پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۴

بهترین برادر


این عکس را وقتی برگشتم، پیدا کردم. آلبوم عکس ها را ورق می زدم تا چند تا عکس دسته جمعی مان را بچینم در قاب عکس ها. مدت ها بهش نگاه کردم. می دانی... تو همیشه در زندگی برای من این طوری بوده ای... همیشه در پاییزها و برگ ریزان من را محکم در آغوش فشردی تا ،نشکنم، نلرزم، نیفتم... و من همیشه کودکانه از این همه محبت و پشتیبانی، احساس امنیت کردم. به خاطر همه چیزهایی که قابل بیان هستند و نیستند، ممنون. تو بهترین برادر دنیایی.

دور و نزدیک

شیوا پیداش کرده. از روی چهره ایرانیش... آناهیتا از 5 سالگی همراه با خانواده اش به نروژ مهاجرت کرده و حالا برای یک ترم این جا مهمان شده... با لهجه محکم و قشنگی، فارسی حرف می زند. منطقی است و مستقل و گرم... با وجود همین چند برخورد ساده ای که با هم داشتیم، بسیار دوستش دارم چون واضح، روشن و گرم است. همیشه به جای تایید از واژه ی "ها" استفاده می کند. ساده است و یک رو. موقع سلام و خداحافظی دست هایش را باز می کند و گرم، هم دیگر را در آغوش می گیریم. عجیب است که بعضی آدم های دور، این قدر نزدیکند و برخی آدم های نزدیک، این قدر دور و مه آلود...

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

دغدغه

از شنیدن توضیحات هوشمندانه دکتر هنگ سر کلاس "مدیریت تحقیق و توسعه صنعتی" سیر نمی شوم. رئیس مرکز مدیریت علوم و فن آوری است که در این دانشگاه نوپاست. تحسین برانگیز است چون دغدغه فکریش این است که چرا تعداد شرکت های بین المللی که در سنگاپور سرمایه گذاری کرده اند، به 40 شرکت بین المللی سوئد نمی رسد و این که چه استراتژی هایی باید پیش بگیرند تا بهتر پیشرفت کنند. پیشرفتی که نتیجه اش رفاه مردم این سرزمین و افزایش دانش جامعه و پیشرفت روزافزون است. این آدم درست هم شکل و هم فکر چند نخبه دیگر این سرزمین است که در موقعیت های مختلف دیدم. جالب است که این آدم های همفکر و هم آرمان که همدیگر را هم می شناسند، ویژگی های مشترکی دارند؛ بسیار باهوشند و تفکر استراتژیک دارند، خودشان را به دانش روز می رسانند و ذهنشان را به روی تازه ها باز می گذارند و برای پیشرفت سرزمین شان خواب ندارند.
آینده یک ملت را می توان از نخبگان آن ملت، گرایش های فکری و عملکردشان پیش بینی کرد.

تغییر

دیروز روز بزرگی برای خانواده من بود. بعد از حدود 30 سال، تغییرکوچک ولی مثبت و خوشحال کننده ای در خانه ما رخ داد. اگر خصوصیات و تفاوت های شخصی آدم ها را کنار بگذاریم، لازم است این جا و در این زمان از کشور عزیزم که به خانواده فرهنگی من که تمام عمرشان را خالصانه صرف آموزش و پرورش کردند، سپاس گزاری کنم که فضایی را برای خانواده های ساده ای چون ما فراهم کرده است که تغییرات مثبت حداقل پس از 30 سال، می توانند اتفاق بیفتند. واقعا ممنون...

فرهنگ کاری

اولف آلمانی است. این ترم میز کاری هم به او داده اند تا روی پروژه اش کار کند. هر روز هفته از صبح زود کارش را شروع می کند تا شب. حتی یکشنبه ها. برخلاف جولین، انسلم و لوییک فرانسوی که صبح دیرتر شروع می کنند و عصر می روند و شنبه ها و یکشنبه ها هم نمی آیند و البته کارهایشان را هم به خوبی تمام می کنند. چقدر فرهنگ های کاری متفاوتند....

ترمیم

قسمت هایی از قلبم مدت هاست که تیره شده. به قلم موی نازکی نیاز دارم که پاکش کنم ولی نمی دانم این قلم را کجا می توان یافت. به تمام آیین هایی که می شناسم فکر می کنم... کجاست راهی که بشود این آسیب ها را ترمیم کرد؟

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

تصمیم گیری گروهی

سوتیری از کریستین درخواست تقسیم بندی یخچال را می کند. او هم خیلی منطقی و بدون معطلی طرح طبقه های یخچال را می کشد؛ وضع موجود را در مورد تقسیم بندی طبقات بین هر سه اتاق توضیح می دهد و پیشنهادهایش را می نویسد و البته گوشزد می کند که تریسی هم لازم است باشد و نظر دهد. من همیشه سرعت عمل و پشتکار چینی ها را تحسین می کنم... تایید می کنم که منتظر تریسی می شویم و این که سوتیری و من هم نظراتمان را پس از هم فکری خواهیم گفت.
گرسنه ام. عدسی ای را که قبلا حاضر کرده ام می گذارم تا گرم شود. در بشقاب می ریزم و پشت میز می نشینم و با آرامش مشغول فشردن لیموی تازه روی آن می شوم. بوی لیمو... تریسی در را باز می کند و وارد می شود. دو قدم تو نیامده که کریستین با ورق طرح یخچال، بدون هیچ پیش درآمدی جلو می رود و موضوع را توضیح می دهد. نگاهم را از لیمو برمی دارم و به بحث جدی و بدون مقدمه شان نگاه می کنم. به توافق می رسند و سراغ من می آیند و موضوع شیرین یخچال را دوباره مطرح می کنند. می دانم که این هم بخشی از فرهنگ سخت کوشی است... پس از این که مجبورم وسط شام راجع به این موضوع ساده بحث کنم، تعجب نمی کنم. لبخندی می زنم. دوستانه ورق را از کریستین می گیرم و بررسی می کنم و می گویم " ممنون از نظراتتان... سوتیری و من هم امشب راجع به این مورد فکر می کنیم و بعد با هم صحبت می کنیم..." این طوری من دوباره به بوی خوش لیمو بر می گردم و آن ها هم به کارهایشان... به فرهنگ خودم فکر می کنم و به فرهنگ آن ها... لذت بردن از لحظات کوچک زندگی، پشتکار و تلاش برای حل به موقع مساله هر چقدر هم کوچک باشد، تفاوت میان نگاه به زمان و ارزش زمان و زندگی...
بوی خوش لیموی تازه مرا زنده می کند...

از 8 تا 14

بعد از برگشتنم، اتاق جدیدی گرفتم. از طبقه هشتم رفتم طبقه چهاردهم... البته همراه با هم اتاقی ام، سوتیری. گیلمن نزدیک بزرگراه است. حدود 6 خیابان از رو و زیر هم می گذرند. این شهر هم که خواب ندارد. طبقه 14 کم سر و صداتر است. دورنمای اتاق، این بار به جای درخت و دریا، ساختمان های بلند و مدرن شهر است.
از همان ابتدا دست گل به آب دادم... در راستای جابجایی انقلابی ام، همه جا را شستم. پرده ها را هم کندم و انداختم توی ماشین رختشویی تا تمیز باشند ولی از آن جا که فراموش کرده بودم قلاب های میخ مانندش را جدا کنم، من ماندم و پرده ای که راه راه پاره شده بود؛ درمانده از این که چه توضیحی به دفتر خوابگاه بدهم...
پرده جدید هم آمد... این ترم، حال و هوای بهتری برای تغییر دکور اتاق داشتم. پس با کمترین امکانات موجود، چیدمش!
سوتیری چند روزی بعد از تعطیلات آمد. شب های اول، از این که کمی در اتاق تنها هستم، لذت بردم ولی در کل حضور سوتیری با تمام تفاوت هایمان، برایم عادی تر است! زندگی دیگری در کنارم جریان دارد انگار! و این باعث می شود چیزهای عادی، عادی تر پیش روند و آدم به هر چیز با اهمیت یا بی اهمیتی فکر نکند!
همسایه کناری، تنها کره ای بود که در این مدت می دیدم. از آشنایی با او لذت می بردم هرچند مدتش کوتاه بود. درسش تمام شده بود و مشغول کار شده بود. هفته پیش به خانه دیگری رفت. گرم بود و شلوغ. بعد از معرفی دستش را دراز کرد و دست هم را دوستانه فشردیم. گرم تر و منعطف تر از چهار چوب های چینی بود. گرچه چینی ها هم مردمی ساده و مهربانند.
دو هم خانه ای دیگرم هردو چینی هستند و اقتصاد می خوانند. تریسی، دختر مهربان، پر انرژی و در مواقع لازم یاری کننده ای است. چهره اش مثل شخصیت های کارتونی چینی می ماند. وقتی اعتمادش جلب شود، به راحتی لبخندش را می توان دید. نکته ای که باعث می شود دوستش داشته باشم. کریستین، بسیار جدی و منطقی است. می توان اطلاعات خوبی با او رد و بدل کرد ولی باید به چشم های زیبا ولی بی حالتش و لحن جدی و بدون لبخندش عادت کرد.
در کل، این آپارتمان گرچه کمی کهنه تر است ولی راحت تر به نظر می رسد.

پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۴

Chinese New Year

کریسمس گذشت. هری رایا حاجی (عید قربان در فرهنگ مالایی) هم گذشت. 28 ژانویه سال نو چینی هاست. سالی که قمری است. در فروشگاه ها در کنار تمام چیزهای جدیدی که برای سال نو چینی به فروش می رسد، شاخه های بلند بید هم هست! چقدر دنیا کوچک است. انگارهمه ملت ها و فرهنگ ها روی هم اثر دارند...


شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

کلیسا

استاد زبانم روز پس از کریسمس دعوتمان کرده بود به یک کلیسا تا مراسم شان را ببینیم. همیشه دلم می خواست مراسم کریسمس را در کلیسای سر خیابان ویلا که بسیار بزرگ و زیباست، ببینم.
ولی این کلیسا تفاوت زیادی با کلیسای خیابان ویلا داشت. دیوارهای ساده سفید و صندلی های معمولی و راحت؛ اینجا کلیسای پروتستان است. گروهی روی سن آمدند و نمایشی داستانی از این که آرزوها چقدر در دسترسند، اجرا کردند. بعد مردی بور با بلوز سرخابی و کراوات و شلوار آمد روی سن. او "کشیش" بود. دوستانه و راحت با استفاده از اسلایدهایی که پروژکتور روی پرده انداخته بود، در مورد گناه و رستگاری و مسیح توضیح داد. در پایان گروه موسیقی می نوازد و حاضران می ایستند و با هم می خوانند:
"Here I am to worship..."
بعد دست می دهند و در آغوش می گیرند و کریسمس را به هم تبریک می گویند.
بیرون سالن میزی چیده شده از غذا و هدایا...
کشیش برای خوشامد گویی کنار میز استاد و دانشجویانش می آید و کمی بحث می کنیم. تشابه اسلام و مسیحیت، دگرگونی کلیساها، بی دینی دانشجویان چینی و دعوت از آن ها برای آشنایی با فعالیت های کلیسا...
کلیسا به مکانی برای فعالیت های اجتماعی و آموزشی تبدیل شده که با زبانی کاملا ساده و ابتدایی از ایمان، رستگاری و امید سخن می گوید. انگار دین برای دوران مدرن سفارشی شده است با تمام مزایا و معایبش.
وقتی بیرون می آیم، به ورودی "کلیسا" نگاه می کنم که زمین بازی بچه هاست...
کشیش در حال موعظه؛ منبع عکس: آتوسا

پر از تنهایی

تنهایی ام را با تنهایی پر می کنم.
من پر از تنهایی ام.
خرسند، سبک، رها و تنها...
زندگی چقدر عجیب و کشف ناشدنی است!

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۴

کریسمس مبارک!

خیابان اورچارد؛ منبع عکس: آتوسا نصیری

خیابان اورچارد؛ منبع عکس: آتوسا نصیری

خیابان اورچارد- روبروی تاکاشی مایا؛ منبع عکس: آتوسا نصیری

با تاخیر بسیار، کریسمس مبارک!
شب کریسمس فرصتی بود تا تمام برداشت های من از نظم و انضباط سنگاپوری ها ویرایش شود! در حالی که فکر می کردم همه در کنار هم و در کنار درخت کریسمس و بوقلمون پخته هستند، در خیابان اورچارد برای اولین بار در این کشور منظم بین خیل جمعیتی که ریخته بودند توی خیابان گیر کردم! کریسمس اینجا یعنی خرید و خرید و خرید؛ حراج و حراج و حراج!
مردم با اسپری های برف، کریسمس را در سرزمین همیشه سبز و بی برف جشن گرفتند! آدم ها از چهارچوب نظم همیشگی بیرون آمده بودند و آشنا و نا آشنا روی سر هم برف می ریختند! دست کمی از شب های چهارشنبه سوری نداشت! در سرزمین همیشه تمیز، این بار زمین پر از اسپری های خالی برف بود. شادی آدم هایی با نژادهای مختلف! شادی هفتاد و دو ملت!
خیابان اورچارد؛ منبع عکس: آتوسا نصیری
با تشکر بسیار از آتوسا، دوست عزیز و هنرمندم که اجازه داد این عکس ها را که مشخص است گرفتنشان آن هم با موبایل، چقدر سخت است، در وبلاگم بگذارم!

بارون بارونه، زمینا تر می شه...

کم کم احساس می کنم که یک ماهی هستم در یک آکواریوم رنگارنگ... گویا ژانویه و فوریه از صبح تا شب و از شب تا صبح آسمان می بارد! زمستان در این سرزمین، سبز و بارانی و خنک است.
هربار که بیرون هستم در گوشم زمزمه "بارون بارونه..." جاری است.
امان از این سرزمین وحشی زیبا و اعجاب انگیز...

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴

از ماست که بر ماست

هوای تهران به شدت آلوده است؛ هوای تهران از حالت هشدار و بحران،‌به اضطرار رسید؛ امروز و فردا به دلیل آلودگی شدید هوا مراکز اداری و مدارس و ... تعطیلند... کودکان و سال خوردگان در معرض خطرند...
این جملات، مرتب در اخبارتکرارمی شوند.
سوار اتوبوسم. احساس خفگی می کنم، نفس بالا نمی آید. هر که را می بینم از سردرد شکایت می کند... از پنجره به ماشین هایی که در ترافیک میدان توحید منتظرند، نگاه می کنم. زیر این آسمان گرفته و مه آلود، ماشین هایی می بینم با یک یا دو نفر سرنشین... ماشین هایی با سرنشینان زیاد که خانواده به نظر می رسند و گویی در حال پیک نیک رفتن هستند.آخر امروز تعطیل است! در چهره
بیشتر آدم ها دلهره و نگرانی از این همه هشدار به چشم نمی خورد. چرا همه چیز برایمان عادی شده است؟
جدای از همه مسایل، تنها در ذهنم تکرار می شود که از ماست که بر ماست...

حادثه

وقوع حادثه در کشور من، موضوع عجیبی نیست. هر سال چندین بار اتفاقات دردناک و تکان دهنده ای رخ می دهد که همه را متعجب و اندوهگین می کند؛ یک هفته ای از آن سخن می گوییم و می نویسیم و اشک می ریزیم؛ بعد به انباری تاریخ می سپاریمش... این حوادث بسی عجیبند. مثلا هواپیمایی با وجود آگاهی از نقص فنی و با وجود تمام خاطراتی که از سقوط های سالانه داریم، از زمین بلند می شود و در وحشت سقوط بر روی مجتمعی مسکونی سقوط می کند... صدها قربانی با مرگی دردناک و فجیع...
مامان همین طور اشک می ریزد. با خودم می اندیشم آیا برنامه ریزان و هدایت گران هم این قدر تکان می خورند و می گریند و چاره می اندیشند؟
مردن در سرزمین من عادی شده است... حادثه در سرزمین من عادی شده است....

سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۴

Trade-off

از همان دوران راهنمایی دوست خوبی برایم بوده است. حتی اگر مدت ها نبینمش، وقتی دوباره همدیگر را می بینیم انگار مدت ها با هم بوده ایم.
می گوید : "تبریک می گم بورس گرفتی...!". می گویم: " در عوض تو چند بعد زندگی را جلو برده ای!‌ شریک و همراهی امین در زندگی داری!"
روز بعد که می بینمش، می گوید که خیلی به این حرفم فکر کرده...

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

خانه آقای نئو


کلاس ها هم تمام شد. این جا رسم خوبی در بعضی دانشکده ها رایج است؛ وقتی ترم تمام می شود، استاد و شاگردان به پایان رساندن موفقیت آمیز یک ترم تحصیلی را با شیرینی و آب میوه و خوراکی جشن می گیرند.
من یک کلاس از واحد علوم تصمیم گیری دانشکده مدیریت برداشته بودم. گرچه این کلاس " روش های تحقیق کیفی" برای من خیلی زود بود، ولی من عاشق این کلاس و استادش بودم. دکتر رویلین، درست مثل بازیگرها کلاس را اداره می کرد. از فلسفه تحقیق و چرایی و چگونگی اش می گفت و همه را در بحث ها به مشارکت می گرفت. کوچک ترین حرکت چهره مان را اگر با قسمتی موافق یا مخالف بودیم و یا مشکلی داشتیم، شکار می کرد و ما را به بحث می کشاند. گرچه تنها پس از گذشت نیمی از ترم، تازه فهمیدم که چطور باید با مقاله های دشواری که باید هر هفته قبل از کلاس می خواندیم تا سر کلاس راجع بهشان بحث کنیم، برخورد کنم، ولی این کلاس با وجود تمام سختی هایش بهترین کلاس برای من بود.
یکی از همکلاسی هایم،‌ آقای نئو دانشجوی دکترا بود که در موسسه تحقیقاتی که به من بورس داده بود، کار می کرد. اوایل کمی جا خورده بودم، این آدم خیلی چیزها راجع به بورس من و گروه ما می دانست. می ترسیدم دست از پا خطا کنم. حدود چهل سالی داشت و در برابر هر یک کلمه که مقابلش می گذاشتی، یک صفحه حرف تخصصی می گفت. اما به مرور زمان، ترسم تبدیل به احترام و یادگیری شد.
هفته آخر، او از تمام کلاس و دکتر رویلین دعوت کرد که به خانه جدیدش برویم. دکتر رویلین هم گفت این می تواند جشن خوبی برای رپ آپ کلاسمان باشد!
همه در یکی از ایستگاه های ام. آر.تی (مترو) قرار گذاشتیم. وقتی رسیدم برایم جالب بود که دکتر رویلین را بعد از یک ترم در کت و شلوار و کراوات دیدن، ‌در لباسی کاملا ساده و اسپرت می دیدم. خانه آقای نئو خیلی دور بود. ولی واقعا قشنگ بود.
پس از ورود با همسرش و دو دختر کوچک 6 و 8 ساله اش آشنا می شویم. دیوار اتاق پذیرایی پر است از نقاشی های رنگارنگ دخترانش. دو مبل کوچک چینی قشنگ هم به اندازه بچه ها گوشه ای از اتاق است. ما را دعوت می کند تا تمام طبقات را ببینیم. بین طبقات، تابلوهای نقاشی قشنگی نصب شده. اتاق بچه ها رنگارنگ و قشنگ است. اتاق کار نئو پر از کتاب و ساده و آبی و نقره ای است. با لپ تاپ و بلندگوهای کوچکی روی میز. اتاق کوچکی مخصوص تماشا کردن فیلم و ... خانه شان واقعا هنرمندانه است. در این خانه افراد دیگری هم زندگی می کنند. ماهی های کوچک قشنگ در آکواریوم اتاق پذیرایی، ماهی های بزرگ غول پیکر در حوض زیبای گوشه حیاط، خوکچه هندی با دماغ کوچولویش که مرتب برای شناسایی محیط و مهمان های کنجکاو،‌این ور و آن ور می شود، و سگی سفید و بزرگ در حیاط که من از دور تماشایش می کنم که چقدر اجتماعی به دنبال چوبی که جیانگ لی پرتاب می کند، می دود.
سوسیس های مرغ، بادمجان ها، بال ها و مارش مالو ها را به سیخ های کوچک چوبی می کشیم و باربکیو می کنیم. از دیدن مارشمالوها به هیجان آمدم و برای دوستانم از لافکادیو - شیری که عاشق مارشمالو بود- می گویم ولی انگار دوستانم شل سیلور استاین را خیلی نمی شناسند. این طوری اوج هیجان من در هوا پخش می شود، چون کسی نیست که بفهمد چقدر مهم است که داریم مارشمالوی مورد علاقه لافکادیو را می خوریم...
نئو به من می گوید که خیالم راحت باشد؛ او همه چیز را "حلال" خریده، ... بعد می پرسد تا به حال منزل سنگاپوری ها رفتم یا نه. و من از خانواده مسلمانی می گویم که هم اتاقی ام مدتی با آن ها زندگی کرده بوده... این کار گروهی بچه ها را به هم نزدیک تر می کند. همه از هر دری با هم بحث می کنند. با لیا او دختر چینی بسار باهوشی که دانشجوی دکتر رویلین است، راجع به تزش و مصاحبه هایی که داشته، حرف می زنم. فرصتی می شود که از الکس،‌همکلاسی آلمانی که چینی و ژاپنی می داند و روی انتقال تکنولوِی کار می کند، بپرسم که چطور این راه را شروع کرده و علاقه اش را نسبت به آسیای جنوب شرقی بفهمم. جولین از دانشگاه های فرانسه می گوید و نیسان از تایوان.
چقدر دلم می خواهد بیجینگ، شانگهای،‌ تایوان، هنگ کنگ، کره جنوبی و ... را ببینم... از ایران هم خیلی حرف می زنیم. باز هم سعی می کنم این چهره منفی و تاریکی که از این سرزمین زیبا وجود دارد، به سهم خودم کمرنگ کنم. با جیانگ لی از کتابی که از مالزی خریده و نویسنده اش امام محمد غزالی است، حرف می زنم. کاش بیشتر می دانستم. کاش بیشتر یاد می گرفتم که بحث سازنده چگونه باید باشد.
پایان بخش این کار گروهی، همکاری همسر نئو در نواختن پیانو با همراهی دختر کوچکشان است که ویولون می نوازد. ترکیب بسیار زیبایی است و البته اوج برنامه ریزی روی تربیت بچه ها... جیانگ لی و جولین هم کمی پیانو می نوازند. نمی دانم چرا حس می کنم جیانگ لی چقدر شبیه یکی از دوستان مرکز کارآفرینی است که گیتار و پیانو می نوازد. دنیا واقعا کوچک است.
با دو تا از همکلاسی ها و دکتر رویلین با تاکسی برمی گردیم نزدیکی کمپوس. مرا نزدیکی دانشکده مهندسی پیاده می کنند چون می خواهم بروم لب تا نامه هایم را چک کنم و فایل هایم را مرتب کنم. دکتر رویلین می گوید " دیر برنگرد، امشب یکشنبه است و خیابان ها خلوتند..."
احساس امنیت و دوستی میان آدم های ساده و یک رو احساس دلپذیری است...

هیچ چیز بدیهی نیست

روی تخت دراز می کشم. صدای مامان و بابا که در اتاق پذیرایی نشسته اند و با هم حرف می زنند، می آید. چشم هایم از خستگی این سفر شبانه سنگین است. نیمه خوابم شاید. نمی دانم از چه حرف می زنند. فقط سرمست صدایشان هستم که در گوشم جاری است.
مامان و بابا زندگی جدیدی را بدون ما شروع کرده اند. من این را وقتی بیشتر می فهمم که بابا پشت رایانه می نشیند و با صبر و هیجان، نامه تو را برای مامان که صبورانه گوشه ای نشسته و چشم و گوشش به باباست، می خواند. واژه به واژه... و بعد به هم یادآوری می کنند که در جواب نامه ات چه بنویسند تا همه آن چه تازه اتفاق افتاده را برایت بنویسند... مامان و بابا واقعا صبورند و آرام، ساده و پاک...
هیچ وقت فکر نمی کردم از شنیدن صدایشان و از تماشا کردنشان حین زندگی، ‌این قدر لذت ببرم و قدر وجودشان را حس کنم...

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

Whirling Dervishes


یکی از دوستان کشفش کرد. پروفسور ف استاد جامعه شناسی در دانشکده علوم اجتماعی است که مطالعات زیادی روی عرفان و ادبیات تصوف دارد. فارسی می داند و اشعار مولانا را به خوبی می خواند. آدم بسیار باهوش و با جذبه ای است. از گروه Dervish Ensemble دعوت کرده بود که از ترکیه آمده بودند و رقص سماع را اجرا می کردند. قرار بود گروهی از دانشجویانش را به این اجرای این گروه در موزه تمدن های آسیایی ببرد؛ از ما هم دعوت کرد. پس از جستجوی بسیار، موزه را پیدا کردیم و کمی قبل از شروع به برنامه رسیدیم. با همسر ایرانی پروفسور ف آشنا شدیم که خانمی بسیار آرام و متشخصی است. چراغ ها خاموش می شوند و معرفی شروع می شود. از پروفسور ف می خواهند که برای معرفی کامل برنامه روی سن بیاید. "بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند" این را با همان لحجه خاصش می گوید. از عشق واقعی می گوید و نمادهایش در انسان.. عشق زن و مرد، عشق مادر و فرزند،‌ عشق میان انسان ها که تنها تکه ای از عشق به مبدا وصف ناپذیر هستی است. بعد از گروه می گوید که از ترکیه آمده اند و اکثرا فارغ التحصیل رشته موسیقی از دانشگاه استانبول هستند که با علاقه شخصی به اجرای رقص سماع پرداخته اند.

همه عبایی مشکی پوشیده اند و روی صندلی نشسته اند. موسیقی کشدار و پر سوزی که شباهت بسیاری با موسیقی سنتی ایرانی دارد، آغاز کننده برنامه است. زبانشان ترکی است ولی می توانم بفهمم که جملات پرسوزی که در بین موسیقی خوانده می شود، مدح مولاناست. سپس سه مرد با عبای مشکی و کلاه کهربایی بسیار بلندی که سنگین به نظر می رسد، به آرامی و با احترام وارد سن می شوند. با تواضع گوشه ای می نشینند تا مدح پرسوز به پایان می رسد و ضربه ها به اوج می رسد. زمین را می بوسند؛ به آرامی بلند می شوند و عبای مشکیشان را در می آورند. زیر عبا، لباسی سراسر سفید به تن دارند. پشت هم می ایستند و دو به دو به آرامی به هم تعظیم می کنند. مدتی به ادای احترام و سلام کردن به یکدیگر می گذرد. بعد می چرخند و در یک خط روبروی حضار می ایستند. دستانشان به حالت دعا زیر سینه شان بسته شده و به آرامی می چرخند؛ چین لباس سفیدشان در این چرخ های ممتد باز می شود و با نظم خاصی می چرخد. دستان بسته در حین چرخش از ناحیه سینه به آرامی به سمت سرشان حرکت می کند تا به بالای سرشان می رسد. دست راست با وقار و هیبت خاصی بالای کلاه بلند خم می ماند و دست چپ در راستای کتف کشیده می شود. مانند گلی که می شکفد... می چرخند و می چرخند و می چرخند... یادم نمی آید چقدر طول کشید؛ شاید بیست تا سی دقیقه! انگار در این تکرار غرق شده بودند. موسیقی پرسوز ادامه دارد...

می گویند مولوی خود این گونه شعر می گفته... ارتباطی عجیب در این حرکات نهفته است. بعدها که سر کلاس پروفسور ف به تعبیر حرکات پرداختیم، فهمیدم که لباس سفید نماد کفن است و عبای مشکی نماد خاکی که تن را در بر می گیرد و آن کلاه خاکی بلند چیزی مثل سنگ قبر... چرا که می اندیشند اگر انسان به مرگ بیندیشد و برانگیختگی، به زندگی نگاهی دوباره می کند. این چرخش طولانی نیایشی با مبدا هستی است که از آن جدا شده ایم. دستی که رو به آسمان است موهبت و رحمت الهی را می گیرد و دست رو به زمین، این رحمت را به زمین می بخشد. تفسیر دلنشینی است. انسان می تواند آن قدر والا باشد که هادی رحمت و موهبت الهی شود...

مبهوت این تکرار شده ام... رمزی عجیب در تکرار نهفته است.

برایم خیلی جالب است که حضاری که هریک از گوشه ای از دنیا هستند چه برداشتی از این اجرا دارند...
همین طور مرتب به این می اندیشم که فارغ از محل زاد و وفات، چطور گروه های ترکی مبلغ و معرف مولانا هستند...
برای اطلاعات بیشتر می توانید این لینک ها را ببینید: