این همایش که ماه پیش به همت پروفسور فرید العطس استاد جامعه شناسی دانشگاه ان.یو.اس در مرکز فرهنگی دانشگاه برگزار شد، گفتمانی بود میان چندین اندیشمند مسلمان، مسیحی و بودایی و دیدگاهشان نسبت به زندگی صلح آمیز ادیان مختلف در کنار هم و تلاش برای دست یابی به صلح جهانی.
سخنرانان اصلی این همایش، اندیشمندان زیر بودند:
Dr. Alwi Shihab, Indonesia Presidential Envoy to the Middle East, Former Minister of Foreign Affairs, Former Professor, Hartford Seminary, Connecticut, U.S.A, Former Professor, Harvard University - Divinity School, Cambridge, U.S.A.
Fr. Thomas Michel, S.J. Secretary of the Jesuit Secretariat for Inter-Religious Dialogue, Rome, Italy.
Venerable Master Chin Kung, President of the Pure Land Learning College, Honorary Professor of University of Queensland and Griffith University, Australia, and Director of Lujiang Cultural Education Centre, China
Prof. Ibrahim Abu-Rabi‘, Professor of Islamic Studies, Co-Director of the Macdonald Center for the Study of Islam and Christian-Muslim Relations, Hartford Seminary, Connecticut, U.S.A.
تقریبا اکثر این افراد به ایران سفر کرده بودند و کتاب هایشان هم در ایران ترجمه شده است.
مباحث و روی کرد سخنرانان بسیار جالب بود؛ آدم هایی که با پذیرش تفاوت ها به دنبال صلح هستند.
جمع بندی پروفسور العطس بسیار جالب بود. محتوای پیام این بود که ادیان مختلف با هم تفاوت ها و تشابهاتی دارند. همیشه می توان تفاوت های زیادی پیدا کرد و آن ها را بزرگ جلوه داد. اما برای دست یابی به صلح نیاز داریم شباهت هایمان را پر رنگ کنیم و با شناخت تفاوت هایمان به هم احترام بگذاریم. نیازی نیست که لزوما یکدیگر را تایید کنیم و هم نظر باشیم، می توانیم همدیگر را نقد کنیم ولی هم چنان به ارزش های هم احترام بگذاریم و در آرامش زندگی کنیم و به رشد جامعه مان کمک کنیم.
سنگاپور کشوری است که توانسته چنین فضایی را برای ادیان مختلف با ارزش های مشابه و متفاوت ایجاد کند؛ جامعه ای که آدم ها با همه تفاوت هایشان به هم احترام می گذارند. البته قوانین و فرهنگ سازی گسترده ای پایه چنین فضایی در این شهر کشور کوچک است.




















در این روستای کوچک محصور در میان کوه، همه چیز بکر است. زیبایی، سکوت... از دوران کودکی عاشق این روستای سرسبز و زیبا بودم، از همان دوران که تهران بمباران شده بود و ما برای مدتی به این جا پناه برده بودیم. جنگ برای کودکی چون من، یک شوخی هولناک بود. شوخی که مرا به طبیعتی کشانده بود که از کشف پینه دوزها و حشرات و گیاهان با تمام وجود لذت ببرم. این بار پس از سالیان سال، دوباره به این منطقه برگشتم. همه چیز تغییر کرده؛ خانه های ساده و کاه گلی تبدیل شده به ویلاهای کوچک نوساز و رنگارنگ. جاده های هموار و حضور پر رنگ تر نمادهای فناوری های نوین! ولی هنوز که هنوز وقتی باد در میان درختان تبریزی می پیچد، تنها صدایی که در این سکوت همه گیر به گوش می رسد، صدای آرامش بخش خش خش برگ هاست. آرامشی وصف ناشدنی... همه چیز این جا ناب است و عمیق. فقط حیف که باز هم من دچار کنه گزیدگی شدم... بار پیش روی دیواری کاه گلی نشستم و در میان شاخه های درخت آلبالو غرق آلبالو چینی شدم. لذتی که باعث لذت کنه عزیز هم شد. چهره دکتر وقتی با هراس و وسواس و دستکش به دست، گزیدگی ها را بررسی می کرد، دیدنی بود. ولی خوب او تنها گزیدگی ها را می دید نه لذت غرق شدن در درخت آلبالو و چیدن آلبالوهای نورس را! وقتی کودک بودم هم همین طور می شد... همیشه می رفتم کنار گاوی می ایستادم و مدت ها به این چهره آرام و بی خیال خیره می شدم که با بی قیدی نشخوار می کرد و با طولی چاق به دمی منتهی می شد که باز هم با آرامش در هوا می چرخید، ساعت گرد و پاد ساعت گرد... و من همیشه کنجکاوانه مبهوت این حرکات شگرف می شدم و در مدت بهت زدگی ام، باز کنه ای دلی از عزا در می آورد... این بار اما نمی دانم چه طور گزیده شدم. شاید چون باز با بی احتیاطی غرق عکاسی در درخت و بیشه شدم. زیبا و زیبا... آن قدر که آرزو می کردم که ای کاش دوربین کوچکی در چشم داشتم که با هر باز و بسته کردن چشمانم، تصاویر را آن طور که می بینم، ثبت کنم.

اسم این شاهکار گروهی را گذاشتیم: