد رویشان بهم باز شود. دنبال فرصت مناسبی هستم که با خودش حرف بزنم. رامش خواهم کرد!

قل قل

"جا افتادی؟" سوال تکراری محبت آمیزیه که همیشه در برابرش گیج می شم. با خودم فکر می کنم چه جور خورشی می بودم تا حالا جا افتاده بودم؟ کرفس، بادمجان، قیمه، فسنجان؟

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

من و پاییز

میان رنگ های پاییز راه می روم و عکس می گیرم. دلم قدم به قدم عکس هایی که می گیرم، تنگ می شود. سه سال پیش برای دو هفته این جا بودم، درست میان پاییز. آن روزها که از پاییز عکس می گرفتم، جای دیگری بودم، این روزها که از پاییز عکس می گیرم، جایی دیگر. تنها پاییز است که همان جور مانده. و باز هم من مانده ام و پاییز. 

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۱

بدون تاریخ انقضا

دلم چیزهای بدون تاریخ انقضا می خواهد.
دوستی های بدون تاریخ انقضا، عشق بدون تاریخ انقضا، آرامش بدون تاریخ انقضا.

امن امن

بعضی آدم ها آن قدر خوش بخت هستند که در بستری از آرامش و امنیت به دنیا می آیند و رشد می کنند. بعضی آدم ها هم  تلاش می کنند خودشان با دست های خودشان بستری از آرامش و امنیت فراهم کنند.

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۱

جهت

منتورم را دوست دارم. پر ایده است و سخت گیر. سخت کوش و مدیر. خوش قلب و جدی. مرا یاد استاد راهنمایم می اندازد. همان سن و سال، همان شور و انرژی برای هدایت کردن و جهت دادن. اولین مدیرم هم در سنگاپور همین قدر دل سوز و راهنما بود؛ همین قدر وقت و ارزش می گذاشت تا یاد بگیرم جلوی پایم را روشن تر ببینم. من همیشه خوش بخت بوده ام که با آدم های خوبی برخورد کرده ام. از دعاهای مامان است شاید.

دعا می کنم

تو زیبایی، چه از درون چه از بیرون. دوستت داشتم و دارم. ولی این سال ها از گفتار و رفتارهایت خراشیده شدم. خراش هم دادم. می دانم که نمی دانی بر من چه رفت. می دانم که در زیر و بم ها و شلوغی ها، داستان من را ندیدی، از من نشنیدی. دیگر با مشتی حرف های نگفته آن هم در تمام این سال های اخیر که آرامش از زندگی خودت رفته، چه کنم. حرف هایی که دیگر گفتنی هم نیستند.

برایت همیشه دعا می کنم. دعا می کنم روزی مردی آن طور که دلت می خواهد، آن طور که قلب و روح بزرگ و مهربانت شایسته اش هست، با تمام وجود، صادقانه و عمیق دوستت داشته باشد. شاید آن وقت دیگر حرفی لازم نباشد. شاید آن وقت رنگ های زنانه وجودت را روشن تر ببینی. شاید دنیا را جور دیگری ببینی. شاید دخترهای دیگر را بیش تر درک کنی.

مهمانی

در آستانه میان سالی یاد گرفته ام که با زندگی نجنگم. فهمیده ام این جا مهمانم. مدتی آمده ام مهمانی بین رنگ ها. مهمان نیامده چیدمان هرچیزی دور و برش هست را بکوبد و آن طور که می خواهد بچیندش؛ برای مدت کوتاهی آمده بازدید؛ ببیند، حس کند، لمس کند، درک کند و شاید با احساسی دیگر برود.

تحسین و تحقیر

تحسین و تحقیر کردن خیلی با هم فرق دارند. حتی اگر همین باشی که هستی، با تشویق یک جور جلو می روی و با تحقیر یک جور دیگر. وقتی تحسین می شوی، هرچه قدر دور، با تمام وجود برای رشد تلاش می کنی. وقتی تحقیر می شوی، آن قدر احساس بد بودن رویت سنگینی می کند که دلت می خواهد از شرایطی که ایجادش می کند، دور باشی. به جلو نمی اندیشی، به دوری و فرار فکر می کنی که کم تر باعث ناراحتی و خراش شوی. تحسین شدن، ارزش نهادن است؛ باور داشتن به این که در بستر زمان شکوفاتر می شوی. حتی اگر سنگ هم باشی، با تشویق دلت می خواهد خودت را بالا بکشی و از بستر خاک بلند شوی. اما تحقیر، پایی است که روی سنگ گذاشته می شود تا با نفرت بیش تر درون خاک فرو رود.

موج

نه از سیاست سر در می آورم، نه چندان از اقتصاد. با این حال تغییرات شدید نرخ ارزی مثل استرسی پیوسته زیر پوستم هست؛ هر از چند وقت یخ می کنم. دلم برای تمام کسانی که داخل ایران فشارش را به دوش می کشند، می سوزد. چه بر سر قشر میانه و آسیب پذیر می آید؟ کارمندها چه می شوند؟ بچه دارها چه طور؟ بازنشسته ها چه طور می گذرانند؟
و دوستانم که با تلاش و امید با مقداری بورس یا با هزینه خودشان آمده اند بیرون که درس بخوانند... چه قدر همیشه با بی ثباتی زندگی می کنیم؛ هرجا که باشیم.

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۱

تقویم تاریخ

دو دقیقه سکوت برای روزی چون امروز. دو دقیقه سکوت برای تمام آن چه نمی توان بیان کرد.

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۱

قناری

دیروز قناریش را خریده. تغییر بزرگی است. برایش خیلی خوش حالم. امیدوارم پر از شادی و خیر و خوشی باشد برایش. آرزوهای قاصدکی خواهر کوچک همیشه در پی او؛ او که چشم های مامان روی صورتش است و تمام خلوص محبت بابا در رفتارش.

جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۹۱

خواب زمستانی

هوا دارد سرد می شود و من هرچه بیش تر خرس ها را درک می کنم. دلم می خواهد بروم زیر لحاف و در حد فاصل مزه مزه کردن میان گرما و سرما تا آخر زمستان بخوابم؛ بدون هیچ فکری، بدون هیچ دغدغه ای.

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۱

65RedRoses

این عنوان مستندی است بسیار تکان دهنده که دیروز دیدم.  دی.وی.دی اش را از روی کنجکاوی بر عنوان و تصویر و توضیح رویش از کتاب خانه امانت گرفتم.

مستندی است کوتاه از زندگی اوا مارک وورت به زبان خودش. اوا از کودکی به بیماری ژنتیکی "Cystic Fibrosis" مبتلا بوده؛ بیماری که بر روی اعضای مختلف بدن اثر می گذارد و به خصوص با عفونت هایی که در ریه ها اتفاق می افتد، ظرفیت اکسیژن رسانی ریه ها را در طول زمان از بین می برد. اوا از طریق اینترنت با دو دختر دیگر جایی دیگر از دنیا آشنا می شود که آن ها هم با همین بیماری دست و پنجه نرم می کنند. نام مجازی خود را "65RedRoses" انتخاب کرده. وقتی کودک بوده به زبان آوردن اسم بیماریش برایش سخت بوده، به جایش عنوان انگلیسی شصت و پنج رز را انتخاب کرده و رنگ مورد علاقه اش را هم به این اسم افزوده. بیماری اوا در بیست و سه سالگی به اوج می رسد و ظرفیت ریه هایش آن قدر کم می شود که نمی تواند بدون مراقبت نفس بکشد. مرتب در بیمارستان بستری می شود و پیشنهاد دکترش را برای پیوستن به لیست انتظار برای پیوند ریه قبول می کند. با پیش بینی علمی او دو راه داشته؛ با کاهش تدریجی عمل کرد ریه هایش جلو رود که شانس زنده ماندنش خیلی زیاد نبوده؛ یا این که خطر پیوند ریه را قبول کند برای این که بتواند تا حدود پنج سال دیگر زنده بماند...

داستان شرح انتظار اواست در روزهایی که به شماره افتاده، خانواده ای که دوستشان دارد و دو دوست مجازیش که یکی عمل پیوند را انجام داده و با خطرهای بعد از پیوند رو به روست و دوست مجازی دیگرش که نه تنها به پیوند فکر نمی کند که با سیگار کشیدن به وخامت وضع ریه هایش اضافه می کند و با خودش می جنگد.

بعد از چند ماه بستری شدن های پیوسته، نوبت اوا فرا می رسد و ریه اهدایی فردی که تازه از دنیا رفته، به او پیوند زده می شود. دو هفته اول، وضعش وخیم است ولی به تدریج ریه های جدیدش وضعیت عادی پیدا می کنند. اوا کم کم به زندگی عادی برمی گردد. می تواند "نفس بکشد"، راه برود بدون این که نفس کم بیاورد، بعد از چند ماه می تواند بدود، برقصد، قایق رانی شروع کند. اوا تمام احساس و تجربه هایش را در بلاگش می نویسد و آدم های زیادی سختی و شادیش را دنبال می کنند. شهر عوض می کند. شروع می کند به کاری که آرزویش را داشته، کمک به بچه های بیمار. عاشق می شود. سفر می رود. او می تواند مدتی آن چه دلش می خواسته زندگی کند، زندگی کند. اما متاسفانه پس از دو سال، ریه های پیوندیش با بدنش سر ناسازگاری می گذارند و پیوند دفع می شود؛ ریسکی قابل پیش بینی ناشی از عمل پیوند.
او با عشق، امید و شجاعت تمام با این پس زدن رو به رو می شود. از خواندن نوشته هایش در بلاگش قلبم می تپد. برای این همه احساس، این همه شور زندگی. برای کسی که انگار لحظه لحظه زندگی را حس می کرده و قدرشان را نفس به نفس می دانسته. سفری که در بیست و پنج سالگی به پایان رسیده...

این دو روز همه اش بر خودم می لرزم. فکر می کنم فاصله بین سال های 2008 تا 2010، بزرگ ترین مسایل زندگیم چه بوده اند. چه چیزهایی مایه شادی یا ناراحتی ام بوده اند. بعد بر خودم می لرزم که در همان سال ها دختری روی این زمین بوده که حتی یک "نفس" بیش تر برایش معنی فرصتی برای زندگی داشته. از دیروز بیش تر و بیش تر به این جمله فکر می کنم که "هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب...".

این بلاگ اواست. با طلب آرامش همیشگی برایش، این چند خط را از نوشته 30 آگوست 2009 این جا می گذارم:

"I can't breathe. And then I hear it.The R word. After the capital T of Transplant, the capital C of Cancer...here is the capital R of rejection. Chronic rejection.

Now, thanks to my awesome friend Kina, I know that word isn't as straightforward as I used to think it was.It isn't black and white. There is confusion there.

Basically since my lung function has dropped with every infection and hasn't gone back up. I'm sitting at 31% lung capacity. That's what I was when I was first listed for transplant. But I don't feel sick.
I don't have a fever, no pain, no achiness, no coughing, no puking, no headaches. I just can't seem to catch my breath. I can't walk fast, I can't climb stairs, I can't dance.

So the doctors say I have bronchiolitis which is an inflamation of the smallest air passages in my lungs. it's whats causing me to be at 31%. it might just go away now that all the sources of infection are being dealt with. in that case i may have nothing to worry about and my lung function may just start to increase over the next 2 weeks. if it doesn't that means i might have to accept that my body doesn't agree with transplant and that chronic rejection might be setting in. this doesn't even necesarily mean a change in treatment as i am being treated with all the anti-rejection meds that i can. my doctor supports my move to Toronto. he wants me to live my life fully and strive for independence as much as possible.

the scariest words i have ever heard.....

"well....you've had 2 great years with these lungs"

they were just words but they were so scary. i know i've had 2 great years. but i want more.

i want 60 more.
i want to be independent.
i want a full time job.
i want to get married.
i want a family.
i want to travel.
i want to live and dance and skip and dream for many years to come.

i'm sorry this entry is so all over the place but that's why i havn't written in so long.
there is so much inside me that is just pouring out right now.

i can't even control it.
so maybe i just have to start somewhere. start writing and see where it takes me.

i'm moving to toronto.
i'm daring to dream even when i can't breathe.

it will get better.
i will breathe.
i will succeed at this job.

i will have a positive affect on so many children living with disease.
i will laugh and love and believe.

i'm leaving my friends, my roomates, my family and my love.

i'm going at it alone.
i have to try.
i have to know that i gave it my best.
i can't live in a bubble. i decided a long time ago that that was no life worth living.
i'm terrified.
but that's how i know i'm doing the right thing.
it isn't always easy but it is always worthwhile."

زبان نامادری

دارم برای دوست نازنینی نامه می نویسم تا برایش بگویم تازگی ها به ترکیب ماست میوه ای که قبل ها ازش یاد گرفتم، "کنجد" اضافه می کنم و تغییر بامزه ای است. حروف کلمه انگلیسی "سسمی*" را که شنیداری بلدم، این ور و آن ور می کنم ولی باز هم دیکته اش درست نمی شود که نمی شود... یعنی بعد از سال ها درس خواندن، برای نوشتن "کنجد" باید بروم گوگل را جست و جو کنم! این هم بخشی است از زندگی با زبان دوم.

*Sesame

مال من

عشق من به هر کسی، عشق من به هر چیزی مال من است؛ بخشی زنده و جاری در وجودم، فارغ از رسیدن یا نرسیدن. فارغ از هر گونه آغاز یا پایان، فارغ از هرگونه نتیجه.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۱

خانم آب و هوا

به سبک دستور زبان های جنسیت دار، به نظرم "آب و هوای تورنتو" ماهیتی کاملا زنانه دارد؛ یک روز گرم، یک روز سرد که اگر لباس گرم نپوشی باد سرد پوستت را یخ می کند، یک روز آفتابی، یک روز بارانی. ماهیتی کاملا پر از موج و تغییر پیوسته که به راحتی قابل پیش بینی نیست!

زیبایی تضادها

"How could we know courage if we have never known fear,
How could we know happiness if we never knew sadness,
How could we know the light if we didn't know the dark."

The Shadow Effect

آدم کوچولوها، آدم بزرگ ها

مادر و کودکی سوار اتوبوس هستند. بچه ناگهان شروع می کند به بهانه گیری. گریه می کند، جیغ می کشد و پا هایش را می کوبد روی زمین؛ فارغ از احساس مامان، امکان رسیدن به چیزی که می خواهد و الان نیست، فارغ از آرامش این همه آدم بزرگ. او برای آن چه "می خواهد" و "نمی گیرد"، پا به زمین می کوبد و جیغ می کشد بدون مراعات کسی یا چیزی.

 با خودم فکر می کنم آیا فقط آدم کوچولوها این طوری هستند؟ چند تا آدم بزرگ در زندگی دیده ام که این طوری بوده اند؟ آیا خودم هم تا حالا این طوری بوده ام؟ آیا آدم ها خود به خود این طوری هستند یا بهشان فضایی داده می شود که این طوری می شوند؟

ارزش ندارد

بعضی چیزها در زندگی ارزش جنگیدن ندارند. از طرفی گاهی هم نمی شود برایشان تلاش نکرد. اگر تلاش نکنی، شاید بعدها فکر کنی اگر قدمی برای بهبودش برداشته بودی، چه می شد. ولی گاهی قدم هایی که به قصد بهبود برداشتی، به کوچه ای بن بست می رسد و خودت می مانی و خودت با درهایی که بسته اند. هر چه بیش تر تلاش کنی، همه چیز بیش تر خراشیده می شود و از همه بیش تر به خودت آسیب می زنی. این که تصمیم بگیری تا کی تلاش کنی، جواب مشخصی ندارد. شاید هم آن قدر جنسش از جنس نرم قلب آدم است که جاری تر و روشن تر از آن است که بخواهی برایش تصمیمی بگیری. کافی است ندای قلبت را بشنوی. هر چیزی در زندگی ارزش جنگیدن ندارد. 

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

Face it

"Ignoring it is not gonna make it go away"

Being Erica, season 3, episode - The Rabbit Hole

مجله دکوراسیون خانگی

گاهی وقت برگشتن راهم را کج می کنم تا خیابان مک نیکول را راه بروم تا خانه. هر وقت از این خیابان می آیم، احساس می کنم دارم روی صفحات مجله خانه و دکوراسیون داخلی قدم می زنم؛ هر چند قدم که بر می دارم از خانه ای و باغچه اش می گذرم و صفحه دیگری از مجله ورق می خورد. خانه هایی هر کدام یک جور. خانه هایی کوتاه، با شیشه های بلند و دکوراسیون مختلف. خانه هایی در میان طبیعت سرسبز و پر از درخت و بیشه.

آن درخت

درخت عجیبی است. نیمی از شاخه هایش پر برگ و سرسبز است؛ نیمه دیگر شاخه هایش خشک و عریان. نصفش را سرما زده ولی با همان نیمه به نیمگی زنده است و پابرجا.

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۱

پاییز

لبه پشت بام ساختمان آن شرکت سخت افزاری معروف پر شده است از گنجشک. تا چشم کار می کند گنجشک است که لب به لب پشت بام و روی کابل های برق نزدیک ساختمان به خط شده اند. هوا دارد سرد می شود. شاید فوج دیگری هستند در حال کوچ.

درخت ها هم رنگارنگ شده اند؛ سبز، زرد، قرمز و نارنجی. هر هفته، هر روز پر است از تغییر. پاییز دامن رنگارنگش را دارد پهن می کند روی سطح شهر.

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

Maybe

"Looks like the way you remember things isn't exactly how they really happened..."

Being Erica, Season 2, Episode 11, What Goes Up Must Come Down

دروغ

تحمل دروغ های گفتاری برایم خیلی راحت تر است از دروغ های رفتاری. دروغ گفتاری، چند کلمه است و آشکارتر. دروغ رفتاری، دورویی پیچیده ای است پر از بازی های گم راه کننده.

سوز

دلم می سوزد. هر دوشان را دیده ام. همیشه دلم می خواست جور دیگری پیش برود؛ همه چیز دوباره برایشان خوب شود.

از نگاه ناقص من بیرونی، ماجرا تکرار دیگری بود از "غرور و تعصب":

اولی: "چه کنم؟ او می خواهد برود. نمی توانم زورش کنم بماند."
دومی: " او هیچ وقت نگفت "بمان!""

گاهی وقت ها به همین سادگی، همه چیز پیچیده می شود. به همین سادگی، داستان زندگی آدم ها عوض می شود. می دانم که باید به انتخاب هایشان احترام بگذارم. ولی چه کنم، دلم می سوزد. دلم خیلی می سوزد.

این مدیر

دو هفته است به تیم پیوسته. مدیریت برنامه ها را به او سپرده اند و در این مدت در حال بررسی و تحلیل پروژه ها بوده. در طول این مدت هیچ وقت سراغ ابزارهای مختلف و پیچیده مدیریت پروژه نرفته. تمام این دو هفته روی برنامه زمان بندی ای کار می کرد که خودش روی اکسل طراحی کرده بود.

امروز با همه اعضای پروژه جلسه گذاشت تا روش و برنامه اش را توضیح دهد. بازنشسته است. پیش از این، مدیر پیاده سازی پروژه ها در یکی از شرکت های خدمات دهنده بزرگ بوده. در جلسه امروز، قاطع و مدیرانه  حرف می زند و هم زمان پر از احترام و تشویق اعضای گروه. برنامه زمان بندیش ساده، واضح و جامع است با دربرگیری نکات اصلی پروژه و بدون تمرکز به جزئیات زیاد بی اهمیت. رفتار، گفتار و نگرش او کاملا از پس سابقه مدیریتی اش می آید. بار دیگر به این فکر می کنم که واقعا مهم نیست کدام نرم افزار به روز و پیچیده به کار گرفته شود، فوت کوزه گری در نگرش، رفتار و روش برخورد با مسایل است.

وزنه

بعضی حرف ها هستند که روی قلبت سنگینی می کنند. به راحتی هم قابل بیان نیستند. حتی اگر بخواهی بیانشان کنی، همه ابعادش در گفتار نمی گنجد؛ به راحتی نمی شود همه اش را به تصویر کشید. اگر بیانشان کنی، انگار سنگینی را جا به جا کرده ای. درک نمی شوی و در تار و پود داوری دیگران گیر می کنی که سنگینی قلبت را بیش تر می کند.

بعضی وقت ها شاید بهتر است حرف ها را همین جا گوشه قلب خود نگه داشت تا در گذر زمان خیس بخورند و شاید حل شوند.

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱

در خود

هیچ کس به اندازه خود آدم، شرایط خودش را نمی داند. هیچ کس نمی تواند به اندازه خود آدم، شرایط خودش را درک کند.

رستم

"خانم ها! جمعه با هم نهار بخوریم؟"

این بزرگ ترین مدیر شرکت است. مردی چهارشانه با چهره ای کاملا شبیه مدیران بزرگ آمریکایی. هوش و تدبیر از نگاهش می بارد. با وجود همه احترام و تحسینی که برایش قایلم، همیشه خودم را در برابرش گم می کنم؛ برایم خیلی پر هیبت است.

بار پیش قهوه درست می کردم که آمد ایستاد کنار دستگاه قهوه جوش و شروع کرد به صحبت. آن قدر هول شدم که به جای شکر، فلفل برداشتم.حالا امروز برایمان قرار نهار گذاشته بود؛ نهار با چهار خانم شرکت. برایم هیجان انگیز بود و سخت. فرهنگ متفاوت، زبان متفاوت و رفتار تخصصی و هم زمان اجتماعی. پنجره یاودآور نهار گروهی که روی تقویم ظاهر شد، نفس عمیقی کشیدم و همراه بقیه رفتم.

سر میز نهار جواب سوال های متفرقه اش را می دهم. یکی از سوال های همیشگی محیط کار این جا این است که برای آخر هفته چه برنامه ای داری. این را دیگر یاد گرفته ام. برایش از کنسرت سالار عقیلی گفتم. از تابلوی روی دیوار رستوران حرف زدیم که عکسی بود از فیلم زوربای یونانی. بعد بحث کشیده شد به جشنواره فیلم تورنتو که این هفته تمام می شود. بعد به خدمات دهنده های آیفون جدید؛ بعد به شرکتی اروپایی که دارد از پا می افتد؛ بعد به بررسی کوتاهی از روش مدیریتی شرکتی رقیب؛ بعد به تحقیقات درباره شکلات تلخ و اثرش روی سلامتی، بعد به برنامه ای تلویزیونی درباره کوسه ها. بعد آن سه خانم دیگر و آقای مدیر بزرگ که همه کانادایی بودند از خاطرات کودکی شان تعریف کردند؛ دوچرخه سواری در دشت های اطراف، پشت ماشین های قراضه کشاورزی بازی کردن ها، تفنگ بادی های برادرهایشان. من بیش تر لب خند زدم؛ هنوز به پای سرعت گفتگو هایشان نمی رسیدم، خاطراتشان هم برایم جالب و نو بود و می توانستم از بیرون به موضوعی جدید نگاه کنم. ولی خاطره ای از دوران کودکی متناسب با فضای جمع پیدا نمی کردم. همین که بتوانم زیر فشار حضور و هیبت مدیر بزرگ، دستمال سفره، ساندویچ مرغ و جام نوشیدنی ام را جمع و جور کنم و لب خند بزنم و گفت و گوهایشان را دنبال کنم و چند کلمه آن وسط به زبان بیاورم، خیلی هنر بود.

پدرانه

می گوید: "دخترم، اگر مردی دوست داشته باشد، هیچ چیزی نمی تواند جلوی دوست داشتنش را بگیرد."
می گوید: "مرد باید اعتماد به نفس داشته باشد."

او زیاد نمی گوید. ولی همین چند جمله برایم به کلید می ماند. تنها در چند جمله، جواب خیلی سوال های بی پاسخم را می گیرم؛ سوال هایی که مدت ها از قبل پشت درهای بسته جا مانده بود.

کنسرت سالار عقیلی

تمام هفته را به شوق امشب گذرانده ام؛ که در صندلی فرو روم و در صدای روشن او و شعرهای زیبای ترانه هایش غرق شوم.

هیچ وقت

هیچ وقت شده یادت کنم و آرام نشوم؟ هیچ وقت شده بخوانمت و نشانه ای دریافت نکنم؟
جوابش را خوب می دانم؛ جوابی که آرامم می کند.

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۱

همین جا

"True salvation is a state of freedom -- from fear, from suffering, from a perceived state of lack and insufficiency and therefore from all wanting, needing, grasping, and clinging. It is freedom from compulsive thinking, from negativity, and above all from past and future as a psychological need. Your mind is telling you that you cannot get there from here. Something needs to happen, or you need to become this or that before you can be free and fulfilled. It is saying, in fact, that you need time - that you need to find, sort out, do, achieve, acquire, become, or understand something before you can be free or complete. You see time as the means to salvation, whereas in truth it is the greatest obstacle to salvation. You think that you can't get there from where and who you are at this moment because you are not yet complete or good enough but the truth is that here and now is the only point from where you can get there. You "get" there by realizing you are there already. You find God the moment you realize that you don't need to seek God. So there is no only way to salvation; any condition can be used but no particular condition is needed. However, there is only one point of access; the NOW. There can be no salvation away from this moment." Eckhart Tolle; The Power of Now

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۱

قدم

دلم می خواهد راه بیفتم، دست هایم را بگذارم توی جیبم و تمام دنیا را راه بروم!

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۱

ترک

دو سال و نیم پیش، مثل گلدانی شیشه ای که در مدتی کوتاه از محیطی گرم رفته باشد محیطی سرد، شدت تغییرات را تاب نیاوردم. ترک خوردم و شکستم. شاخه گلی که درونم خانه کرده بود، به زمین افتاد و در بی آبی و بی خانگی، کم کم پژمرد.

آن وقت ها نمی دانستم تمام آن چه با آن رو به رو بودم، چه قدر برایم سخت و پیچیده بود. آن قدر شدتشان را نمی دانستم که بفهمم چه قدر در برابرشان قدرت لازم دارم. توانی بیش از توان آن روزهایم. آن روزها با همه بالا و پایین هایش گذشت. رنگ خیلی چیزها برایم عوض شد، خیلی چیزها یاد گرفتم، خودم و شرایطم را روشن تر شناختم، دوست داشته هایی را هم در زمان، گم کردم، جا ماندند در آن روزها. و من به تلخی جا ماندن دوست داشته هایم، یاد گرفتم بیش تر به حد توانم نگاه کنم. بیش تر به ظرفیت های عادی و تحت فشارم دقت کنم و در کنار تلاش برای قوی بودن در برابر شرایط، از خودم انتظارات مریخی نداشته باشم. سنگ هم در برابر تغییرات سخت و شدید، ترک بر می دارد چه برسد به شیشه. 

چپ و راست

دست راست آدم های راست دست زحمتکش است ولی نوبت خودش که می رسد، کسی نمی تواند به اندازه خودش بهش کمک کند. قشنگ ترین لاک ها را به ناخن های دست چپ می زند ولی لاک های روی ناخن خودش خطوطی است کج و معوج، اثری لرزان از دست چپ.

آفتابی

صدای بعضی آدم ها آفتابی است؛ گرم، مهربان و پر از آرامش.

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۱

زمین لرزه

رقص کردی و زمینی که زیر پای شادی گروهی آدم ها می لرزد!

نو

وقتی "بت" هایی که در زندگیت ساخته ای، می شکنند، زندگی را جور دیگری ادامه می دهی. آن وقت می بینی شاید از روی ترس برای احساس امنیت از هر کس یا هر چیزی که خیلی دوستش داشته ای و قبولش داشته ای، چنان تصویر بزرگ و بی نقصی ساخته ای تا پشت تصویر خود ساخته ات پنهان شوی. روزی می فهمی بت های زندگیت هم مثل خودت مسافرانی هستند در مسیر زندگی، پر از عدم قطعیت، پر از ابهام، پر از انتخاب های مختلف. دیگر چیزی نمی ماند که از خودت و شجاعت انتخاب و تصمیم گیری در مسیر زندگی خودت فرار کنی. این هم شروع تازه ای است برای شجاعانه تر زندگی کردن و هم زمان دوست داشتن آدم های قشنگ زندگی همان جوری که هستند.

Help

“There is no question that when we help we feel valued, useful and more connected to the people we care about. The question is when is helping not helpful at all. Sometimes the way we help the most is to give others the space and support they need to help themselves.” Being Erica, Season 2, Episode 7

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

هر دم از این باغ

در سفارتمان را به هر بهانه مودبانه و غیر مودبانه دیپلماتیک ببندید؛ ما پوستمان کلفت شده؛ عادت کردیم به خبرهای تحقیرکننده؛ چه داخلی باشد چه خارجی. 

غازهای وحشی- برداشت دوم

صبح است. دارم نزدیک شرکت می شوم. باز صدای غاز می آید. روی زمین که نیستند. سرم را به سمت صدا می چرخانم. سه غاز وحشی ایستاده اند لبه سقف شیار شیار سوله انبار دفتر کناری. گردن های کشیده شان را دراز کرده اند و جیغ می کشند. انگار همه جا برایشان "طبیعت" است؛ حتی اگر زیر پایشان انبار آهنی و زمخت تجهیزات باشد. 

گوشواره هایش

دارد درباره برنامه زمان بندی پروژه جدید صحبت می کند. نصف حواسم به حرف هایش است و نصف دیگر حواسم به گوشواره های مستطیلی نقره ای رنگش که خطوط درشت دارند و در انتهای پشت، نرسیده به گوش، نازک می شوند. 

سپاس

یکی از عمیق ترین قشنگی های فراز و نشیب های زندگی همیشه برایم این بوده که عزیزانم و دوستان واقعی ام را بهتر و واضح تر ببینم؛ همراهانی که چه در خوشی و چه در ناخوشی، محبت و حضورشان پشتیبانم بوده و دل گرمی پر رنگی برای زندگی.
چه قدر سپاس گزارم که مادر، پدر و برادری مهربان دارم که حتی آهنگ صدایم برایشان مهم است، که حتی از بالا و پایین بودن آهنگ صدایم، جویای حالم می شوند و همراهانی صبور، امین و دلسوزند. چه قدر سپاس گزارم که در این سال ها چند تا دوست نازنین کنارم مانده اند که در محبت و هم دلی، امین بوده اند و همراه واقعی. از صمیم قلب سپاس گزارم.

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۱

نازنین

او بازنشسته است. سال ها با بچه ها کار کرده. می گوید: "همیشه دلم می خواست مجری برنامه رادیو باشم و شعر بخوانم!"

غازهای وحشی

این روزها گاهی از شرکت که بیرون می آیم، دسته غازهای وحشی را می بینم که خوشان را ول داده اند کنار چمن ها کنار جدول. هوا دارد خنک می شود. شاید دارند کوچ می کنند و بین راهشان برای استراحت می ایستند. گاهی می بینم که در خطوط زاویه دار مثل یک هفت، پرواز می کنند. گروه بزرگ تر جلوتر و گروه کوچک تر، کمی عقب تر. سر هر هفت، یک غاز، خط دار است و گاه و بی گاه جیغ می کشد؛ شاید برای اعلام موقعیت به بقیه دسته ها یا هماهنگی با دسته خودش.

وقتی بچه بودم فکر می کردم دوست داشتم یک روز هم شده، چه چیز دیگری باشم. "چکاوک" ها یکی از انتخاب های همیشگی زندگی ام بوده و هستند. با دیدن غازهای وحشی، هوس می کنم که شاید یک روز هم شده یکی شان باشم و در دسته ای کنار بقیه، کوچ کنم؛ به جست و جوی آفتاب با تمام غازهایی که می شناسم.

تصادف

بعضی چیزها در زندگی به تصادف کردن می ماند. گاهی وقت ها یک بی دقتی کوچک ممکن است باعث تصادفی شود که اثرش با آن غفلت کوتاه قابل مقایسه نیست. هیچ کس دلش نمی خواهد تصادف کند ولی هر روز جایی از دنیا تصادفی رخ می دهد. نمی دانم آدم هایی که تصادف می کنند، چگونه با آن کنار می آیند.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

پایدار

گاهی وقت ها بعضی چیزها برای آدم نشانه "شادی" و "امید" هستند بدون این که ربط خاصی با آدم داشته باشند؛ مثل خانم سال خورده ای که هر روز عصر از کنار خانه رد می شود. چهره اش شبیه چینی هاست. موهایش یک دست سفید است و شانه هایش به جلو خم شده. هر روز عصر تنهای تنها می آید پیاده روی؛ بر خلاف بقیه رهگذران، نه همراهی دارد نه سگی. ولی قدم زدن روزانه اش پا بر جاست. در سکوت و با قدم هایی آرام در حالی که دست هایش را پشتش زده، از پیاده رو رد می شود. این چند روز که هوا خنک تر شده، ژاکت سرخابیش را هم تنش می کند. برادرم می گوید حتی روزهای سخت برفی هم می آید پیاده روی حتی اگر شده چند قدم همان نزدیک خانه.

هر بار می بینمش، احساس شادی و امید می کنم. بدون این که بشناسمش، دوستش دارم.

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

امروز

بعضی آدم ها این طوری هستند. فرقی ندارد زندگی شان چه قدر بالا و پایین داشته باشد. فارغ از هرچه هست، وقتی می خندند، هر چیز دیگری در دنیا گم می شود؛ فقط سادگی و شادی خنده شان است که همه جا را پر می کند. انگار قهقهه شان آن قدر پر از انرژی است که هیچ غمی در برابرش تاب ماندن ندارد.

شکلات تلخ این طوری بود. امروز خوش حال است. امروز جایی از این دنیا ازدواج می کند. آرزوهای قاصدکی برای شادی، خوشی و آرامش همیشگی در کنار همراه زندگیش.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۱

کرال

آر اف، آی پی، مدار، دکل، بک هال، میکرو لینک، ان ان آی، پاپ، هاپ، ناک...

از وقتی وارد این شرکت شده ام، هر روز دارم بین واژه ها و آدم های مخابراتی شنا می کنم. باید وقت بگذارم کمی در مورد واژه های اصلی بخوانم تا فعالیت های پروژه هایی که کنترل برنامه و اجرایشان را دنبال می کنم، بهتر بفهمم.

.

"به تماشا سوگند، و به آغاز کلام"...

"به تماشا سوگند،" و به پایان کلام...

وزنه ای در سر

شاخه کوچکی از زمین بر می دارد:
- دستت را دراز کن و نگهش دار. یک، دو، سه. حالا دستت را رها کن. خسته شدی؟
- نه!
- دوباره نگهش دار. یک، دو، سه، چهار،... شصت! حالا دستت را رها کن. این بار چی؟ خسته شدی؟
- آره...
- فکرهایی که در ذهنت نگه می داری هم مثل همین شاخه هستند. هرچه بیش تر بهشان فکر کنی، سنگین تر می شوند...

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

نه هر کسی

کسی دیگران را تحقیر می کند که خودش احساس تحقیر شدگی شدید داشته باشد. کسی به دیگران احساس بد بودن می دهد که همیشه از خودش احساس بدی دارد.

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

همان طور که هست

منتظر نوبتم هستم. زن و مردی وارد می شوند. مرد شلوارک پوشیده. کفش ورزشی به پا دارد؛ به یک پای طبیعی و یک پای فلزی مصنوعی از زانو به پایین. این همه پذیرش و کنار آمدن با هرچه هست، برایم تحسین برانگیز است. 

چرا؟

برای خودمان انواع آزادی های شرقی، غربی، زمینی یا آسمانی را قائلیم؛ به دیگران که می رسیم با "بایدها" و "نبایدها"ی مادر مادربزرگمان قضاوتشان می کنیم.

جنتلمن های مو سفید

پرده اول- دو ماه پیش وقتی هنوز دنبال کار می گشتم:
رفته ام جلسه کوتاهی در یکی از موسسه های وابسته به دولت که به مهاجران تازه وارد نکات کلی برای شروع زندگی در سرزمین جدید ارائه می دهد. خانمی با لهجه روسی درباره نکات مهم برای کاریابی و مصاحبه صحبت می کند. جدیدترین موردی که در این جلسه یاد می گیرم این است که وقتی وارد اتاق مصاحبه می شوم، یادم باشد عینک آفتابی ام را بالای سرم نگذاشته باشم؛ و این که نکات خیلی ظریفی مهم است مثلا حتی مرتب بودن ناخن ها که ممکن است برای مصاحبه کننده نشان دهنده نظم شخصی باشد. ده-دوازده نفر در این جلسه شرکت کرده اند و دور میز نشسته اند. این مرکز نزدیک منطقه ای است که ساکن ایرانی زیاد دارد. به غیر از یک خانم چینی و مردی اروپایی، بقیه همه ایرانی هستند. روی میز فلاسک چای گذاشته شده با چند لیوان. من دور از میز نشسته ام. جلوی من، مردی نشسته است با موهای سفید و خاکستری. در طول جلسه می فهمم که در ایران خلبان هواپیما بوده. به خوبی انگلیسی صحبت می کند. جلسه دارد تمام می شود. آدم های دور میز سرگرم چای ریختن می شوند. من دورم و دستم نمی رسد. آقایی که جلوی من نشسته، چای می ریزد، بعد لیوان چای را به من تعارف می کند و با همان تشخص و آرامش مردانه می گوید: "خانم شما چای میل دارید؟" با سپاس، لیوان چای را می گیرم. تشخص و هیبت مردانه اش برایم آرامش دهنده است.

پرده دوم- دراتوبوس:
سوار اتوبوس شده ام که برگردم خانه. دو زوج با موهای سفید نشسته اند. من کمی آن طرف تر ایستاده ام. آن ها با هم حرف می زنند. یکی از آقایان از جایش بلند می شود که من بنشینم. مانده ام چه کنم. با آن موهای سفید، اگر من نشسته بودم باید به حرمتش می ایستادم. با این حال، با آن همه احترامی که برایم قایل شده، تشکر می کنم و می نشینم.

من نمی دانم خانم ها دهه ها پیش چه طور رفتار می کردند که مردانی هم عصرشان بوده اند که این همه برای خانم ها ارزش و احترام و حمایت مردانه قائل بوده اند؛ جنس و حس حمایت و محبتشان با انواع امروزیش فرق دارد. 

ترحم

از این که با ترحم باهام رفتار شود، حالم بد می شود. گاهی حس می کنم آدم هایی به دیگران احساس ترحم دارند که خودشان به کمک نیاز دارند. این احساس باعث شده تازگی ها بیش تر مراقب رفتارهای خودم باشم؛ نکند به کسی احساس ترحم کنم. آدم های نازنین زندگی ام شایسته محبت و هم راهی هستند با آگاهی از این که خودشان آگاه و توان مندند و صاحب اختیار زندگی خودشان. من می توانم کنارشان، یک هم راه باشم در خوشی و ناخوشی؛ نه این که بهشان ترحم کنم به خاطر محبت ناآگاهانه، یا به خاطر جبران کم بودهای خودم؛ یا برای این که بیش تر احساس قدرت کنم بر زندگی خودم.

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۱

صلح با خود

دیشب بعد از مدت ها دلم برای خودم سوخت. برای تمام فشارهایی که سه سال پیش از وسطشان عبور کردم و نمی دانستم این قدر برایم سختند. از تمام لحظه های نگرانی، خجالت، بی پناهی، پیچیدگی، خود محکومی و سرگشتگی. دیشب بعد از مدت ها خود هراسیده ام را می دیدم که دنبال گریزی می گشت. دیشب بعد از مدت ها یادم آمد آن روزها چه قدر در مسایلم تنها بودم و چه قدر زیر فشار. گذشت زمان باعث شده خودم و شرایط را بهتر درک کنم.

ممکن

وقتی کسی مسایل شخصی و خصوصی دیگران را پیش تو مطرح می کند، آماده روزی باش که مسایل شخصی زندگی خودت را از دید خودش برای دیگران مطرح کند.

تفاوت نگاه

دانستن این که فرصت های زندگی می توانند محدود باشند، جای زیادی برای ایده آل گرایی باقی نمی گذارد. 

مرا آن ده که آن به

وقتی تلاش می کنم و نمی رسم، شاید واقعا برای من نبوده. این نگاه، چه واقعی باشد چه نباشد، آرامش دهنده است.

تجربه

یا خودت به نرمی و با هشیاری یاد می گیری، یا زندگی آن قدر در شرایط مختلف قرارت می دهد که آن چه را نمی دانی بلاخره یاد بگیری! برای من که این جوری بوده.

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

این لایه، آن لایه

مدیر بزرگ و منتورم در جلسه کوتاه روزانه دو نفره مان می گوید:

- بنشین فکر کن آینده کاریت را چه طور می بینی؟ می خواهی در آینده کاریت کجا باشی؟ آن وقت می توانی برایش برنامه ریزی کنی و تلاش.

من در دلم با خودم می گویم:

- دلم می خواهد "مامان" باشم...

ولی به او می گویم:

- اوهوم...

خانمان سوز

رفتارهای بعضی آدم ها "خانمان سوز" است؛ حتی اگر از سر نا آگاهی باشد. یاد گرفتم خودم را از آدم های با رفتارهای "خانمان سوز" دور نگه دارم؛ حتی اگر بعضی از افکار یا نگاهشان را تحسین می کنم و دوستشان دارم. حداقل تا مدتی که شاید تجربه زندگی، رفتارشان را آگاهانه تر کند یا تا مدتی که یاد بگیرم چه طور از خودم در برابر رفتارهای ناآگاهانه دیگران مراقبت کنم. آسان نیست.

آن چه پیدا نکرده ام

"درکت می کنم" سکسی ترین جمله دنیاست! پر رنگ تر، دوستانه تر و عمیق تر از "دوستت دارم"...

سبز یشمی

درست این طرف چراغ قرمز ایستاده ای که اتوبوس از آن طرف چهارراه می گذرد. از اتوبوس بعدی تا یک ربع دیگر خبری نیست و این یعنی به اتوبوس دوم هم که بعد از این اتوبوس لازم داری، نخواهی رسید و آن جا هم باید بیست دقیقه ای منتظر بمانی. جمع و ضرب و تفریق و تقسیم یعنی حداقل چهل دقیقه دیرتر می رسی سر کار با تفاوت این طرف چراغ قرمز بودن یا آن طرفش. ولی اصلا خودت را ناراحت نکن. آن یک ربعی که در ایستگاه اتوبوس، تنها مسافر منتظر هستی، می توانی لاک هم رنگ بلوزت را که دیشب نرسیدی بزنی، از کیفت در آوری و سرگرم لاک زدن ناخن هایت شوی. هر اتفاقی می تواند هرجوری بیفتد، این که من در برابرش چه می کنم، انتخاب من است.

آرزوی بزرگ کوچک

نه، من به دنبال جا و مکان یا چیزی خیلی بزرگ نبوده ام. همیشه آرزوی بزرگ کوچکی داشته ام. آرزو داشته ام با مامان و بابا و برادرم در یک شهر زندگی کنم؛ فرقی ندارد کجای دنیا باشد، فقط همه مان در یک شهر باشیم. در همان شهر عاشق شوم و زیر سقفی در همان شهر کنار هم راهم زندگی کنم. برادرم و عشقش هم جایی در همان شهر زندگی کنند. بتوانم به همه شان سر بزنم و از نزدیک دوستشان بدارم. دلمان خوش باشد که زیر آسمان یک شهریم و در زندگی هم حضور داریم؛ گاه و بی گاه هم را می بینیم و در خوشی و ناخوشی کنار هم هستیم.

بعضی آرزوها در اوج سادگی، بزرگ و دورند. راه های رسیدن به هر آرزوی ساده ای، ساده نیست یا شاید من بلد نبوده ام.

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

بازتاب

برای تمام آن چه که نمی توان بیان کرد، سکوت، طبیعت و گاهی قلمی در خلوت آرام ترین مرهمند.

پوست کنده

جلسه گزارش گیری روزانه:

حرفش که تمام می شود، یوهانس به او می گوید:

"من پیشنهادی برات دارم؛ تو در این شرکت تازه کار هستی؛ خیلی از فرآیندهای این جا رو نمی دونی. بهتره درباره زمینه هایی که در حوزه فعالیتت نیست، نظر ندی..."

با چشمانی گرد به گفت و گوی این دو نفر در جلسه گوش می دهم. با خودم فکر می کنم اگر کسی جلوی بقیه چنین چیزی به من بگوید، چه می کنم؟ بغض می کنم؟ سرخ و سفید می شوم؟ سعی می کنم از خودم دفاع کنم در حالی که ناراحت شده ام؟ خجالت می کشم و سکوت می کنم و از درون خودم را می خورم که بهم بی احترامی شده؟

هیچ یک از این ها برای آن دیگری اتفاق نیفتاد. با آرامش چند کلمه ای گفت و رفت سراغ موضوع بعدی.

در فضای کاری، با ابراز نظرهای شفاف، روشن، بی پرده، مودبانه و هم زمان مثل چاقو برنده زیاد برخورد می کنم. قبلا در فضای کارم در سنگاپور، در محیط صنعتی کار کرده ام و حتی گفت و گوهای خشن همراه با واژه های نه چندان مودبانه یا لحن های عصبانی و شاکی کم ندیده ام. با این حال، برخوردهایی که گاه و بی گاه این جا می بینم، خیلی متفاوت است. آدم ها با صراحت تمام و خیلی بی پرده بدون این که احساساتی شوند، با هم بحث می کنند؛ همدیگر را خیلی مودبانه به میخ می کشند. بعد از جلسه هم با هم می روند نهار و بگو و بخند! با آرامش و بدون عصبانیت یا بالا و پایین رفتن لحن صدایشان، حرفشان را صاف و پوست کنده می زنند و همان طور هم با آرامش بدون ابراز ناراحتی یا عکس العمل احساسی نقد طرف مقابل را می شنوند و جواب می دهند.

چلچله ها

از کنار بزرگراه تند تند راه می رفتم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. آن سوی بزرگراه، ماشین هایی که با سرعت رد می شدند؛ این سو ساقه های کشیده گندم مانند در دشتی سبز و دسته ای چلچله که از کنار خط ماشین ها اوج می گیرند و خودشان را در کناره سرسبز بزرگراه رها می کنند. همان جا در پیاده رو خشکم زده بود از دیدن این تضاد؛ شتاب ماشینی آدم ها و سبک باری چلچله هایی که بی هیچ دلیل روشنی دل خوشند و از این فراز و فرودشان لذت می بردند. 

خوش به حال چلچله ها! چه قدر خوش حال و سبک اوج می گیرند و خودشان را در دست آسمان رها می کنند؛ فارغ از هر چیزی در این دنیا! همیشه از تماشای این همه شادی و رهایی پروازشان لذت می برم.

Action speaks louder than words

یاد گرفتم جایی که رفتار و گفتار آدم ها با هم فرق دارد، رفتارشان را جدی بگیرم. حتی اگر در فکرمان می خواهیم جور دیگری باشیم، این رفتار ماست که بر زندگی خودمان و اطرافیانمان اثر می گذارد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

افتادن

اتفاق ها، اتفاقند؛ می افتند؛ مثل سیبی بر زمین...

واحد جدید

حقوق ماهیانه بازنشستگی اش به اندازه خرید چهار تا مرغ افزایش پیدا کرده...

چدن

ظرف چدنی روی حرارت زیاد اجاق و سبزی های رنگارنگ که باید با سرعت تفشان بدهی؛ جوری که هم نرم شوند و هم شکل و رنگ طبیعی شان را حفظ کنند. سنگاپور که بودم همیشه از نگاه کردن به تف دادن سبزی ها به روش چینی لذت می بردم. این جا که دستم به ظرف چدنی بزرگ رسیده، دارم امتحان می کنم شاید فوت کوزه گریش دستم بیاید!

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

رنگین کمان زمان

عجله ای نیست. زمان خودش رنگ هر ماجرایی را آن طور که هست، نشان می دهد. ابعاد هر تصمیم و انتخابی در طول زمان روشن و روشن تر می شود. نشانه ها همیشه با گذشت زمان بیش تر به چشم می آیند و اگر پیامی در این بین باشد، آشکار تر به قلب آدم می رسد. آن چه لازم است ببینم، بشنوم، حس و درک کنم، خواهم دید، خواهم شنفت و درک خواهم کرد.

دخالت

بعضی آدم ها مثل شخصیت "سپیده" در فیلم "درباره الی" هستند. از روی هرچه که هست، در زندگی دیگران دخالت می کنند، در هر چیزی به خودشان اجازه نظر دادن می دهند و برای دیگران تصمیم می گیرند بدون این که اطلاع کاملی از ماجرا داشته باشند یا حتی نظر دیگری را جویا شده باشند درباره دخالتی که اعمال می کنند. شاید از روی محبت، یا کم تجربگی، یا حتی احساس نیاز به کنترل این طور رفتار می کنند. گاهی حس می کنم بعضی از این آدم ها در واقع روی زندگی خودشان آن طور که دوست دارند، کنترل ندارند و با اعمال کنترل بیش از حد روی دیگران، احساس نیازشان به کنترل کردن و در کنترل داشتن اوضاع را تامین می کنند. با اعمال نظر و کنترل روی دیگران، خودشان را قوی حس می کنند و همه چیز را تحت کنترل.

از سوی دیگر، این یک اتفاق یک طرفه نیست. "دخالت" و "کنترل" بی جا، فقط به خاطر وجود آدم های دخالت گر اتفاق نمی افتد. آن سوی ماجرا، آدم دیگری هم هست که به دیگری اجازه دخالت و اعمال نظر می دهد. از روی ضعف، ناراحتی، ناتوانی در انتخاب و تصمیم گیری، نیاز به تکیه کردن یا همراهی یا هرچیز دیگر، فضایی ایجاد می کند که دیگری که میل به کنترل دارد، شروع به اعمال نظراتش کند و افسار گسیخته فضای درهم را به دست گیرد. اگر کسی خودش قاطع باشد و حتی اگر در سختی است، ناراحتی هایش را به خلوت خودش و خدای خودش بسپارد، و خودش را در برابر دیگران قوی نگه دارد، کسی جرات دخالت کردن به خودش راه نمی دهد. هر سکه ای دو رو دارد.

در خوشی و ناخوشی

دوستان واقعی هم در شادی و هم در ناخوشی کنار هم هستند. به نظرم، این که توان دیدن شادی هم را داشته باشیم و از شادی دیگری شاد باشیم حتی اگر خودمان دقیقا در آن شرایط نیستیم، محبت عمیق تری است تا این که فقط یار روزهای ناخوشی هم باشیم. دوستی در دوران سختی، لطف است ولی گاهی رنگ ترحم دارد. دوستی در دوران شادی، روی دیگری از محبت واقعی است. در دو سال اخیر، این نشانه برایم خیلی پررنگ بوده برای شناختن دوستان واقعی ام و شناختن دوستی واقعی خودم در برابر دوستانم.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

شروع دیگر

خستگی و نگرانی از این که چه می شود، بیش تر می شد. همه چیز را رها کرده بودم تا از نو شروع کنم. نگاهی به عقب و نگاهی به جلو و جواب های گنگ از رزومه هایی که این سه ماه فرستاده بودم، ترس های همه این سال ها از دیدن تجربه بعضی مهاجرها و عدم قطعیت روزها را متفاوت کرده بود. یکشنبه دو هفته قبل ای میلی دریافت کردم از یکی از رزومه هایی که فرستاده بودم. همان روز زنگ زدم. فردایش رفتم مصاحبه. جمعه همان هفته برای مصاحبه دوم دعوت شدم. دوشنبه بعد زنگ زدند و گفتند چهارشنبه بیا سر کار.

قراردادم کوتاه مدت است ولی برای تجربه اولین کار در جامعه جدید، شروع خوبی است. سه روز است رفته ام سر کار. کار جدید، شرکت جدید، محیط جدید، آدم های جدید و روش های جدید. تازه اول راه است. پر از چالش است و تلاش زیاد می خواهد. دیروز فکر می کردم از جمعه پیش تا این جمعه چه قدر همه چیز عوض شده. ذهنم کمی آرامش پیدا کرده که در زمینه مناسبی سرگرم کار شدم، از نظر مالی می توانم راحت تر باشم و نگران هزینه های ماهیانه نباشم، چیزهای جدید یاد بگیرم و در جامعه جدید بیش تر با آدم ها برخورد کنم. خودم و برادرم هر دو کمی آرامش بیش تری پیدا کرده ایم. کاملا حس می کنم و با تمام وجود سپاس گزارم.

اقیانوس

بعضی چیزها قابل بیان نیستند، با هیچ جمله بندی، به هیچ زبان، به هیچ کس. بعضی چیزها آن قدر عمیق و گسترده اند که نمی شود تمام ابعادش را به روشنی و صراحت با هیچ کسی هر چه قدر هم عزیز در این دنیا مطرح کرد. هیچ جوری نمی شود آن چه در قلب و روح می گذرد را آن طور که هست با کسی در میان گذاشت که شاید آن طور که هست درک شود.

بعضی چیزها قابل بیان نیستند ولی وجود دارند؛ در سکوت، آدم را از درون دگرگون می کنند، قلب آدم را اقیانوس می کنند.

تنها عشق، نه نفرت

"The ultimate weakness of violence is that it is a descending spiral, begetting the very thing it seeks to destroy. Instead of diminishing evil, it multiplies it. Through violence you may murder the liar, but you cannot murder the lie, nor establish the truth. Through violence you may murder the hater, but you do not murder hate. In fact, violence merely increases hate. So it goes. Returning violence for violence multiplies violence, adding deeper darkness to a night already devoid of stars. Darkness cannot drive out darkness: only light can do that. Hate cannot drive out hate: only love can do that." Martin Luther King

تقلید

این روزها یاد این ضرب المثل افتاده ام: "کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد."

البته نه کاملا با این مضمون ولی کمی مشابه.

گاهی وقت ها فکر می کنم شاید آن طورها که من فکر می کنم نیست. شاید راه دوست دیگری بهتر جواب دهد. خواسته ام آن راه یا دید را امتحان کنم، غافل از این که من اگر راهی را به روش خودم می روم، هر قسمت آن راه را می توانم با دید خودم بسنجم و انتخاب کنم چه طور رفتار کنم. ولی ممکن است تمام راه و روش دیگری را ندانم یا حتی اگر هم بدانم، شخصیت متفاوتی داشته باشم و در برابر نتایج، واکنش بسیار متفاوتی نشان دهم. من فقط ممکن است از بیرون نماهایی از راه دیگری را ببینم و برایم هیجان انگیز باشد ولی خیلی از جزئیات آن راه را ندانم و حتی ممکن است نتوانم از پس نتایج آن بر بیایم در حالی که برای دیگری رویارویی با آن نتایج خیلی سخت نباشد و به راحتی عبور کند. من اگر راهی را به روش دیگری شروع کنم، ممکن است با شرایط جدیدی رو به رو شوم که دیگر بلد نباشم در برابرشان چه کنم؛ ممکن است آن قدر برایم ناگهانی و جدید باشند که نتوانم واکنش مناسبی پیدا کنم. از طرفی چون آن راه، راه دیگری بوده نه راه من، اگر با غیرمنتظره هایی که بین راه پیش می آیند، به روش خودم برخورد کنم، ممکن است همه چیز پیچیده تر شود؛ شروع راه به روش دیگری و ادامه اش به روش خودم ممکن است شرایط متناقضی ایجاد کند که به راحتی نتوانم از پسش بربیایم.

این طوری یاد گرفتم باز گذاشتن ذهنم برای تماشای راه های مختلف دیگران در زندگی، جالب است و می تواند پر از ایده های جدید باشد. ولی لزوما نمی توانم همان راه ها را به روشی که دیده ام، شروع کنم به این انگیزه که این را های جدید جالبند یا برای دیگری کار می کنند. شاید بتوانم از راه های مختلف دیگران ایده بگیرم، آن ها را بیش تر بسنجم و نکته های کاربردیش را به روش خودم با راه خودم به آرامی جوری ترکیب کنم که برایم قابل درک و پذیرش باشد؛ به دور از هرگونه شتاب یا هیجان و یا اجازه به دیگران برای اعمال نگاه متفاوتشان به زندگیم. راه هرکسی در زندگی متناسب با شرایط و شناخت خودش از خودش است و نتایج و ابعاد خاص خودش را دارد.

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

تکان

امشب جمله ای خواندم بسیار زیبا و تکان دهنده:
 
"You cannot save people, you can only love them." The Diary Of Anais Nin