یکشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۰

موهای شگفت انگیز

وسط مرکز خرید، آدم های زیادی جمع شده بودند. روی سن، تعداد صندلی چیده شده بود و چند نفری نشسته بودند؛ آن ها که ایستاده بودند شانه و ماشین تراش در دست داشتند؛ شبیه آرایشگاه بود. مجری ها به انگیسی و چینی از عابران دعوت می کردند که موهایشان را به کودکان دچار سرطان هدیه دهند. نیم ساعت بعد، تمام صندلی ها پر بود و جمعیت فشرده تر می شد. آرایش گرها سرهای داوطلبان را از ته می تراشیدند و داوطلبان، زن و مرد، به سرعت چهره شان عوض می شد. این برنامه تمام روز ادامه داشت.

شنیده ام موها را اهدا می کنند برای تهیه کلاه گیس. نمایشگاهی هم در کنار این برنامه بود درباره وضع کودکان سرطان در سنگاپور؛ درخواست برای کمک مالی و شرکت در برنامه های پشتیبانی. جایی که درد باشد، آدم ها تلاش می کنند با بخشش، هم دردی و کمک کنند؛ حتی اگر بخشیدن از موهای سرشان باشد.

اطلاعات بیش تر درباره این برنامه: http://www.hairforhope.org.sg/index.php?/home/sectionpage/2

پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۰

آلبالو، سیری چند؟

صدای مهربانش از پشت تلفن:

امروز آلبالو گرفتم، آماده کنم، بگذارم فریز، وقتی اومدی برات آلبالو پلو درست کنم...

رنگ و شکل و مزه آلبالو را که با سرخی عشق و محبت یکتای او آمیخته شده، مزه مزه می کنم!

آلبالو! آلبالو! الان در اوج گرما، فصل آلبالوست! و من، وسط آدم هایی که بیشترشان نمی دانند آلبالو چیست، دلم هوس آلبالو کرده! هوسی گم شده که انگار دوباره سر کشیده، پر شتاب، پر رنگ، ناگهانی!

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰

بخوان، به نام قلبت

حالا خوب می فهمم چرا بعضی وقت ها آدم ها این قدر عمیق می خوانند.
خواندن یکی از آرامش بخش ترین هاست وقتی آدم حرف هایی دارد که قابل بیان نیستند.

یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۰

داستان های زنده

دو شب است که می نشینم کنجی از کافه کتاب خانه و سرگرم خواندن بادبادک باز می شوم که مرا در خودش غرق می کند. هر از چند گاهی سرم را بلند می کنم و مرد نسبتا سال خورده ای با صورت استخوانی را می بینم که میزهای کافه را تمیز می کند؛ قوطی های فلزی نوشیدنی ها را هم جداگانه روی میز دیگری گوشه دوری از کافه نگه می دارد. فکر می کنم شاید می خواهد جداگانه در سطل ویژه قوطی ها بیندازدش یا می خواهد بفروشدشان.

امروز عصر خانم سال خورده با حجابی با عصایش می آید نزدیک و می پرسد می تواند روی صندلی کنار میزی که نشسته ام، بنشیند. مدتی آن جا می نشیند و بعد می رود جای دیگر. بار دیگری که سرم را از روی کتابم بلند کردم، دیدم که رفته سراغ قوطی نوشیدنی هایی که روی میز دور کنجی از کافه چیده شده اند؛ آن ها را بر می دارد و در ساکش می گذارد. در صحنه بعدی می بینمش که جای دیگری از کافه نشسته و به جایی خیره مانده شاید هم دارد تسبیح می شمرد؛ آن قدر منتظر ماند که هوا تاریک شد.

یک ساعتی به پایان ساعت کاری کافه کتابخانه مانده. سرم را بلند می کنم؛ مرد سال خورده و آن خانم سال خورده دارند با هم از کافه می روند. مرد به من لب خند می زند. از زوج سال خورده، آرام و صبور خداحافظی می کنم و نگاهشان می کنم که کنار هم در آرامش در تاریکی به سمت خانه های نزدیک کتاب خانه پیش می روند. با خودم فکر می کنم سرم را کرده ام در کتاب داستان، غافل از این که چه قدر داستان های زنده در حال در اطرافم زندگی می کنند.

پذیرش

شکلات تلخ می گوید در بعضی از قسمت های هند، خانواده های سنتی به دختر و پسری از دو خانواده هندو ولی با گرایش های مختلف مذهبی، اجازه ازدواج نمی دهند. از چنین اتفاقی در سرزمینی پر از رنگ و فرهنگ و زبان و مذهب های مختلف، تعجبی نمی کنم. در نگاه من، باز هم تحملشان در برابر تفاوت از بعضی قسمت های خاور میانه که بر سر تفاوت باور بین سه یا پنج اصل در یک مذهب یکسان، حق زندگی کردن را می توانند از هم بگیرند، بیشتر است.

خسته ولی پر از غرور

جمعه روز سختی بود. از صبح، دو هم کار ارشد در اتاقش بودند و متمرکز تا عصر روی مساله ای کار می کردند. بازتاب یکی از مدیران خرید در بازنگری ممیزگری، مشکلی در سیستم در پردازش برخی داده ها نشان داده بود. ممیزگرا ها هم که نگاهشان همیشه در پی شکار شکافی در داده ها و فرآیندهاست. حالا مدیرم باید گزارش گسترده و مشخصی از مشکل سیستم، اثراتش و روی کرد های میان مدت و بلند مدت برای حل مشکل در برابر ممیزگرها ارائه می داد. با هم کاران ارشد سه تایی سرگرم بررسی و آماده سازی برای ارائه و حل مشکل بودند تا ماجرا از این وخیم تر نشده.

نزدیک 6 عصر، هم کاران ارشد هم چنان در گوشه ای بخش دارند روی گزارش کار می کنند. آقای مدیر می آید سر می کشد و نظری می دهد. برای هر سه شان روز پر تنشی بوده. ناگهان مدیرم با خوش حالی دست هایش را به هم می کوبد و خبر می دهد که دخترش به مرحله نهایی مسابقات شنای نوجوانان سنگاپور راه پیدا کرده! چهره خسته اش پر از شادی و غرور است. ازش می پرسند مرحله نهایی کی است. می گوید همین امشب! و در مقابل نگاه های پرسانمان می گوید که خانمش قرار است تا نیم ساعت دیگر بیاید شرکت دنبالش تا با هم بروند تشویق دخترشان در مرحله نهایی!

آقای مدیر، آدم باهوش و چالش طلبی است؛ چهره اش از چالش طلبی دخترش هم در مسابقات شنا از آن خوش حالی ها داشت که به ندرت آدم در چهره کسی می بیند!

جمعه، تیر ۰۳، ۱۳۹۰

گل های به نخ کشیده

گاهی وقت ها که می روم آشپزخانه شرکت، آب بردارم، لیلا را می بینم که نشسته گوشه ای از این اتاق کوچک و گل های مریم، ارکیده یا میخک را به نخ می کشد. می گوید گل های نخ کشیده را می برد معبد برای نذری که دارد. لیلا خانم آشپزخانه است که برای جلسه ها و هر مراسم رسمی، چای و قهوه درست می کند.

گل های به نخ کشیده اش همیشه زیبا هستند. دیروز ازش پرسیدم اجازه می دهد وقتی گل ها را به نخ می کشد، نگاهش کنم و یاد بگیرم. با تعجب و لب خند قبول کرد.

امروز که می روم آب جوش بردارم، می گوید با خودش گل آورده. خوش حال فکر می کنم کاش وقتی از روز شروع کند که من هم بتوانم بروم تماشایش کنم. رشته فکرم وقتی پاره می شود که می گوید باید "پاک" باشم تا بتوانم به گل ها دست بزنم. مکثی می کنم. منظورش این است که دستم را شسته باشم یا حمام رفته باشم؟ می خواهم جواب دهم که برای اطمینان می پرسم یعنی چه. او هم می گوید یعنی که نباید پریود باشم... می فهمم که گل ها برایش مقدسند، ولی باز هم برایم سنگین است؛ ناگهان انگار تمام پیشینه برخوردهای دوران مدرسه می افتم؛ آن جا که وقتی که دوازده، سیزده ساله بودم، کسی مقاله ای می خواند پای صف مدرسه که حضرت زهرا هیچ گاه پریود نشد... و من هیچ وقت نتوانستم هضم کنم اولا چنین چیزی چه طور ممکن است؟ دوم این که مگر پریود شدن چه مشکلی داشت که باید عنوان بخورد که این اتفاق برایش نیفتاده؟ و از همه مهم تر چه طور ممکن است چنین جمله ای در برابر دختران نوجوانی مطرح شود که با تغییرات طبیعی رو به رو هستند و گاهی در بحران درک تغییراتشان، دست و پنجه نرم می کنند.

چند لحظه ای درنگ می کنم و فکر می کنم چند مذهب در دنیا وجود دارد که برای نیایش و ارتباط با مبدا هستی هیچ قید و بند و محدودیتی قایل نمی شوند؟ و مگر نه این که فرآیند پریود شدن، خود زندگی است؟ مگر نه این که این همه با دوره زندگی گل ها شباهت دارد؟

گرچه این سوال ساده و بی غرض، خوش حالی یادگیری به نخ کشیدن گل ها را در من خاموش کرد و ذهنم را درگیر سیری آشنا که جایی از تاریخ زندگیم با آن سر و کله زده بودم؛ گرچه امروز آن قدر روز شلوغی بود که دیگر حتی فرصت نکردم برگردم آشپزخانه تا به نخ کشیدن گل های لیلا را تماشا کنم، ولی یادم آمد نیروی یگانه ای که می خوانمش، فرای هر چیز است و با من، هر گونه که هستم در صلح و مهر؛ آن قدر همیشگی و نزدیک که هر جا و هر گونه باشم، صدایش می کنم، چه بخواهد بشنود یا نه!

حالا باز باید دنبال فرصتی باشم که لیلا با خودش گل بیاورد.

من یار مهربانم!

پیدا کردن و عضو شدن در کتابخانه ملی نزدیک خانه یکی از قدم های خوب ماه پیش بود. هر بار امکان جدیدی کشف می کنم. امروز عصر، بعد ازکار رفتم چند تا مجله ورق بزنم. در راه فکر می کردم چند مجله امانت بگیرم و فضایی باز پیدا کنم که میز داشته باشد و چای تا با خیال راحت، سرگرم خواندن شوم. جمعه شب بود و می دانستم کافه های مرکز تجاری نزدیک کتابخانه شلوغند و پر همهمه؛ دنبال جایی بودم آرام و دنج. نزدیکی های کتابخانه که رسیدم سایه بان و میز و صندلی هایی در کنجی بیرون کتابخانه دیدم که تا به حال دقت نکرده بودم؛ یک درش به کتابخانه باز می شد. واقعا گاهی وقت ها چشم های آدم چیزی را پیدا می کنند که دنبالش می گردیم؛ شاید اگر بهش فکر نکرده بودم، باز هم کافه ای به این آرامی و دنجی درست چسبیده به کتابخانه پیدا نمی کردم.

مدتی است به جای این که از تنهایی ام فرار کنم و خودم را درگیر مسایلی کنم که ربطی بهم ندارند، وقتم را در کتابخانه می گذرانم. موضوعات و سرگرمی های جدید پیدا می کنم، از آرامش محیط و دیدن آدم های مختلف، دیدن مامان ها و بچه هایی که با خوش حالی آمده اند کتابخانه، یا مادر و پدرهایی که دارند مطالعه می کنند و بچه هایشان در زمین بازی کنار کافه بازی می کنند، لذت می برم.

چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰

آهنگ های بابا

ناراحت بودم. از دیشب با خودم کشیدم و امروز بردمش سر کار؛ آن طوری ها که با کلی عسل هم ناراحتی م تمامی نداشت انگار. ماسک رسمی ام را روی صورتم به زور نگه داشته باشم که سر کار چندان معلوم نباشد. ولی خودم می دانستم درونم چه خبر است.
داشتم یک مساله ی خرید حل می کردم که نمی دانم چه طور شد یاد آهنگی افتادم که وقتی کوچک بودم، بابا با خوش حالی می گذاشت. رفتم سراغ ایران سانگ و پیداش کردم. خوش بختانه این سایت سر کار هنوز فیلتر نیست. دو بار که به این آهنگ گوش کردم، همه ناراحتی ها رفتند! آلبوم قدیمی و شلوغی است ولی برای من پر از خاطرات خوشی است که از دورانی دور جایی از وجودم چنان حک شده که هم چنان ازش شادی و احساس خوشی می جوشد. آهنگ بابا نجاتم داد!

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۰

سرخ

یکی از بهترین لحظات خرید هفتگی، خرید گوجه فرنگی و سیب سرخ است. هر وقت می روم بالای سرشان تا سرخ ترین، تازه ترین و خوش شکل ترینشان را انتخاب کنم، لذت می برم. دوستی می گفت شب ها قبل از خواب سه تا چیز را که در طول روز باعث شادی و خوش حالیش شده، به یاد می آورد و سپاس گزاری می کند. شب های روزهایی که گوجه فرنگی های سرخ و خوش رنگ را سوا می کنم، معمولا این یکی از موارد است، اگر یاد کنم.

دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۰

گز آردی

یکی از دوستانم لطف کرده و برایم گز آردی آورده. از آن ها که گردند و پر از پسته و در بستری از آرد.
می خواستم با جعبه اش ببرم شرکت تا همکارانم امتحان کنند؛ اما به دو دلیل این کار را نمی کنم؛ اول این که روی جعبه گز که محصول معروفی از آقایی و پسرانش است، عکس قدیمی احتمالا بنیان گزار گز فروشی هست. عکس مردی با صورتی جدی و سبیل. مانده ام چه توضیحی بدهم به همکارانم در مورد بسته بندی این گز معروف ایرانی. دوم این که پر از آرد است و سال گذشته که گز مشابهی را بردم شرکت، همه خودشان را از بالا تا پایین آردی کرده بودند. از همه بدتر خانم مدیرم بود که گز به دست بالای میزم ایستاده بود و اصرار داشت هنگام خوردن گز به گفت و گویش ادامه دهد. آن قدر گرم حرف های خودش شد که بعد از تمام شدن، ناچار شد لباس هایش را از بالا تا پایین بتکاند، بس که آردی شده بود. بعضی از همکارانم هم کلی سوال پرسیدند که این آرد برای چیست.

امشب، آرد گزها را تکاندم. قاچشان کردم و گذاشتم در یک ظرف دیگر تا فردا ببرم بگذارمش روی میز وسط بخش تا هر کدامشان دوست داشتند امتحان کنند. هر بار یکی مان خوراکی ویژه ای می گذاریم آن جا از کشورمان یا کشوری که سفر رفته ایم. این طوری هر کدام می توانیم مزه اش را امتحان کنیم.

دیکتاتورهای کوچک

خیلی هامان نقد سیاسی می کنیم، سرکوب گری را زیر سوال می بریم و دیکتاتورهای زمانمان را نقد و تحلیل می کنیم. اما کافی است پیچیدگی کوچک یا بزرگی برایمان پیش بیاید در روابطمان با اطرافیانمان؛ هر نوع رابطه ای که می خواهد باشد؛ خانوادگی، دوستی، عشقی، کاری و ...

آن وقت باید دید چند نفرمان واقعا در همین بعد کوچک زندگی فردی توانایی داریم درباره موضوعی که پیش آمده، گفت و گو کنیم، مساله را به روشنی طرح کنیم، نظراتمان را بیان کنیم و توان گوش دادن به برداشت ها و نگاه های طرف مقابل را داشته باشیم. چند نفرمان واقعا توانایی داریم با هم مساله را بررسی کنیم و اگر راهی برایش وجود دارد، دنبالش بگردیم؟

تا وقتی که خودمان، در اندازه همین زندگی فردی خودمان، دیکتاتور هستیم، چه طور می توانیم دیکتاتورهای در حد کلان جامعه را سرزنش کنیم؟

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

برادرم، پاره پر رنگ قلبم

درخشش نگاهت همان نوری را دارد که آینه به خودم بر می گرداند.
و نگاه تو، نگاهی آشناست که تا ته قلبم درکش می کنم.

فلفل نبین چه ریزه!

یک بسته چیللی قرمز خریده ام. ریز و خوش رنگند، سرخ سرخ. از یکی از دوستانم یاد گرفته ام که وسطش را قاچ بزنم و بندازم داخل غذا تا طعم فلفل تازه بگیرد. چون ریز است، دیگر نمی گذارمش روی تخته؛ همان جا کف دستم می گذارم و قاچش می زنم و بلافاصله می اندازمش بین غذایی که دارد روی شعله می پزد. باز شدن چند لحظه ایش کف دستم همانا و دستی که ساعت ها ازش آتش می بارید، همانا...

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

شور زندگی

به نظر من، تمیز کردن دست شویی عمومی، یکی از کارهای سخت دنیاست. در طول این سال ها معمولا آدم هایی با لباس های قرمز از شرکت های پیمان کاری، دست شویی طبقات مختلف شرکت را روزانه تمیز می کنند. هرچند وقت یک بار آدم های قرمز پوش قدیم جایشان را به آدم های قرمز پوش جدید می دهند.

چند ماهی است که یک خانم هندی با لباس قرمز دست شویی طبقه را تمیز می کند. چهره ای آرام و صبور دارد، عینک می زند و موهای فرش را پشت سرش جمع می کند. منتظر می ماند کسی دیگر در دست شویی نباشد، بعد با جارو و مواد شوینده داخل می شود و شروع می کند به شستن و سابیدن. ولی این خانم با بقیه فرق دارد؛ وقتی تمیزکاری را شروع می کند با صدای قشنگی، آواز می خواند؛ آوازهایی به زبان خودش؛ آرام و دل نشین.

بعضی وقت ها در قلبم تحسینش می کنم؛ که با این همه سادگی و شور زندگی، کار می کند.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

حقیقت جاری

دارم کتاب صوتی "قدرت لحظه حال (*)" را گوش می کنم. جالب است. در بین همه جملاتی که از شنیدنشان لذت بردم، این جملات را خیلی دوست داشتم:

"Even when the sky is heavily overcast, the sun hasn’t disappeared; it is still there on the other side of the clouds."

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰

چماق به دست های درونی و بیرونی

گاهی وقت ها که به سیر زندگیم نگاه می کنم، به خودم یادآوری می کنم که من از جامعه ای برآمده ام سرکوب گر. جامعه ای که در آن همیشه بدیهی ترین ابعاد وجود، سرکوب می شود و احساس احساس و بیانش، معمولا جایی در بین همان سال های مدرسه، گم می شود.

از جامعه سرکوب گر بیرون کشیده ام ولی با سرکوب گری های فردی نهادینه شده ام (!) چه کنم که جایی که نمی دانم کجاست، در تار و وجودم ریشه دوانده اند. سرکوب گری های فردی را وقتی درک می کنم که با آدم هایی از جوامع مختلف برخورد می کنم. این همه سرکوب و کنترل در احساس احساسات و بیان گری فکر و احساس از کجای این وجود بیرون می زند؟

پیدا کردن و تسویه کردنشان با صلح با خود و زندگی، زمان می برد؛ می دانم. پیدایش می کنم.

محدودیت

می خواستم بنویسم اگر ازدواج نکرده باشی و مشغول کار باشی، انگ می خوری که زن کار محوری هستی نه خانواده محور.
ولی اگر ازدواج کرده باشی، آن وقت کار کنی، بازوی مالی دیگری هستی برای بدن خانواده که بعضی وقت ها به تنهایی با حقوق یک نفر برپا نمی ماند.

با این حال، امشب در راه به این فکر کردم که محدودیت، فقط وقتی محدودیت می شود که آدم خودش باورش کند. انگ زدن دیگران برای آدم محدودیت ایجاد نمی کند اگر آدم خودش باور داشته باشد به قلب و آرزوهایش.

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۰

هم دم

پیشش که رسیدم، چای که نوشیدیم، وقت که گذراندیم با هم، با تمام وجود حضور دوباره ش را در زندگیم حس کردم. تازه فهمیدم چه قدر این مدت که به هم نزدیک نیستیم، تنهام.

حضورش من را دوباره به آرامش درونی آشنایی رساند که گاه گاه تجربه اش می کنم. گرچه از حال هم خبر داریم، ولی این دیدار رو در رو، حس نزدیک تر و روشن تری از وضع حالمان داشت. حالا حتی اگر هم دورادور حال و احوال می کنیم، بیش تر حسش می کنم.

دوستی های آرام و عمیق، پر دوام و بلند.

دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

در دادگاه تو

ای تو که صدای مرا نمی شنوی!
من تلاش می کنم درک نشدن ها را درک کنم.
تا کی گوش هایت را بین دستانت مخفی می کنی
و مرا با فریاد، محکوم می کنی؟

من حتی اگر در دادگاه تو، محکومم،
تلاش می کنم درک کنم.

به صدای من گوش کن،
صدای من،
آن قدر ها هم دور و ترس ناک نیست.

شاید اگر گوش کنی،
آن چه هستم و نیستم را درک کنی،
و محکومم نکنی.

من زاده عشقم
و زاینده عشق؛

من حتی اگر هم درک نکنم،
یا خطا کنم،
هم چنان زاده عشقم
و زاینده عشق.

بر من خرده مگیر،
این هستی من است
که با خاک ریشه دارد.

به صدای من گوش کن...

خود شیفتگی

امسال برای اولین بار خودم به خودم هدیه تولد دادم؛ در اولین روز آخرین سال دهه بیست سالگی، سوار هواپیمای بودجه ای (1) شدم و به دیدن دوست و هم دمی رفتم که در یکی از شهرهای مالزی درس می خواند. آن دوست هم دم، تنها یک روز از من کوچک تر است.
احساس جالبی بود؛ نزدیک غروب بود که هواپیما از زمین برخاست. برای اولین بار، غروب را از فراز ابرها می دیدم. در سایه روشنی بین روز و شب، بر فراز خطی سرخ و نارنجی با سایه های تند که با گذر زمان تغییر می کردند، پرواز کردم و باز هم در شکوه هستی، غرق شدم.
هم دم مهربان به پیشواز آمده بود. آن شب، بعد از مدت ها فرصتی شد تا دوباره با هم چای محلی(2) بنوشیم؛ به یاد تمام لحظاتی که هم دم هم بودیم آن سال ها که با هم سنگاپور درس می خواندیم.
امسال در کنار پروانه عزیز، مونس و مهربان، تولدی به یاد ماندنی داشتم. دوست خوب و هم دم، یکی از نورهای درخشان زندگی است.

(1) در آسیای جنوب شرقی، سه شرکت هواپیمایی وجود دارد که پروازهای ارزان قیمت با کم ترین خدمات دارند برای سفر به کشورهای منطقه:
Air Asia
Tiger Airways
JetStar Airways

(2) نوعی چای غلیظ که با شیر و شکر ترکیب شده است (Teh Tarik)

یکشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۰

حتی

جا به جا شدن از یک کشور به کشوری دیگر همیشه پر فراز و نشیب است. گاهی وقت ها فکر می کنم اگر خواستم جا به جا شوم و هنوز شغلی در سرزمین جدید، پیدا نکرده باشم، می توانم از کاری ساده شروع کنم که مدتی درآمد داشته باشم تا از پس هزینه های زندگیم برآیم؛ سر و کله زدن با بچه ها را هم دوست دارم. شاید مثلا بتوانم مدتی پرستار کودک شوم. بعد ناگهان یادم می افتد حتی در پرستاری کودک هم باید با خیلی ها رقابت کنی مثلا با فیلیپینی ها که زبان انگلیسی خوبی دارند و سریع و قانع هستند.

تسلط به زبان انگلیسی برای زندگی خیلی ضروری تر است از دانستن دیفرانسیل و انواع نظریه های علمی در هر رشته تحصیلی.

ورزش

در بخش بیمه شرکت کار می کند. گاهی در راه رو یا آشپزخانه به هم بر می خوریم و حرف می زنیم. جسیکا هفت هشت سالی از من بزرگ تر است.
مدتی بود می خواستیم بعد از کار با هم برویم استخر ولی نشد. بعد هم که من جا به جا شدم و محل زندگی مان از هم دور تر شد. دیروز می گفت دوباره شروع کرده به شنا و این بار بیش تر از نیم ساعت نتوانسته پیوسته طول استخر را شنا کند. می گوید قبل تر می توانسته تا یک ساعت پیوسته برود.
او به طور منظم در روز راه می رود و می دود. شنا هم می کند.
این جا معمولا آدم ها برنامه منظمی برای ورزش کردن دارند. ورزش بخشی از زندگیشان است.
من به تازگی دارم تلاش می کنم برنامه منظمی در هفته برای راه پیمایی و شنا داشته باشم. وقتی ایران بودم، تنها تعداد انگشت شماری از دوستانم به طور منظم ورزش می کردند. ولی این جا از بچگی یاد می گیرند که برای ورزش کردن منظم وقت بگذارند.

دانستن یا ندانستن

یاد بعضی از دوستانم افتادم که سال ها قبل در درددل هامون، ناراحت بودند و شکایت می کردند از مادرشان که وقت بستنی خوردن در خیابان، بهشان اشاره می کرند که بستنی ات را لیس نزن!

این یکی از اصول تربیتی و اخلاقی است که بعضی از مادران ایرانی در تربیت دخترانشان فراموش نمی کنند.

سال ها می گذرد تا معنی گلایه ها و دردل های دخترانه دوستانت را بفهمی. خوب این هم مورد دیگری از موارد تربیتی در لیست تربیت و اخلاق برای دختران ایرانی است. همیشه باید دست و پایت را جمع کنی و حتی خودت را برای لذت ساده ای مثل لیس زدن بستنی سانسور کنی آن هم بدون آن که کسی توضیح دهد چرا. سال ها می گذرد و اطلاعاتت از این در و آن در، از طریق متلک های خیابانی که می شنوی یا دیدن فیلم یا خواندن نوشته ای، بیش تر می شود و تازه می فهمی لیس زدن بستنی شاید ربطی به فرآیند های جن سی داشته باشد.

با این همه لیست اخلاقی مانده ام که چرا گاهی دختران ایرانی برایم از دختران دیگر ترسناک ترند.

مگر نه این که فرآیندهای جن سی تنها ترکیب پیوسته ای از حرکات و احساساتی است که لذت بخشند؟ حرکات و احساساتی که شاید در طول روز به شکل دیگری باعث لذت شوند. اگر این حرکات به هم شباهت دارند، باید سرکوب شوند؟ آیا واقعا ندانستن، از دانستن بهتر، امن تر و سالم تر است؟ چه می شود اگر به جای سرکوب نیاز ها و حرکات ساده که یک دختر می تواند در سیر زندگیش از آن لذت ببرد، به او به آرامی و ساختار یافته آگاهی داده شود؟ ممکن است آگاهیش باعث شود به خطا بیفتد؟ مگر نه این است که هرچه که باید بفهمیم، در طول زمان می فهمیم؟ پس چرا با آگاهی و آرامش سیر این فهمیدن را آسان نکنیم؟

جوجه

از یکی از جزایر اندونزی آمده که با این جا فاصله کمی دارد. مقیم است نه شهروند. پس دو ماه بیش تر مرخصی نداشت بعد از این که دخترش به دنیا آمد. خودش و همسرش هر دو کار می کنند. مادر و پدر خودش اندونزی هستند و مادر و پدر همسرش مالزی. وقتی برگشت سر کار، مدتی مادر خودش از اندونزی می آمد و مدتی مادر همسرش از مالزی. تا این که همگی از این وضع خسته شدند و بعد از مدتی فکر و دغدغه، قرار شد مادرش دختر کوچولو را با خودش ببرد اندونزی که با قایق 1 ساعت از سنگاپور دور است تا آخر هفته ها خودش هم برود پیششان. مدتی گذشت. ساکت بود و در خودش. نمی خواست کارش را ول کند، بچه را هم نمی توانست مدت طولانی از خودش دور کند. بعد از مدتی، مرخصی بدون حقوق نا پیوسته گرفت برای یک ماه و نیم آینده تا بتواند دخترش را پیش خودش نگه دارد.

دیگری تازه این هفته کارش را در شرکت شروع کرده. سه ماه است که با همسرش که این جا کار پیدا کرده، از هند آمده. پسرش دو سال دارد. تعریف می کند که یک هفته قبل از این که کارش را شروع کند، پسرک را گذاشته کودکستان تا کم کم عادت کند. خانه اش آن سر شهر است ولی نمی خواهد نزدیک تر بیاید؛ می گوید خیلی جست و جو کرده تا این کودکستان را پیدا کرده که غذای گیاه خواران را دارد، گرچه غذاهای گیاهی چینی است نه هندی و پسرک هنوز به آن ها عادت ندارد. خودش و همسرش گیاه خوارند و می خواهند پسرشان را گیاه خوار تربیت کنند. صبح ها کار خیلی زود شروع می شود و باید خانه را 5.30 ترک کند؛ پس همسرش بچه را قبل از 10 صبح می برد کودکستان. ساعت 6 عصر هم خودش سر راه برگشت از کار، پسرک را از کودکستان برمی دارد و می برد خانه.

گاهی وقت ها آدم تمام وجودش چنگ می زند که بچه داشته باشد. ولی بچه داشتن هم برای آدم هایی که مهاجرت کرده اند و دور از سرزمین و خانواده شان زندگی می کنند، زمینه پر فراز و نشیب دیگری است. بچه داشتن نیاز به کمی پایداری اقتصادی و اجتماعی دارد. واقعا آمادگی می خواهد. آن هم چند سال اول زندگی بچه که پایه زندگیش است. سال هایی که نه برای بچه تکرار می شوند نه برای تجربه مادر و پدر بودن.

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

نسخه پیچی

بعضی آدم ها آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش می کنند دیگران را شکل خودشان کنند. گاهی دیدشان بر اساس تجربه های شخصی خودشان این طور است و با اعتماد به نفس از این که انگار آن تجربه، تنها تجربه ممکن دنیاست، نسخه می پیچند. گاهی هم راهی را انتخاب کرده اند که باعث درد و رنج بیش تری شده و شاید در گذر زمان می دانند که شاید راه های بهتری هم برای برخورد با موضوعشان وجود می داشت؛ با این حال باز هم بر پایه همان راه، نسخه پیشنهاد می کنند تا شاید با همراهی آدم های دیگری که همان راه را انتخاب می کنند، احساس تنهایی کم تری کنند در درد و رنجشان و بتوانند به تجربه شان عمومیت دهند و در پس این عمومیت بخشی کمی آرامش واهی پیدا کنند.

آدم های سالم و طبیعی تر برای دیگران نسخه نمی پیچند؛ شاید می دانند اگر راه تعادلی در زندگیشان پیدا کرده اند و با انتخاب، دنبالش می کنند، حقیقی باشد، دیگران ممکن است آن قدر شیفته این آرامش نهفته شوند تا به روش خودشان پیدایش کنند.

حراج ویژه

پیامکی از قبل آمده که یکی از مراکز آرایشی بهداشتی رایج این جا، قرار است 18 می حراج ویژه داشته باشد برای اعضا. اعضا هم کسانی هستند که با مبلغ کمی، کارت عضویت خریده اند به عنوان دریافت امتیاز پس از هر خرید.

می خواستم سر بکشم ببینم چه خبر است. ولی همان روز، یادم رفته بود.

بعد از کار، می روم مرکز خرید نزدیک خانه تا خودپرداز پیدا کنم برای پرداخت اجاره ماهیانه اتاقم. چشمم که به نماد مرکز آرایش بهداشتی می افتد، یاد روز حراج ویژه می افتم. نزدیک تر می روم. خطی مشخص کرده اند و فقط اعضا را راه می دهند. قبل از ورود، بروشوری بهم می دهند که موارد تخفیف خورده را نشان می دهد، به همراه یک پلاستیک بزرگ. پلاستیک را نمی گیرم؛ من قرار است فقط رژ لب پیدا کنم و پاک کننده آرایش از چشم... پلاستیک لازم نمی شود! می دانم اگر لیست نکنم، اتفاق خطرناکی ممکن است کیف پولم را تهدید کند!

کمی بین قفسه ها قدم می زنم تا دنبال این دو مورد بگردم و باقی موارد را هم نگاهی کنم...! بعضی موارد که 20 درصد تخفیف خورده اند، روی برچسبشان، 10 درصد تخفیف بیش تر ویژه اعضا نوشته شده. کم کم دستم به ماشین حساب موبایلم می رود تا معنی ارزش 70 درصدی موارد را بهتر بفهمم. نمی دانم اثر برچسب ها و ماشین حسابم است یا اثر رفت و آمد خریداران که هر لحظه به تعدادشان اضافه می شود؛ هرچه هست، ضربان قلبم را حس می کنم. به طرف در وروی می روم و کیسه بزرگ را که پس داده بودم، می گیرم.

از بین خریداران، کم تر از تعداد انگشتان یک دست، مرد می بینم. خانم ها با هیجان جا به جا می شود و بازاریاب های هر مدلی سرگرم توضیحند. تعداد خانم هایی که وارد مرکز می شوند بیشتر و بیشتر می شود با تمام شدن ساعت اداری بیشتر شرکت ها.

یکی هم تابلو به دست انتهای صف پرداخت ایستاده. روی تابلو نوشته "صف پرداخت از این جا شروع می شود."

خیلی با خودم گفتمان کردم که به جای هم پاک کننده آرایش چشم و هم شیر پاک کننده صورت، همان اولی را بردارم. کیسه بزرگ را چند بار بررسی کردم که هیجان و تپش قلبم، خیلی فراتر از فکر اولیه ام نشود؛ با این حال پرداخت نهایی 2.5 برابر هزینه لیست اولیه ام بود گرچه بسته بزرگ قرص امگا 3 را که گران ترین مورد سبد خریدم بود، با 15 دلار تخفیف خریدم و انتخاب خوبی بود!

کهیر

آدم های مختلف به چیزهای مختلف حساسیت دارند:

- گرد و غبار هوا
- گرد افشانی گیاهان
- خاک
- لبنیات
- میوه های پرزدار مثل هلو و از این دست
- غذاهای مختلف
- مواد شوینده
و ...

بعضی وقت ها، حساسیت ها آن قدر شدید است که آدم در اوج شگفتی خودش، کهیر می زند.

بعضی آدم ها هم به نزدیکی شدید و ناگهانی آدم های دیگر حساسیت دارند؛ از آن نزدیکی هایی که هیجانی و بدون این که انتظارش را داشته باشی، در فورانش قرار می گیری؛ آن قدر که فرصت نمی کنی خودت را پیدا کنی و حس می کنی داری غرق می شوی؛ در برابرش کهیر می زنی و در خودت می سوزی.

شاید آدم نتواند همیشه با واکنش های طبیعی روحی یا فیزیکی ش بجنگد. شاید اگر آدم، خودش و حساسیت هایش را درک کند و بشناسد، آرام تر با خودش و کهیرهایش برخورد می کند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۰

عینک

عینکم گم شده. سر جلسه تیمی هفته پیش، یادم رفت از روی میز برش دارم. ای میل زدم به تمام هم کاران تیم؛ از خانم مسوول آشپزخانه و آن ها که گردگیری می کنند هم پرسیدم. پیدا نشد.

چند روز بعد، یکی از هم کاران هندی ام برایم توضیح داد که مطلبی خوانده که محو دیدن تصاویر به خاطره یا اثری از کودکی برمی گردد که باعث می شود آدم ناخودآگاه بعضی تصاویر را نادیده بگیرد. می گوید خودش عینک می زده ولی با فکر کردن به این موضوع به خاطر آورده که در کودکی از نور شدید وحشت داشته و این روی قدرت بینایی ش اثر داشته. بعد از مدتی تمرین خودآگاهانه، دیگر به عینک نیازی ندارد. برایم لینکی می فرستد که درموردش بخوانم.

نظر جالب و بحث برانگیزی است. تلاش می کنم توضیح دهم که درمورد من چندان نمی تواند کاربردی داشته باشد. من از وقتی رفتم دانشگاه، برای دیدن تخته و نوشته های دور نیاز پیدا کردم عینک بزنم.

عینکم پیدا نشد ولی به موضوع جدیدی برخوردم گرچه خیلی منطقی نیست ولی جالب است. دنبال انتخاب قاب جدید هستم با این حال با امید و خوش بینی به دور نگاه می کنم؛ چه کسی می داند!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰

سوره دل تنگی

سوگند به دل تنگی،
و تو چه دانی که دل تنگی چیست...

دل تنگی در لباس اداری،
بین مردان بازو کلفتی که تاتو دارند،
بین آدم های رسمی با کلمات پیچیده،
بین آدم هایی که صبحانه چیلی می خورند یا نودل هایشان را هورت می کشند،
بین پروژه هایت که قطرشان هر روز روی میزت بیش تر می شود،
بین سرک کشیدن ها به ریسنت دات کام برای لحظه ای پناه بردن به فال حافظ،
بین سپردن زمان به پختن نهار برای فردا و پس فردا،
بین دست و پا زدن در میان زبان های نا آشنا و آشنا،
بین فهمیده نشدن ها از آن ها که زبانت را می فهمهند و نمی فهمند،
بین خود نفهمی هایت،
بین بی خبری،
بین دوری،
بین گم شدگی،
در قلبی که می شکند و می لرزد،
در میان باران،
قلبی که هر روز از تنگی، گشادتر می شود.

سوگند به دل تنگی،
همان که کاش هیچ وقت ندانی که چیست.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

ماه

چه شده که ماه امشب با لب خندی پهن و گشاده می خندد؟

پس نوشت:
و چه شده که همین شب، آهنگ ماه و رودخانه را پیدا کردم؟

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۰

نشانه

این یک نشانه است؛ نشانه ای از پایان دوره ای که برای اولین بار در زندگیم جرات کردم برایش قدم بردارم.
این یک نشانه است؛ نشانه شخصی برای پایان دوره ام و شروعی پر از امید و تلاش های تازه.
به امید امید، به امید روشنایی.

انتظار از زندگی

گاهی وقت ها فکر می کنم یکی از ریشه های رنج و ناراحتی، انتظار داشتن از زندگی است. اگر باور داشته باشم که تمام زندگی، بخشیدنی بوده و هر آن چه می آید و می رود، بخشی از لطف و بخشایش، راحت تر زندگی می کنم و کم تر درد می کشم. هر چه بی توقع تر از زندگی باشم، سبک تر زندگی می کنم، کم تر افسوس می خورم و نعمت هایی را که از سر لطف برای مدتی داده شده، روشن تر می بینم و شایسته تر سپاس می گزارم.

زبان

به نیروی جدید نیاز داریم برای پشتیبانی و طراحی بخش های مالی نرم افزار.
هم کار پر سابقه ام که فیلیپینی است رزومه جدیدی را بررسی می کند. صدایش هنگام گفت و گو با خانم مدیر چینی مالزیایی ام می آید:

- چینی است؟
- آره، این دختر چینی تحصیلات و سابقه مرتبط با بخش مالی دارد.
- این مدرکی که در رزومه اش نوشته، مدرک زبان انگلیسی است؟ (با تعجب)
- آره، چینی ها معمولا وقتی برای شغلی اقدام می کنند، مدرک معتبر زبان انگیسی هم ارائه می دهند.
- ...

چند روز بعد هم کار پر سابقه فیلیپینی ام با دو نفر دیگر از هم کاران دیگر -یکی فیلیپینی و دیگری هندی- و دو تا از مدیران، در اتاق مدیر چینی سنگاپوری ام جمع شده اند تا با تماس تلفنی، با دختر چینی متقاضی مصاحبه تخصصی کنند. قرار است مثل همیشه، سوالات تخصصی درباره نرم افزار و تنظیمات استاندارد بخش مالی اش بپرسند.

پس از مدتی، یکی شان از اتاق بیرون می آید و یکی از هم کاران چینی مالزیایی را صدا می کند؛ گویا نیاز دارند بعضی سوال ها را به چینی ترجمه کنند...

مدتی می گذرد و دو هم کار فیلیپینی با چهره هایی خندان از اتاق بیرون می آیند؛ اولی به شوخی به دومی می گوید:

- ممکن است سوال را دوباره تکرار کنی؟ فکر می کنم تلفن مشکل دارد!

و هر دو می خندند. وقتی جویا می شویم که چه شده، یکی شان با لب خند توضیح می دهد که خیلی وقت ها بعد از پرسیدن سوال، متقاضی چینی این جمله را می گفته؛ بعد که هم کاری که چینی می دانست همان سوال را به زبان چینی تکرار می کرد، متقاضی می توانست جواب دهد.

می گفتند این متقاضی چینی در زمینه مالی اطلاعات خوبی دارد ولی با این سطح زبان انگیسی در ارتباط با کاربرها، جمع آوری اطلاعات و ارتباط با بقیه اعضای تیم شانس کمی دارد و نمی تواند ارتباط برقرار کند.

یادم می آید که هم کارم از این که متقاضی چینی، مدرک زبان را به رزومه اش ضمیمه کرده بود، شگفت زده شده بود.

دلم برای دختر چینی می سوزد؛ شاید این قصه خیلی از ما باشد که زبان انگلیسی، زبان رایجی در جامعه مان نیست. گرچه با تحصیل و امتحان، تلاش می کنیم خودمان را به زبان انگیسی زبان ها نزدیک کنیم، باز هم تلاش بیش تری نیاز داریم تا بتوانیم خودمان و تخصص مان را نشان دهیم و با دیگران ارتباط برقرار کنیم. باز هم فیلیپینی ها، هندی ها و مردمان کشورهایی که زبان انگلیسی در کنار زبان ملی شان به طور گسترده استفاده می شود، برای پیشرفت فضای بازتری دارند.

روان بودن در زبان انگلیسی و توانایی برقراری ارتباط و بیان خود، حتی از دانستن تخصص ویژه هم مهم تر است؛ چرا که خیلی وقت ها محیط های کاری با داشتن میزان مشخصی دانش و توان مندی، به متقاضی فرصت یادگیری و پیشرفت در فضای کاری می دهند ولی اگر زبان ندانی، نمی توانی خودت، نظراتت و دانشت را بیان کنی و با دیگران ارتباط موثر برقرار کنی. فضای کاری چنین فرصتی را برای سعی و خطا در برقراری ارتباط کم تر به کسی می دهد.

سبک، آرام و جاری

حضور بعضی آدم ها در زندگی آدم این طوری است.

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

نگاه

شنبه هفته آینده، انتخابات مجلس برگزار می شود. چیز زیادی در موردش نمی دانم. از آن جا که مدت ها پیش، پیامکی دریافت کرده بودم کمی تحقیق کردم که لازم است است در رای دادن شرکت کنم یا نه؛ این جا قوانین خاصی دارد و همیشه امن تر است بدانی. رای دادن اجباری است و فقط شهروندان می توانند رای دهند. می دانم شنبه برای شرکت هایی که کار می کنند، تعطیل است. از همین حد بیش تر نمی دانم.

مانده ام این جا که به هر مناسبتی، حراج می شود، حراج ویژه دوران انتخابات هم دارد یا نه!

زمان

می گوید وقتی برگردد آقای سین سراغش را می گیرد که این چند وقت نیامده پیاده روی. می گوید آقای سین، سرهنگ بازنشسته ای است که هنگام پیاده روی بامدادی در پارک کوچک سر خیابان با هم آشنا شده اند.

یک جای قلبم، خوش حالم که منظم پیاده روی می کند و دوست جدید پیدا کرده؛ یک جای دیگر قلبم هم فشرده می شود که بابا که وقتی 5 ساله بودم با شادی و عشق با من می رقصید و تلاش می کردم پاهایم را مثل او جا به جا کنم، حالا به دسته مردان بازنشسته ای که همیشه در پارک می دیدم، پیوسته.

گذشت زمان واقعیتی است که باید با آن کنار آمد. فقط قلبم می گیرد که دور از هم، در شتاب زمان پیش می رویم.

سالم و پر از آرامش و شادی نگهش دار.

بسوزان

اگر داری مرا از روی آتش می گذرانی،
خالصم کن، خالصم کن، خالصم کن، خالصم کن...

مبل چرمی

مبل چرمی مثل آدم اتو کشیده ای است در کت و شلوار؛ خشک و جدی و پر از چهارچوب.

بی جواب

از وقتی که نمی دانست کی شروع شده است، از خودش می پرسید: "آیا این واقعی است؟".
در میان راه که بود، مرتب از خودش می پرسید: "آیا این واقعی است؟".
وقتی که دیگر تمام شده بود، از خودش می پرسید: "آیا واقعی بود؟".
ماه ها که نمی دانست چه قدر گذشته است، هنوز از خودش می پرسید: "آیا واقعی بود؟".

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۰

میز گرد

نهار رفته بودیم بیرون. دور یکی از میزهای گرد فود کورت نشسته بودیم. ما چهارتا خانم با هم صحبت می کردیم؛ یکی بچه دار شده ولی چون مقیم است تنها دو ماه مرخصی داشته در برابر شهروندها که چهار ماه مرخصی دارند. حالا تنها و بدون پشتیبانی خانواده خودش یا هم سرش که این جا نیستند، در مراقبت از دختر دو ماهه اش، با سختی هایی رو به رو شده؛ هر کسی نظری می دهد و مدیر جدیدم هم از تجربه خودش وقتی پسر اولش به دنیا آمده.

دو هم کار دیگر، جفری و ری که نهارشان را تمام کرده اند، در سکوت و با تمرکز تمام حواسشان به آیفون هایشان است. هر کدام جدی به نظر می رسند و سرگرم آیفون خودشان.

راه که می افتیم، هر دو جلوی من و هم چنان سرگرم آیفون هایشان هستند؛ دارند با هم بازی می کنند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

خاکستری

خاکستری، دل نشین و جرقه هایی از شور زندگی...

نسبی

این جا استواست؛ جایی که مسیر پیاده روی از یک ایستگاه مترو تا ایستگاه بعدی ساعت 10.30 شب، یک سوم همان مسیر به نظر می رسد نسبت به پیاده روی هنگام 12 ظهر.

منگ

احساس می کنم خواب بوده ام؛ یادم نمی آید از کی، ولی طولانی.
احساس می کنم از خوابی بلند بیدار شده ام؛ منگم، نمی دانم کجا بوده ام، نمی دانم چند وقت است گذشته.
گذشته؟! از کی؟ از کجا؟
الان کجایم؟ این جا چه می کنم؟
رویاهایم، رویاهایم را کجا گذاشته ام؟ هر چه می گردم پیدایشان نمی کنم. به خودم می لرزم. هیچ کدامشان را به خاطر نمی آورم.
نکند آن قدر خوابیده ام که رویاهایم کنار پنجره و زیر نور آفتاب خشک شده اند؟ نکند آن قدر خواب بوده ام که رویاهایم از روزی به واقعیت رسیدن، نومید شده اند و از پنجره پر کشیده اند و پی آرزوهای خودشان رفته اند؟

بدنم را جا به جا می کنم؛ هنوز کاملا همه جایش را حس نمی کنم. تلاش می کنم قسمت هایی را که بیش تر دوست دارم، به یاد بیاورم. کم کم خودم را حس می کنم. ولی، ولی، بال هایم، بال هایم... بال هایم دیگر چه شدند؟ کی این طوری شدند؟ در این خواب، کجا بودم که این طور سوخته اند؟

تنها دل گرمیم آن است که قلبم هنوز می کوبد و چشمانم هنوز رقص نور آفتاب را دوست دارند؛ که هنوز شعاع های نور را دنبال می کنند تا کنج ترین جای لب پنجره را انتخاب کنند؛ شاید گل دان های نو بکارم و آن جا بگذارم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۰

بیش تر و کم تر

خیلی عجیب است. در گذر زمان، تعداد آدم هایی که اطرافم می شناسم، بیش تر شده ولی من مدتی است حتی برای گفت و گوهای ساده روزانه هم نمی توانم با کسی حرف بزنم یا درد دل کنم. خیلی عجیب است که در گذر زمان، تنها و تنها تر می شوم با وجود این که در شبکه مجازی، دوستان بسیاری داشتم و آدم های زیادی را می شناسم.

در سالی که گذشت، از پس اتفاق هایی گذشتم که دیگر کم تر به کسی اعتماد می کنم. نه این که مشکل از طرف کسی باشد؛ شاید بیشتر یاد گرفته ام که دیگر حتی با دوستانم هم با روح و احساسی عریان رو به رو نشوم؛ یاد گرفته ام ما آدم های بسیار پیچیده ای هستیم. شاید یاد گرفته ام که تنها خداوند است که می توان در برابرش با آرامش و بی هیچ پرده ای از احتیاط، عریان بود.

قاب

دل تنگی هایم را قاب می کنم، قابی چوبی با حاشیه قرمز شاید هم ارغوانی یا نیلی. به دیوار اتاق می آویزمش و هر وقت که دلم گرفت نگاهش می کنم و لب خند می زنم...

گل دان

گل دانی که می خری با گل دانی که با دستانت می کاری، فرق دارد. گل دانی را که می خری، آب می دهی و مراقبش می شوی تا همان طور زیبا بماند. ولی به گل دانی که خودت کاشته ای، دل بستگی داری؛ مراقبش می شوی تا آرام آرام رشد کند. نمی دانی چه می شود؛ می ماند و در خاک جدید دوام می آورد و می بالد یا در این دگرگونی، تاب نمی آورد و پژمرده می شود. می خواهی ببینی چه شکلی می شود و چه طور تغییر می کند. شاید این جادوی هستی بخش برخورد دستان و خاک است که روحت را به خاک و ریشه گل دان تازه پیوند می زند.

تیک تاک

ساعت بدنم می نوازد؛ تیک تاک، تیک تاک...

ساعت بدنم را دوست دارم؛ هر از چند گاهی به یادم می آورد که زندگی با تمام شگفتی هایش فراتر از من در جریان است.

خود اندیشه

چند سالی هست که با هم کار می کنیم؛ از این پروژه به آن پروژه. چهره های همه مان تغییر می کند. هر وقت به عکس روی کارت اداری هر کداممان نگاه می کنم و به چهره خودمان، این را بیش تر حس می کنم.
زمان می گذرد؛ طبیعی است. جلویش را هم نمی شود گرفت؛ این هم طبیعی است. فقط گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم در پس این سال ها و پروژه ها و تغییر چهره ها، در زندگی هم کاران اطرافم تغییرات روشنی رخ داده؛ چند تایشان زندگی خانوادگی تشکیل داده اند، دو تاشان به تازگی مامان شده اند؛ دو تای دیگرشان هم بابا شده اند؛ پسر یکی شان مدرسه می رود و برایش دنبال کلاس آموزش زبان چینی می گردند.
مدتی است ذهنم پیوسته به این فکر می کند که کندی روند تغییر در ابعاد دیگر زندگی من، از راه و روش و نگاه خودم به زندگی است یا از جامعه کوچک و مهربان استوایی که با این که به من فرصت های زیادی برای شناخت خودم داده، ولی انگار فرسنگ ها با من و آدم های شبیه من فرق دارد؟ یا شاید بخشی از این و بخشی از آن.

می توانم نظم اجتماعی و خوبی های مردمانش را یادآوری کنم؛ با این حال انگار من این جا یک مریخی هستم که همواره دست و پا می زند خودش و زندگیش را نگه دارد.

پاک پاک پاک

اتاق عوض کرده ام.
هم خانه ای میانماریم هم تاکید می کند که خانم صاحب خانه بسیار روی پاکیزگی حساس است. دارد نشان می دهد روی کابینت های آشپزخانه را بعد از هر استفاده، چه طور با دستمال های پارچه ای پاک کنم. در حالی که به او گوش می دهم، با خودم فکر می کنم یعنی ادلین در پاکیزگی از مامان که ذره ای گرد و خاک را هم تاب نمی آره، به پاکیزگی حساس تره؟

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

خوش بختی

خوش بختی آن دورها نیست، بیرون نیست؛
خوش بختی پشت رخ دادهای آمده و نیامده نیست؛
خوش بختی در پس دست یافته ها نیست؛
خوش بختی، درونی است؛ همین نزدیکی ها، جایی گوشه قلب آدم.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

پزشک سنگاپوری

روی صندلی که نشستم، دست هایم را حلقه کردم و روی پایم تکیه دادمشان تا معلوم نشود کمی ترسیده ام؛ من همیشه از چیزهایی که نمی دانم می ترسم. برای این که خودم را آرام کنم به پنجره روبه رویم نگاه می کردم؛ بلند بود و رو به نمای ساختمان های بلند تجاری؛ دید گسترده ای داشت. او چند دقیقه ای در سکوت و آرامش پرونده پزشکی ام را ورق زد؛ پیر بود و چشمان درشتش از پشت عینکش می درخشید.
- ایرانی هستی؟
- بله.
- کشور قشنگی داری، حیف که با این تبلیغات گسترده رسانه ها، آدم می ترسد به آن جا سفر کند.
بعد کمی از کشورهایی با وضعیت مشابه گفت. من گوش می کردم و بعضی جاها تایید.
سوال های کلی فرم را خواند و جواب دادم. فشار خونم را گرفت و معاینات کلی.
در حالی که برای معاینه بعدی جا به جا می شدم، گفت:
- وقتی من جوان بودم، کشور تو یک شاه داشت که هم سر بسیار زیبایی داشت؛ من همیشه به او حسودی می کردم... هم سرش چه شد؟!
در انبار ذهنم جست و جو می کردم، گرچه در کتاب های تاریخ مدرسه خیلی به این قسمت ها نمی پرداختند و من هم آن قدر مطالعه تاریخی ندارم. نام فرح دیبا گوشه ای از ذهنم روشن شد و این که آمریکا زندگی می کند؛ هنوز جواب نداده بودم که چشمان درشتش با کنجکاوی و کمی رنجش گشاده تر شدند و پرسید:
- چرا طلاقش داد؟

گاهی وقت ها آدم ها این جا حتی نمی دانند که ایران همان عراق نیست؛ گاهی وقت ها هم کسی این گوشه دنیا پیدا می شود که بعد از چهار دهه هنوز به یاد دارد که ثریا روزی ملکه ایران بود. زنی که برای بقای نسل خاندان شاهنشاهی از زندگی یک شاه کنار گذاشته شد؛ شاهنشاهی که تاج و تختی از آن برجا نماند که به نسلی برسد.

تپش

کوبه های آهنگین قلب، از حقیقی ترین و شگفت انگیزترین نت های دنیاست.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

نوای درون

"تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن
ای بهـــار آرزو بر ســـرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیــــانم کن گـــذر
تـــا که گلبـــاران شـــود کلبــه ی ویـران من"


بخشی از شعر "بهار دلنشین" سروده بیژن مترقی؛ با صدای زنده یاد بنان

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

ضرب آهنگ

گاهی وقت ها که تلفن هم راه او زنگ می خورد، فکر می کنم اگر یک مار بودم شاید با این ضرب آهنگ ها رقصان از سبد بیرون می آمدم.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۷

قدغن

شعر زیر بر روی یکی از تابلوهای موزه کشتار جمعی Tuol Sleng در کامبوج بود:

A poem by Sarith Pou in Corpse Watching

No religious rituals,
No religious symbols,
No fortune tellers,
No traditional healers,
No paying respect to elders,
No social status, No titles.

No education, No training,
No school, No learning,
No books, No library,
No science, No technology,
No pens, No paper.

No currency, No bartering,
No buying, No selling,
No begging, No giving,
No purses, No wallets.

No human rights, No liberty,
No courts, No judges,
No laws, No attorneys.

No communication,
No public transportation,
No private transportation,
No traveling, No mailing,
No inviting, No visiting,
No faxes, No telephones.

No social gatherings,
No chitchatting,
No jokes, No laughter,
No music, No dancing.

No romance, No flirting,
No fornication, No dating,
No wet dreaming,
No masturbating,
No naked sleepers,
No bathers,
No nakedness in showers,
No love songs, No love letters,
No affection.

No marrying, No divorcing,
No martial conflicts, No fighting,
No profanity, No cursing.

No shoes, No sandals,
No toothbrushes, No razors,
No combs, No mirrors,
No lotion, No make up,
No long hair, No braids,
No jewelry.

No soap, No detergent, No shampoo,
No knitting, No embroidering,
No colored clothes, except black.
No styles, except pajamas,
No wine, No palm sap hooch,
No lighters, No cigarettes,
No morning coffee, No afternoon tea,
No snacks, No desserts,
No breakfast [sometimes no dinner].

No mercy, No forgiveness,
No regret, No remorse,
No second chances, no excuses,
No complaints, No grievances,
No help, No favors,
No eyeglasses, No dental treatment,
No vaccines, No medicines,
No hospitals, No doctors,
No disabilities, No social diseases,
No tuberculosis, No leprosy.

No kites, No marbles, No rubber bands,
No cookies, No popsicle, No candy,
No playing, No toys,
No lullabies,
No rest, No vacations,
No holidays, No weekends,
No games, No sports,
No staying up late,
No newspapers.

No radio, No TV,
No drawing, No painting,
No pets, No pictures,
No electricity, No oil lamp,
No clocks, No watches.

No hope, No life,
A third of the people did not survive,
The regime died.

پنوم پنه

در پایان سفر به کامبوج، فرصت کردیم یک روز را در پایتخت بگذرانیم. پنوم پنه شهری بزرگ و گسترده است در کنار یک دریاچه. بسیاری از ساختمان های اداری و دولتی نوساز به سبک قدیمی و سنتی ساخته شده اند با انحناهای رایج در جنوب شرق آسیا.
بعضی منظره های شهر مرا یاد برخی قسمت های تهران می انداخت.

پس از دو سال فرصتی شد تا با هم اتاقی سابقم در خوابگاه در کافه ای بنشینیم و از تغییرات زندگی مان در این دو سال حرف بزنیم. او حقوق دان است و یک پسر نه ماهه دارد.

بر خلاف شهر کوچک سی ام ریپ که تا دیر وقت زنده است، بیش تر مکان های دیدنی پنوم پنه تا عصر در دسترس هستند. در فرصت کوتاهی که داشتیم، به سه جای دیدنی سر زدیم:

یک- موزه کشتار جمعی Tuol Sleng:
این محل در ابتدا یک دبیرستان بوده. در اوت 1975 چند ماه پس از پیروزی خمرهای سرخ در جنگ داخلی، به زندان و شکنجه گاهی تبدیل می شود برای شکنجه کردن سربازان دولت قبلی و قشر تحصیل کرده و غیر نظامی از جمله دبیران، پزشکان، دانش آموزان، دانش جویان، مهندسان و هر کسی که سواد خواندن و نوشتن داشته است. در مدت چهار سال تعداد بسیاری از مردمان عادی شکنجه و قتل عام شده اند و بسیاری از آن ها در گورهای دسته جمعی رها شده اند.
پنجره های کلاس های درس سابق، میله های زندان دارند و در پس نور تابیده شده، تخت ها و برخی ابزار شکنجه در اتاق ها برای بازدید عموم به نمایش گذاشته شده اند. در اتاق های میانی عکس های زنان و مردان و کودکانی که لباس های رنگ پریده به تن دارند و شماره دارند، روی تابلوها دیده می شود؛ چهره هایی که انگار مرگ را پیش رویشان می بینند؛ نگاه هایی درمانده و نومید، پر از سکوت و درد.
سالن های طبقه دوم پر از تابلوهای تاریخی از مناطق کشتارها و گورهای دسته جمعی است به همراه تابلوهایی که روی کار آمدن و اندیشه های پل پوت و خمرهای سرخ را شرح می دهند. پل پوت، کامبوجی که برای تحصیل به پاریس می رود ولی به گروه کمونیست های فرانسه می پیوندد و سال ها بعد با افکار کمونیستی به کشورش بر می گردد. او سال ها بعد، پس از پیروزی خمرهای سرخ با هم کاری تیم تحصیل کرده اش، تحصیل کرده های پایتخت را پاک سازی می کند تا اندیشه های کمونیستی خود را در کشور پیاده کند؛ کشوری که از نظر او به تحصیل کرده نیازی ندارد، تنها به کارگران مزارع و کارخانه های مواد اولیه نیاز دارد.

موزه در سکوت، بهت و اندوه بازدید کنندگان فرو رفته بود؛ هم دردی عمیقی با آدم های بی پناهی قربانی افکار اقلیتی در گوشه ای از دنیا در نقطه ای از تاریخ.

دو- موزه ملی:
موزه ملی به سبک سنتی محلی و با الهام از معماری فرانسه بنا شده است. در این موزه آثار باستانی کامبوج به ویژه مجسمه های معابد مختلف به نمایش گذاشته شده است. مجسمه های مختلفی از نمادهای خدایان هندو، شیوا، برهما و ویشنو به نمایش گذاشته شده اند به همراه نمادهای مختلف پشتیبانشان.

سه- قصر سلطنتی:
وقتی به قصر سلطنتی رسیدیم که ساعت بازدید عموم تمام شده بود و فرصت نشد ساختارهای داخلی قصر را ببینیم.

هنگام غروب، کنار دریاچه پر از رهگذرانی بود که برای قدم زدن آمده بودند. فروشنده هایی کنار خیابان قفسی پر از گنجشک داشتند. گاهی رهگذری گنجشکی می خرید و کنار دریاچه در آسمان پروازش می داد. هم اتاقی سابقم می گفت کسانی که آرزویی دارند یا آرزویشان برآورده شده، گنجشک آزاد می کنند. منظره قشنگی بود.

بعضی جاها، ظرف های بزرگی دیده می شد پر از حشرات خشک برای فروش؛ مثل تنقلات.

خوردنی عجیب دیگر، گل های بزرگ نیلوفر آبی بودند که می شد کاسبرگ های بی برگشان را شکافت و دانه های آن را بیرون آورد، پوست کند و خورد؛ مثل گل آفتاب گردان. البته دانه هایش کمی شبیه بادام تازه و نرم بودند.

پنوم پنه هم شهر دیدنی و جالبی بود؛ گرچه فضای ساده، هیبت انگیز و پر از آرامش سی ام ریپ بسیار به یادماندنی بود.

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

بیان

آدم گاهی پیوسته از بیان نکرده هایش رنج می برد؛ از تمام آن چه که یا توان بیانشان را نداشته یا فرصتی برای بیانشان.

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۷

چهره آشنا

راج یکی از مدیران بخش است؛ اهل شمال هند است. چهره اش بسیار شبیه دایی جان است؛ با همان صورت آرام و با همان بینی کشیده؛ به همان اندازه حساس و مهربان. روی میزش از آن قاب عکس های کم رنگ دهه هشتادی است؛ خودش و همسرش در کنار پسر کوچکش. هر وقت از کنار دفتر کارش رد می شوم، از دیدنش احساس آرامش می کنم.

سوال تحقیقی

"وقتی آدم های مختلف به آهنگ یکسانی گوش می دهند، چه تصویر و تخیلی از آن آهنگ دارند؟ در ذهنشان چه احساس و نقشی شکل می گیرد که هر کدام ممکن است با حرکت های مختلف بیانش کنند و برقصند؟"

آدم ها و سرزمین ها

سرزمین هموار؛ دریا، بی کوه، بی دشت، بی کویر،
سرزمین تک فصل، همیشه سبز، درخت های همیشه گل به سر، هوای آفتابی یا بارانی،
آدم هایی هموار.
---------------------------------------------------------------------
سرزمین ناهموار؛ دریا، کوه، دشت، کویر،
سرزمین چهار فصل؛ شکوفه، میوه، خش خش برگ های زرد و سرخ و نارنجی، سرد و برفی،
سرزمین پر پیش آمد: سیل، زلزله
آدم هایی پر از بالا و پایین.

انگار آدم ها به رنگ و ارتفاع سرزمینشان هستند.

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

مامان ها و باباها

بخش ما بخش زنده ای است. سه ماه پیش یکی از هم کارانم پدر شد. دو ماه پیش دو تا از خانم های تیم پشتیبانی نرم افزارهای مهندسی، مامان شدند. یکی شان تازه این هفته بعد از دو ماه مرخصی برگشته. هفته پیش یکی دیگر پدر شد. به این ترتیب، هرچند وقت یک بار همراه نامه ای الکترونیکی، خبر مادر یا پدر شدن هم کاری می آید؛ هدیه گروهی می خریم و گاهی کیک تولد می گیریم.
بدون نگاه به آمار رشد جمعیت، می شود حدس زد که این نرخ کم نیست. کم کم در این بخش که زندگی به شدت جریان دارد.

خانم طبقه پنج

اگر در خیابان های اطراف از رو به روی هم رد شویم، به هم لب خند می زنیم؛ این تنها ارتباط من و خانم طبقه پنج است. خانم طبقه پنج، چهره ای آرام دارد. آن چه من و خانم طبقه پنج را به هم ربط می دهد، سگ کوچک سفید و مو فرفری اوست که معمولا اگر در خانه باز باشد، پشت نگه دارهای آهنی در می نشیند و با کنجکاوی بیرون را نگاه می کند با چشم هایی که به زحمت از پشت موهای فرفری اش دیده می شود. گرچه من معمولا از سگ ها می ترسم ولی اگر در باز باشد، چشمانم نمی تواند دنبال موفرفری کنجکاو و خوش حال نگردد. بعد از این مدت، خانم طبقه پنج این را می داند.

از حالا به بعد

تلاش می کنم با داشته هایم زندگی کنم؛ نه با نداشته هایم.

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۷

Siem Reap

سی ام ریپ (1) یکی از شهرهای کامبوج است که پر از آثار باستانی و گردش گران مختلف از شهرهای مختلف دنیاست.
بیش تر ساکنان شهر می توانند به زبان انگلیسی ارتباط برقرار کنند.
این شهر پر از معابد تاریخی هندو و بودایی است که قرن ها پیش توسط پادشاهان کامبوج در دوران پادشاهی خمر بنا شده اند.
انگکور (2) مجموعه معابدی است بسیار دیدنی و شگفت انگیز؛ بزرگ ترین معبد این مجموعه، انگکور وات (3) است که بزرگ ترین ساختار مذهبی دنیا شناخته می شود. دیدن طلوع و غروب آفتاب از سوی این معبد بزرگ و آرام منظره با شکوهی است و همیشه گردش گران و عکاسان زیادی در این ساعات منتظر شکار صحنه آمدن و رفتن آفتاب هستند.
مجموعه انگکور تم (4) یکی دیگر از مجموعه های دیدنی انگکور است. پر از معابدی با ساختارهای مختلف. یکی از مشهورترین این معابد، معبد بایون (5) است. این معبد پر است از صورت های سنگی با لب های پهن در زوایای مختلف؛ صورت های یکسانی از یکی از پادشاهان امپراطوری خمر در قرن سیزدهم؛ چهره های یکسان که به هر سو می نگرند تا حضور، قدرت و کنترل خود را به نمایش بگذارند. هنگام قدم زدن در این معبد، آدم احساس می کند صدها چشم به او می نگرند، به هر قدمش از هر سو...
معابد کوچک و بزرگ بسیاری در این مجموعه هست؛ ساختارهایی با مفاهیم مختلف.
همراه داشتن یک کتاب راهنما مثل Lonely Planet در این جست و جو بسیار کمک کننده است؛ کتاب های راهنمای معتبر، هم تاریخ چه ای از این ساختارها دارند؛ هم با نمایش نقشه و ساختارهای معابد، مسیری پیشنهاد می کنند برای دیدن بیش ترین کنج های این آثار شگفت انگیز ساخته دست بشر قرن ها پیش.

در کنار معابد، دیدن بازارهای محلی سی ام ریپ جالب است. انگار هر کسی هر نوع محصول قابل فروشی دارد برای کسب درآمد به بازار می آورد. دیدن سبزی ها و میوه جات، انواع گوشت ها، مرغ و جوجه های زنده این طرف و آن طرف عجیب بود؛ مردمان کامبوج مانند بسیاری از مردمان برنج کار دنیا، آدم های بسیار سخت کوش و پر تلاشی هستند.

سی ام ریپ شهری ساده و با ساختاری سنتی است؛ بسیاری از خانه ها چوبی هستند و بسیاری از ساکنانش در سادگی و فقر زندگی می کند.

همین طور در قسمتی از دریاچه بزرگ این شهر، زندگی شناوری بر روی آب وجود دارد. خانه های چوبی معلق بر آب که تمام زندگی ساکنانش در برابر نگاه همگان است؛ وسایل زندگی، بچه های نیمه برهنه و تمام برهنه، بچه هایی که در آب دریاچه حمام می کنند، وسایل پخت و پز رها در گوشه ای از خانه های ساده و کوچک چوبی...
در میان تمام آن چه فقر و محرومیت نامیده می شود، آدم هایی سرگرم بازی هستند روی میز بیلیارد ساده ای در اتاقک چوبی شناور دیگری بر روی آب.

مدرسه بر روی آب با کلاس های درس شناور، آدم هایی که سرگرم ماهی گیری و پرورش ماهی هستند؛ پرورش گاه های شناور سوسمارهای که قرار است یا خورده شوند یا از پوست شان کیف و کفش های گران قیمت درست شود...

گردش گران می توانند با کرایه قایق، این زندگی شناور بر روی آب را ببینند.

برداشت من از سفری کوتاه به سی ام ریپ این بود که شهری است که با آثار باستانی اش و جذب گردش گران زنده است؛ از نظر توسعه شهری، شهری رها شده به نظر می رسید با مردمان ساده و زحمت کشی که با تلاش بسیار و قناعت زندگی شان را می گذرانند. آدم گاهی واقعا نمی تواند تصور کند بعضی از آدم ها در نقاطی از دنیا در چه شرایط سختی هم چنان آرام و قانع زندگی می کنند. آدم گاهی تصوری از گستردگی میزان محرومیت آدم ها ندارد.

با همه این ها، سی ام ریپ، با مردمان ساده، کم رو و مهربانش، معابد و ساختارهای شگفت و باشکوهش، رنگارنگی گردش گرانش، هوای خنک، شب های آرام و زنده و فضای ساده و دوست داشتنی اش، یکی از شگفت انگیزترین شهرهایی است که تا به حال دیدم.

پی نوشت: برای سفر به کامبوج هم می توان از پرواز بودجه ای استفاده کرد؛ یکی از هواپیمایی های خدمات دهنده در آسیای جنوب شرقی برای سفر به کامبوج، جت استار (6) است. همین طور برای اقامت، به پیشنهاد یکی از دوستان باستان شناس که زمینه تحقیقش در سی ام ریپ بود، در مهمان خانه ماندالی (7) بودیم. مهمان خانه کوچک و تمیزی بود با دسترسی به اینترنت و هزینه مناسب و اقتصادی؛ البته مناسب برای سفری ساده و ماجراجویانه!

  1. Siem Reap
  2. Angkor
  3. Angkor Wat
  4. Angkor Thom
  5. Bayon
  6. Jetstar Airways
  7. Mandalay Inn

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

مربع نه

زندگی مجموعه ای از مربع ها نیست. کاش بتوانم در عمل به این یقین برسم. آن وقت شاید خیلی چیزها فرق کند.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

سرزمین نگاه های عمیق

کامبوج سرزمین شگفت آوری است؛ پر از معابد تاریخی بلند و با شکوه همت و تلاش مردمانی در گذشته ای دور که سنگ ها را این چنین روی هم چیده اند تا شکوه خداوندی را به درک خود به تصویر کشند.
سرزمین خمرهای سرخ؛ سرزمین کشتارهای جمعی در راه رسیدن به ایده آل های دور مردی از خودشان؛ سرزمین مردمانی که رنج کشیده اند و این رنج در نگاهشان اثری بلند و ماندگار برجا گذاشته است؛ مردمانی که فقر در میانشان رایج است ولی هنوز لب خند ساده و صادقی بر چهره دارند به دور از لب خندهای هدف دار دنیای تجاری مدرن.
سرزمینی پر از گردش گرانی از کشورهای مختلف دنیا؛
سرزمین کودکان دست فروش که همه جا هستند، به امید این که گردش گر رهگذری، سوغات کوچکی از آن ها بخرد. کودکانی که در اوج کودکی شان، با فقرشان، بذرهای ایده آل گرایی های دور مردان تاریخ شان را می چینند. در کنار تصویر همیشگی کودکان دست فروش، گاهی پیام های تبلیغاتی روی دیوارها به چشم می خورد که " برقراری ارتباط جن سی با کودکان جرم است".
کامبوج سرزمینی زیبا، تاریخی و حقیقی است با مردمانی که در چهره هاشان حرف هایی ناگفته نهفته است.

پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷

به هر زمان بی زمانی

به بیست و دو روزی که از سال نو میلادی گذشته،
به بیست و پنج روزی که از این سال قمری گذشته،
به سه روزی که به آن سال قمری مانده،
به هشتاد و شش روزی که به سال نو خورشیدی مانده،
که این سال که معلوم نیست چه قدرش گذشته و چه قدرش مانده،
دور باشد از اندوه و نومیدی،
پر باشد از عشق و امید،
از دوست داشتن و دوست داشته شدن.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

باز هم سال نو چینی

هفته دیگر، سال نو چینی است؛ یک سال دیگر قمری.
این روزها تیم های مختلف، هدیه هایی از سوی شرکت های طرف قراردادشان دریافت می کنند؛ البته برای پذیرفتن هدیه، شرکت قوانین مشخصی دارد که برای همه فرستاده شده مبنی بر این که ارزش مالی هدیه باید از میزان مشخصی کم تر باشد؛ یا خوردنی باشد و باید بین همه افراد تیم پخش شود و ... این قوانین برای جلوگیری از جا به جایی احتمالی رشوه است.

بعضی از هدیه ها از نظر انتخاب موضوع، بسته بندی، طراحی و زیبایی، بسیار جالب هستند. مثلا یکی از تیم ها سبدی پر از نارنگی دریافت کرده. نارنگی در فرهنگ چینی نماد برکت است و هنگام سال نو بین آدم ها رد و بدل می شود. درخت چه هایی با نارنگی های ریز هم در این روزها بسیار رایج است.

یک تیم دیگر هم یک جعبه بزرگ شش ضلعی دریافت کرده که طرح روی آن بسیار شرقی است. در میان گل های نقاشی شده، سال نو به خط چینی تبریک گفته شده است. داخل جعبه کیک کوچکی است که روی آن هم نارنگی است. دور کیک هم پر است از شیرینی های کوچک طلایی با مزه آناناس. به گفته هم کارم، آناناس هم در فرهنگ چینی ها، نماد برکت و ثروت است. رنگ های قرمز و طلایی در سال نو چینی همه جا را به نشانه برکت، خوش بختی و ثروت فرا می گیرد. در این جعبه هم شیرینی های طلایی رنگ به نماد طلا در میان رنگ سرخ چیده شده اند.


Chua Chor Teck Memorial

هفته پیش از طرف شرکت در سمیناری شرکت کردم که در راستای این یادمان در پلی تکنیک سنگاپور برگزار شده بود. قرار بود در مورد تحقیق و توسعه تاسیسات دریایی و حفاری باشد. رفته بودم برای کسب اطلاعات کلی در این زمینه.
در کمال شگفتی، بیشتر مدیران سازمان در کنار مدیران برخی شرکت های این صنعت در این سمینار شرکت کرده بودند.
یکی از مدیران، برایم تاریخ چه این یادمان را شرح داد:

آقای چوا چور تک، در یک خانواده کشاورز بزرگ شده بوده؛ در کنار کمک به پدرش، شب ها به مدرسه شبانه روزی می رفته و درس می خوانده. در شانزده سالگی کارآموزی می کرده. با تلاش و کوشش، در بیست و شش سالگی موفق به دریافت بورس برای تحصیل در رشته معماری سازه های دریایی در یکی از دانشگاه های مشهور انگلیس می شود.
پس از بازگشت، از پایه گذاران صنعت کشتی سازی و سازه های دریایی سنگاپور می شود. هم زمان شروع به تشویق و ایجاد بورس های تحصیلی برای ادامه تحصیل در این زمینه می کند.
او در سن چهل و هفت سالگی در اثر سرطان کبد از دنیا می رود.
پس از فوت، با تلاش خانواده، دوستان، هم کاران و سازمان های این صنعت، بنیادی به نام او شکل می گیرد که راه او در گسترش و تشویق تحقیق و توسعه در زمینه تاسیسات دریایی را ادامه می دهد. هر سال یادمانی به نام او برگزار می شود که در آن یکی از استادان مرکز تحقیقی که از این بودجه پشتیبانی می گیرد، درباره آخرین پیشرفت های این صنعت سخن می گوید.

بیشتر از موضوع سخن رانی، ایده این یادمان در ادامه راه مردی پر تلاش با ایده هایی بلند برایم جالب بود.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

قلب جوان

دیرم شده بود.
شب آخر هفته بود. اتوبوس دیر می آمد. تاکسی هم به سختی پیدا می شد. پس از مدتی انتظار در صف، بالاخره نوبت به من رسید. نگاهم که به راننده تاکسی افتاد، نومیدانه سوار شدم. فکر کردم با این راننده سال خورده، حتما دیر به مقصد می رسم.
گفتم عجله دارم و پرسیدم که به نظرش تا کی می رسیم.
او هم با اطمینان گفت تا ده دقیقه.
فکر کرد گردش گرم. نتوانست حدس بزند که آسیایی هستم. با این حال، ایران سی سال پیش را تا حدودی می شناخت.
گفت شصت و دو سال دارد و همیشه آرزو داشته خواننده شود. برای اثبات این که استعدادش را هم دارد، با تغییر صدای زیر و بم آواز خواند؛ به چینی که برایش راحت تر بود. این ده دقیقه مسیر، به آواز و سبکبالی راننده سال خورده گذشت. او با همان تخمین زمانی، به مقصد رسید. خوش اخلاقی و سادگی او، نگرانی دوندگی ها را از یادم برد.

یگانه مهربان

به راهمان روشنایی بخش و
به قلبمان توان.

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

گیسوهایش

آمده بودند خداحافظی.
او آمد و کنارم نشست. دو تا گیس بافته اش را چیدم جلوی شانه هایش.
بین حرف های جمعی، او همان طور آرام کنارم نشسته بود. هرچه نازش را کشیدم که برایش میوه ای پوست بکنم، با سر رد کرد.
آخر یک نارنگی ریز برداشتم و پوست کندم؛ بلکه هم پای من وسوسه شود و چند پری بردارد.
نارنگی گل شده را که نشانش دادم، دیگر رد نکرد. با شیطنت گفت که فقط بچه اش را می خواهد! نفهمیدم از بین این همه پره نارنجی، چه طور کوچک ترینشان را به این سرعت دید و شکار کرد! شاید من دیگر آن قدر آدم بزرگ شده ام که نارنگی را فقط نارنگی می بینم با پره هایی نارنجی...
بچه ها از قشنگ ترین موجودات زمینند.
کره خاکی پر از بچه های شاد و کنجکاو.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

خواب در بیداری

" می آیم، می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام

عطر برگ های نارنج چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا می خواند

می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام

اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست"

قسمتی از شعر خواب در بیداری؛ آهنگی از فرهاد

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

بالغانه

امروز روز قشنگی بود.
امروز برای مدت کوتاهی هم صحبت آدمی بودم که دوستش داشتم؛ بدون توقعی در گذشته، حال یا آینده.

جمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۷

گلم

زنگ زدم به یک اداره رسمی مهم برای پی گیری مدرکی که لازم داشتم:

- سلام آقا! صبح شما به خیر.
- سلام گلم! بفرمایید.
-[؟!!...؟؟!!] چه طور می توانم نامه شماره ... را پی گیری کنم؟
- مشکلی نیست گلم...

این واژه مهربانانه "گلم" مرا در این گفت و گوی تلفنی بسیار گیج کرد. برایم عجیب بود که از طرف نهادی چنین رسمی، هر چه قدر هم پدرانه، "گلم" خطاب شوم.
نمی دانم فرهنگ گفت و گوی رسمی تغییر کرده یا من سخت گیر شده ام.

نقش پر ارزش من

هواپیمای وطنی که از خاک کوالالامپور بلند شد، از بلندگو اعلام شد که:
- خانم های محترم، لطفا جهت حفظ ارزش های اخلاقی و امنیت جامعه، شئونات اسلامی را رعایت فرمایید.

روسری ام را روی سرم کشیدم. تا آن لحظه فکر می کردم به عنوان یک زن:
- می توانم هم سر خوبی باشم و در کنار یک مرد بایستم،
- می توانم مادر باشم و فرزندان خوبی تربیت کنم،
- می توانم نیروی کار موثری برای یک جامعه باشم و قدم کوچکی برای رشد سازمان یا جامعه ای باشم که در آن تلاش می کنم ارزش افزوده ای ایجاد کنم.
- می توانم قلب بزرگی برای آدم های اطرافم باشم.
- می توانم حس عمیقی از درک هستی باشم.
- و ...

ولی فراموش کرده بودم که چنین نقش موثر و مفیدی دارم؛ من با استفاده از پارچه های اضافی، می توانم به حفظ ارزش های اخلاقی جامعه و از آن مهم تر به "امنیت اجتماعی" این جامعه کمک کنم. فراموش کرده بودم با چنین حرکت ساده و راحتی می توانم این چنین به سرزمینم خدمت کنم. من هرگز چنین نقش مهم و ارزش مندی در سرزمین استوایی ندارم.

سنبل ها

با خوش حالی گل دان کوچک را نشانم می دهد:
- پیاز سنبل هایت را کاشته ام! سبز شده اند. شاید تا بهار گل دهند!
دلم آشوب می شود. گل دان کوچک با برگ های سبز بلند روی پله های خانه است.
سنبل هایم بعد از این همه سال، هنوز زنده هستند.
و این سنبل ها هستند که می مانند.

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

ساده و سخت

" و سوگند به زمان،
که انسان در خسران است؛
مگر آن ها که ایمان آوردند و نیکی کردند
و به درستی و صبر سفارش کردند."

ایمان، نیکی، درستی، صبر؛
صبر، صبر، صبر، صبر؛
به همین سادگی و به همین سختی.

پدرانه

با آرامش گوش کرد و اطلاعات لازم را نوشت.
پر حرفی هایم که تمام شد، گفت: "شب یلدا می آیی"...
بعضی جمله ها کوتاهند ولی اثرشان خیلی بلند است.

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

چتر

روزهای بارانی، چتر خیس را باز می گذاشتم کنار پنجره آشپزخانه. شب ها بسته می دیدمش کنج دیوار.
تا این که او روزی گفت:
- چترت را بعد از غروب آفتاب باز نگذار.
- چرا؟!
- چتر باز دم غروب، روح جذب می کند...

با خودم فکر می کنم شب هایی که او خانه نبوده و چتر، گوشه آشپزخانه باز بوده، کدام روح ها ممکن است آمده باشند خانه.

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

چای

و من از اندیشه آموختم که:

" تا چای هست، زندگی باید کرد!"

بهمن

دارد بهمن می آید.
هم همه اش را از دور می شنوم؛ دارد با سرعت نزدیک می شود.
برای این که زیر بهمن نماند، باید با سرعتی بیش تر از قل خوردن بهمن، دوید.

از هفته پیش که به تیم جدید پیوستم، آمدن بهمن را حس می کنم.
تیم جدید، پویا و پر چالش است و تلاش زیادی می خواهد.

نسخه زغالی (*)

در این مدت با فرهنگ مشابهی در فرستادن نامه الکترونیکی آشنا شدم.

چه در دانشگاه و چه سر کار، هر وقت کسی از دیگری کاری می خواهد، آن کار را می نویسد، شخص را مخاطب قرار می دهد و بعد آدم های بسیاری را در نسخه زغالی نامه می گذارد؛ آدم هایی که در نسخه زغالی قرار می گیرند، ممکن است هم تیمی باشند یا کسانی که باید به آن ها گزارش داد.

به این ترتیب، حتی اگر خواسته کوچک و ساده باشد، شما در برابر تعداد زیادی چشم های منتظر قرار می گیرید تا کار را انجام دهید.
این یکی از کاربردهای شگفت انگیز نسخه زغالی است!
(*) Carbon Copy (CC)

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

دو گفتار

Perfect wisdom,
Perfect tranquility,
Perfect compassion
arise from
Our love,
Our sincerity,
Our understanding.
>------------------------------------<
We already have
perfect compassion,
perfect wisdom,
perfect joy.

We only need
to settle our minds,
so they can arise
from deep within us.
Buddha

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

بالاخره

دیروز بلاخره بعد از مدت ها Closer را کامل دیدم. گفت و گوها و رخ دادها بسیار هوشمندانه و ظریف است؛ طرح روی جلد هم.

"A bitingly funny and honest look at modern relationships, Closer is the story of four strangers, their chance meetings, instant attractions and casual betrayals."

زبان ها

بعضی زبان ها واقعا عجیب هستند؛ مثل زبان های رایج در جنوب شرق آسیا.

بعد از این مدت، تفاوت هایشان را کمی درک می کنم ولی گاهی حتی پیدا کردن یک واژه و تکرار کردن آن برایم غیر ممکن است.
مثلا اگر دو نفر به زبان آلمانی، ایتالیایی یا اسپانیایی با هم گفت و گو کنند، ممکن است بتوانم واژه ای هر چند نا آشنا را از میان گفت و گوشان پیدا کنم و کمابیش تکرارش کنم. ولی وقتی دو نفر به زبان میانماری با هم حرف می زنند، تنها می توانم حدس بزنم که این زبان میانماری است؛ هیچ واژه ای را نمی توانم از بین حرف هاشان تشخیص دهم، جدا کنم و تکرار کنم.

به گوش من بعضی از این زبان ها، آواهایی هستند که از قسمت جلو دهان و بینی ادا می شوند. نوای بعضی هاشان تغییر می کند و بالا و پایین می شود (مثل زبان چینی)؛ ولی بعضی دیگر همین تغییر را هم ندارند و یکنواخت هستند (مثل زبان میانماری ها)؛ برخلاف زبان آهنگین مالایی ها و فیلیپینی ها که شدت و تاکید دارد در کنار بالا و پایین شدن.

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

من نه، جنسیت من

گاهی وقت ها فکر می کنم اگر یک مرد بودم، شاید آدم موفقی محسوب می شدم.
تازه پنجره های روشنی به رویم باز می بود و آینده به من بیش تر لب خند می زد.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

ذهن متفاوت

او همین نزدیکی ها زندگی می کند. کند ذهن است و تنها.
دیروز در صف بود، منتظر اتوبوس؛ با همان لباس همیشگی.
دختر جلویی دورتر ایستاد و خودش را جمع و جور کرد. آن عقبی هم صاف تر ایستاد و تلاش کرد به روی خودش نیاورد. نگاه ها در سکوت، این سو و آن سو شد.
اتوبوس صف کناری آمد، مدتی ایستاد تا اگر مسافری هست، سوار شود. وقت رفتن، او لب خندی زد و شروع کرد دست تکان دادن برای راننده اتوبوس که در حال رفتن بود؛ با راننده خداحافظی می کرد. راننده هم با مهربانی برایش دست تکان داد.
چه کسی می داند آسمان او چه رنگی است؟

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

با قلبم

با قلبم زندگی خواهم کرد؛
با تمام سرخی اش؛
با تمام تپش هایش در لحظه هایی که از یاد نمی روند؛
با تمام حفره هایش؛
با تمام پاره پاره هایش.

با قلبم زندگی خواهم کرد؛
فارغ از رخ دادها.

با قلبم زندگی خواهم کرد؛
با قلبم.

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

اسفند دانه

کاش می شد آدم ترس ها، نگرانی ها و خیال های منفی اش را دانه دانه بریزد در اسفند دانه؛
که جرق جرق بسوزند و دود شوند و به هوا روند.

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

پس از باران

پس از باران مراقب باشیم دو چیز را زیر پا نگذاریم:
  • قورباغه های ریز را که با خوش حالی عرض پیاده رو را عمودی می جهند؛
  • حلزون های خانه به دوش را که کلی زحمت می کشند از یک نقطه به نقطه دیگر بروند.

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

خودخواهی

خودخواهی درد بزرگ و رایجی است؛
بزرگ است مانند سرطان که به آرامی و گستردگی، درون را نابود می کند؛
و رایج است مانند سرماخوردگی که خیلی سریع و هر از چند گاه می توان به آن دچار شد.