سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

سرزمین برفی

برف عمودی، برف افقی، برف مورب، برف از آسمان به زمین، برف از زمین به آسمان، برف از هر طرف، برف رقصان روی سطح زمین... هر جوری که دلش می خواهد، از هر زاویه ای می بارد. برف این جا شکل های مختلف دارد؛ به شکل های مختلف هم فرو می ریزد.

آن ناشناس

شنیده ام او هر چند شب یک بار می آید شرکت، همه جا را تمیز می کند؛ ظرف هایی را هم که در ظرف شویی آشپزخانه کوچک باقی مانده، می شوید. آن قدر دیر وقت می آید که کم تر کسی دیده اش؛ کم تر کسی می شناسدش.

آن روز صبح که رسیدم سر میز کارم، لیوانم را پیدا نکردم. همیشه گوشه میز می گذارمش. با لیوان های گروهی شرکت که آرم دارند و در یک رنگ و اندازه، فرق دارد. مدتی بود دیواره های داخلی اش کمی ته رنگ چای گرفته بود؛ هر چه می سابیدمش، نمی رفت. آن روز صبح، هرچه گشتم، پیدایش نکردم. آخرش در آشپزخانه کوچک کنار باقی ظرف ها و لیوان های شسته شده، دیدمش؛ دیوارش سفید شده بود و از تمیزی برق می زد.

دلم می خواست برای او که در سکوت می آید و در سکوت می رود، یادداشت بگذارم و ازش تشکر کنم. تشکر کنم که بدون این که وظیفه اش باشد، لیوان شخصی مرا هم از روی میز کارم برداشته و با این دقت و ظرافت شسته. پشت دیواره لیوان سفیدم که از تمیزی برق می زد، دقت و وجدان کاری آدمی را می دیدم که بدون حضور کسی، کارش را آن طور که می خواهد، انجام می دهد؛ نه لزوما از سر ناچاری و وظیفه.

نور

وقتی از دوستی نظری می شنوم که می دانم با تمام وجود تجربه ش کرده، آن حرف برایم چون نور است؛ پر از عمق، روشنایی و آرامش.

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

دانه

جای نبودن ها، دانه می کارم؛ عمر گیاهان گاهی از عمر خوشی ها و ناخوشی های ما بیش تر است.
جای نبودن ها، دانه می کارم؛ خاک، بودن و نبودن را با تمام وجود درک می کند.

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۱

شنود

خانم مسوول داروخانه صدا می زند:
- قطره چشم برای عفونت چشم چپ؟

دخترک پشت صندوق می رود تا قطره را بگیرد. چشمان آبی درشت خانم مسوول داروخانه، لحظه ای روی چهره دختر می ماند:
- چشمان قشنگ و عمیقی داری! امیدوارم چشمت زودتر خوب شه.

به این گفت و گو، گوش می کنم. با خودم فکر می کنم اگر من جای چشم چپ بودم، با این قربان صدقه پر مهر، حتما خیلی زود خوب می شدم!

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

دلم

دلم می خواد بهش زنگ بزنم و بگم برام دعا کنه. دعا کنه این ماه آخر هم به خیر بگذره و بتونم این کار رو حفظ کنم. نه این که کار خاصی باشه، نه این که دارم فیل هوا می کنم، نه این که الان این مهم ترین اولویت و موضوع فکر و زندگیم باشه. اما اگه از دست بره، خیالم آشفته می شه؛ دوباره همه چی می ره رو هوا. دوباره باید این در و اون در بزنم بلکه راهی پیدا کنم که همین جا نون زندگیم رو در بیارم. الان هم اصلا از نظر روحی، پهنای باند تغییرات شدید و تنش رو ندارم. دیگه دلم نمی خواد با خودم مثل رستم برخورد کنم. دیگه یاد گرفتم که زیر تنش زیاد، می شکنم. این کار رو دوست دارم، هم کارام رو هم همین طور. از کنارش، درآمد دارم که نگرانی هزینه هام رو نداشته باشم. فکرم هم مرتب در و دیوار رو نمی جوه وقتی می گذارمش روی پروژه ای کار کنه. امیدوارم بتونم حفظش کنم. حوصله گشتن و به چالش کشیدن خودم رو هم ندارم. بس است هرچه تا حالا خودمو به چالش کشیدم. یک مدتی که نمی دونم چه قدر، نیاز به آرامش و لختی دارم؛ بودن در همین چیزهایی که هست؛ همین بودن هم تلاش می خواد البته؛ مثل دست و پا زدن برای این که خودت رو روی آب نگه داری، حتی اگه نخوای شناگر ماهری باشی.

دلم می خواد بهش زنگ بزنم و بگم برام دعا کنه. من همیشه به دعاهای مامان اعتقاد دارم. همیشه فکر می کنم خیلی از خوشی های زندگیم از نفس طلب اوست. با این حال می ترسم بهش بگم؛ می ترسم نگرانم بشه؛ می ترسم از این که هست، بیش تر پای سجاده ش بشینه. نمازها و راز و نیازهایی که از وقتی من و برادرم رفتیم، مرتب طولانی تر می شه. دلم نمی خواد نگران باشه؛ دلم می خواد شاد باشه، خوش حال باشه، به خودش فکر کنه، به خودش برسه.

دلم می خواد همه چی خودش آروم و هموار پیش بره. دلم می خواد بهش زنگ بزنم و بگم حفظ شده. بدونه که امنم. کم تر دل نگرانم باشه.

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۱

روزانه

می خواهم تمرین کنم روزهایم را "روزانه" زندگی کنم. این اطمینان از داشتن این همه روز و زمان، این احساس "داشتن" خیلی چیزها که در واقع هیچ کدامشان مال من نیست، توهم عجیب قرص و محکمی است؛ توهمی که پایه هایش لرزان است و خیالی.
می خواهم هر روز که فرصت داده می شوم، همان طور که می آید، در بر بگیرمش، با دستانی باز، با سپاس گزاری بیش تر از لحظه ای که ممکن است دیگر نباشد.

شاید بروم مقوای رنگی بخرم، روزش کنم و بچسبانمش به دیوار. قبل از روز، دوست داشته هایم را رویش بنویسم و آخر روز، چشیده هایم را. این طوری شاید از شعار به عمل نزدیک تر شوم.  

نبض شب ها

ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها،
ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها،
ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها...

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

زیر پوست مغازه

لباس فروشی معروفی است پر از لباس های زنانه. معمولا گران است ولی این روزها تخفیف خوبی دارد. به لباس ها نگاه می کنم؛ دوخت هند، دوخت اندونزی، دوخت ویتنام، دوخت کامبوج... من نه اقتصاد بلدم، نه سیاست، نه تجارت. با این حال، ناخودآگاه یاد آن همه بچه های فقیر کامبوج می افتم که همیشه از مسافران آویزان می شدند بلکه بتوانند جنس کوچک ارزان قیمتی به بهای ناچیز بفروشند؛ یا به آن بچه های هندی که دنبالت راه می افتادند تا شاید از دست فروشی شان چند روپیه جمع کنند. ناخودآگاه یاد پارچه های خوش رنگ و طرح و ارزان هندی و کامبوجی می افتم. حالا همان لباس ها این سر دنیا در مغازه ای شیک با عنوان تجاری شیک تر با قیمتی چندین برابر به فروش می رسد؛ قیمتی که حتی بعد از تخفیف، چندین برابر قیمتی است که داخل همان کشورهای سازنده می توان یافت. با خودم فکر می کنم آیا این می تواند به معنی ایجاد فرصت های شغلی بیش تر در کشورهایی باشد که آدم ها واقعا برای تامین زندگی روزمره شان تقلا می کنند؟ و چه قدر از حاشیه سود قیمت نهایی همان لباس که این سر دنیا زیر زرق و برق عنوان و طرح مغازه به فروش می رسد، به سازنده های اصلی این لباس ها می رسد؟

بعضی لباس ها را دوست داشتم ولی نخریدم. نه خیلی نیاز داشتم، نه دیگر آن احساس اصیل لمس پارچه های لطیف و رنگارنگ هندی یا کامبوجی را داشتم.

* عنوانش را از عنوان فیلم "زیر پوست شهر" گرفتم.

به اندازه کافی

آن روزها فیلم "جدایی نادر از سیمین" بحث داغ جمع ها بود. هر کسی نظری داشت، نقدهای زیادی درباره ش نوشته شد؛ نقدهایی از بررسی موضوع مهاجرت گرفته تا رفتارهای هریک از آدم های داستان، از رنگ موی سیمین و بیماری پدر نادر که هرکدام نماد چه و چه هستند، از نقش زن و مرد، از سنت و مدرنیته، از نقش مرد شوهر و مرد پدر. هر طرف را نگاه می کردم، نظری می دیدم. برای من تکان دهنده بود که چه طور مجموعه ای از رفتارها برای نشان دادن نارضایتی، با همه سادگی، وقتی کنار هم چیده شدند، اثر تجمعی شان، پیچیدگی و سیاهی بود. اثر تجمعی اتفاق های به خودی خود کوچک و انسانی که با رفتارهای هر کدام از شخصیت های داستان، مشکلات خرد را به کلافی سردرگم تبدیل کرد و زندگی ای که قرار نبود از هم بپاشد، از هم پاشید.

از بین تمام نقدها و نظرها، نظر متین، هم خانه ای سابقم در سنگاپور، هنوز در ذهنم پر رنگ مانده. آن شب که از تماشای فیلم برگشت، گفت: "به نظر من، نادر، "به اندازه کافی" سیمین را دوست نداشت...".

هنوزم که هنوزه، به همین تک جمله متین فکر می کنم.

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۱

این جا، آن جا، هرجا برف

برف می آید. چند روز بعد، دوباره روی برف، برف می آید. نه مثل آن وقت ها که خانه بودم. آن زمستان های سرد و خشک که چند روزی برف می آمد و همه بچه ها ذوق زده آدم برفی درست می کردند. آن برف فرق داشت؛ می آمد، می نشست و بعد از چند روز آب می شد؛ انگار نه انگار که آمده. جنسش هم فرق می کرد، توی مشت آدم جمع می شد؛ گلوله می شد. این جا برفش جور دیگری است؛ هر بار یک جور برف می آید؛ با اندازه های مختلف، با زاویه های مختلف بارش و حتی حرکت مختلف. عجیب این است که وقتی می نشیند، حالت پودر دارد؛ توی مشت جمع نمی شود، گلوله نمی شود، به هم چسبندگی ندارد. تا حالا، آدم برفی ندیده ام؛ البته بچه ها روی برف اسکیت بازی می کنند و جیغ شادی شان در پارک ها به گوش می رسد وقتی از شیب برفی، سر می خورند و می آیند پایین. بچه ها همیشه راهی برای شادی پیدا می کنند.

روزهایی که برف زیاد است، انگار دارم به داستانی مصور نگاه می کنم. برف، کلی شغل ایجاد می کند. اول یک ماشین به اندازه عرض پیاده رو، راه می افتد برف های پیاده رو را کنار می زند. بعد ماشین بزرگ تری می آید که عریض تر است و شاخه تیغه اش عرض کوچه را می پوشاند تا برف های وسط کوچه را پاک کند. بعد چند تا آدم می آیند دم در خانه. با دست کش های ضخیم، سطلی را به دست گرفته اند و با دست دیگر از داخل سطل نمک برمی دارند و می پاشند روی برف های کنار پیاده رو؛ با حالتی که انگار دارند به مرغ ها دانه می دهند... نمک به آب شدن یخ ها کمک می کند. این جوری کنار باغچه ها هم چنان سفید می ماند و دیواره برف با هر بارش، بلند تر می شود ولی پیاده رو ها و مسیر ماشین ها کم تر برفی است و حرکت راحت تر می شود.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۱

نامعلوم

آدم های مختلف را در شرایط مختلف می بینم. خواسته ها و آرزوهایشان را می شنوم. بعد، بیش تر و بیش تر حس می کنم که چه قدر هنر است اگر بتوانم زندگی را همین الان به تعویق نیندازم برای نداشته هایی که معلوم نیست اگر هم در زندگیم می بود، چه قدر شادی و کیفیت لحظه ها را تغییر می داد. هیچ معلوم نیست هرچه که الان در زندگیم نیست، اگر می بود، چه قدر مرا خوش حال تر می کرد.

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۹۱

سکوت سفید

سکوت، سکوت و سکوت. تنها صدایی که می شنوم صدای خش خش قدم های خودم است در برف. هر لحظه که می ایستم، خودم را باز میان سکوت و آرامش سفید کوچه پیدا می کنم، بی هیچ صدایی.

خواهر و برادر

برف می آمد؛ آرام آرام، نرم نرم. دوتایی پشت پنجره ایستادیم و بارش برف را در سکوت شب تماشا کردیم، مثل تمام وقت هایی که در هر سنی در خانه از پشت پنجره، رد بارش برف را زیر نور چراغ دنبال می کردیم. برای من هم شادی بود، هم غم. شادی که آن لحظه با من بود، غم که آن لحظه با من بود.

نقاب

به نظرم این که وقتی جایی احساس ضعیف بودن می کنی، صادقانه نشان دهی در مرحله یا بعد خاصی ضعیفی، خیلی صادقانه تر و قوی تر از وقتی است که ضیعفی ولی خودت را جلوی خودت و دیگران قوی و نشکستنی نشان می دهی. آدمی که جرات دارد صادقانه با ضعیف بودنش راه بیاید تا کم کم راهش را پیدا کند، کم تر به خودش و دیگران آسیب می زند.

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

شوک فرهنگی

جین، انگلیسی است. چند وقتی است آمده کانادا. بخش بازاریابی کار می کند. با لهجه پر و غلیظ انگلیسی بریتانیایی اش دارد برایم توضیح می دهد که زبان انگلیسی این جا چه قدر اوایل برایش سخت بوده و نمی توانسته به راحتی ارتباط برقرار کند. برایم جالب است که تغییر محیطی و تلاش برای سازگاری اجتماعی و ارتباطی در شهری جدید حتی برای یک انگلیسی زبان هم می تواند چالش باشد. برای هرکسی به اندازه همت و یادگیریش زمان خاص خودش را می برد.

چه جوری می بودم؟

می پرسد "راستی، آن فرصت تحصیلی در هند چه شد؟"

سوالش مرا می برد به هفت، هشت سال پیش. یادم می آید قبل از این که بروم سنگاپور، تبلیغ سفارت هند را در روزنامه هم شهری نشانم داده بود برای پذیرش دانش جو برای تحصیلات تکمیلی. من هم رفته بودم سفارت هند ببینم ماجرا چیست. خیلی گنگ یادم می آید که دیر شده بود و گذرنامه ام آماده نبود و خلاصه حتی مدارکش را هم نفرستاده بودم.

خنده ام می گیرد. اگر به جای سنگاپور، رفته بودم هند، چه می شد؟ شاید تا حالا بیش تر از این با فرهنگ هندی آشنا شده بودم، شاید زبان هیندی یاد گرفته بودم که همیشه دوست داشته ام، شاید حتی با یک هندی ازدواج کرده بودم و از آن لباس هندی های رنگارنگ می پوشیدم با کلی النگوهای براق! اگر به جای سنگاپور رفته بودم هند، آیا باز فرصت می کردم برای سفر بروم چند کشور آسیای جنوبی و آن قدر شگفت زده شوم؟ اگر رفته بودم هند، با آدم هایی که این سال ها فرصت برخورد و آشنایی داشتم، برخورد می کردم؟ این همه اتفاق ها و تجربه های ریز و درشت برایم پر رنگ می ماند و بعضی هاشان همین قدر ذهنم را درگیر می کرد؟ اگر این سال ها مانده بودم ایران چه طور؟ اگر همان دوره ام.بی.ای را در دانشگاه مورد علاقه ام که درست قبل از رفتن پذیرفته شده بودم، ادامه می دادم، چه طور؟ الان کجا بودم؟ چه احساسی داشتم؟ چه یاد گرفته بودم؟ چه قدر دوست داشته بودم و دوست داشته شده بودم؟ چه قدر رنگ های زندگی را تجربه کرده بودم؟

چه قدر انتخاب، چه قدر احتمال! چه قدر عجیب! چه قدر همه چیز با یک انتخاب دیگر، می توانست مشابه یا متفاوت باشد، به همین سادگی! تصورش احساسم را نسبت به آن چه الان هستم و آن چیزهایی که برایم مهم است، دگرگون می کند! نگاه شگفت انگیزی است!

تنوع

یکی از تفاوت های زندگی در این شهر با زندگی سابقم در سنگاپور، گستردگی تنوع است.
بعد از تحصیل، مدتی در سنگاپور مشغول به کار شدم. سبک زندگیم به همان نسبت تغییر کرد. ساعت کاری مشخص و مسوولیت های جدید، نظم و شکل دیگری به زندگیم داده بود که با سبک زندگی دانش جویی آن هم زندگی دانش جویی تحقیقاتی فرق می کرد. دیگر ساعت های روز برایم مثل قبل منعطف نبود که حالا کار یا تفریحی را جا به جا کنم. ساعت ها و روال ها خیلی مشخص بود و منظم. زندگی دانش جویی و زندگی کاری با هم فرق دارد. ولی آن زمان بیش تر دوستان اطرافم یا هم چنان دانش جو بودند یا در دانشگاه باقی مانده بودند و همان جا کار می کردند. جنس و فضای زندگی یا کارشان با من متفاوت بود. تنها یکی دو تا دوست اطرافم بودند که در محیط های غیر دانشگاهی مشغول به کار بودند و فضای زندگی شان مشابه.

آن روزها همیشه سعی می کردم خودم را هم چنان به برنامه های تفریحی دوستانم برسانم. می خواستم هم چنان در جمعشان باشم. بیرون آمدن از دانشگاه مرا بیش تر از جامعه ایرانی دور کرده بود. نمی خواستم ارتباطم با دوستان ایرانی ام هم دور شود، به خصوص آن دوستانی که در طول زمان دوستی مان با هم شکل گرفته بود آن سر دنیا. با این حال، کار آسانی نبود. زمان ها و سبک زندگی مان فرق کرده بود. من هم سر کارم هم چنان تازه کار بودم و همه چیز برایم زمان می برد. به خودم خیلی فشار می آوردم که هم به ساعت و نظم محیط کاریم پای بند باشم، هم بتوانم عصرها یا شب ها خودم را به جمع دوستانم که هم چنان برپا بود، برسانم. نتیجه اش شده بود کلی فشار، کمی کم خوابی که اثرش را روز کاری می دیدم، و هم زمان دیر رسیدن ها یا حتی نرسیدن ها به بعضی جمع های دوستانم که خوب طبیعتا آن ها هم فضای زندگی جدید من را نمی دانستند، هر کسی نقدی می کرد از میزان کار کردنم و این که کم تر هستم. من هم هم چنان بیش تر به خودم فشار می آوردم تا تعادلی این میان پیدا کنم.

اما این شهر این طوری نیست. تنوع آدم ها و سبک زندگی ها زیاد است. پذیرفته شده است که زندگی دانش جویی و زندگی کاری با هم فرق دارند. دوستان دانش جو با هم قرارهای خودشان را دارند، دوستانی هم که کار می کنند روش خودشان را دارند. اگر فرصتی شود، آخر هفته ها هر دو گروه با هم برنامه ای می گذارند. برخوردم این جا با دوستانی که کار می کنند، نگاه دیگری بهم داد. آن ها هم سبک زندگی مشابهی دارند که با سبک زندگی دانش جویی فرق دارد. با تلاش برای حفظ تعادل بین ساعات کاری و زمانی که آدم ها برای خودشان، عزیزانشان و دوستانشان می گذارند، پذیرفته شده است که جنس زندگی کاری و ساعات دسترسی به آدم ها فرق دارد. به خصوص این جا که همه می دانند کار پیدا کردن و تامین هزینه های زندگی، کار آسانی نیست، آدم ها قدر کارشان را بیش تر می دانند و برای نظم و سبک زندگی که انتخاب کرده اند، احترام قایلند.

منظورم بهتر یا بدتر بودن زندگی دانش جویی یا کاری نیست. هرکسی بنا بر خواسته ها و شرایط خودش، وارد مسیری شده.  آن چه برایم پر رنگ است این است که این دو سبک متفاوت هستند. هر کدام از این مسیرها روی شیوه زندگی روزانه آدم، اولویت ها و برنامه ریزی های آدم اثر می گذارد. فرق این جا این است که می شود آدم های مختلف، با سبک های زندگی مختلف دید و با آدم هایی هم برخورد کرد که مسیر زندگی مشابهی دارند با اولویت ها و دغدغه های مشابه.

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۱

دعای امروز

لطفا کمکم کن آن چیزهایی را که باید بفهمم، به موقع بفهمم؛ وقتی که هنوز فرصتی برای تصمیم، تغییر، تلاش و بهبود هست. 

محل گذر

همه چیز در تغییر است و دگرگونی. هر بار به این همه تغییر نگاه می کنم، هر بار یادم می آید که همه چیز در این زندگی گذراست، احساس آرامش می کنم. بیش تر و بیش تر به این ایمان می آورم که "دنیا محل گذر است".