چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

این لایه، آن لایه

مدیر بزرگ و منتورم در جلسه کوتاه روزانه دو نفره مان می گوید:

- بنشین فکر کن آینده کاریت را چه طور می بینی؟ می خواهی در آینده کاریت کجا باشی؟ آن وقت می توانی برایش برنامه ریزی کنی و تلاش.

من در دلم با خودم می گویم:

- دلم می خواهد "مامان" باشم...

ولی به او می گویم:

- اوهوم...

خانمان سوز

رفتارهای بعضی آدم ها "خانمان سوز" است؛ حتی اگر از سر نا آگاهی باشد. یاد گرفتم خودم را از آدم های با رفتارهای "خانمان سوز" دور نگه دارم؛ حتی اگر بعضی از افکار یا نگاهشان را تحسین می کنم و دوستشان دارم. حداقل تا مدتی که شاید تجربه زندگی، رفتارشان را آگاهانه تر کند یا تا مدتی که یاد بگیرم چه طور از خودم در برابر رفتارهای ناآگاهانه دیگران مراقبت کنم. آسان نیست.

آن چه پیدا نکرده ام

"درکت می کنم" سکسی ترین جمله دنیاست! پر رنگ تر، دوستانه تر و عمیق تر از "دوستت دارم"...

سبز یشمی

درست این طرف چراغ قرمز ایستاده ای که اتوبوس از آن طرف چهارراه می گذرد. از اتوبوس بعدی تا یک ربع دیگر خبری نیست و این یعنی به اتوبوس دوم هم که بعد از این اتوبوس لازم داری، نخواهی رسید و آن جا هم باید بیست دقیقه ای منتظر بمانی. جمع و ضرب و تفریق و تقسیم یعنی حداقل چهل دقیقه دیرتر می رسی سر کار با تفاوت این طرف چراغ قرمز بودن یا آن طرفش. ولی اصلا خودت را ناراحت نکن. آن یک ربعی که در ایستگاه اتوبوس، تنها مسافر منتظر هستی، می توانی لاک هم رنگ بلوزت را که دیشب نرسیدی بزنی، از کیفت در آوری و سرگرم لاک زدن ناخن هایت شوی. هر اتفاقی می تواند هرجوری بیفتد، این که من در برابرش چه می کنم، انتخاب من است.

آرزوی بزرگ کوچک

نه، من به دنبال جا و مکان یا چیزی خیلی بزرگ نبوده ام. همیشه آرزوی بزرگ کوچکی داشته ام. آرزو داشته ام با مامان و بابا و برادرم در یک شهر زندگی کنم؛ فرقی ندارد کجای دنیا باشد، فقط همه مان در یک شهر باشیم. در همان شهر عاشق شوم و زیر سقفی در همان شهر کنار هم راهم زندگی کنم. برادرم و عشقش هم جایی در همان شهر زندگی کنند. بتوانم به همه شان سر بزنم و از نزدیک دوستشان بدارم. دلمان خوش باشد که زیر آسمان یک شهریم و در زندگی هم حضور داریم؛ گاه و بی گاه هم را می بینیم و در خوشی و ناخوشی کنار هم هستیم.

بعضی آرزوها در اوج سادگی، بزرگ و دورند. راه های رسیدن به هر آرزوی ساده ای، ساده نیست یا شاید من بلد نبوده ام.

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

بازتاب

برای تمام آن چه که نمی توان بیان کرد، سکوت، طبیعت و گاهی قلمی در خلوت آرام ترین مرهمند.

پوست کنده

جلسه گزارش گیری روزانه:

حرفش که تمام می شود، یوهانس به او می گوید:

"من پیشنهادی برات دارم؛ تو در این شرکت تازه کار هستی؛ خیلی از فرآیندهای این جا رو نمی دونی. بهتره درباره زمینه هایی که در حوزه فعالیتت نیست، نظر ندی..."

با چشمانی گرد به گفت و گوی این دو نفر در جلسه گوش می دهم. با خودم فکر می کنم اگر کسی جلوی بقیه چنین چیزی به من بگوید، چه می کنم؟ بغض می کنم؟ سرخ و سفید می شوم؟ سعی می کنم از خودم دفاع کنم در حالی که ناراحت شده ام؟ خجالت می کشم و سکوت می کنم و از درون خودم را می خورم که بهم بی احترامی شده؟

هیچ یک از این ها برای آن دیگری اتفاق نیفتاد. با آرامش چند کلمه ای گفت و رفت سراغ موضوع بعدی.

در فضای کاری، با ابراز نظرهای شفاف، روشن، بی پرده، مودبانه و هم زمان مثل چاقو برنده زیاد برخورد می کنم. قبلا در فضای کارم در سنگاپور، در محیط صنعتی کار کرده ام و حتی گفت و گوهای خشن همراه با واژه های نه چندان مودبانه یا لحن های عصبانی و شاکی کم ندیده ام. با این حال، برخوردهایی که گاه و بی گاه این جا می بینم، خیلی متفاوت است. آدم ها با صراحت تمام و خیلی بی پرده بدون این که احساساتی شوند، با هم بحث می کنند؛ همدیگر را خیلی مودبانه به میخ می کشند. بعد از جلسه هم با هم می روند نهار و بگو و بخند! با آرامش و بدون عصبانیت یا بالا و پایین رفتن لحن صدایشان، حرفشان را صاف و پوست کنده می زنند و همان طور هم با آرامش بدون ابراز ناراحتی یا عکس العمل احساسی نقد طرف مقابل را می شنوند و جواب می دهند.

چلچله ها

از کنار بزرگراه تند تند راه می رفتم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. آن سوی بزرگراه، ماشین هایی که با سرعت رد می شدند؛ این سو ساقه های کشیده گندم مانند در دشتی سبز و دسته ای چلچله که از کنار خط ماشین ها اوج می گیرند و خودشان را در کناره سرسبز بزرگراه رها می کنند. همان جا در پیاده رو خشکم زده بود از دیدن این تضاد؛ شتاب ماشینی آدم ها و سبک باری چلچله هایی که بی هیچ دلیل روشنی دل خوشند و از این فراز و فرودشان لذت می بردند. 

خوش به حال چلچله ها! چه قدر خوش حال و سبک اوج می گیرند و خودشان را در دست آسمان رها می کنند؛ فارغ از هر چیزی در این دنیا! همیشه از تماشای این همه شادی و رهایی پروازشان لذت می برم.

Action speaks louder than words

یاد گرفتم جایی که رفتار و گفتار آدم ها با هم فرق دارد، رفتارشان را جدی بگیرم. حتی اگر در فکرمان می خواهیم جور دیگری باشیم، این رفتار ماست که بر زندگی خودمان و اطرافیانمان اثر می گذارد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱

افتادن

اتفاق ها، اتفاقند؛ می افتند؛ مثل سیبی بر زمین...

واحد جدید

حقوق ماهیانه بازنشستگی اش به اندازه خرید چهار تا مرغ افزایش پیدا کرده...

چدن

ظرف چدنی روی حرارت زیاد اجاق و سبزی های رنگارنگ که باید با سرعت تفشان بدهی؛ جوری که هم نرم شوند و هم شکل و رنگ طبیعی شان را حفظ کنند. سنگاپور که بودم همیشه از نگاه کردن به تف دادن سبزی ها به روش چینی لذت می بردم. این جا که دستم به ظرف چدنی بزرگ رسیده، دارم امتحان می کنم شاید فوت کوزه گریش دستم بیاید!

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

رنگین کمان زمان

عجله ای نیست. زمان خودش رنگ هر ماجرایی را آن طور که هست، نشان می دهد. ابعاد هر تصمیم و انتخابی در طول زمان روشن و روشن تر می شود. نشانه ها همیشه با گذشت زمان بیش تر به چشم می آیند و اگر پیامی در این بین باشد، آشکار تر به قلب آدم می رسد. آن چه لازم است ببینم، بشنوم، حس و درک کنم، خواهم دید، خواهم شنفت و درک خواهم کرد.

دخالت

بعضی آدم ها مثل شخصیت "سپیده" در فیلم "درباره الی" هستند. از روی هرچه که هست، در زندگی دیگران دخالت می کنند، در هر چیزی به خودشان اجازه نظر دادن می دهند و برای دیگران تصمیم می گیرند بدون این که اطلاع کاملی از ماجرا داشته باشند یا حتی نظر دیگری را جویا شده باشند درباره دخالتی که اعمال می کنند. شاید از روی محبت، یا کم تجربگی، یا حتی احساس نیاز به کنترل این طور رفتار می کنند. گاهی حس می کنم بعضی از این آدم ها در واقع روی زندگی خودشان آن طور که دوست دارند، کنترل ندارند و با اعمال کنترل بیش از حد روی دیگران، احساس نیازشان به کنترل کردن و در کنترل داشتن اوضاع را تامین می کنند. با اعمال نظر و کنترل روی دیگران، خودشان را قوی حس می کنند و همه چیز را تحت کنترل.

از سوی دیگر، این یک اتفاق یک طرفه نیست. "دخالت" و "کنترل" بی جا، فقط به خاطر وجود آدم های دخالت گر اتفاق نمی افتد. آن سوی ماجرا، آدم دیگری هم هست که به دیگری اجازه دخالت و اعمال نظر می دهد. از روی ضعف، ناراحتی، ناتوانی در انتخاب و تصمیم گیری، نیاز به تکیه کردن یا همراهی یا هرچیز دیگر، فضایی ایجاد می کند که دیگری که میل به کنترل دارد، شروع به اعمال نظراتش کند و افسار گسیخته فضای درهم را به دست گیرد. اگر کسی خودش قاطع باشد و حتی اگر در سختی است، ناراحتی هایش را به خلوت خودش و خدای خودش بسپارد، و خودش را در برابر دیگران قوی نگه دارد، کسی جرات دخالت کردن به خودش راه نمی دهد. هر سکه ای دو رو دارد.

در خوشی و ناخوشی

دوستان واقعی هم در شادی و هم در ناخوشی کنار هم هستند. به نظرم، این که توان دیدن شادی هم را داشته باشیم و از شادی دیگری شاد باشیم حتی اگر خودمان دقیقا در آن شرایط نیستیم، محبت عمیق تری است تا این که فقط یار روزهای ناخوشی هم باشیم. دوستی در دوران سختی، لطف است ولی گاهی رنگ ترحم دارد. دوستی در دوران شادی، روی دیگری از محبت واقعی است. در دو سال اخیر، این نشانه برایم خیلی پررنگ بوده برای شناختن دوستان واقعی ام و شناختن دوستی واقعی خودم در برابر دوستانم.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۱

شروع دیگر

خستگی و نگرانی از این که چه می شود، بیش تر می شد. همه چیز را رها کرده بودم تا از نو شروع کنم. نگاهی به عقب و نگاهی به جلو و جواب های گنگ از رزومه هایی که این سه ماه فرستاده بودم، ترس های همه این سال ها از دیدن تجربه بعضی مهاجرها و عدم قطعیت روزها را متفاوت کرده بود. یکشنبه دو هفته قبل ای میلی دریافت کردم از یکی از رزومه هایی که فرستاده بودم. همان روز زنگ زدم. فردایش رفتم مصاحبه. جمعه همان هفته برای مصاحبه دوم دعوت شدم. دوشنبه بعد زنگ زدند و گفتند چهارشنبه بیا سر کار.

قراردادم کوتاه مدت است ولی برای تجربه اولین کار در جامعه جدید، شروع خوبی است. سه روز است رفته ام سر کار. کار جدید، شرکت جدید، محیط جدید، آدم های جدید و روش های جدید. تازه اول راه است. پر از چالش است و تلاش زیاد می خواهد. دیروز فکر می کردم از جمعه پیش تا این جمعه چه قدر همه چیز عوض شده. ذهنم کمی آرامش پیدا کرده که در زمینه مناسبی سرگرم کار شدم، از نظر مالی می توانم راحت تر باشم و نگران هزینه های ماهیانه نباشم، چیزهای جدید یاد بگیرم و در جامعه جدید بیش تر با آدم ها برخورد کنم. خودم و برادرم هر دو کمی آرامش بیش تری پیدا کرده ایم. کاملا حس می کنم و با تمام وجود سپاس گزارم.

اقیانوس

بعضی چیزها قابل بیان نیستند، با هیچ جمله بندی، به هیچ زبان، به هیچ کس. بعضی چیزها آن قدر عمیق و گسترده اند که نمی شود تمام ابعادش را به روشنی و صراحت با هیچ کسی هر چه قدر هم عزیز در این دنیا مطرح کرد. هیچ جوری نمی شود آن چه در قلب و روح می گذرد را آن طور که هست با کسی در میان گذاشت که شاید آن طور که هست درک شود.

بعضی چیزها قابل بیان نیستند ولی وجود دارند؛ در سکوت، آدم را از درون دگرگون می کنند، قلب آدم را اقیانوس می کنند.

تنها عشق، نه نفرت

"The ultimate weakness of violence is that it is a descending spiral, begetting the very thing it seeks to destroy. Instead of diminishing evil, it multiplies it. Through violence you may murder the liar, but you cannot murder the lie, nor establish the truth. Through violence you may murder the hater, but you do not murder hate. In fact, violence merely increases hate. So it goes. Returning violence for violence multiplies violence, adding deeper darkness to a night already devoid of stars. Darkness cannot drive out darkness: only light can do that. Hate cannot drive out hate: only love can do that." Martin Luther King

تقلید

این روزها یاد این ضرب المثل افتاده ام: "کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد."

البته نه کاملا با این مضمون ولی کمی مشابه.

گاهی وقت ها فکر می کنم شاید آن طورها که من فکر می کنم نیست. شاید راه دوست دیگری بهتر جواب دهد. خواسته ام آن راه یا دید را امتحان کنم، غافل از این که من اگر راهی را به روش خودم می روم، هر قسمت آن راه را می توانم با دید خودم بسنجم و انتخاب کنم چه طور رفتار کنم. ولی ممکن است تمام راه و روش دیگری را ندانم یا حتی اگر هم بدانم، شخصیت متفاوتی داشته باشم و در برابر نتایج، واکنش بسیار متفاوتی نشان دهم. من فقط ممکن است از بیرون نماهایی از راه دیگری را ببینم و برایم هیجان انگیز باشد ولی خیلی از جزئیات آن راه را ندانم و حتی ممکن است نتوانم از پس نتایج آن بر بیایم در حالی که برای دیگری رویارویی با آن نتایج خیلی سخت نباشد و به راحتی عبور کند. من اگر راهی را به روش دیگری شروع کنم، ممکن است با شرایط جدیدی رو به رو شوم که دیگر بلد نباشم در برابرشان چه کنم؛ ممکن است آن قدر برایم ناگهانی و جدید باشند که نتوانم واکنش مناسبی پیدا کنم. از طرفی چون آن راه، راه دیگری بوده نه راه من، اگر با غیرمنتظره هایی که بین راه پیش می آیند، به روش خودم برخورد کنم، ممکن است همه چیز پیچیده تر شود؛ شروع راه به روش دیگری و ادامه اش به روش خودم ممکن است شرایط متناقضی ایجاد کند که به راحتی نتوانم از پسش بربیایم.

این طوری یاد گرفتم باز گذاشتن ذهنم برای تماشای راه های مختلف دیگران در زندگی، جالب است و می تواند پر از ایده های جدید باشد. ولی لزوما نمی توانم همان راه ها را به روشی که دیده ام، شروع کنم به این انگیزه که این را های جدید جالبند یا برای دیگری کار می کنند. شاید بتوانم از راه های مختلف دیگران ایده بگیرم، آن ها را بیش تر بسنجم و نکته های کاربردیش را به روش خودم با راه خودم به آرامی جوری ترکیب کنم که برایم قابل درک و پذیرش باشد؛ به دور از هرگونه شتاب یا هیجان و یا اجازه به دیگران برای اعمال نگاه متفاوتشان به زندگیم. راه هرکسی در زندگی متناسب با شرایط و شناخت خودش از خودش است و نتایج و ابعاد خاص خودش را دارد.

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

تکان

امشب جمله ای خواندم بسیار زیبا و تکان دهنده:
 
"You cannot save people, you can only love them." The Diary Of Anais Nin