سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۶

آن باغ عجیب

بین گورستان، اگر می شد به صورت اسم جمع نام برد می گفتم "آرامگاه"، سرسبز قدم می زنم؛ به طور عجیبی این فضای ناآشنای آشنا آرامم می کند. هر از گاهی سر می زنم بی آن که کسی را بشناسم؛ شاید هم برای همین است که می توانم بی دغدغه سر بزنم. باغی بزرگ و سبز با صدای پرندگان که بعد از باران دارند می خوانند بین این سکوت. شاید خود بهشت.
با خودم فکر می کنم آدم هایی که در این سرزمین به خاک سپرده می شوند، حدود نصف سال زیر برف سرد و طولانی هستند در سکوت، بدون نشان چندانی از جنبنده ای، تمثیلی از زمهریر. نیمه دیگر سال یا زیر سرسبزی و گل های رنگارنگ و صدای چهچهه پرندگان هستند، یا زیر برگ های رنگارنگ همان درختان که دارند کم کم به خواب می روند، شاید به زیبایی و آرامش بهشت.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

توضیح واضحات

در تمام این سال ها این مشاهده هم چنان برایم جالب و تحسین برانگیز بوده. این که هندی ها در کنار حفظ زبان مادری خودشان، به زبان انگلیسی هم تحصیل می کنند و هم زبان مادری و هم زبان انگلیسی را سلیس و روان صحبت می کنند.
این که زبان انگلیسی را پا به پا با زبان مادری جلو می برند، نقطه قوت و مزیت رقابتی بسیار زیادی در سطح بین المللی برایشان ایجاد می کند؛ چه داخل کشور خودشان باشند و چه خارج از آن. همین طور این امکان را برایشان فراهم می کند که به اطلاعات گسترده تری به روز دسترسی داشته باشند و  راحت تر تبادل نظر کنند. فرهنگ مطالعه هم که این مزیت رقابتی را بسیار پر رنگ تر می کند.

آن دو بچه

دخترک شاید سه، چهار سالش باشد. پشت شیشه مرکز نگهداری از گربه های بی سرپرست، بی دغدغه و  راحت نشسته روی زمین. هر بار دست هایش را می چسباند پشت شیشه قفس بچه گربه ای؛ هر کدامشان هر طرف می رود، دست آن یکی هم پشت شیشه همان طرف می رود. دخترک با تمام وجود می خندد؛ به چشم های خندانش نگاه می کنم که از نگاهم تغییری نمی کنند؛ هم چنان پر از خنده و شادی هستند. تماشایشان می کنم. حس خیلی خوبی ته قلبم می درخشد؛ این سرمستی ساده و بی غش و رها و پر از زندگی، تمام روز خوش حال نگهم می دارد. جایی از وجودم حس می کردم سه چهار سالگی خودم را به تماشا نشستم.

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۶

روزی

روزی هست که تو شاید هیچ وقت به خاطر نیاوری؛
روزی که من هر سال به خط شعری فکر می کنم
که آن روز به خاطرم نشست.

پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۵

جمعه، دی ۱۰، ۱۳۹۵

زندگی های نو

بچه نداشتن یک طرف، دور بودن از دوستان نازنین قدیمی که بچه دار می شوند، یک طرف دیگر. چه طور می شود توضیح داد قلب آدم چه جوری می تپد برای فرزند دوستی نازنین که آن ور این کره خاکی به دنیا آمده و خطوط چهره همان دوست نازنین را دارد. بعد مرتب عکسش را نگاه کنی به جای این که توی بغل بگیریش.

نگاه

یواش یواش دارم می رسم به میان سالی؛ اگر میانی در میان باشد البته با این سرعت های نجومی. مثلا اگر قرار باشد سن مرحوم خانم دنیا فنی زاده را در نظر بگیریم، 25 سالگی دیگر میان سالگی است.

از اعداد و ارقام بی تعریف که بگذریم، دارم جایی می رسم کمی آن ورتر از جوانی محض. خیلی چیزها دارم، خدا را شکر؛ خیلی چیزها را هم ندارم، باز هم خدا را شکر. این قدر از زندگی فهمیده ام که چندی بعد نگاه و تعبیرم از داشتن و نداشتن می تواند فرق کند، جور دیگری باشد. ممکن است تازه بفهمم چه چیزهایی داشته ام در حالی که فکر می کردم نداشته ام و بالعکس!

به هر حال، آمدم بنویسم من به تفسیر اعداد یک جورهایی در آستانه دروازه میان سالگی ایستاده ام.
و خوش حال و متشکرم! خوش حالم وقتی به خودم در آینه و به عکسم نگاه می کنم و نور نگاهم را باز پیدا می کنم. تفسیر خود شیفته مانندی است، می دانم. در خودشیفتگی غلت زدن فرهنگ رایجی شده است. منظورم این نیست که وای من چه قدر دلبرم. خودم را با خودم می سنجم، حداقل با درک نسبی که از خودم داشتم و دارم. خوش حالم و سپاس گزار که نور نگاهم به چشمانم برگشته؛ مدتی چند سال پیش فروکش کرده و کم رنگ بود.

خوش حالم و سپاس گزار که هم چنان سالم هستم. و آرزو می کنم تا هر وقتی که نفسی باقی است، نور نگاهم روشن بماند تا آخرین لحظه مشاهده این زندگی شگفت انگیز و پر راز. آرزو می کنم برق نگاه در چشم های تک تک آدم ها روشن بماند فارغ از هر شرایطی که می گذرانند.

یاد عکس هایی از زندانیان خمرهای سرخ در کامبوج افتادم؛ نگاه بعضی از آن شهروندان عادی ساکت و صامت بود، بی هیچ نوری. انگار آخر زندگی شان را جلوی خودشان می دیدند. یادم نمی رود که آن روز روی پله های آن مدرسه، شکنجه گاه سابق و موزه امروز، نشستم و اشک ریختم برای چشم هایی که نور از نگاهشان رفته بود...

نگاه هایمان پر نور.

پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۵

هر لحظه

ای زندگی
ازت بترسم،
یا لذت ببرم،
یا که شگفت زده باشم؛
هر چه کنم، بودی و هستی و خواهی بود؛
فرای من و سیر و سفر گذری هاج و واجم در این میان.
آخر چه قدر وسیع و غیرقابل پیش بینی و درکی.

چهارشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۵

چراغ زرد

آخر چرا حسادت و رقابت وقتی کنار هم می توانیم از لحظه های زندگی بیش تر لذت ببریم؟ حیف نیست واقعا؟

یه پرنده ست، دو پرنده ست، سه پرنده ست

دمای هوا به صفر یا کمی بیش تر می رسه، دسته پرنده ها جمع می شن کنار هم روی سیم های برق کنار خیابون؛ پف کرده و در سکوت. معلوم نیست توی یخ بندان خودشون رو کجا قایم و گرم می کنن. دیدن دوباره گروه شون روی سیم های برق اتفاق قشنگیه.

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۵

تعدیل

نشانه و اثری از احساس اعمال کنترل و قدرت از طرف مقابل مساوی است با کاستن شدت، عمق و سرعت تعامل و افزایش فاصله ایمنی.

خشم × خشم، حاصلی بی حاصل

در بین خشم و عصبانیت دیگران، زبان به دندان گرفتن و صبر کردن، از درس های تجربه و بلوغ است. عصبانیت در عصبانیت ممکن است حاصلی نداشته باشد جز سوزاندن و ویرانی. صبر کردن و انتخاب راه مناسب برای بهبود اوضاع، نه ضعف است نه لزوما کوتاه آمدن در برابر نقطه اختلاف؛ که دقت نظر و محبت با درایت است برای تسهیل و تعادل. کار آسانی نیست ولی تجربه کمک می کند به پر رنگ شدن و به کار بردنش.

Boxing Day خود را چگونه می گذرانید؟

در راستای پشت کردن به این روز وسوسه انگیز برای خرید چیزهایی که نیاز نیست، خانه نشسته و سوراخ جوراب های مورد علاقه اش را دوخته!

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵

آن جلسه

جلسه بررسی عملکرد پروژه ای که یک سال است راه اندازی شده. آن سه مدیر ارشد بخش هایی هستند که بیش ترین تعامل با این پروژه را دارند. داریم نقاط ضعف و قوت فرآیندهای موجود را بررسی می کنیم تا زمینه های قابل بهبود را پیدا کنیم.

جایی که حرف هامون هم زمان شده:
- به حرف های من گوش می دی یا جلسه رو ترک کنم؟
- لازم نیست جلسه را ترک کنی. گوش می دم...

و این جواب ناخودآگاه وقتی ظاهر می شه که برای توان مندی ها و درایت و وفاداری آن آدم در طول پروژه خیلی ارزش قائل هستی. گرچه این گفتار خیلی والد- فرزندی بود.

سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۵

گره

بعضی جنبه های زندگی خودش پیش می رود؛ گاه و بی گاه بالا و پایین می شود ولی دوباره هموار می شود. بعضی جنبه های دیگر زندگی در مجموع پر گیر و دار است؛ پر از گره تو در تو؛ هر بار هم تلاش می کنی به راهی که عقل می رسد، پیش روی، باز هم ساز ناساز خودش را می زند؛ تاب می خورد و پیچ. من آدم نومیدی و دست کشیدن از تلاش نیستم. ولی هم چنان در عجبم از این دالان چند خم. راز این معمای نگشوده را درک نکرده ام. شاید درک خیر و مصلحت این راه پیچ در پیچ بیش تر زمان می خواهد؛ نمی دانم.

کاش آسان تر بود؛ کاش فقط قدری آسان تر بود.

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۵

یادش

ماکارونی درست کرده ام. میز را می چینم. غذا را در ظرف ها می کشم و می نشینم. اولین چنگال و اولین مزه زیر دندان، مرا می برد به خیلی خیلی قبل ها. یک ظهر که هر پنج نوه آن موقع ها، نشسته بودیم دور سفره، توی اتاق رو به حیاط؛ و مادر بزرگم که با حوصله و محبت، برای تک تکمان ماکارونی می ریخت. غذای محبوب همه نوه ها کنار وجود پر محبت خودش؛ همه خوش حال و خندان.
چه کسی می داند ما با چه نشانه ها و آثار کوچکی یاد و خاطر عزیزانمان را در وجودمان نگه می داریم حتی وقتی که دیگر دنیا آن قدر محدود می شود که نمی توانیم هم را ببینیم.

طبیعی

جایی خواندم پوست موز، ماسک خوبی است برای موهای سر. هیجان زده از کشف طبیعی، طرز تهیه را درست خوانده و نخوانده، سه عدد پوست موز را با مخلوط کن خرد کردم و مدت کوتاهی گذاشتم روی موهایم. حدس نمی زدم پوست موز حتی بعد از مخلوط و خرد شدن هم تار و پود نخ مانند داشته باشد!

این که چه قدر
- برق مصرف کردم تا این ها خرد و مخلوط شوند
- آب گرم مصرف کردم تا این نخ ریزهای پوست موز از سرم پاک شود...
- وقت گذاشتم تا بقایای مخلوط را جمع کنم نرود توی سینک مسدود کند راه آب را...
- وقت گذاشتم تا نخ های پوست موز را از دور تیغه مخلوط کن بیرون بکشم

خدا داند و بس!

چهارشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۵

پنجره

اگر مدتی در اتاق بی پنجره زندگی کرده باشی، وقتی روزی دوباره در اتاق پنجره دار زندگی کنی، از تماشای تابلوی نقاشی طبیعی در قاب پنجره لذت عمیق تری می بری، جور دیگه ای می بینی.

گلابی

نصب بعدی در راه بود و زمان برای تنظیم و ارسال تجهیزات خیلی فشرده. روز آخر رفتم به انبار سر بزنم. خواستم برای دل خوشی همکارها خوراکی کوچکی بگیرم. به جای قهوه و شیرینی که معمولا رایج است، فکر کردم میوه بگیرم که سالم تر باشد. سر راه یک بسته گلابی تازه و خوش رنگ انتخاب کردم و رفتم انبار شرکت. بعد از گفت و گوها، گلابی ها را تعارف می کنم.
همکار اول: ممنون، من به پوست گلابی حساسیت دارم...
همکار دوم: این چیه؟ من تا حالا چنین چیزی امتحان نکردم.

آن روز من باز به یاد آوردم آن چه من از بچگی در محیط خودم یاد گرفتم و باهاش بزرگ شدم، برای هر کسی می تواند خیلی خیلی متفاوت باشد. نگاه و تعریف من از گلابی آن روز کمی تغییر کرد.

دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۵

رنگ آمیزی

حدود ده سال پیش بود شاید. با گروهی از بچه های دانشگاه سنگاپور رفته بودم اردو مانند، بازدید یک روزه از مکانی گردشی.
چند روز بعد، یکی از پسرهای هندی گروه، عکسی از خودم را برایم فرستاد. عکس را روتوش کرده بود؛ توی عکس، بلوز قرمزم، قرمز تر و لب های بی رژم، سرخ تر شده بود. من هم سخت گیر، بهم برخورده بود. بعد از آن، فاصله ام را از آن هم کلاسی زیاد نگه می داشتم؛ یک جور هایی در حد حذف.

هفته پیش با دوستانی قدیمی جمع شده بودیم. سابقه دوستی آن جمع به سال ها پیش توی ایران در می گرده در پس کارگاه های آموزشی. همه دوست های خوب و حامی.
چند روز پیش دوست خوبی از آن جمع، برایم عکسی از خودم فرستاد که در آن دورهمی گرفته شده بود. عکس را کمی روتوش کرده بود. این روزها هم روتوش کردن عکس به لطف نرم افزارهای روی موبایل، راحت. من سخت گیر، به عکس نگاه کردم و کمی جا خوردم. هم چنان استقبال نمی کنم به دلایل مختلف. ولی این بار فاصله نمی گیرم. می دانم منظور شخصی ندارد. می دانم که زیبایی و هنر برایش مهم هست. دخترهای زیبا و باکمالات هم دور و برش زیاد هستند. شاید مادرانه به این رفتار لب خند می زنم و می گذرم؛ شخصی برداشت نمی کنم؛ البته در پس شناختی که از این دوست دارم.
هنوز هم برایم جالب نیست. یاد اون کتاب چه های پر خط و نقشی می افتم که بچه بودم، رنگش می کردم. نمی شود که هر کسی هر جوری دلش خواست، رنگم بزند.