جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

پایدار

گاهی وقت ها بعضی چیزها برای آدم نشانه "شادی" و "امید" هستند بدون این که ربط خاصی با آدم داشته باشند؛ مثل خانم سال خورده ای که هر روز عصر از کنار خانه رد می شود. چهره اش شبیه چینی هاست. موهایش یک دست سفید است و شانه هایش به جلو خم شده. هر روز عصر تنهای تنها می آید پیاده روی؛ بر خلاف بقیه رهگذران، نه همراهی دارد نه سگی. ولی قدم زدن روزانه اش پا بر جاست. در سکوت و با قدم هایی آرام در حالی که دست هایش را پشتش زده، از پیاده رو رد می شود. این چند روز که هوا خنک تر شده، ژاکت سرخابیش را هم تنش می کند. برادرم می گوید حتی روزهای سخت برفی هم می آید پیاده روی حتی اگر شده چند قدم همان نزدیک خانه.

هر بار می بینمش، احساس شادی و امید می کنم. بدون این که بشناسمش، دوستش دارم.

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

امروز

بعضی آدم ها این طوری هستند. فرقی ندارد زندگی شان چه قدر بالا و پایین داشته باشد. فارغ از هرچه هست، وقتی می خندند، هر چیز دیگری در دنیا گم می شود؛ فقط سادگی و شادی خنده شان است که همه جا را پر می کند. انگار قهقهه شان آن قدر پر از انرژی است که هیچ غمی در برابرش تاب ماندن ندارد.

شکلات تلخ این طوری بود. امروز خوش حال است. امروز جایی از این دنیا ازدواج می کند. آرزوهای قاصدکی برای شادی، خوشی و آرامش همیشگی در کنار همراه زندگیش.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۱

کرال

آر اف، آی پی، مدار، دکل، بک هال، میکرو لینک، ان ان آی، پاپ، هاپ، ناک...

از وقتی وارد این شرکت شده ام، هر روز دارم بین واژه ها و آدم های مخابراتی شنا می کنم. باید وقت بگذارم کمی در مورد واژه های اصلی بخوانم تا فعالیت های پروژه هایی که کنترل برنامه و اجرایشان را دنبال می کنم، بهتر بفهمم.

.

"به تماشا سوگند، و به آغاز کلام"...

"به تماشا سوگند،" و به پایان کلام...

وزنه ای در سر

شاخه کوچکی از زمین بر می دارد:
- دستت را دراز کن و نگهش دار. یک، دو، سه. حالا دستت را رها کن. خسته شدی؟
- نه!
- دوباره نگهش دار. یک، دو، سه، چهار،... شصت! حالا دستت را رها کن. این بار چی؟ خسته شدی؟
- آره...
- فکرهایی که در ذهنت نگه می داری هم مثل همین شاخه هستند. هرچه بیش تر بهشان فکر کنی، سنگین تر می شوند...

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

نه هر کسی

کسی دیگران را تحقیر می کند که خودش احساس تحقیر شدگی شدید داشته باشد. کسی به دیگران احساس بد بودن می دهد که همیشه از خودش احساس بدی دارد.

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۱

همان طور که هست

منتظر نوبتم هستم. زن و مردی وارد می شوند. مرد شلوارک پوشیده. کفش ورزشی به پا دارد؛ به یک پای طبیعی و یک پای فلزی مصنوعی از زانو به پایین. این همه پذیرش و کنار آمدن با هرچه هست، برایم تحسین برانگیز است. 

چرا؟

برای خودمان انواع آزادی های شرقی، غربی، زمینی یا آسمانی را قائلیم؛ به دیگران که می رسیم با "بایدها" و "نبایدها"ی مادر مادربزرگمان قضاوتشان می کنیم.

جنتلمن های مو سفید

پرده اول- دو ماه پیش وقتی هنوز دنبال کار می گشتم:
رفته ام جلسه کوتاهی در یکی از موسسه های وابسته به دولت که به مهاجران تازه وارد نکات کلی برای شروع زندگی در سرزمین جدید ارائه می دهد. خانمی با لهجه روسی درباره نکات مهم برای کاریابی و مصاحبه صحبت می کند. جدیدترین موردی که در این جلسه یاد می گیرم این است که وقتی وارد اتاق مصاحبه می شوم، یادم باشد عینک آفتابی ام را بالای سرم نگذاشته باشم؛ و این که نکات خیلی ظریفی مهم است مثلا حتی مرتب بودن ناخن ها که ممکن است برای مصاحبه کننده نشان دهنده نظم شخصی باشد. ده-دوازده نفر در این جلسه شرکت کرده اند و دور میز نشسته اند. این مرکز نزدیک منطقه ای است که ساکن ایرانی زیاد دارد. به غیر از یک خانم چینی و مردی اروپایی، بقیه همه ایرانی هستند. روی میز فلاسک چای گذاشته شده با چند لیوان. من دور از میز نشسته ام. جلوی من، مردی نشسته است با موهای سفید و خاکستری. در طول جلسه می فهمم که در ایران خلبان هواپیما بوده. به خوبی انگلیسی صحبت می کند. جلسه دارد تمام می شود. آدم های دور میز سرگرم چای ریختن می شوند. من دورم و دستم نمی رسد. آقایی که جلوی من نشسته، چای می ریزد، بعد لیوان چای را به من تعارف می کند و با همان تشخص و آرامش مردانه می گوید: "خانم شما چای میل دارید؟" با سپاس، لیوان چای را می گیرم. تشخص و هیبت مردانه اش برایم آرامش دهنده است.

پرده دوم- دراتوبوس:
سوار اتوبوس شده ام که برگردم خانه. دو زوج با موهای سفید نشسته اند. من کمی آن طرف تر ایستاده ام. آن ها با هم حرف می زنند. یکی از آقایان از جایش بلند می شود که من بنشینم. مانده ام چه کنم. با آن موهای سفید، اگر من نشسته بودم باید به حرمتش می ایستادم. با این حال، با آن همه احترامی که برایم قایل شده، تشکر می کنم و می نشینم.

من نمی دانم خانم ها دهه ها پیش چه طور رفتار می کردند که مردانی هم عصرشان بوده اند که این همه برای خانم ها ارزش و احترام و حمایت مردانه قائل بوده اند؛ جنس و حس حمایت و محبتشان با انواع امروزیش فرق دارد. 

ترحم

از این که با ترحم باهام رفتار شود، حالم بد می شود. گاهی حس می کنم آدم هایی به دیگران احساس ترحم دارند که خودشان به کمک نیاز دارند. این احساس باعث شده تازگی ها بیش تر مراقب رفتارهای خودم باشم؛ نکند به کسی احساس ترحم کنم. آدم های نازنین زندگی ام شایسته محبت و هم راهی هستند با آگاهی از این که خودشان آگاه و توان مندند و صاحب اختیار زندگی خودشان. من می توانم کنارشان، یک هم راه باشم در خوشی و ناخوشی؛ نه این که بهشان ترحم کنم به خاطر محبت ناآگاهانه، یا به خاطر جبران کم بودهای خودم؛ یا برای این که بیش تر احساس قدرت کنم بر زندگی خودم.

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۱

صلح با خود

دیشب بعد از مدت ها دلم برای خودم سوخت. برای تمام فشارهایی که سه سال پیش از وسطشان عبور کردم و نمی دانستم این قدر برایم سختند. از تمام لحظه های نگرانی، خجالت، بی پناهی، پیچیدگی، خود محکومی و سرگشتگی. دیشب بعد از مدت ها خود هراسیده ام را می دیدم که دنبال گریزی می گشت. دیشب بعد از مدت ها یادم آمد آن روزها چه قدر در مسایلم تنها بودم و چه قدر زیر فشار. گذشت زمان باعث شده خودم و شرایط را بهتر درک کنم.

ممکن

وقتی کسی مسایل شخصی و خصوصی دیگران را پیش تو مطرح می کند، آماده روزی باش که مسایل شخصی زندگی خودت را از دید خودش برای دیگران مطرح کند.

تفاوت نگاه

دانستن این که فرصت های زندگی می توانند محدود باشند، جای زیادی برای ایده آل گرایی باقی نمی گذارد. 

مرا آن ده که آن به

وقتی تلاش می کنم و نمی رسم، شاید واقعا برای من نبوده. این نگاه، چه واقعی باشد چه نباشد، آرامش دهنده است.

تجربه

یا خودت به نرمی و با هشیاری یاد می گیری، یا زندگی آن قدر در شرایط مختلف قرارت می دهد که آن چه را نمی دانی بلاخره یاد بگیری! برای من که این جوری بوده.

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

این لایه، آن لایه

مدیر بزرگ و منتورم در جلسه کوتاه روزانه دو نفره مان می گوید:

- بنشین فکر کن آینده کاریت را چه طور می بینی؟ می خواهی در آینده کاریت کجا باشی؟ آن وقت می توانی برایش برنامه ریزی کنی و تلاش.

من در دلم با خودم می گویم:

- دلم می خواهد "مامان" باشم...

ولی به او می گویم:

- اوهوم...

خانمان سوز

رفتارهای بعضی آدم ها "خانمان سوز" است؛ حتی اگر از سر نا آگاهی باشد. یاد گرفتم خودم را از آدم های با رفتارهای "خانمان سوز" دور نگه دارم؛ حتی اگر بعضی از افکار یا نگاهشان را تحسین می کنم و دوستشان دارم. حداقل تا مدتی که شاید تجربه زندگی، رفتارشان را آگاهانه تر کند یا تا مدتی که یاد بگیرم چه طور از خودم در برابر رفتارهای ناآگاهانه دیگران مراقبت کنم. آسان نیست.

آن چه پیدا نکرده ام

"درکت می کنم" سکسی ترین جمله دنیاست! پر رنگ تر، دوستانه تر و عمیق تر از "دوستت دارم"...

سبز یشمی

درست این طرف چراغ قرمز ایستاده ای که اتوبوس از آن طرف چهارراه می گذرد. از اتوبوس بعدی تا یک ربع دیگر خبری نیست و این یعنی به اتوبوس دوم هم که بعد از این اتوبوس لازم داری، نخواهی رسید و آن جا هم باید بیست دقیقه ای منتظر بمانی. جمع و ضرب و تفریق و تقسیم یعنی حداقل چهل دقیقه دیرتر می رسی سر کار با تفاوت این طرف چراغ قرمز بودن یا آن طرفش. ولی اصلا خودت را ناراحت نکن. آن یک ربعی که در ایستگاه اتوبوس، تنها مسافر منتظر هستی، می توانی لاک هم رنگ بلوزت را که دیشب نرسیدی بزنی، از کیفت در آوری و سرگرم لاک زدن ناخن هایت شوی. هر اتفاقی می تواند هرجوری بیفتد، این که من در برابرش چه می کنم، انتخاب من است.

آرزوی بزرگ کوچک

نه، من به دنبال جا و مکان یا چیزی خیلی بزرگ نبوده ام. همیشه آرزوی بزرگ کوچکی داشته ام. آرزو داشته ام با مامان و بابا و برادرم در یک شهر زندگی کنم؛ فرقی ندارد کجای دنیا باشد، فقط همه مان در یک شهر باشیم. در همان شهر عاشق شوم و زیر سقفی در همان شهر کنار هم راهم زندگی کنم. برادرم و عشقش هم جایی در همان شهر زندگی کنند. بتوانم به همه شان سر بزنم و از نزدیک دوستشان بدارم. دلمان خوش باشد که زیر آسمان یک شهریم و در زندگی هم حضور داریم؛ گاه و بی گاه هم را می بینیم و در خوشی و ناخوشی کنار هم هستیم.

بعضی آرزوها در اوج سادگی، بزرگ و دورند. راه های رسیدن به هر آرزوی ساده ای، ساده نیست یا شاید من بلد نبوده ام.