کاش مثل شازده کوچولو، آتشفشان های سیاره مان را هر روز صبح تمیز کنیم.
آن وقت این قدر پر از مذاب داغ نمی شوند.
آن وقت این طور آتشفشان نمی شود.
آن وقت این قدر نمی سوزانند.
پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶
اولین روز سال چینی
امروز اولین روز سال نو چینی (قمری) است.
صاحب خانه ام این هفته خانه تکانی کرد. خانه رنگ تازه ای گرفته و پر شده از گل های رنگارنگ.
دو روز پیوسته تعطیلم. بوی سال نو، رنگ قرمز و طلایی تزئین های اطراف، رخوت تعطیلی بلند بعد از مدت ها پر از آرامش است.
این جا سال چندین بار در طول یک سال تحویل می شود. باورم به مفهوم زمان کم کم دارد لرزان می شود!
صاحب خانه ام این هفته خانه تکانی کرد. خانه رنگ تازه ای گرفته و پر شده از گل های رنگارنگ.
دو روز پیوسته تعطیلم. بوی سال نو، رنگ قرمز و طلایی تزئین های اطراف، رخوت تعطیلی بلند بعد از مدت ها پر از آرامش است.
این جا سال چندین بار در طول یک سال تحویل می شود. باورم به مفهوم زمان کم کم دارد لرزان می شود!
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
امروز
پنجره اتاقم را باز گذاشتم تا هنگام جارو زدن، هوای اتاق هم تازه شود. قاصدکی رقصان آمد تو.
امروز روز خوبی است! می دانم!
امروز روز خوبی است! می دانم!
جشن بهار
نان فروشی سر خیابان، قفسه بزرگ جدیدی گذاشته پر از شیرینی های چینی و مالایی.
سوپرمارکت روبروی خانه پر شده از گلدان های نماد خوش بختی در فرهنگ چینی، پر شده از شاخه های بیدمشک.
کم تر از دو هفته مانده به جشن بهار.
گرچه این جا هر چند وقت یک بار بهانه ای برای جشن و شادی هست، ولی به نظر من واقعی ترین جشن این سرزمین، جشن سال نو چینی است. سال نو میلادی رنگارنگ و پر سر و صدا جشن گرفته می شود ولی شور و شوق و شادی حقیقی تحویل سال را هنگام سال نو چینی بیشتر و عمیق تر می شود حس کرد. سال نو چینی بوی بهار و شادی می دهد.
سال پیش رو سال موش است.
سوپرمارکت روبروی خانه پر شده از گلدان های نماد خوش بختی در فرهنگ چینی، پر شده از شاخه های بیدمشک.
کم تر از دو هفته مانده به جشن بهار.
گرچه این جا هر چند وقت یک بار بهانه ای برای جشن و شادی هست، ولی به نظر من واقعی ترین جشن این سرزمین، جشن سال نو چینی است. سال نو میلادی رنگارنگ و پر سر و صدا جشن گرفته می شود ولی شور و شوق و شادی حقیقی تحویل سال را هنگام سال نو چینی بیشتر و عمیق تر می شود حس کرد. سال نو چینی بوی بهار و شادی می دهد.
سال پیش رو سال موش است.
دعای روز
خدایا، به من توان و شجاعت بده تا با ترس هایم روبرو شوم به جای آن که همواره با آن ها زندگی کنم.
جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶
این سو و آن سوی بی نهایت
می توانم بخندم، تا بی نهایت
می توانم بگریم، تا چند وقت طولانی، قبل از بی نهایت
ولی دوست دارم بخندم تا چند وقت طولانی، بعد از بی نهایت!
تو هم می خندی با من؟
می توانم بگریم، تا چند وقت طولانی، قبل از بی نهایت
ولی دوست دارم بخندم تا چند وقت طولانی، بعد از بی نهایت!
تو هم می خندی با من؟
شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶
آگاه باشید، قربانی نباشید
تصویر پیام، خانم مسنی را نشان می دهد که کیف دستی اش را با بی دقتی در دست گرفته؛ مرد جوانی از پشت به کیف دستی زن چشم دوخته و در حال بررسی و تصمیم گیری برای فکری است که در ذهنش روشن شده...
این جمله پر رنگ روی ذهن می نشیند:
Be Alert! Don't be a Victim!
به نظرم این جمله فارغ از لحن "باید و نباید" رایج در این جامعه، در ابعاد مختلف زندگی به کار می آید.
وقتی ذهنم را کند و کاو می کنم به این می رسم که معمولا یاد گرفته ام که بدی در حق دیگران خلاف ارزش های انسانی است ولی یاد نگرفته ام که می توان با آگاهی از ارزش و احترام انسانی فرصتی برای پایمال شدن حق باقی نگذاشت، می توان با آگاهی از ایجاد فرصتی برای اشتباه، ظلم و جرم جلوگیری کرد. انگار تنها بعد مفعولانه این پیام در زندگی برایم پر رنگ شده نه بعد فاعلانه اش. انگار یادم رفته بود که تنها تلاش برای بدی نکردن کافی نیست؛ قربانی بودن هنر نیست، همیشه مایه دل سوزی نیست؛ گاهی وقت ها ضعف بزرگی است ناشی از عدم آگاهی و توانایی، ناشی از انفعال و فراهم کردن زمینه برای اشتباهات.
امشب
امشب شب عجیبی است.
آن سوی بلوک، طنین ضربه های دف مانند "ربنا" و " یا مصطفی" در میان آهنگ های شاد همه جا را در بر گرفته و دلم را می لرزاند. زیر بلوک تزئین شده. مراسم عروسی است، نمی دانم هندی یا مالایی. خانم هایی با لباس های رنگارنگ و خانم های هندی با گل های مریم در میان موهایشان.
این سوی بلوک، باز هم صندلی چیده شده است و زن ها و مردهای مالایی با لباس سنتی شان گروه گروه در رنگ های مختلف مراسم دارند. گروهی مشغول شام هستند و گروهی آن طرف تر بلندگوها را امتحان می کنند؛ باز هم بعضی اصطلاحات عربی در میان آهنگ ها و دعاها برایم آشناست. می گویند مراسم دعای سالانه دارند.
آن سوی خیابان، میان بلوک های سری 600، باز هم چادرهای سفید و زرد برقرار است با دسته های گل و سوگواری آرام و بدون شیون و زاری چینی ها برای از دنیا رفتن عزیزی.
بعضی دوستان ایرانی امشب رفته اند امام بارگاه برای مراسم شام غریبان.
امشب شب عجیبی است. زیر نور این ماه تابان هر گروه از آدم ها به دلیلی دور هم جمعند.
آن سوی بلوک، طنین ضربه های دف مانند "ربنا" و " یا مصطفی" در میان آهنگ های شاد همه جا را در بر گرفته و دلم را می لرزاند. زیر بلوک تزئین شده. مراسم عروسی است، نمی دانم هندی یا مالایی. خانم هایی با لباس های رنگارنگ و خانم های هندی با گل های مریم در میان موهایشان.
این سوی بلوک، باز هم صندلی چیده شده است و زن ها و مردهای مالایی با لباس سنتی شان گروه گروه در رنگ های مختلف مراسم دارند. گروهی مشغول شام هستند و گروهی آن طرف تر بلندگوها را امتحان می کنند؛ باز هم بعضی اصطلاحات عربی در میان آهنگ ها و دعاها برایم آشناست. می گویند مراسم دعای سالانه دارند.
آن سوی خیابان، میان بلوک های سری 600، باز هم چادرهای سفید و زرد برقرار است با دسته های گل و سوگواری آرام و بدون شیون و زاری چینی ها برای از دنیا رفتن عزیزی.
بعضی دوستان ایرانی امشب رفته اند امام بارگاه برای مراسم شام غریبان.
امشب شب عجیبی است. زیر نور این ماه تابان هر گروه از آدم ها به دلیلی دور هم جمعند.
نمی دانم، نمی دانم
دقیقا با همین ضرب آهنگ ها، با همین آوایی که کنجکاوانه و با سردرگمی بالا و پایین می رود:
Where is my mind?
Where is my mind?
Where---- is my mind?
Where is my mind?
from: WHERE IS MY MIND
Written by Frank Black
Performed by The Pixies
یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶
بررسی عملکرد
آخرین روز سال 2007، پیش از جشن دپارتمان:
مدیر، افراد تیم کوچک را فرا می خواند و می گوید یک سال گذشت! پر از اتفاقات و دست آوردهای مثبت و منفی. اگر بخواهید عملکرد خودتان را در سالی که گذشت، با شاخص های زیر برآورد کنید، چه می گویید؟ برای سال پیش رو در این زمینه ها چه برنامه هایی دارید و بهشان فکر کرده اید؟
1. روح/ ذهن
2. سلامتی/ فعالیت های جسمانی
2. سلامتی/ فعالیت های جسمانی
3. تحصیل/ آموزش و یادگیری
4. شغل و هم کاران
5. خانواده
4. شغل و هم کاران
5. خانواده
6. دوستان
7. ویژگی های شخصی/ احساسات
7. ویژگی های شخصی/ احساسات
گرچه این دسته بندی کمی عجیب است، ولی رو به رو شدن با این سوال، فکر کردن به آن و صحبت کردن درباره اش تلنگر جالبی بود؛
به ویژه وقتی آدم های مختلف برنامه های مختلفشان را می شمردند؛ یکی برنامه اش برای سال جاری ادامه تحصیل حین کار است، دیگری برای مراسم ازدواجش برنامه ریزی می کند و یکی می خواهد همسر و فرزندانش را به سفری جالب ببرد!
اتفاق های خوب در زندگی آدم، همیشه تصادفی رخ نمی دهند؛ تصمیم، برنامه ریزی و تلاش می خواهند. گرچه این بدیهی به نظر می رسد ولی کم تر به عمل در می آید.
شعری برای تمام فصول زندگی
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
خیام
روزی زمستانی در استوا
یک روز آفتابی و درخشان،
سمندرهایی که خودپسندانه بدنشان را تاب داده اند و رنگ قهوه ای به خود گرفته اند و بی حرکت روی تنه درختان نشسته اند،
مثل کبک هایی که سرشان را در برف می کنند و دل خوشند که دیده نمی شوند!
یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶
رویاها
شاید بشود رویاها را به بستر نرم خاک سپرد؛ آب شان داد؛ برایشان نور و نوازش شد و با امید و شادی، سبز شدنشان را انتظار کشید.
بالاخره شاید چند تاشان سبز شوند!
شب یلدا
بلند ترین شب سال
فضایی دوستانه
هندوانه و انار دانه دانه
و البته فال حافظ!
از یلداهای پیش تا این یلدا
پر از اتفاق، پر از خاطره
پر از یاد مادر و پدر و برادر،
پر از یاد دوستانی که دیگر استوا نیستند؛
پر از گرمی حضور دوستانی که هر سه یلدا را تا به حال بوده اند؛
و پر از آرزوهای خوب به بلندی شب یلدا.
پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶
سکوت
چه می گذرد در این درون گنگ؟
سکوت،
سکوت،
سکوت...
سکوتی که تمام فکر و احساس آدم را در خود می بلعد، به هر رنگ و اندازه که باشند.
یک سوال بی ربط
چرا صدای خواننده های زن ترک معمولا این قدر کلفت است در حالی که صدای خواننده های زن هندی معمولا این قدر زیر و تیز است؟
هری رایا حاجی
امروز هری رایا حاجی یا همان عید قربان است. تعطیل رسمی است. مسلمان ها به خانه هم می روند برای تبریک. باز هم هر خانواده، از زن و مرد و کودک لباس هایی به رنگ یکسان به تن دارند؛ زرد، صورتی، آبی، سفید، سبز، قهوه ای.
شمارش
در مترو:
یک خانواده پنج نفره، آن طرف،
یک خانواده چهار نفره، این طرف،
یک خانواده سه نفره، این جا،
یک خانواده دو نفره، آن جا،
من هم یک نفر همین جا.
یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶
انضباط
مطمئن و با اعتماد به نفس رو به تازه واردان می کند و می گوید:
می دانید رمز موفقیت ما چیست؟ انضباط
یکشنبه
یکشنبه است. تو کودکت را آورده ای بازی کند. او آمده است بدود. آن یکی سگش را آورده بیرون بچرخاند.
من هم کتابم را زده ام زیر بغلم که این تنها روز کامل در دست را بروم دانشگاه تا اصلاحات پروژه ام را انجام دهم!
اشتراک در:
پستها (Atom)