چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

تمدن

هر روز از طرف دانشگاه پیامی می آید. نقل قول عجیبی امروز در پیام دعوت به شرکت در مسابقه ای می بینم:
"Civilizations should be measured by the degree of diversity attained and the degree of unity retained."
تا به حال چنین تعریفی از تمدن ندیده بودم. با این تعریف، تمدن ها لزوما به قدمت تاریخی و گذشته شان، به فرهنگ عمیق و گسترده ای که در گذشته بنا کرده اند، شناخته نمی شوند؛ تمدن ها به میزان تحمل و پذیرششان در برابر گوناگونی فکر و اندیشه، رنگ و نژاد، مکتب و اندیشه و سلیقه های مختلف و توانایی ایجاد رفاه و آسایش همه این ها با وجود تفاوت هایشان در کنار هم شناخته می شوند. تعریف عجیب و تکان دهنده ای است...

تمام آن چه نمی دانم

قضاوت نکن. جلو نرو. عقب را زیر و رو مکن.
این نقطه، خود زندگی است. خود خود زندگی. روشن و عریان.
و زندگی نمی دانم چیست. فقط می دانم چیزی است جاری؛ چیزی فراتر از اندیشه و احساس من. خودش می رود.
گاهی می فهممش؛ گاهی هم از آن جا می مانم.
چه بخواهم بفهممش چه نه، خودش پیش می رود. خودش می رود، خواه با آن همراه شوم یا نه.
زندگی چیز عجیبی است.

یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

اسفناج

فروشگاه چینی روبروی خانه ام، پر از آدم هایی است که برای خرید شب سال نو آمده اند. جای سوزن انداختن هم نیست. با وجود تغییر چیدمان این سوپرمارکت بزرگ و آمادگی برای سال نو، باز هم صف ها خیلی بلند هستند و جایی برای قدم برداشتن نیست.
در رقابت برای دسترسی به منابع، خیلی هم از نظم و ترتیب همیشگی سنگاپوری ها خبری نیست. یکی هول می دهد و یکی غر می زند ولی بیش تر آدم ها هم چنان با وجود شلوغی تلاش می کنند مودب و صبور باشند.
انواع نارنگی ها از ریز ریز تا بزرگ به اندازه کدو چشمانم را خیره کرده اند. قسمت گل دان ها هم همین طور. از دیدن شاخه های بیدمشک و گلدان های سنبل هیجان زده شده ام. مثل سایر شباهت های جالبی که چینی ها و ایرانی ها در فرهنگ و آداب و رسومشان دارند.
قسمت سبزیجات بسیار شلوغ است. این قسمت گاهی خیلی فکاهی است؛ چون وقتی دنبال سبزی خاصی می گردی، انواع سبزیجات مختلف را پیدا می کنی که روی بسته اش نوشته شده "سبزی"! این که چه جور سبزی است، دیگر به شناخت شما بستگی دارد!
در این گیر و دار که جایی برای جلو یا عقب رفتن هم نیست، دنبال "اسفناج" می گردم و کسی هم نیست که بگوید این سبزی که حالا رویش نوشته شده "پو کای" و برگ هایش شبیه اسفناج است، همان اسفناج است! و آیا می شود باهاش "بورانی" درست کرد یا نه؟!

سال نو چینی

امروز اولین روز سال چینی هاست. از آن جا که بیش ترین ساکنان سنگاپور، چینی ها هستند، سال جدید چینی ها بارزتر و گسترده تر از سایر جشن ها در سنگاپور برگزار می شود. گرچه سال نو به طور رسمی بر مبنای سال میلادی است و کریسمس هم جشن گرفته می شود. ولی شادی طبیعی جشن سال نو قمری بین سنگاپوری ها بیش تر به چشم می آید. مدت ها همه جا از حالت عادی شلوغ تر است چون خیلی ها مشغول خرید سال نو هستند. مثل کریسمس که خیابان اورچارد بسیار تزئین می شود، در این زمان چایناتون بسیار زیبا و دیدنی می شود. خیلی جاها فانوس های قرمز کوچک، درخت چه های نارنگی،عروسک های اژدها و نمادهای مختلف چینی ها در رنگ قرمز دیده می شود. دو روز اول سال خیابان ها بسیار خلوت است و بیش تر فروشگاه های عادی تعطیل هستند. شادی مردم کاملا دیده می شود.
این نوشته در مورد سال چینی به نظر جالب می آید:

"در ساعات آستانه سال نو فریادها و خنده های شادی در سراسر چین به گوش می رسد . این شب برای چینی ها شب گردهمایی خانوادگی، خداحافظی با سال گذشته واستقبال از سال نو به حساب می آید .
آورده اند که در زمان قدیم حیوانی به نام "سال" بسیار وحشی و درنده بود، این حیوان تمام سال در عمق دریا زندگی می کرد و وقتی شامگاه آخرین روز سال فرا می رسید، حیوان " سال " از دریا بیرون می آمد ، دام ها را می خورد و به انسان ها آسیب می رساند . به همین سبب، هنگامی که آخرین روز سال فرا می رسید، مردم همگی به کوهستان می گریختند تا از شر این حیوان در امان باشند .
یکی از آن روزها در آستانه سال نو، در دهکده ای مردم برای مقابله با حیوان "سال" آماده می شدند . پیرمردی با موی سفید و صورت سرخ جلو آمد؛ وی عصا به دست داشت و کیسه ای به پشت حمل می کرد . پیرمرد به یک پیرزن گفت که اجازه دهد تا در خانه اش اقامت کند و افزود که می تواند حیوان "سال" را بیرون براند . اما هیچ کسی حرف او را باور نمی کرد ، آنان هرگز گمان نمی کردند که این پیرمرد بتواند با حیوان وحشی "سال"بجنگد . اما پیرمر بر ماندن در خانه پیرزن اصرار می کرد و دیگران همگی به کوهستان فرار کردند .
نیمه شب، حیوان سال وارد دهکده شد ، اما او دید که محیط دهکده با سال های گذشته متفاوت است ، درون خانه یک پیرزن شمعی روشن است و روی در کاغذ قرمزی چسبانده شده است . حیوان دچار تردید داشت و فریاد عجیبی کشید ، ناگهان صدای ترقه "په لی پالا" به گوش رسید ، حیوان سال از ترس به خود لرزید و جرات جلوه رفتن نداشت. در همین موقع در خانه باز شد، یک پیرمرد با خرقه قرمز خندان بیرون آمد. حیوان خیلی ترسید و با عجله فرار کرد اما چرا این اتفاق افتاد؟ زیرا حیوان سال از رنگ قرمز، نور آتش و صدای انفجار می ترسید .
روز دوم روستاییان به دهکده بر گشتند و دیدند که پیرمرد سالم است . همه گمان کردند که این پیرمرد فرستاده خداست که برای گریزاندن حیوان سال به آنان کمک می کند . سپس مردم سه شیوه بیرون راندن حیوان سال را یاد گرفتند .
از آن به بعد ، در روز آستانه سال نو هر خانواده از کاغذ قرمز و شعر دو بیتی استفاده می کرد و ترقه منفجر می نمود و تمام شب چراغ روشن می کرد و بیدار می ماند. بعد از این شب مردم شادمان به یکدیگر تبریک می گفتند و برای جشن تندرستی ضیافت ترتیب می دادند . سال به سال این رسوم به مناطق مختلف راه یافت و به تدریج به یک عید نشاط انگیز تبدیل شد .
عید بهار پر شکوه ترین عید سنتی مردم چین است و نام دیگر آن "گذراندن سال" می باشد . در چین عید بهار با رسوم سنتی بسیار همراه است . ساعات آستانه سال نو آغاز جشن سال نو است . مردم خوراک فراوان و اشیایی مانند کاغذ قرمز، شعر دو بیتی، ترقه و شمع آماده می کنند . این سنت "آمادگی اجناس سال "نامیده می شود . چینی ها شب آستانه سال نو را بسیار گرامی می دارند . در این روز مسافران و تاجران همه نزد اعضای خانواده خود می روند . تمامی اعضای خانواده با هم غذا می خورند و بازی می کنند و سال نو را به همسایه ها و خویشاوندان تبریک می گویند ، سال نو با صدای ترقه و سلام و درود و تبریک مردم شروع می شود ."
(منبع: http://persian.cri.cn/1/2007/02/06/1@60200.htm)

دختر ایرانی مدرن

ببین، خیلی پیچیده نیست؛ سعی کن کمی باز تر باشی؛ به همه لبخند بزنی و همیشه عشوه باز و بازیگر باشی منتها به شیوه جدیدش؛
واژگان و حرف هایی را که پیش تر تابو شمرده می شدند، با شیطنت در رفتار و گفتارت فریاد کن. هرچه در بیان واژه های ویژه ماهر تر، هنرمند تر و شیرین تر.
همیشه با همه پسرها بخند و اگر احیانا خواستند از بازی گفتارهای زننده لذت ببرند، تو هم بی پروا خودت را قاطی کن؛ این معنای پشت پرده خوبی دارد آخر!
ساده گیر باش! تو هستی تا به هر چیزی با شیطنت بخندی و اطرافیانت را شاد کنی. ذهنت را درگیر مفاهیم و چرایی ها نکن. در لحظه باش و سرگرمی برای دیگران که از ظرافت های زنانه تو لذت ببرند، همان ظرافت ها که زمانی زیبایی شان مفهوم دیگری داشت.
و هزاران شکستن دیگر. هرچه بیش تر همه چیز را بشکنی، آزاد تر خواهی بود و در بین جمع محبوب تر.
اگر نشکنی، دختری سنتی هستی که نمی فهمی دنیا و بازی هایش تغییر کرده است.
و چه باک! دخترهای مدرن و باز بسیاری هستند که رنگ دنیای جدید را می فهمند و به نیازهای دنیای جدید پاسخ ساده تر و هیجان انگیزتری می دهند.
نوشته ام هم مثل خودم عصبانی است. دلم این زندگی مدرن را نمی خواهد. دلم از این به قول فروغ فرخزاد "عروسک های کوکی" می گیرد، از شیفته هایشان هم.
گاهی فکر می کنم کاش جوانی ام با دهه هشتاد میلادی هم زمان بود. دورانی که خواننده ها با حرکات رمانتیک، آهنگ های آرام و دل نشین می خواندند. دورانی که زیبایی معنای آرام تری داشت. دورانی که شکستن هر چیزی، جذابیت محسوب نمی شد.

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

کوتاه

دوست داشته شده ام که از نیستی به هستی رسیده ام.
دوست داشته شده ام که فرصت و نعمت زندگی کردن یافته ام.
دوست داشته شده ام؛ دوست داشتنی عمیق و بی نهایت.
سرشتم از دوست داشته شدن است و دوست داشتن و دوست داشته شدن، پاره پیوسته وجودم.
سرتاسر زندگی، مجموعه ای است از دوست داشتن و دوست داشته شدن به شکل ها و رنگ های مختلف.
دوست داشتن ابعاد مختلف هستی، پاره ای جدانشدنی از ما آدم هاست که ما را به پیش می راند.

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۵

رنگارنگ

مونیکا خانمی امریکایی است. دانش جوی دکترای جغرافیای دانشگاه ان.یو.اس است. پیش از این چندین سال در فلسطین تدریس کرده است. زبان و فرهنگ عربی را می داند. وقتی می فهمد ایرانی هستیم، از آشنایی با ما استقبال می کند. یکی از دوستان امریکایی دیگرش هم درست همین سوابق را دارد. دکترای باستان شناسی دارد و اکنون در زمینه انسان شناسی در دانشگاه سنگاپور تحقیق می کند و تدریس. دیگری بلژیکی است و جغرافیا می خواند. دیگری یک دانش جوی سودانی است و ...
آدم هایی با فرهنگ ها، زبان ها و ملیت های مختلف. موسیقی های هم را گوش می کنیم؛ راجع به فرهنگ و جوامع هم حرف می زنیم. چقدر شباهت در باورها و ارزش های انسانی، چقدر برداشت ها و سوال های مختلف از تصاویری که رسانه های عمومی از جوامع مختلف نشان می دهند و واقعیت های جاری در جوامع. چقدر بیم ها و گمان های ساختگی که با چند جمله و لبخند و گفت و گو کم رنگ می شوند. پس از دیدن هم و گفت و گو با هم، این شبح های ساختگی و ترس هایمان از هم خنده دار به نظر می رسند.
دیدار جالبی بود. آدم های کشورهایی که در خبرها دشمن و مخالف هم هستند و یا حتی با هم می جنگند، می توانند کنار هم جمع شوند و با هم در صلح و آرامش گفت و گو کنند، از شباهت های گسترده هم شگفت زده شوند و هم دیگر را دوست داشته باشند. جای بسی تاسف است که این جمع ها کوچکند؛ کاش صلح و آرامش همه گیر شود.

The World Religions and the Search for Peaceful Co-existence

این همایش که ماه پیش به همت پروفسور فرید العطس استاد جامعه شناسی دانشگاه ان.یو.اس در مرکز فرهنگی دانشگاه برگزار شد، گفتمانی بود میان چندین اندیشمند مسلمان، مسیحی و بودایی و دیدگاهشان نسبت به زندگی صلح آمیز ادیان مختلف در کنار هم و تلاش برای دست یابی به صلح جهانی.
سخنرانان اصلی این همایش، اندیشمندان زیر بودند:
Dr. Alwi Shihab, Indonesia Presidential Envoy to the Middle East, Former Minister of Foreign Affairs, Former Professor, Hartford Seminary, Connecticut, U.S.A, Former Professor, Harvard University - Divinity School, Cambridge, U.S.A.

Fr. Thomas Michel, S.J. Secretary of the Jesuit Secretariat for Inter-Religious Dialogue, Rome, Italy.

Venerable Master Chin Kung, President of the Pure Land Learning College, Honorary Professor of University of Queensland and Griffith University, Australia, and Director of Lujiang Cultural Education Centre, China

Prof. Ibrahim Abu-Rabi‘, Professor of Islamic Studies, Co-Director of the Macdonald Center for the Study of Islam and Christian-Muslim Relations, Hartford Seminary, Connecticut, U.S.A.
تقریبا اکثر این افراد به ایران سفر کرده بودند و کتاب هایشان هم در ایران ترجمه شده است.
مباحث و روی کرد سخنرانان بسیار جالب بود؛ آدم هایی که با پذیرش تفاوت ها به دنبال صلح هستند.
جمع بندی پروفسور العطس بسیار جالب بود. محتوای پیام این بود که ادیان مختلف با هم تفاوت ها و تشابهاتی دارند. همیشه می توان تفاوت های زیادی پیدا کرد و آن ها را بزرگ جلوه داد. اما برای دست یابی به صلح نیاز داریم شباهت هایمان را پر رنگ کنیم و با شناخت تفاوت هایمان به هم احترام بگذاریم. نیازی نیست که لزوما یکدیگر را تایید کنیم و هم نظر باشیم، می توانیم همدیگر را نقد کنیم ولی هم چنان به ارزش های هم احترام بگذاریم و در آرامش زندگی کنیم و به رشد جامعه مان کمک کنیم.
سنگاپور کشوری است که توانسته چنین فضایی را برای ادیان مختلف با ارزش های مشابه و متفاوت ایجاد کند؛ جامعه ای که آدم ها با همه تفاوت هایشان به هم احترام می گذارند. البته قوانین و فرهنگ سازی گسترده ای پایه چنین فضایی در این شهر کشور کوچک است.

چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

Rise and Fall

"Better it is to live
one day seeing the rise and fall of things
than to live a hundred years
without ever seeing
the rise and fall of things."

Dhammapada

گفته زیبا و دل نشینی است. گرچه دیدن بالا و پایین های زندگی، توان و صبر و معرفت زیادی لازم دارد و آسان نیست.

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

هیچ مگو

من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگوی، جز سخن گنج مگو
و از اين بی خبری رنج مبر، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو
گفتم ای عشق من از چيز دگر می ترسم
گفت آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلی، جز که به سر هيچ مگو
گفتم اين روی فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت می باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
ای نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از این خانه برو، رخت ببند، هيچ مگو
من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
شادی و سرگشتگی عجیب و عمیق نهفته در این شعر مولانا را دوست داشته ام همیشه. هر چه زمان بیش تر می گذرد، بیش تر درکش می کنم شاید هر بار با دیدی تازه.
قبل ترها همیشه برای تغییر دادن هر آن چه در زمان خودش خوب پیش نمی رفت، با هیجان و کله شقی نوجوانی می جنگیدم. "صبر کردن" در این تلاش کم رنگ بود. "توکل کردن" هم همین طور. معنی شان را می دانستم ولی میان "دانستن" و "باور داشتن" فاصله عمیقی است. حالا مفهوم "زمان" را بیش تر درک می کنم؛ مفهوم "توکل کردن" را هم.
دلم سکوت و آرامش می خواهد و تعمق. دلم می خواهد رخت بربندم و مدتی به دور از نگرانی از کارهای زمین مانده، سفر کنم.

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

خرید

سه دوست، سه دختر ایرانی با هم رفته ایم خرید. آن دو می خواهد بروند هند و من نمی توانم در این سفر هیجان انگیز همراهیشان کنم. کارم به نقطه ای رسیده که زمان و تلاش زیادی لازم دارد؛ نمی توانم بکنم و بروم.
می خواهند لنز دوربین ببینند. هر دوشان هنرمندند.
فروشنده سنگاپوری جا افتاده و محترمی برای راهنمایی جلو می آید. یکی از دوستانم برگه کوچکی باز می کند پر از انواع لنزهای ممکن که قبلا جست و جو کرده. با دقت و صراحت و هوش همیشگی اش مشغول پرس و جو از فروشنده است. سوال پشت سوال و تحلیل های سریع؛ بعد با هم به زبان فارسی شکایت و هم دردی می کنیم که قیمت ها چه قدر سنگینند... آقای فروشنده که زبان و چهره های متفاوت ما را می بیند، با کنجکاوی می پرسد که اهل کجاییم. بعد می پرسد که ایران چگونه کشوری است. با هیجان برایش توضیح می دهم که ایران کشوری زیباست و منظره های طبیعی قشنگ و متفاوتی دارد... لبخند می زند که پس حتما روزی باید ایران را ببیند.
کاش حداقل اثر حضورمان در این جامعه کوچک و انسان مدار، این باشد که کسی کنجکاویش برای شناختن واقعی ایران یا دیدنش بیش تر شود.

انتخاب ابزار ارتباطی مناسب

در ادبیات ارتباطات از پیام و تبادل آن و انتخاب ابزار مناسب برای انتقال آن، بسیار سخن رفته است. پیام هایی که مبادله می کنیم، از نظر میزان اهمیت و بحرانی بودن با هم فرق دارند. بعضی مفاهیم ساده اند و برخی پیچیده. بعضی واضحند و برخی تو در تو و چند پهلو. این که چگونه ابرازشان کنیم اثر مهمی بر روی مفهوم منتقل شده دارد. ممکن است گیرنده پیام، مفهومی را که ما در ذهن داریم به روشنی درک نکند یا حتی برداشتی کاملا متفاوت داشته باشد. گیرنده ی پیام، بنابر روش فکری خودش، تجربه اش، عوامل محیطی، فاصله زمانی و مکانی و هزاران دلیل دیگر ممکن است مفهوم متفاوتی را دریافت کند. به علاوه، فاصله مکانی، زمانی، تفاوت فرهنگ و زبان عواملی هستند که در این بین ارتباط را پیچیده تر می کنند.
به همین دلیل، ابزارهای ارتباطی از نظر قدرت انتقال مفهوم اولویت بندی می شوند. مثلا تاکید می شود که در مورد پیام های مهم، حساس و بحرانی و در مورد پیام های پیچیده از ارتباط رو در رو استفاده شود نه از نوشته های الکترونیکی.
گنگی و حساسیت بعضی مفاهیم آن قدر زیاد است که جز با گفت و گوی رو در رو و با استفاده از حداکثر نشانه های برقراری ارتباط امکان پذیر نیست. عدم استفاده از ابزار ارتباطی مناسب می تواند باعث تنش و برخوردهای ناشی از سوتفاهم دو جانبه شود.
این یافته ها در مورد بسیاری از انواع ارتباطات صادق است.
بیان درست افکار، اندیشه ها، احساسات و خواسته هایمان، استفاده از ابزار مناسب و در نظر گرفتن عدم قطعیت های انتقال پیام مورد نظر، هنر گوینده است.
تلاش برای درک پیام های دریافت شده، در نظر گرفتن محدودیت های ابزارهای ارتباطی و کوشش برای روشن کردن پیام در یک ارتباط تعاملی، هنر شنونده است.
نمی دانم چرا یاد گفته روبرتو بنینی در فیلم "ببر و برف"می افتم که خاطره ای از کودکی اش برای دخترانش نقل می کند. روزی که پرنده ای کوچک روی شانه او نشسته و او پس از پر کشیدن پرنده کوچک و مسحور از شادی شگرف تجربه ای زیبا، با شادی پسرکی کوچک دوان دوان پیش مادرش می رود و ماجرا را برایش تعریف می کند ولی با واکنشی معمولی از طرف مادرش روبرو می شود؛ انگار که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است. حال آن که این اتفاق برای او زیبایی بزرگی بوده. پس از نقل خاطره اش به دخترانش می گوید که او واژگان مناسبی را برای شرح اتفاق قشنگی که برایش افتاده بوده، انتخاب نکرده بوده و نتوانسته زیبایی لحظه ای را که می خواسته بیان کند، با مادرش تقسیم کند...
گرچه شاید این، بیان مبالغه آمیزی از هنر برقراری ارتباط باشد؛ چرا که مادر و پسربچه در فضاهای متفاوتی هستند و برداشت های متفاوتی دارند ولی بنینی تاکید دارد که با هنر واژگانش می تواند احساس و پیامش را آن طور که هست، منتقل کند.

آش واژگان

گاهی وقت ها پس از خواندن بعضی نوشته هایم احساس می کنم عجب آشی پخته ام! انگار هرچه حبوبات و سبزیجات بوده در آن ریخته ام و هم زده ام... انتخاب و ترکیب مناسب حبوبات و سبزیجات، هنری است.
واژگان در هم، زاده ی افکار و اندیشه های شلوغ و درهم هستند.
پردازش و تحلیل روی دادها، افکار و اندیشه ها، به ذهنی روشن و ساختار یافته نیاز دارد و چنین هنری جز با یادگیری، تلاش و تمرین به دست نمی آید.

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

بدون شرح

نگاهی خیره و با تعجب:
"خوبی؟"
"نمی دونم. مدت هاست از خودم نمی پرسم. باید خوب باشم."
شما چطور؟
شما از خودتان می پرسید؟
شما خوبید؟

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵

اگر یک هندی باشی...

هندی ها به ویژه هندی های جنوب هند و منطقه تامیل از دیگر ساکنان سنگاپور هستند که جمعیت چشم گیری دارند. در دانشکده صنایع و سیستم های ان.یو.اس در مقطع فوق لیسانس و دکترا تعداد بسیار کمی دانش جوی هندی دیده می شود و اکثریت با چینی هاست ولی در سایر دانشکده ها به ویژه در رشته های پایه مثل مهندسی برق، مکانیک، کامپیوتر، علوم کامپیوتر، داروسازی، پزشکی و حقوق تعداد قابل توجهی دانش جوی هندی حضور دارند.
هندی های شمال و جنوب با هم تفاوت دارند. هندی های شمال هند، پوستی روشن دارند، زبانشان متفاوت است، غذایشان کم تر تند است و بسیار از نظر چهره، رفتار و عادات شبیه ایرانیان هستند. تعداد جنوب هندی های ساکن سنگاپور بسیار بیش تر است؛ پوستی تیره دارند، زبانشان تامیل است و غذایشان تند. این دسته هم به ایرانیان شبیه هستند.
گرچه برخورد و آشنایی من با هندی ها در سنگاپور کم تر از چینی هاست، آن ها را ین گونه توصیف می کنم:
اگر یک هندی باشی:
باز هم حداقل یک میلیارد و صد میلیون نفر در دنیا تو را می فهمند چون زبان و فرهنگ هم سانی با تو دارند؛
تعداد کلمات انگیسی که می دانی از بیش تر آدم های دنیا -منهای انگلیس و قاره امریکا- بیش تر است؛
حتی از بسیاری از اروپایی ها به تر زبان انگیسی را می دانی؛
با سرعت و لهجه غلیظ و موکدی انگیسی حرف می زنی که ریشه در تاکید های حروف و آواهای زبان هندی دارد که درکش برای غیر هندی ها دشوار است؛
کتاب های انگیسی را با سرعت عجیبی تمام می کنی؛
از نظر میزان مطالعه در روز در رده بندی ها جزو برترین ها هستی و این با سرعت خواندن انواع کتاب های مختلفی که از کتاب خانه می گیری از طنز و داستان تا درسی و علمی روشن است؛
از به حد رساندن مزه ها لذت می بری و زبانت در برابر انواع فلفل ها خنثی است؛
هوش اجتماعی خوبی داری و به واسطه این هوش و برتری در به کارگیری زبان انگیسی خودت را در جمع خوب بیان می کنی؛
حرف زیادی برای گفتن داری ولی در بیانشان ساختاری به کار نمی گیری؛ در نتیجه وقتی سوالی سر کلاسی می پرسی، با وجود پاراگراف های بلندی که به کار بردی، گاهی مفهوم اصلی برای شنوندگان مبهم و گنگ است؛
از پارچه ها و لباس های پر رنگ و پر از زرق و برق لذت می بری؛
طلا را هر چه زرد تر و فراوان تر بیش تر دوست داری؛
انواع روغن ها و خاکسترها را با بوهای مختلف داری و به کار می بری؛
اگر هندو باشی، معبدهای رنگارنگ با چندین نماد عجیب برای خدا داری با ریسه هایی از گل های رنگارنگ؛
خرافه در میان انبوهی از جمعیت کشورت جاری است؛
منبع انسانی بزرگی برای فن آوری اطلاعات داری که با هوش و نبوغ و تواناییشان در بهترین شرکت های نرم افزاری، ارتباطی و مخابراتی دنیا کار می کنند؛
به آداب و رسومت پای بندی؛
معمولا در هر رده ای باشی، لباس ملی ات را به تن داری؛
هوش اجتماعی زیادت تو را از قانون های دست و پا گیر فراری می دهد؛
زیر بار نظم شدید نمی روی و همیشه به دنبال راه ذهنی خودت می گردی؛
درست به اندازه و با منطق فیلم های هندی، احساساتی هستی؛
ممکن است روزی چند بار عاشق شوی؛
اجتماعی هستی؛
معمولا در جمع ابراز عشق نمایان نمی کنی و خطوط سنتی و شرقی هنوز در وجود تو پر رنگ است؛
ممکن است به جای استفاده از قاشق و چنگال از دستت برای خوردن غذا استفاده کنی؛
گاهی بر خلاف چینی ها لزوما نسبت به جنس مقابل چشم امانت داری نداری؛
در رقابت با چین، از بزرگ ترین منابع انسانی دنیا برای تامین نیروی کار و نیز بازار فروش در دنیا هستی؛
به راحتی از نظم و قانون پیروی نمی کنی؛
معمولا هوای هم وطنانت را در غربت داری و مثل چینی ها شبکه اجتماعی بین خودی خوبی داری؛
مثل ایرانی ها در طبخ غذا از سیر و پیاز استفاده می کنی؛
آن چه ایرانیان به عنوان خورش می پزند، جدا جدا می پزی ولی با همان سبک، مثلا نخود را جدا می پزی، سبزیجات را جدا و گوشت را جدا و هر کدام را در ظرفی جداگانه می گذاری؛
می دانی دوغ چیست و آن را در طعم های مختلف از شور و شیرین و میوه ای داری؛
انواع نان ها را داری؛
در فرهنگ، هنر، تاریخ، چهره، عادات و رفتار و حرکات، شباهت های زیادی با ایرانیان داری گاهی کم رنگ تر و گاهی پر رنگ تر.
کشورت در کنار چین، از مهم ترین کشورهای آسیاست که دنیا ناچار است برای پیش رفت به حسابش بیاورد؛
با وجود فقر، کم سوادی رایج و رشد بالای جمعیت که مانند چین با برنامه ریزی کنترل نمی شود، آینده دنیا به کشور تو چشم دوخته است.

بوی باران

" بوی باران،
بوی سبزه،
بوی خاک..."
بارندگی های پیوسته که امانی به تابش خورشید نمی داد، کم شده ولی هنوز روزی تقریبا یک بار باران با تمام وجودش می بارد و همه جا را می شوید. قورباغه های کوچک و حلزون های همه اندازه در پیاده روها به راه می افتند و دیگر به جای این که روبرو را نگاه کنی، نگاهت مدام به قدم بعدی است که مبادا روی حلزونی فرود بیاید که با کندی و در آرامش در حال گذر از این زندگی پر از شتاب و دوندگی است.

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۵

اگر یک چینی باشی...

آن گونه که من در این مدت دیدم،
اگر یک چینی باشی:
حداقل یک میلیارد و دویست و نود و نه میلیون نفر آدم دیگر در دنیا زبانت را کماکان می فهمند؛
تقریبا هر کجای دنیا باشی، هم وطنان زیادی پیدا می کنی؛
هیچ چیزی برایت غیر ممکن نیست؛
به هر چیزی احساس نیاز کنی، با سخت کوشی یاد می گیری چون باور داری که هر چیزی یک "فرآیند یادگیری" است؛
زندگی می کنی تا کار کنی؛
همیشه در شبکه های اجتماعی هم وطنان پوشش داده می شوی، به آن ها کمک می کنی و به تو کمک می کنند؛
با فروتنی و سادگی به مراتب بالا می رسی؛
کم تر نقد می کنی؛
بیش تر کار می کنی؛
با ساده ترین قواعد زبان ولی با پیچیده ترین آواها با دیگران ارتباط برقرار می کنی؛
با دو تا چوب و یک قاشق غذا می خوری؛
از آواها و نواهای مرموز، کش دار و عجیب لذت می بری؛
معمولا اصول و ارزش های اجتماعی و انسانی را به کار می گیری؛
معمولا به ارزش های کنفوسیوس باور داری؛
به هم وطنانت اعتماد می کنی ولی با دیگران، گرچه مهربان و فروتنی، با احتیاط جلو می روی؛
دوستانه عاشق می شوی؛
ذهن و طرز فکر پیچیده ای داری ولی در ظاهر ساده ای؛
خوب می نویسی ولی سخت بیان می کنی؛
با کم ترین ها هم می توانی راضی باشی؛
با فروتنی و بدون ادعا می توانی بلند پرواز باشی؛
مقتصدی؛
قوانین و دستورات را معمولا بی چون و چرا می پذیری؛
تاریخ و فرهنگ عمیق و طولانی داری؛
تو فو، سویا و سبزیجات زیادی می خوری؛
هزاران نوع چای داری؛
هر چیزی را از گیاه و گوشت، خشک می کنی؛
در بسته بندی های کوچک و ارزان هنرمندی؛
همه جای دنیا کالاهای ارزان کشورت را پیدا می کنی؛
هر چیز را بپسندی، به سرعت و به روش خودت کپی می کنی؛
معنی جهانی شدن را خوب می فهمی؛
تمرکز و پیوستگی داری؛
محتاطی؛
گاهی در نوآوری به بن بست می رسی ولی بسیار پر تلاشی؛
چند بعدی نیستی ولی اگر لازم باشد برای آن هم تلاش می کنی؛
خیلی ها در دنیا دست کمت می گیرند ولی تو آرام آرام و با سخت کوشی پیش می روی!

فراتر از توصیف

از دست دادن، احساس عجیبی است. انگار بخشی از وجودت در نقطه ای از زمان و در گذشته، ثابت و بی حرکت مانده، جا مانده و با تو و در طی زمان پیش نیامده.

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

می توان

می توان...
می توان آرام آرام آموخت.
می توان تفاوت های آدم ها با هر فرهنگ، نژاد، دین، ارزش و زبان دید و درک کرد.
می توان آدم ها را فراتر از تفاوت هایشان دوست داشت.
می توان دور بود.
می توان فراتر از فواصل جغرافیایی و زمانی، عاشقانه دوست داشت.
می توان دوست داشته ها را از دور، با نگاهی دوباره دید و دوستشان داشت.
می توان از تغییرات هراسید یا با کنجکاوی کودکانه و با دستانی باز، لمسشان کرد و زندگی را دوباره دید.
می توان "خود" را دوباره جویید.
می توان با فروتنی، نداشته ها و ضعف های ناشی از ابعاد فردی یا اجتماعی را پذیرفت و برای بهتر شدن تلاش کرد.
می توان خوبی های خود را پذیرفت و باور کرد که خوبی هایی فراتر در آدم هایی متفاوت وجود دارد.
می توان دید که ما تنها نقطه کوچکی از دنیا هستیم و برای بقا و پیشرفت به ارتباط و یادگیری از دیگران نیازداریم.
می توان برای بقا و پیشرفت با دیگران، شبیه ها و متفاوت ها، در ارتباط و یادگیری دو سویه بود.
می توان "غرور" را کنار گذاشت و دریافت که پیشرفت و سعادت می تواند فراتر از طول و عمق تاریخ و افتخارات پیشینه باشد.
می توان با وجود تمام تفاوت ها به هم احترام گذاشت.
می توان یاد گرفت.
می توان یاد داد.
می توان ارزش زمان و زندگی را باور کرد.
می توان برای بهتر شدن تلاش کرد.
می توان به جای حرف زدن، مشاهده، بررسی و عمل کرد!

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

پس از تعطیلات

عید قربان یا هری رایا حاجی، سال نو میلادی، بار دیگر آتش بازی و جشن های سال نو و تعطیلات بلند مدت.
امروز بعد از مدت ها اکثر بچه های لابراتوار هستند. خیلی هاشان تازه از سفر برگشته اند. چهره ها تازه و گشاده و آدم ها با انرژی نو سر کار برگشته اند. سوغاتی ها در جریان است. یکی از دوستان چینی، بسته کوچکی می دهد که شبیه شیرینی است ولی برخلاف انتظار، شور و تند است. مردمان جنوب چین هم مزه تند را می پسندند مثل تامیل ها که ساکن جنوب هند هستند.
دوست دیگری که هنوز علاقه مرا به برگ های چای چینی که در آب می ریزند، به یاد دارد، برایم بسته ای برگ چای آورده که گویا "چای سفید" است.
گروه آخر دانش جویان ایرانی امسال هم دارند از راه می رسند. دیشب برای دیدن دوستی به خوابگاه سری زدم. دو دختر جدید از دانشگاه سابقم تازه از راه رسیده اند. وقتی دیشب هفت دختر ایرانی دور میزی نشستیم و حرف زدیم، احساس جالبی داشتم. شبکه ایرانیان سنگاپور در حال رشد است. فضای بچه های جدید روشن تر و دوستانه تر است از فضای گنگ و ناشناس اولین گروه دانش جویان ایرانی ورودی سنگاپور. ترس و ابهامشان کم رنگ تر از گروه سال گذشته است و سریع تر به محیط جدید خو می گیرند.
ترم تحصیلی جدید به زودی شروع می شود. با آمدن بچه های لیسانس و شروع کلاس ها، باز هم دانشگاه پر از هیاهو و جنب و جوش می شود؛ در طول تعطیلات تنها ساکنان دانشگاه دانش جویان پژوهشی بودند که برای تعطیلات برنگشته بودند. سکوت بود و تمرکز و آرامش و تعمیرات دستگاه ها و ساختمان ها. با شروع ترم جدید چند روز دیگر دانشگاه دوباره پر هیاهو می شود.