سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۶

آهسته آهسته

یکی از قشنگ ترین چیزهایی که تا حالا یاد گرفتم، صبر کردن و مشاهده کردن در طول زمان است. گاهی وقت ها زمان، یواش یواش، اجزای مختلفی را جلوی چشم می آورد که پازل های ذهنی کمی شکل روشن تر و منسجم تری به خود می گیرند. حتی وقتی فراموش می کنم باز زمان آهسته آهسته با گذاشتن چند منظره و زاویه، تصویر کلی را یاد آوری می کند و آشفتگی را آرام. تجربه شخصی من باعث شده از صمیم قلب، سپاس گزار این نشانه ها و پیام ها باشم هر جا که یادم نمی رود و چشمم برای مشاهده و درک باز باشد.
ممنونم.

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۶

گربه تراپی

وقت گذراندن با گربه ها هم آرامش بخش و خوش حال کننده ست و هم باعث یادگیری ست با مشاهده رفتارهای فردی و اجتماعی شان. هر گربه ای شخصیت و رفتار خودش را دارد حتی از همان بچگی. مثل بچه گربه ای که بازیگوش و فعال ست ولی با بقیه بچه گربه ها و با آدم بازی می کند. یا بچه گربه ای که فقط می خواد خودش باشد و همه اسباب بازی ها مال خودش، بقیه بچه گربه ها را پنجول می زند یا برایشان صدا در می آورد و به راحتی بغل آدم نمی رود. یا گربه های بالغی که راحت تر به آدم یا بقیه گربه ها اعتماد می کنند و بعضی سخت تر. یا آن هایی که بچه گربه ها برایشان جالب، سوال برانگیز یا قابل پوشاندن و حمایت هستند در برابر آن ها که کوچک ترها را پس می زنند. یا آن ها که همان اول پر از محبت و اعتمادند، با یک ناز و توجه، خودشان را برایت ناز می کنند و آزاد و رها نشان می دهند دلشان می خواهد چه طور ناز شوند. یا آن ها که اوایل فاصله حفظ می کنند ولی بعدها خودشان جلو می آیند و با محبت سرشان را می زنند به پایت. یا آن هایی که کلا اهل ناز نیستند و خودشان را با بازی و جنب و جوش ابراز می کنند.
تماشای رفتار هر کدامشان نسبت به آدم ها و به گربه های دیگر خیلی جالب و آموزنده ست.

یاد

جا داره یادی کنیم از بعضی دوستان دختر عزیز و جانی که تا رد پایی از دوست داشتن و دوست داشته شدن در زندگی دوستشان می بینند، سر تا پا می شوند "خواهر شوهر" های تمام و کمال. همان ها که دوست داشتن را نمی بینند و فقط دوست داشته شدن را می بینند که چه حیف که صرف آن ها نمی شود و صرف دوستشان می شود که بی توجه است و از نظرشان شایسته اش نیست؛ چه حیف که چنین دوست داشتنی صرف آن ها نشده که عاشقی بلدند. همان ها که عینک قضاوت به چشم می زنند و ترازو به دست میزان عشق دو نفر به هم را اندازه می گیرند و منتظرند با دیدن بالا و پایینی بدون اطلاع از زیر و بم ماجرا انگشت سرزنش و تشر و توبیخ به سوی دوستشان، که یادمان باشد به اندازه آن ها شایستگی و ارزش این همه توجه را ندارد، دراز کنند. آن ها که پایش باز شود آتش بیار معرکه می شوند یا به رقابت میفتند نه لزوما برای رسیدن که برای نشان دادن این که می توانند و دوست داشتنی تر هستند، از هر  فرصتی استفاده می کنند که در این میدان کم نیاورند. همان ها که همیشه و در هر شرایطی سینه چاک مرد عاشق ماجرا هستند و طرفدارش یا برعکس به یاد اتفاق های ناخوش سابق زندگی خودشون، تیر کینه و نفرت پرت می کنند.

نمی دونم این بخشی از فرهنگ ماست یا پدیده ای است همه گیر. داستان بلندی است و فرای تلخی و خاله زنکی بودنش، آن چه می ماند تفاوت بین دوست های واقعی و آشناهای پوشالی ست. یاد گرفتن تمایز آدم ها از هم و نگه داشتن خط و خطوط مناسب. تدبیر فاصله و مشورت با آدم باتجربه، آگاه و امین و بی غرض که شاید اصلا لازم باشد شخص سوم باشد و متخصص در زمینه مشاوره. یاد گرفتن نگهداری سلامت رابطه ای که مهمه. یادآوری این که حواست بیش تر به زندگی خودت باشه. تدبیر حفظ فاصله ایمنی و پرهیز از فرصت دادن به آدم هایی که به خودشان حق می دهند در زندگی دیگران بدون تجربه دخالت کنند یا این جا و آن جا نظرات تخصصی خودشان را درباره زندگی خصوصی دیگران ابراز کنند. یا آن ها که وقتی خودشون به گرهی بخورند، تمام وقت و انرژی اطرافیان را می خواهند ولی به مشکلات دیگران با تمسخر پوزخند می زنند. همان ها که پای خودشان که برسد و دوست داشته شوند، پای همه دوستان دخترشان را از زندگی شان کوتاه می کنند مگر با کنترل شدید شاید چون می دانند آدم هایی مثل خودشان چه طور می توانند آگاهانه یا ناآگاهانه آتش بیار معرکه و مشکل ساز شوند.

پانوشت: با احترام ویژه به خواهر شوهرها که امیدوارم خودم هم روزی بشم از نوع خوبش. می دونم تمثیل به جایی نیست و کلا داستان روابط بعضی از ما زن ها در شرایط مختلف بحث مفصلی هست.

هدیه صبح گاهی

و آن صبح که با پرواز قاصدک و پروانه از آن سوی پنجره شروع شد.

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۶

"باد ما را خواهد برد"

بعد از یک هفته قلیم باشک بازی بین آفتاب و ابر و بارون و رعد و برق های ناگهانی، هوا خیلی خوبه؛ آفتابی با نسیمی خنک و ملایم. دستم را از پنجره گذاشتم بیرون که این همه زیبایی را ملموس تر حس کنم، با این فشار باد در سرعت.
کمی جلو تر دست دیگری می بینم؛ دستی کوچک. دخترکی 6-7 ساله که پشت ماشین نشسته و همین جوری دستش را داده به دست باد.
لذت بردن از این همه زیبایی، فرای ما و زمان ماست؛ چشم و دست و قلبمان این را خوب می فهمند.

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۶

آن باغ عجیب

بین گورستان، اگر می شد به صورت اسم جمع نام برد می گفتم "آرامگاه"، سرسبز قدم می زنم؛ به طور عجیبی این فضای ناآشنای آشنا آرامم می کند. هر از گاهی سر می زنم بی آن که کسی را بشناسم؛ شاید هم برای همین است که می توانم بی دغدغه سر بزنم. باغی بزرگ و سبز با صدای پرندگان که بعد از باران دارند می خوانند بین این سکوت. شاید خود بهشت.
با خودم فکر می کنم آدم هایی که در این سرزمین به خاک سپرده می شوند، حدود نصف سال زیر برف سرد و طولانی هستند در سکوت، بدون نشان چندانی از جنبنده ای، تمثیلی از زمهریر. نیمه دیگر سال یا زیر سرسبزی و گل های رنگارنگ و صدای چهچهه پرندگان هستند، یا زیر برگ های رنگارنگ همان درختان که دارند کم کم به خواب می روند، شاید به زیبایی و آرامش بهشت.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

توضیح واضحات

در تمام این سال ها این مشاهده هم چنان برایم جالب و تحسین برانگیز بوده. این که هندی ها در کنار حفظ زبان مادری خودشان، به زبان انگلیسی هم تحصیل می کنند و هم زبان مادری و هم زبان انگلیسی را سلیس و روان صحبت می کنند.
این که زبان انگلیسی را پا به پا با زبان مادری جلو می برند، نقطه قوت و مزیت رقابتی بسیار زیادی در سطح بین المللی برایشان ایجاد می کند؛ چه داخل کشور خودشان باشند و چه خارج از آن. همین طور این امکان را برایشان فراهم می کند که به اطلاعات گسترده تری به روز دسترسی داشته باشند و  راحت تر تبادل نظر کنند. فرهنگ مطالعه هم که این مزیت رقابتی را بسیار پر رنگ تر می کند.

آن دو بچه

دخترک شاید سه، چهار سالش باشد. پشت شیشه مرکز نگهداری از گربه های بی سرپرست، بی دغدغه و  راحت نشسته روی زمین. هر بار دست هایش را می چسباند پشت شیشه قفس بچه گربه ای؛ هر کدامشان هر طرف می رود، دست آن یکی هم پشت شیشه همان طرف می رود. دخترک با تمام وجود می خندد؛ به چشم های خندانش نگاه می کنم که از نگاهم تغییری نمی کنند؛ هم چنان پر از خنده و شادی هستند. تماشایشان می کنم. حس خیلی خوبی ته قلبم می درخشد؛ این سرمستی ساده و بی غش و رها و پر از زندگی، تمام روز خوش حال نگهم می دارد. جایی از وجودم حس می کردم سه چهار سالگی خودم را به تماشا نشستم.

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۶

روزی

روزی هست که تو شاید هیچ وقت به خاطر نیاوری؛
روزی که من هر سال به خط شعری فکر می کنم
که آن روز به خاطرم نشست.

پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۵

جمعه، دی ۱۰، ۱۳۹۵

زندگی های نو

بچه نداشتن یک طرف، دور بودن از دوستان نازنین قدیمی که بچه دار می شوند، یک طرف دیگر. چه طور می شود توضیح داد قلب آدم چه جوری می تپد برای فرزند دوستی نازنین که آن ور این کره خاکی به دنیا آمده و خطوط چهره همان دوست نازنین را دارد. بعد مرتب عکسش را نگاه کنی به جای این که توی بغل بگیریش.

نگاه

یواش یواش دارم می رسم به میان سالی؛ اگر میانی در میان باشد البته با این سرعت های نجومی. مثلا اگر قرار باشد سن مرحوم خانم دنیا فنی زاده را در نظر بگیریم، 25 سالگی دیگر میان سالگی است.

از اعداد و ارقام بی تعریف که بگذریم، دارم جایی می رسم کمی آن ورتر از جوانی محض. خیلی چیزها دارم، خدا را شکر؛ خیلی چیزها را هم ندارم، باز هم خدا را شکر. این قدر از زندگی فهمیده ام که چندی بعد نگاه و تعبیرم از داشتن و نداشتن می تواند فرق کند، جور دیگری باشد. ممکن است تازه بفهمم چه چیزهایی داشته ام در حالی که فکر می کردم نداشته ام و بالعکس!

به هر حال، آمدم بنویسم من به تفسیر اعداد یک جورهایی در آستانه دروازه میان سالگی ایستاده ام.
و خوش حال و متشکرم! خوش حالم وقتی به خودم در آینه و به عکسم نگاه می کنم و نور نگاهم را باز پیدا می کنم. تفسیر خود شیفته مانندی است، می دانم. در خودشیفتگی غلت زدن فرهنگ رایجی شده است. منظورم این نیست که وای من چه قدر دلبرم. خودم را با خودم می سنجم، حداقل با درک نسبی که از خودم داشتم و دارم. خوش حالم و سپاس گزار که نور نگاهم به چشمانم برگشته؛ مدتی چند سال پیش فروکش کرده و کم رنگ بود.

خوش حالم و سپاس گزار که هم چنان سالم هستم. و آرزو می کنم تا هر وقتی که نفسی باقی است، نور نگاهم روشن بماند تا آخرین لحظه مشاهده این زندگی شگفت انگیز و پر راز. آرزو می کنم برق نگاه در چشم های تک تک آدم ها روشن بماند فارغ از هر شرایطی که می گذرانند.

یاد عکس هایی از زندانیان خمرهای سرخ در کامبوج افتادم؛ نگاه بعضی از آن شهروندان عادی ساکت و صامت بود، بی هیچ نوری. انگار آخر زندگی شان را جلوی خودشان می دیدند. یادم نمی رود که آن روز روی پله های آن مدرسه، شکنجه گاه سابق و موزه امروز، نشستم و اشک ریختم برای چشم هایی که نور از نگاهشان رفته بود...

نگاه هایمان پر نور.

پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۵

هر لحظه

ای زندگی
ازت بترسم،
یا لذت ببرم،
یا که شگفت زده باشم؛
هر چه کنم، بودی و هستی و خواهی بود؛
فرای من و سیر و سفر گذری هاج و واجم در این میان.
آخر چه قدر وسیع و غیرقابل پیش بینی و درکی.

چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۵

چراغ زرد

آخر چرا حسادت و رقابت وقتی کنار هم می توانیم از لحظه های زندگی بیش تر لذت ببریم؟ حیف نیست واقعا؟

یه پرنده ست، دو پرنده ست، سه پرنده ست

دمای هوا به صفر یا کمی بیش تر می رسه، دسته پرنده ها جمع می شن کنار هم روی سیم های برق کنار خیابون؛ پف کرده و در سکوت. معلوم نیست توی یخ بندان خودشون رو کجا قایم و گرم می کنن. دیدن دوباره گروه شون روی سیم های برق اتفاق قشنگیه.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۵

تعدیل

نشانه و اثری از احساس اعمال کنترل و قدرت از طرف مقابل مساوی است با کاستن شدت، عمق و سرعت تعامل و افزایش فاصله ایمنی.

خشم × خشم، حاصلی بی حاصل

در بین خشم و عصبانیت دیگران، زبان به دندان گرفتن و صبر کردن، از درس های تجربه و بلوغ است. عصبانیت در عصبانیت ممکن است حاصلی نداشته باشد جز سوزاندن و ویرانی. صبر کردن و انتخاب راه مناسب برای بهبود اوضاع، نه ضعف است نه لزوما کوتاه آمدن در برابر نقطه اختلاف؛ که دقت نظر و محبت با درایت است برای تسهیل و تعادل. کار آسانی نیست ولی تجربه کمک می کند به پر رنگ شدن و به کار بردنش.

Boxing Day خود را چگونه می گذرانید؟

در راستای پشت کردن به این روز وسوسه انگیز برای خرید چیزهایی که نیاز نیست، خانه نشسته و سوراخ جوراب های مورد علاقه اش را دوخته!

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵

آن جلسه

جلسه بررسی عملکرد پروژه ای که یک سال است راه اندازی شده. آن سه مدیر ارشد بخش هایی هستند که بیش ترین تعامل با این پروژه را دارند. داریم نقاط ضعف و قوت فرآیندهای موجود را بررسی می کنیم تا زمینه های قابل بهبود را پیدا کنیم.

جایی که حرف هامون هم زمان شده:
- به حرف های من گوش می دی یا جلسه رو ترک کنم؟
- لازم نیست جلسه را ترک کنی. گوش می دم...

و این جواب ناخودآگاه وقتی ظاهر می شه که برای توان مندی ها و درایت و وفاداری آن آدم در طول پروژه خیلی ارزش قائل هستی. گرچه این گفتار خیلی والد- فرزندی بود.

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۵

گره

بعضی جنبه های زندگی خودش پیش می رود؛ گاه و بی گاه بالا و پایین می شود ولی دوباره هموار می شود. بعضی جنبه های دیگر زندگی در مجموع پر گیر و دار است؛ پر از گره تو در تو؛ هر بار هم تلاش می کنی به راهی که عقل می رسد، پیش روی، باز هم ساز ناساز خودش را می زند؛ تاب می خورد و پیچ. من آدم نومیدی و دست کشیدن از تلاش نیستم. ولی هم چنان در عجبم از این دالان چند خم. راز این معمای نگشوده را درک نکرده ام. شاید درک خیر و مصلحت این راه پیچ در پیچ بیش تر زمان می خواهد؛ نمی دانم.

کاش آسان تر بود؛ کاش فقط قدری آسان تر بود.