سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۶

هم نشین گل

این چند شاخه را جدا جدا در گل دان های کوچک مختلف کاشته بودم. حالشان خیلی خوب نبود. یکی از قناری ها،  مدتی که این جا بود، بهشان می رسید و دست های سبزش، حالشان را خوب کرد.

کنار پنجره کنار هم ردیف شده اند. اولی مدتی ست گل داده، گل های مقوایی کوچک و سرخابی. دیروز که آب شان می دادم، دیدم گل دان کناریش هم کم کم غنچه داده. هر دو در سرمای زمستان، تصمیم گرفته اند فارغ و بی محابا گل دهند، حتی کنار این پنجره که آن سویش گاهی این شب ها به منفی سی درجه رسیده.

گرچه پدیده ای علمی ست ولی باز کم نمی شود از یاد آوری این که گاهی هم نشینی با گل، گل می کارد در وجود.

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۶

به خیر بگذرد

دمشق شهر ساده و زیبایی بود. یعنی من این جوری به یاد می آورم در پس چند روز سفر کوتاه حدود سال 2008. کبوترهای چرخان بر فراز مکان های زیارتی، بازارهای تمیز و تازه، زیتون های بسیار خوش مزه، مجمع های پر از میوه های تازه آماده فروش در مغازه ها.

جنگ و نا آرامی و به فلاکت کشیده شدن مردمانش در من حس مشابه عشقی از دست رفته باقی گذاشته. از این تغییر و نا به سامانی سال هاست که می گذرد؛ سال هایی که شمارششان و میزان آسیب و خرابی ایجاد شده ش برایم باور نکردنی و شوکه آور است. مردمانی که چند روزی مهمان شان بودم و داشتند برای خودشان در سرزمین خودشان زندگی می کردند، حالا برای نجات جانشان می گریزند و کشورهای از ما بهتران به چشم بدبخت و بیچاره نگاهشان می کنند، انگ پناه جو می خورند که آیا از سر ترحم یا به عنوان نیروی کار ارزان پناه داده شوند یا رانده شوند. و چه کسی برایش مهم است؟ هر کسی سنگ منافع خودش را در این آشوب و بازار شام به سینه می زند.

این اتفاق برای من آن قدر تکان دهنده و ترس ناک است که توان ندارم آن را به روشنی بیان کنم. ترس و شوک و ناباوری از این که شهری معمولی در مدت کوتاهی چنان به هم بریزد که بشود میدان جنگ های داخلی و خارجی و آشوب و خرابی.

می دانم شهرها هم از جنس آدم ها و روابطشان هستند. گاهی مثل زوج هایی می مانند که گرچه از دید بیرونی آرام و معمولی بودند ولی ناگهانی از هم جدا می شوند. و خوب ریشه ها و شعله های آن جدایی شاید مدت ها زیر سکوت آن رابطه پنهان بوده و روشن و در حال گسترش. مردم سوریه هم حتما مسایل و مشکلاتی داشتند که در سفر چند روزه به چشم یک توریست نمی آمد. ولی باز هم پیامدهای نارضایتی ها باور نکردنی ست.

و این ترس زیر پوست من هم خوابیده. این که چه ناگهانی نظم می تواند به بی نظمی و آرامش به آشوب تبدیل شود. اتفاق های این روزهای ایران ترسم را بیش تر کرده. من دانش تحلیل سیاسی ندارم. در حد آدمی که از طبقه متوسط و کارمندی جامعه بیرون آمده، سختی و چالش های مالی، اقتصادی برایم نا آشنا نیست. ولی من هم چنان فکر می کنم مثل دعواها و اختلافات خانوادگی، مسایل را بهتر است در خانه حل کرد بین خود طرفین. و دامنه درز اختلافات و میزان ماجراها را برای بیرونی ها، اگر چاره ای نیست، فقط در حد خبری کوتاه نگه داشت.
اگر کار نکرد، به درجه صلاحیت و آگاهی به سطح بالاتر و امن تری برد برای کمک به حل مشکل.

ما جای عجیبی از دنیا هستیم. حتی اگر خودمان کم بیاوریم و شلوغ کنیم که صدایمان شنیده شود، بیرونی های نا اهل زیادی هستند که روباه وار منتظر فرصت سودجویی هستند. از بد ماجرا این روباه ها، موهای بلوند و چشم های روشن دارند و لب خندهایی بسیار دل فریب و ظاهر پسند. همه نشانه های "خارجی" که برای بعضی از ما تداعی شده با نجات و بهشت و از ما بهترین ها. باید در بین فرهنگ این روباه ها زندگی کرده باشی تا درک کنی پشت آن لب خندهای دل فریب، چه دندان های تیز و درنده ای هست که برحسب ذات غالب، همیشه دنبال منافع "خودش" و تغذیه و تطمیع چرخ های اقتصاد خود است. دندان هایی که با مزه منابع غنی و منتفع شدن از ناآرامی کشورهای با منابع طبیعی آشنا هستند و رژیم غذایی شان با فروش جنگ و خشونت و اسلحه و مهاجرت آدم ها تامین می شود.

آرزو می کنم سوریه دوباره به آرامش برسد. آرزو می کنم ایران از اشتباهات کشورهای منطقه بیش تر یاد بگیرد و پا در جای قدم های رو به نابودی آن ها نگذارد.

آرزو می کنم در هیاهوی این ناآرامی ها که امیدوارم مثل مشکل خانوادگی، داخلی و بین طرفین حل و فصل شود، گسل ها آرام بمانند و اوضاع بدتر نشود.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۶

نه آن زیبا رو، که آن صابر

اول کنفرانس تلفنی، اعضای جلسه را به مشاور آمریکایی پشت خط معرفی می کنیم. تعدادمان زیاد نیست. سه تا اسم بهش معرفی می کنیم که یکی شان هست "یونس".
در ادامه جلسه، آقای مشاور از آن سوی خط با لهجه ای کاملا رسا و درست می پرسد:

-"یوسف" نظر شما چیه؟

و من دارم فکر می کنم زندگی و کار در جوامع چند ملیتی چه انعطافی ایجاد می کند، حتی در جا به جا به یاد آوردن اسم هایی که به همان شکل و تلفظ در فرهنگ طرف نیست.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۶

قدمی ساده و زیبا

داشتم روزنامه محلی رو ورق می زدم. دیدم توی بخش فعالیت های هفتگی، نوشته: "برنامه آواز و دعای گروهی در کلیسا" برای کسانی که از عزیزی نگهداری می کنن که فراموشی داره. این برنامه به روی این عزیز دچار فراموشی هم بازه.

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۶

تضاد

دو انار؛ اولی پوستش سرخ و درخشان، دومی کم رنگ تر و معمولی. انارها را پوست می کنم. دانه های اولی صورتی کم رنگ و سفید و ریز، دانه های دومی سرخ و درشت.

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۶

خودکفایی

دو سالی می شه که نرفتم آرایشگاه، ابرو بردارم. دو سال هست که خودم با سعی و خطا ابروهام رو مرتب می کنم. البته مورد عجیبی نیست؛ خیلی ها خیلی هم هنرمندانه خودشون در حد آرایش گرها، ابروی خودشون رو برمی دارن. ولی خوب، در حد من، این خودکفایی، یک جور تغییر قابل توجه هست.
چند وقت پیش خواستم از این خودکفایی دست بردارم و برای تولد دوستی، دوباره برم آرایشگاه ولی دلم نیومد خط ابرویی رو که بعد مدتی به زحمت دوباره مثل قبل ها پر شده، بسپارم دست یکی دیگه. برای جشن آخر سال شرکت هم پام باز نشد به آرایشگاه.
به طور عجیبی با همین خودکفایی خوش هستم؛ ابروهایم عالی و بی نقص و دقیقا مشابه نیستن. ولی از این که در کمی تا به تایی و خط معمولی خودشون، طبیعی هستند، راضی ترم. هزینه ابرو برداری به علاوه مالیات و انعام هم می ماند در جیب خودم. تجربه کشف راه های جدید و طرح های دل به خواه هم دست خودم هست که هیجان کوچکی هم دارد.

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۶

ماه من، شاه من

صبح دارم می رم سر کار. از پنجره ماشین به هلال ماه نگاه می کنم که در گرگ و میش نزدیک طلوع، هنوز داره می درخشه. و تمام صبح خطوط این آهنگ در ذهنم تکرار می شه، "ماه من، شاه من".

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۹۶

رقابتی به نام زندگی

نسبت به هم دوره ای ها، زودتر شروع به کار کردم، به دلایل مختلفی که مهم ترینش شرایط زندگی بود و عدم علاقه به مراتب بالاتر تحصیلی در زمینه مورد مطالعه م.
البته کار خاصی هم نبود. خیلی ها بودند که خیلی زودتر وارد بازار کار شده بودند. من فرصت پیدا کردم که رایگان یا با بورس تا چند سالی درس بخوانم که لطف و مزیتی بود برای خودش. مقایسه م با هم دوره ای هام هست که بیش تر تصمیم گرفتند طولانی تر در دانشگاه بمانند به سوی دکترا و فراتر.

وقتی شروع به کار کردم، گروهی از هم دوره ای هام کنایه های سختی داشتند و برچسب هایی برای خودشان؛ که من زن "کار محوری" هستم، جاه طلبم، اولویتم خانواده نیست بلکه کاره و غیره.

کار اولم را در حالی قبول کردم که قلبم براش می تپید. تنها موردی بود بین سه گزینه دیگر که در صنعت بود نه دنیای تحقیق. خط طراحی بالابرهای صنعتی جلوی دفتر کار بود، پارکینگ های شرکت با همان ایده بالابرها طراحی شده بود؛ پر از یادگیری و موارد جدید برای یک جوان آن هم در زمینه صنایع. کار آسانی نبود، ساعت کاری خیلی زود شروع می شد، کار حجیم و طاقت فرسا بود، محیط وسط کارخانه، رفت و آمد سخت و ... ولی تنها گزینه کار اجرایی بود و پر از چیزهای جدید برای یادگرفتن و قلب من که می تپید که مدتی هم شده این ماجرا را ببینم و تجربه کنم. و البته به لطف آن کار، ویزای تحصیلی در حال اتمام تبدیل شود به ویزای کار و اجازه برای ماندن در آن شهر و برآمدن از پس هزینه های زندگی.

جوان بودم و کم تجربه و هیجان زده. در آن محیط خیلی چیزها یاد گرفتم گاهی آسان گاهی سخت. مزایا و معایب خودش را داشت ولی هرچه بود، "آسان" نبود. کار سختی بود که من به دلیل جوانی لزوما نمی دانستم سخت است و تلاش می کردم بتوانم.

یادم می آید بعضی هم دوره ای هایم حتی آمار مزایای آن شرکت را داشتند و به شوخی و جدی مطرحش می کردند. بعضی دخترها هم که برچسب های بالا را همواره با خودشان داشتند؛ روشی برای بازاریابی خودشان به عنوان دختر زندگی و برچسب زدن به دیگران.

سال ها گذشته. کار و شهر عوض کردم. از نو شروع کردن، مثل برگشتن در زمان بود در شهر جدید. تجربه بیشتری پیدا کردم. پخته تر شدم. البته کارم حتی در محیط دیگر هم چنان برایم پر چالش و در عین حال پر از یادگیری ست. لحظه های خوب و بد خودش را دارد و من که تلاش می کنم حد میانه را از دست ندهم و زیر بار فشارش، لحظه های دیگر زندگی را از دست ندهم (چیزی که با تجربه و سعی و خطا فهمیدم).

بعضی از آن هم دوری ها و به طور خاص، دخترها،  دوره های تحصیلی دکترا و فراتر را پشت سر گذاشته اند و عمدتا در طول همان سال ها یا بعدش، زندگی مشترک تشکیل داده اند. جالب است که بعضی هاشان که دیگر از وجود شریک زندگی شان، مطمئن هستند، حالا با شدت و پشتکار در حال تلاش برای ارتقا در بازار کار هستند و به قولی هر روز بیش از پیش به سمتی می روند که روزی برچسبی به نام "کار محور" داشتند برایش.

این را نوشتم، هم برای تراپی خودم که وقتی جوان تر بودم، چه قدر بارها به خودم نگاه کردم تا بفهمم این برچسب ها که می خورم، یعنی چه و از کجا می آید. برای من که تصمیمات زندگیم را بیش تر با تپش قلبم گرفتم، نامفهوم بود. هم برای جوان تری که شاید در شرایط آن روزهای من باشد، که نظرهای دیگران که در شرایط آدم نیستند، نظر خودشان ست و بس. مهم نیست. هر کسی داستان زندگی خودش را دارد و می تواند جسور و ماجراجو باشد و راه های مسیر زندگی خودش را امتحان کند. ما همگی در حال رقابتیم کم و بیش. ولی آدم هایی هستند که هسته وجودشان بر اساس رقابت پیوسته ست، چه در تحصیل، چه در همسر یابی، چه در کار، چه در خرید خانه و ماشین و هرچیز دیگری در زندگی. نگاه به اطراف، انگیزه خوبی ست برای ارزیابی احتمالات ممکن ولی در نهایت، زندگی هر کس، سفر شخصی خودش ست. برچسب ها توخالی و برهه ای هستند، اهمیت چندانی ندارند.

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۶

شهرزاد

فصل اول سریال شهرزاد را ندیدم. با فصل دوم زندگی کردم اما. داستان پردازی، شخصیت ها، مکالمات، فضا و آهنگ ها مرا با خودش می برد و برمی گرداند.
خودم هم تعجب می کنم از رابطه دلم با این سریال. از خودم می پرسم این همه گیرایی بعد از این همه سال ورق خوردنم بین دو سه تا شهر و فرهنگ و زبان مختلف از چیست.

این که شخصیت های داستان "خاکستری" هستند، هنر ویژه ای ست. جاهایی از داستان از رفتارهای خانمان سوز آدمی در عذابی، گاهی هم وقتی جنبه های مختلف شخصیت آن آدم مشخص می شود، برای عشق و هجرانش همدری می کنی و برای بدبختی ها و فلاکت های زندگیش دل می سوزانی. آدم ها نه سفید سفیدن، نه سیاه سیاه؛ و مخاطب در طیف رنگ های شخصیت ها با آن ها بالا می رود و پایین می آید.

با دیدن این سریال، دلم برای خودم هم تنگ می شود گاهی. نمی دانم دقیقا چرا.

گاهی هم خوش حالم و لذت می برم که فارسی بلدم و زبانشان را می فهمم؛ ایران بزرگ شده م و به لطف یاد گرفته های محیطی و فرهنگی، فضا و درد و خوشی لابه لای اتفاقات داستان را درک می کنم.

و باز دلم تنگ می شود.

و خیلی بی ربط، از خودم شرمنده شدم که فارسی می دانم و داستان اصلی و تاریخی "شهرزاد قصه گو" را نخواندم تا حالا. یادم باشد دنبال کنم.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۶

سوالی آشنا

وسط مهمونی، دوستی از دوستان ازم می پرسه:
- شمالی هستی؟
در حال که جواب می دم نه و به شوخی به بینی شمالیم اشاره می کنم، چند لحظه ای در تاریخ برمی گردم به عقب. به لحظه هایی که کوچیک بودم و با مادربزرگ جان، جایی می رفتیم و شاهد این گفت و گو بین مادر بزرگ جان و مخاطبی بودم که ازش می پرسید:
- ببخشید خانوم، شما شمالی هستین؟

خوب البته مادر بزرگ جان با اون پوست مهتابی و بینی خاص، شبیه شمالی ها هم بود.

گرچه من پوست مهتابی ندارم ولی با خودم فکر می کنم چه جالب که زندگی در ما تکرار می شه و ادامه پیدا می کنه.

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۶

منحصر به فرد

مارتین سه سالشه. تازه اومده. خپل و خجالتی و محتاطه. بعد از مدتی که محیط رو برانداز می کنه، اعتمادش جلب می شه و نزدیک می شه. یه کمی که نازش می کنم، با عجله این ور و اون ور می ره و کله ش رو یواش می کوبه به دستم، این قدر ادامه می ده که ساعت و دستبندم رو باز می کنم می گذارم کنار که صورتش خراشیده نشه وقتی سرش رو می زنه به دستم.

تامی یک سالشه، شیطون و بازیگوش به تمام معنا. مهربون و اجتماعی ولی اصلا اهل توی بغل موندن و ناز نیست. یه دوست خیلی خوبه که پا به پات می آد و حواسش به همه چی هست و هر جنبده ای رو چک می کنه. ولی ناز و نوازش توی کارش نیست، حداکثر وقتی داره دور می چرخه سر در بیاره از اتفاقات، ممکنه بشه کوتاه سرش رو ناز کرد همون جور که داره رد می شه ببینه چه خبره.

کوچولو سه ماهشه. کلا همیشه در تعقیب توپه و همه جا داره می دوه؛ پر از بازی و انرژی، یک لحظه آروم و قرار نداره. ولی اگه بغلش کنی و این کوچولوی دور از مامان رو ناز کنی، همون جا می مونه و خودش بعد از مدتی شروع می کنه با محبت لیس زدن دستت وقتی داری نازش می کنی. حتی وقتی بخوای جای محبت مامانش رو یه کمی براش پر کنی، خودش پر محبت تره.

توی این چند ماه، دو تا گربه هم ندیدم که رفتارشون و نوع پذیرش محبت و محبت کردنشون، شبیه هم باشه؛ هر کدومشون یک جور هستن. با خودم فکر می کنم وقتی گربه ها این قدر هر کدوم خاص و غیر قابل پیش بینی هستن، چه طور گاهی آدم ها رو به راحتی دسته بندی می کنیم و بهشون برچسب عنوان و رفتار خاصی می زنیم و از کنارشون رد می شیم بدون این که به اون آدم ها و خودمون فرصت شناخت و درک بیش تری بدیم.

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۶

نوعی گل ختمی

دیروز صبح باز شده، مثل یک معجزه. شب قبلش هنوز غنچه ای بود در هم پیچیده. به فاصله چند ساعت، صبح بعد گل برگ های بزرگ و سرخش را پهن کرده سوی آفتاب. شادی عجیبی از دیدنش در دلم می درخشد، به چشمم واقعا معجزه است. امشب نگاه کردم دیر وقت که چراغ ها خاموش بوده، خودش را با آن برگ های پهن بزرگ، جمع کرده دوباره به شکل غنچه.

پس نوشت: و چه کسی می دانست این گل زیبا که دیشب خودش را جمع کرد، در واقع داشت خداحافظی می کرد. صبح غنچه جمع شده اش، کاملا از کاسبرگش جدا شده و روی زمین افتاده بود. خیلی گل عجیبی ست. خیلی زیباست، سریع باز می شود و سریع می میرد. حالا غنچه دیگری بین باقی غنچه ها دارد صورتی می شود؛ انگار در زیبایی سریع به اوج می رسند و تمام می شوند تا نوبت غنچه بعدی برسد.

رد

به او نگاه می کنم و رد پای بعضی دوست داشتن های زندگیم جلوی چشمم می آید، نه در خطوط چهره عزیزش که حالا سال خورده شده، که در دید و رفتارش، چه آن ها که می فهمم، چه آن هایی که نمی فهمم.

ویار

به نظرم "ویار" کاربرد گسترده تری داره از استفاده رایج. مثلا حس ناگهانی پنیر چدار، با گردو و خیار، ساعت یازده شب...
شاید در زندگی روزمره هر کداممان چنین گرایش عجیبی به مزه ها و حس مشخصی از زیر دندان گرفتن خوردنی ها وجود دارد.

آره یا نه

یک هفته مانده به روز برگزاری مراسم، ازم می پرسند که دوست دارم شرکت کنم یا نه. این پا و آن پا می کنم و دو دلم، حوصله سر و کله زدن با مدیران ارشد را ندارم، برای مراسم آماده نیستم، و با تجربه ای که از قبل دارم، نمی خواهم دعوت شده باشم که خانم عروسک جمع مردان قدرت باشم.
بعد از چند روز، تصمیم می گیرم امتحان کنم، ولی با شرایطی. می پرسم امکان دعوت دو خانم همکار دیگرم هست یا نه، می پرسم آیا می شود ما سه تا را در یک تیم بگذارند که سرعت تیم های دیگر را کم نکنیم چون هر سه مان مبتدی هستیم در این برنامه گروهی. وقتی پاسخ مثبت می گیرم به این سوال ها، بالاخره خودم و دو همکار دیگرم ترس از ندانستن و تردید را کنار گذاشتیم و دل به دریا زدیم و رفتیم.

و چه خوب شد که رفتیم! هر سه مان یک روز آفتابی و معتدل در زمین گلف زیبایی، درک و آشنایی بیش تری پیدا کردیم از گلف. با بعضی مشتری هایمان فرصت شد حرف بزنم و چند تا مورد مانده در هوا را مطرح کنیم.
موضوع گلف نیست آن قدر. من نه علاقه شدیدی به این ورزش دارم نه لزوما حاضرم برای چنین ورزش پر هزینه ای وقت بگذارم. صرفا تجربه ای بود به لطف شرکت و تلنگری هم برای آره و نه گفتن ها. با خودم فکر کردم چه پنجره های جدیدی را گاهی به روی خودمان می بندیم با نه گفتن؛ که البته گاهی از سر درایت، احتیاط و بلند اندیشی ممکن است باشد. آره و نه گفتن ها گاهی مثل قمار است، باز گذاشتن یا بستن پنجره ای پیش رویمان با ارزیابی فرصت ها و تهدید ها. نه گفتن ها گاهی نجاتمان می دهند و گاهی فرصت تجربه ای جدید را کنار می زنند. مثل کتابی که گاهی از بعضی فصل هایش می گذریم، فصل هایی که می توانند نگاهمان را مثبت یا منفی نسبت به داستان عوض کنند.

شور زندگی

بعضی آدم ها خیلی قوی هستند. از تمام پستی ها و بلندی های زندگی بالاخره به نوعی می گذرند یا با آن ها زندگی می کنند ولی هم چنان با شور و انرژی ادامه می دهند. با وجود همه از دست دادن ها برای به دست آوردن آن چه ممکن است، آن چه باقی است، تلاش می کنند. افسردگی زمین نمی زندشان، شاید به پای شور زندگی که در وجودشان هست، نمی رسد.

من شعله را همیشه سال های سال این جوری دیدم و تحسین کردم با همه شباهت ها و تفاوت هایمان، با همه اشک ها و لب خندهایمان سال های سال پیش. آن چه ستودنی ست قابل کتمان و نادیده گرفتن نیست؛ شور زندگی چنان قوی، خودش گویا و جاری ست.

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۶

عزیزم همونی که من می خوام، باشه؟

زوج بسیار جوانی آمده اند سرپرستی گربه ای بی خانمان را قبول کنند. دختر و پسر هر دو کم سن و سال هستند شاید اوایل بیست سالگی. چند تا گربه را می بینند تا انتخاب کنند کدام گربه خوش بخت، خانه دار خواهد شد. دختر به طور واضح از کارتر خوشش آمده. پسر کنار زاک ایستاده:
پسر: من خیلی از زاک خوشم اومده.
دختر که هنوز دلش پیش کارتر هست، به زاک نگاه می کنه. پسر تلاش می کنه هر دو وقت بیش تری با زاک بگذرونن که دختر هم ببیندش.
پسر به دختر می گه: تو کدوم رو دوست داری؟ البته من خیلی از زاک خوشم اومده.
دختر: عزیزم هر کدوم تو رو خوش حال می کنه.

و این مکالمه چند بار تکرار می شه. پسر هر بار نظر دختر رو جویا می شه ولی در آخر تاکید می کنه خودش چی می خواد و زاک بهترین گزینه ست.

و این جوری قرعه خوش بختی به نام زاک میفته که از بی خانمانی دربیاد و پیش زوج جوان بره. واقعا هم گربه ناز و دل بری هست.

با این وجود من با خودم فکر می کنم که بعضی رفتارها و گفتارها واقعا دوره خودشان را دارند. 

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۶

عجیب

زندگی چیز عجیبی ست؛ تلاش برای آن چه معلوم نیست، برای آن چه فکر می کنیم باید داشته باشیم، می خواهیم داشته باشیم در حالی که در نهایت هیچ چیز مال ما نیست. شاید در بهترین حالت حتی اگر به آن چیزها برسیم، خاطره و احساس تجربه کردنشان را برای مدتی با خود حمل کنیم.
زندگی چیز عجیبی ست؛ داشته هایی که به هر صورت مدتی به دستمان رسیده و شاید برای بعضی رویایی بیش نباشد. نداشته هایی هم که رویای ماست و هر چه تلاش می کنیم گاهی نه تنها قدمی بهشان نزدیک نمی شویم که انگار بیش تر از ما می گریزند، همان نداشته هایی که بعضی دیگر نعمت تجربه شان را دارند.
زندگی چیز عجیبی ست؛ تلاش می کنیم برای شکلی از بقا در هر سطحی، برای عشق بهتر، کار بهتر، شهر بهتر، بدن بهتر، خانه بهتر، و به نوعی هر چیزی به زیباترین و بهترین انتها. و بعضی دیگر تلاش می کنیم برای فرصت چند صباحی بیش تر جان داشتن و نفس کشیدن فرای بیماری، فرای زمانی که دیگر به وضوح رفتن و گذشتنش به چشم می آید.

من امروز حسرت خوردم بر عمر رفته، بر این همه دست و پا زدن برای لحظه ای آرامش و ثبات، برای کودکی که در بغل نگرفتم و شاید هیچ وقت قرار نیست در آغوش بگیرم. بعد خجالت کشیدم که یادم رفته آدم هایی هستند که آرزویشان یک لحظه سلامتی ست، یک لحظه بیش تر ماندن کنار آدم ها و لحظه هایی که دوست دارند.

شکرگزاری کار آسانی نیست؛ آدم خیلی راحت یادش می رود هیچ چیزی حق مسلمش نیست؛ آن چه هست نعمت است و داده آن هم شاید برای چند صباحی. چه قدر عجیب که به جای سپاس گزاری از آن چه هست، در حسرت و اندوه و گلایه باشم از چیزهایی که نیست و معلوم نیست.

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۶

"و در این بی خبری هیچ مگو"

اگر سراغم را نگیری، نه می پرسم نه جست و جو می کنم. آن قدر فراز و نشیب دیده ام که دیگر بفهمم فاصله، احترام می خواهد، زمان می خواهد و آن که دوست دارد، راهش را پیدا می کند؛ آن که دوست می دارد، سعی می کند؛ آن که دوست می دارد به خودش و دیگری فرصت می دهد، آن که دوست می دارد، می بخشد؛ آن که دوست می دارد، تلاش می کند درک کند؛ آن که دوست می دارد، راهش را پیدا می کند.

نفس

در این دو هفته، دو روز متفاوت مرخصی گرفتم. برخلاف همیشه، نه برای سفر، نه برای تغییر بزرگ هیجان انگیز، نه برای هیچ برنامه خاصی.
مرخصی گرفتم که نفس بکشم، دور باشم از شتاب و بدو بدو، پایم را بندازم روی پایم کاری کنم که دوست دارم یا اصلا هیچ کاری نکنم. این نود و خورده ای ای میل کاری که موبایلم یادآوری کرده امروز دریافت کردم در طول یک روز، حتی نگاه هم نکردم؛ سر جایشان هستند تا فردا صبح.
و این نفس کشیدن عجب چیزی است. بدون هیچ کار خاصی، استراحت کردم و با عزیزانم زمان بیش تری گذراندم. این نفس کشیدن یادآوری خوبی بود که یادم نرود "زندگی کنم"، یادم نرود از همین چیزهایی که هست، و چه خوب که هست، لذت ببرم؛ کی می دونه هر لحظه ای تا کی باقی است.
نفس کشیدن های برهه ای خیلی جاها آدم را دوباره به خودش، به تعادل و به زندگی نزدیک می کنه؛ چیزی بدیهی که با زمان و تجربه یاد گرفتم.