چه قدر خوش حالم وقتی می خندی.
دنیا به من می خنده وقتی می خندی. همیشه از وقتی چشم باز کردم و یادم میاد، همین جور بوده. زندگی بر من آسون می شه، وقتی می بینم می خندی.
زندگی برات پر از لحظه هایی باشه که با تمام وجود خوش حال باشی.
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۵
وقتی می خندی
دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۵
دید
امروز تورنتو برف آمد. چند هفته پیش برای اولین بار آمده بود. ولی امروز اساسی تر و با سوز و سرما از راه رسید. این برای عمده آدم های دور و برم، یعنی "شروع فصل یخ بندان"؛ در سکوت، انگار بیشترشان در توافق هستند که سوز و سرمای طولانی و تپه تپه برف برای ماه های آینده شروع شد. هرکسی هم تجربه شخصی خودش را دارد؛ دغدغه رانندگی در یخ به خصوص اگر فاصله محل کار و زندگی زیاد باشد-و هراس از لغزیدن و سانحه که ترس بزرگی است-؛ دغدغه انتظار در ایستگاه اتوبوس در سرمایی که یک دقیقه ش هم بدنت را کرخ می کند؛ دل خوشی رسیدن کریسمس و هر نوع برداشت و تفسیر شخصی دیگر.
امروز بخش هایی از تهران هم برف آمد؛ اولین برف سال؛ امید این که بارندگی باعث کاهش آلودگی شود؛ شاید دل خوشی برای بچه های ذوق زده از گوله های برفی که شاید زمستان فرصتی شود بسازند؛ احساس هنری برفی آرام هراز چندگاه پشت پنجره که البته اگر کمی بیش تر شود، رفت و آمد و شهر را مختل می کند.
احساسات و برداشت های مختلف از یک اتفاق ساده مثل "بارش برف" در هر مکان و زمانی تواند خیلی متفاوت باشد؛ همین جور باقی اتفاق ها. تقسیم و توصیف احساس هر گروه برای دیگری، صبر و درک زیادی می خواهد اگر ممکن باشد. بعضی وقت ها هر چیزی را نمی شود به راحتی و روشنی توصیف کرد وقتی در مکان، زمان و مضمون موضوع نباشی.
مادرانه
می گه: "دلم برای آغوش مادرانه ش تنگ می شه..."
حرفش اول برای من عجیبه؛ ولی بعد از مدتی بیش تر درک می کنم. به چشم من هم اون در خیلی ابعاد، چه در برابر عزیزان و دوستانش، چه در عشق، چه در کار، "مادرانه" است هرچند بچه ای به دنیا نیاورده.
شاید این خصوصیت و ذات بعضی آدم هاست فارغ از تجربه خود فعل زاییدن.
چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵
گاهی وقت ها
بعضی اتفاق ها دل خواه نیستند. ولی کم کم یاد آور این هستند که گاهی واقعا بعضی چیزها تقصیر آدم نیست؛ از کوتاهی و کم گذاشتن آدم نیست؛ بخش بزرگیش بیرونی است و خارج از دنیای آدم.
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۵
کوچه زندگی
امشب کوچه پر از بچه های قد و نیم قد بود که از این خونه به اون خونه می دویدن برای شکلات گرفتن! اگر نمی رفتم لب پنجره، احتمالا متوجه این همه بچه نمی شدم توی کوچه؛ این قدر که با آرامش و بی سر و صدا و هم زمان با اون نگاه های ذوق زده در خونه های تزئین شده رو می زدن تا بلکه شکلات بگیرن!
امسال جایی نرفتم ولی خود به خود یکی از قشنگ ترین هالویین ها بود برام. انرژی و شادی این همه بچه کوچه رو پر تر کرد از زندگی!
یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۵
My Own Community
هر از گاهی از یک خانم "موفق" دعوت می کنیم برای نهار و تقسیم تجربیات با خانوم های شرکت.
این بار یکی از اعضای سابق هیات مدیره شرکت دعوت شده. حقوق دان است. تجربه کاری بسیار خوبی دارد با شرکت های خیلی معروف و موثر در سطح استان و کشور. گفت و گوی خیلی خوب و پر انگیزه ای بود. مارنی بسیار پر انرژی از خودش و خانواده ش و چالش های ملموسش تعریف کرد برای حضور موثر توی زندگی پسران و همسرش هم زمان با مدیریت وظایف کاری گسترده ش. گفت و گو را دو طرفه پیش برد و هر کداممان را به بحث کشاند. چیزهایی شنیدم از هم کار های خانوم که این مدت فرصتی نبود حرفی بزنیم ازش؛ قابل فکر و آموزنده بود شنیدن چالش هاو دیدهای مختلف برای بهبود و تسهیل شان. به من که رسید، از چالش های زن بودن پرسید. تمام انرژی م را جمع کردم که در این وقت کم توضیحی پیدا کنم برای همه چیزهایی که توی ذهنم این ور و آن ور می کوبید که بیان شود. کمی از تفاوت فضاها و فرهنگ هایی که زندگی کرده ام، حرف زدم. این که در بعضی جوامع باید بجنگی تا جدی گرفته شوی در حوزه تخصص خودت و در بعضی جوامع دیگر باید بجنگی تا به خاطر زن بودن بازیچه نشوی در دست سرمایه داری.
خواستم توضیح دهم در کنار همه این ها، بیش ترین چالش من در بین my own community هست، تعریف ها، نگاه ها، ناواضحی ها، رفتارها.
بعد هرچه با خودم فکر کردم چه طور این چالش ها را در چند دقیقه تفسیر کنم، به نتیجه ای نرسیدم. پس در نهایت ازش گذشتم و بیانش نکردم.
در مسیر برگشت برای خودم سوال پیش آمد که این جامعه ای که مدت هاست برایم بغرنج و پر گره شده، الان دیگر کجاست؟
شاید سال ها پیش در برهه ای درگیر پیچیدگی ها و بی تعادلی هایش شده باشم، پیچیدگی ها و بی تعادلی هایی که خودم را هم ازش تافته جداگانه نمی بینم؛ شاید در تورنتو هم گاهی پیش می آید به فردی یا جمعی از جامعه پیش زمینه خودم بربخورم و فکرم تا مدت ها مغشوش باشد. ولی در عمل هم به خاطر شرایط زندگی و هم از روی درس های تجربه های سابق، من خیلی کم بین جامعه پیش زمینه خودم هستم دیگر. جدای از مزایا و معایب و چرایی هایش، این تعریف دیگر این سال ها معنایش دارد تغییر می کند؛ پس چرا ذهن من هنوز درگیر جمعی هست که دیگر در عمل چندان بینشان نیستم. تلنگر خوبی بود. گاهی ذهن آدم اسیر لرزه ها و پس لرزه هایی می شود که حتی ممکن است در گذشته اتفاق افتاده باشند یا تناوب تکرارشان در حال کم باشد. از آن هم می شود آگاهانه گذشت، آگاهانه انتخاب کرد کدام قسمت هایش را نگه داشت و رشد داد، و کدام قسمت ها را هرس کرد و کنار گذاشت.
خیلی قدیم تر
داره تعریف می کنه:
- همین جوری وسط حرف هامون ازش پرسیدم قبلا کسی رو دوست داشته؟ هیچ چی نگفت؛ فقط ناگهان چشماش پر از اشک شد و به هم ریخت.
- تو چی کار کردی؟
- ناراحت شدم که باعث ناراحتیش شدم. سعی کردم آرومش کنم و بحث رو عوض کنم. دیگه هیچ وقت ازش نپرسیدم.
حالا که سال ها گذشته، گاهی فکر می کنم شاید آدمی که الان باهاش زندگی می کنه هم ازش درباره من پرسیده باشه و مشابه همین بازتاب رو دیده باشه.
- چه فرقی می کنه؟
- هیچ چی.
جمعه، مهر ۲۳، ۱۳۹۵
پنجشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۵
شهر
اگر در شهری زندگی می کنید
که مادر و پدر چند خیابان آن طرف تر
و خواهر یا برادر چند خیابان آن طرف تر،
خوش به حالتان
خوش به حالتان
خوش به حالتان
چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۵
سپاس
می گم سپاس که این بار، روز سپاس گزاری کنار هم بودیم. چیزی نمی گه؛ لب خند می زنه؛ از اون لب خندهای عمیق و آروم که تمام صورتش رو می پوشونه.
زمان
حتی چروک های صورتش هم نمی تونه ظرافت و زیبایی صورتش رو محو کنه. آدم وقتی در فاصله زندگی می کنه، خطوط رو بیش تر می بینه. به خطوط زیبا و ظریف صورتش نگاه می کنم و با تمام وجود سپاس این لحظه ها رو. لحظه هایی که تیک تیک می کنه. زمانی که از دست می ره.
نمی دونم از کی این جوری شدم که دلم این همه برای لحظه های گذران می لرزه. آرزو می کنم قدر دان لحظه ها باشم. آرزو می کنم خودت وجود نازنینش رو همیشه محفوظ نگه داری.
یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۵
بلعیدن
بعضی چیزها را بهتر است بلعید
تا خودش درون وجود آدم بالا و پایین شود
شکلی بگیرد یا هضم شود
با نتایج و اثراتی برای خود آدم.
روش سختی است
به جایش خوشی و ناخوشی هاش برای خود آدم می ماند
بی آن که لازم باشد خودت را بیرون از خودت تفسیر کنی، توضیح دهی یا نگران اثر زمان روی تغییر شکل ها و یافته ها باشی.
شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۵
در این لحظه هایی که می گذرند
امروز تولدش هست. این سال ها که دور بوده ام، حداقل زنگ می زدم بهش تبریک می گفتم و صدای قشنگ و مهربونش رو می شنیدم.
برای دومین سال باز نمی تونم حتی گوشی تلفن را بردارم و بهش زنگ بزنم. با خودم فکر می کنم آزادی چه قدر مفهوم داره؛ آزادی و امکان بیان و ابراز احساس به عزیزان. این دو سال در چنین روزی "محدودیت" را به خوبی به یاد می آرم و بیشتر و بیشتر به این فکر می کنم که حیف لحظه هایی که بدیهی فرض می کنیم؛ حیف لحظه هایی که همدیگر را بیش تر در آغوش نمی کشیم و نمی بوسیم؛ حیف لحظه هایی که بیش تر و واضح تر به یاد هم نیستیم.
تولدت مبارک مامان بزرگ جان؛ همیشه در آرامش و عشق ابدی باشی.
یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۵
در آرامش بی انتها، بدون مرز و محدودیت
زندگی برای هر کسی بالا و پایین های خودش رو داره؛ ولی برای بعضی آدم ها شدت بالا و پایین هاش خیلی متفاوته.
آشنایی زیادی از مرحوم بهمن گلبارنژاد ندارم؛ جز آن چه در خبرهای دردناک امروز خوندم... برای آدمی که جونش رو کف دستش گذاشته و جنگیده، برای آدمی که بدون یک پا از جنگ برگشته و تلاش کرده دوباره زندگی کنه، برای آدمی که با وجود همه سختی ها و چالش ها رکاب زده و به پارالمپیک رفته، برای چنین روح بلندی که با سانحه در حال رکاب زدن پر کشیده، قلب و اشک فرو می ریزه با همه احترام به چنین روح شجاع و سربلندی...
از اوییم و به او بازمی گردیم...
این اتفاق خیلی ناراحت کننده ست. همیشه در آرامش باشن. خداوند به عزیزانشون صبر بده...
یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۵
تفاوت
وقتی عشق را نمی دانستم، عاشق بودم. گرچه زیر و بم ها را نمی شناختم، عمیق دوست می داشتم.
وقتی عشق را کمی بیش تر دانستم، دیگر بی محابا در آن نمی افتم، با تمام وجود به آن دل نمی بندم؛ هر چه قدر هم دوست دارم که عمیق دوست داشته باشم. اثری روی وجودم باقی مانده که یاد آوری می کند هیچ چیز در این زندگی باقی نیست و هر آن، هر آن، ممکن است بشکند، برود، تمام شود.
آدم گاهی در تنهایی هایش هم تنهاتر می شود.
سپاس
بعد از آخرین جا به جایی، بالاخره بعد از سال ها در شهری زندگی کردم که برادرم هم زیر آسمان همان شهر بود. رنگ زندگیم بعد از سال ها عوض شد؛ به بخشی از زندگیم نزدیک تر شدم که جایی از زمان جدا مانده بود. نقطه عطف بزرگی در زندگیم بود و هست.
امروز بعد از سال ها با دوست جانانه م در خیابانی از شهر قدم زدیم. فعلا این جا می ماند. دستش در دستم بود و از مغازه ها می گذشتیم. با این وجود، احساس می کردم دارم خواب می بینم. امروز هم فصل جدیدی برای من بود. فصلی که احساس کردم قسمت های پر ارزش و خاصی از زندگیم که در پس جا به جایی ها ازم دور بود، دوباره به کنج قلبم نزدیک شده.
زندگی به من یاد داده هیچ چیزش همیشگی نیست. ولی من می خواهم با همین چند خط اثری بگذارم از احساس سپاس گزاری عمیقی که در قلبم دارم. خیلی ممنونم برای این حس به هم رسیدن ها، هر چه قدر باقی هست، در پس دوری و چالش ها.
تو را سپاس.
شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۵
فراتر
حیف نیست این تن را با این همه ترس، استرس و فشردگی به خاک سپردن؟
همیشه اصطلاح "راضیه مرضیه" را با تما وجودم دوست داشته ام. کاش این تن "راضیه مرضیه" به آغوش خاک برگردد.
دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۵
آخرین لحظه های شب
امشب برای سپاس گزاری از لحظه ها، لاک نارنجی زدم. گاهی وقت ها رنگ ها قوی تر از کلمات هستند.
یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۵
ناز گل
چند وقتی مراقب این شاخه های خشک بوده که هر تلاشی قبلا سبزش نکرده. چند برگ لطیف کوچک چند روزی است در همان گلدان ناز می کند و قد می کشد.
رابطه مستقیمی هست بین بعضی مادرها و گل و گیاه ها.