جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

Vesak Day

امروز تعطیل رسمی است. روز تولد بوداست و روزی مقدس برای بوداییان. در سنگاپور روزهای مقدس مسلمانان، مسیحیان، هندوها و بودایی ها تعطیل رسمی است.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

سپاس گزارم

سپاس گزاری در برابر این همه زیبایی و فرصت برای تجربه زندگی با تمام وجود، چیزی نیست که تنها با کلامی بر لب قابل ادا کردن باشد. برای سپاس گزاری در برابر این همه لطف، نعمت و رحمت بی انتها، درک و معرفتی عمیق لازم است و اراده ای شایسته که ادای شکر کند. مرا شایسته سپاس گزار بودنت کن. شایسته تمام لطف ها و نعمت های بی دریغت در تمام طول زندگی. شایسته انسان واقعی بودن. شایسته شایسته بودن.

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵

غذای هندی

غذای هندی شبیه ترین غذا به غذای ایرانیان است. متنوع است و رنگارنگ و تند. البته وقتی عادت می کنی دیگر تندیش، عجیب نیست.

پراتا که شبیه خاگینه است، اسفناج، هویج و ذرت به همراه کمی مرغ

برنج، ماهی، هویج و آن تکه نارنجی رنگ که حلواست و به همین نام شناخته می شود.

با تشکر از دوست خوبم مریم که این عکس ها را گرفته.

انتخابات پارلمان

حدود یک میلیون و دویست هزار نفر از شهروندان سنگاپور، امروز برای انتخابات پارلمان، پای صندوق های رای می روند. امروز تعطیل است. هر شهروند با نامه ای که قبلا دریافت کرده، شماره و کارت مشخصی برای رای دادن دارد که مکان رای را هم مشخص می کند. رای دادن اجباری است و محرمانه. این را مرتب رادیو یادآوری می کند. رای ندادن جریمه دارد. همه چیز برنامه ریزی و کنترل شده است. نتایج ساعت ده شب اعلام می شود.
ما برای شما امنیت، رفاه و امکان پیشرفت فراهم می کنیم. شما کافی است تنها خوب کار کنید و هنگام رای، نظرتان را اعلام کنید.
تبلیغاتی در دانشگاه نمی بینم. تنها یکی دوبار جلسات نقد و گفت و گو گذاشته شد. البته طبیعی است که دانش جویان، که بیشتر خارجی هستند و حق رای ندارند، هدف تبلیغات نیستند.

NUS Engineering Canteen



دانشکده مهندسی، علوم، بیزنس، هنر و علوم اجتماعی هرکدام سالن های غذاخوری خودشان را دارند. از نظر چیدمان و برخی غذاها متفاوتند ولی در همه آن ها می توان بین ده تا پانزده سرو کننده پیدا کرد که هرکدام مجموعه ای از غذاهای مختلف را ارائه می کنند. قیمت و کیفیتشان خوب است و زیر نظر دانشگاه. هر سال پیمان کارهای جدید توسط نماینده های دانش جویان در انجمن های دانش جویی انتخاب می شوند. طبق معمول همه چیز با نماد مشخص است. غذای حلال به راحتی قابل تشخیص است.
به طور کلی سنگاپورر است از فود کورت با کیفیت و قیمت مناسب. در هر نقطه شهر که باشید، به راحتی می توانید غذاهای مختلف با شرایط خوب پیدا کنید.
عکس های زیر، تعدادی از دکه های مختلف را نشان می دهد:
فقط نکته این جاست که غذایی که با عنوان غذای مسلمانان ارائه می شود، در واقع غذای مالایی تند است. عجیب است که این نام را برایش گذاشته اند. یادش به خیر اوایل اگر می خواستم هنگام نهار با دکتر چای صحبت کنم، با مهربانی مرا می برد دم این دکه غذا بگیرم... کسی باور نمی کند که همین که غذا حلال باشد کافی است... حتما نباید از این دکه خریداری شود...

Khmer Rouge

دیروز یکی از دوستان، عکسی از موزه یادبود قربانیان نسل کشی خمرهای سرخ در دهه 1970 را به من نشان داد که شبیه عکس زیر بود:

منبع عکس: بی بی سی

به یاد گفت و گوهایم با سوتیری می افتم و اندوه عمیق این تنها کامبوجی خوابگاه از وضع کشورش، که همیشه در روحش و گفتارش آشکار بود.

این نوشته کوتاه، جنایت های خمرهای سرخ را کوتاه توضیح می دهد:

"در سال 1975 دولت خمرهای سرخ قدرت را در کامبوج در اختیار گرفت. برنامه خمرهای سرخ ایجاد جامعه ای فلاحتی بود. به همین منظور تمام شهرها را تخلیه و ساکنین را به روستاها و اردوگاههای کار اعزام کردند. تاریخ کشور تغییر داده شد و سالروز به قدرت رسیدن خمرهای سرخ سال صفر نام گرفت. دولت خمرهای سرخ برای پیش بردن برنامه خویش، نابودی سیستماتیک گروههای مختلف اهالی را در پیش گرفت. بلافاصله پس از به قدرت رسیدن، بین 100 تا 200 هزار نفر از افسران ارتش لون نول و خانواده های آنان قتل عام شدند. در دومین مرحله، خمر های سرخ تمام اقلیتها(چایمها و ویتنامی ها) را ممنوع اعلام و به گونه ای سیستماتیک اقدام به از میان برداشتن آنان کردند. پس از حل مسئله اقلیتها، نوک تیز حمله متوجه نیروهای خودی شد. تمام کسانی که زبان بیگانه ای را میدانستند، درس خوانده بودند و یا مالک چیزی بودند به اردوگاههای کار اعزام و در همانجا از میان برداشته میشدند. در طول چهار سال حکومت خمر های سرخ بیش از یک پنجم از اهالی کامبوج (در حدود دو میلیون نفر) توسط خمرهای سرخ تیرباران شده، زیر شکنجه و یا در اردوگاههای کار جان خود را از دست دادند." منبع محفوظ

این لینک هم مرور کوتاهی دارد بر حوادث عجیب این کشور آشوب دیده که مدت ها مستعمره فرانسه بوده:

http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/asia-pacific/1244006.stm

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵

سکوت

صبح زود وارد لابراتوار می شوی و پشت میز کارت می نشینی به امید این که امروز با سرعت بیشتری مقاله هایی را که باید بخوانی، بخوانی ... خلوت است... ولی صدای خر و پف می آید... آه، خدای من! باز هم تونی تمام شب بیدار بوده... این روزها دانش جوهای دکترا به شدت مشغولند. چون امتحان ارتقا به دکترا 11 می برگزار می شود. یعنی فقط دو هفته بعد از پایان امتحان ها... لابراتوار در سکوتی عمیق تر از گذشته فرو رفته...

باور

لا یکلف الله نفسا الا وسعها
لا یکلف الله نفسا الا وسعها
لا یکلف الله نفسا الا وسعها
...
شانه هایم سنگینند؛ قلبم سنگین تر و پر تر... سخنت را با خود تکرار می کنم تا سبک تر شوم. یاریم کن. بهترم کن. باورم کن.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵

گوشه ای از برخی سمینارها

طبق سفارش دکتر چای - سوپروایزر و رئیس گرامی من که خوش بختانه گروهمان را به سمینارهای مختلفی می فرستد- دیروز در دو سمینار شرکت کردم. اولی جلسه دفاع یکی از دانش جویان دکترای دانشکده کامپیوتر ساینس بود با عنوان زیر:
Examining the influence of organizational subcultures and organizational identification on knowledge management (KM) initiatives (MR MAYASANDRA NAGARAJA RAVISHANKAR)
سمینار جالبی بود؛ پنل بررسی کننده، استادهای نقد کننده ای بودند و ارائه دهنده هم با آرامش و تسلط به آن ها جواب می داد. گرچه همراهی کردن با تمام توضیحات کاری که نتیجه چهار سال تحقیق بود، برای من آسان نبود.
بعد از سمینار، من و یو دن، راه افتادیم تا به سمینار بعدی برسیم که دکتر چای، در آخرین لحظات خواسته بود، در آن شرکت کنیم. من و یو دن بالاخره به ان.یو.اس گیلد هوس رسیدیم. عنوان سمینارکه از سوی دانشکده بیزنس برگزار شده بود، این بود:
Destination: Customer loyalty Growing tourist traffic the Harrah's way (By Gary LovemanChairman, President & CEO, Harrah’s Entertainment, Inc.)
قیافه ما دو دختر دانش جو در میان جمعی ازخانم ها و آقایان دنیای تجاری با لباس های بسیار شیک و رسمی شان، جالب بود! فقط به هزینه های این سمینار و لباس ها و آرایش ادم ها فکر می کنم! خوب، این دیگر سمیناری آکادمیک نبود. طبق برنامه ای که قبلا دیده بودم، یک ساعت آشنایی شرکت کنندگان با هم و برقراری ارتباطات تجاری بود و ساعت بعد، ارایه آقای لاومن. ولی فکر می کردم مثل باقی سمینارهی بیزنس است. خدا را شکر که من معمولا نیمه رسمی هستم... کنار میز دسر می روم تا دسر کوچکی بردارم. در این بهت زدگی، حوصله امتحان غذاهای عجیب و غریب را که خوردنشان مشکل است، ندارم. آقایی که جلو من ایستاده می پرسد که تکه ای از کیک کنار دستش می خواهم و وقتی می پرسم که این تارت است، شروع می کند به توضیح این که باید بگذارمش توی یک کاسه و در پودینگ غرقش کنم. فکر می کند که استادم... و کارت معرفی ام را می خواهد... از رشته و زمینه ام می گویم...کارتش را به من می دهد و بعد با توضیح این که این دسری انگلیسی است مرا به مردی انگلیسی معرفی می کند تا تاریخ چه این دسر را برایم توضیح دهد...! لبخندی به لب به توضیح گوش می کنم و سعی می کنم مثل خودشان بازیگری مهربان باشم!
یو دن و من هر دو سعی می کنیم این مناسبات را تمرین کنیم. آقای دنیس از من می پرسد که "شما اهل کدام منطقه از هند هستید؟؟؟!!!" البته این سوال هم این جا طبیعی است! " هندی- اهل شمال هند-، پنجابی، یهود..." لبخند می زنم که ایرانی ام...
سمینار شروع می شود. مثل همیشه برخلاف سمینارهای آکادمیک، آقای لاومن که قبلا استاد هاروارد بوده و اکنون، مدیری بزرگ، مانند بازیگری مسلط، ذهن همه را با ارائه رنگارنگش، جذب می کند. از اهمیت مشتری می گوید و شناخت و ارزیابی آن؛ از این که سازمان ها امروز تنها به دنبال کارمندانی توان مند نیستد؛ کارمند توان مندی که انعطاف پذیری و توانایی کار گروهی و برقراری ارتباط اجتماعی موثر را ندارد، ارزشی به سازمان اضافه نمی کند و ...
تجربه جالبی بود. مدت هاست می دانم که ان.یو.اس در برقراری ارتباط با دنیا بسیار موفق است. از برنامه های تبادل دانش جو گرفته که بسیاری از دانش جویان اروپایی و آمریکایی را برای تجربه این تکه از آسیا به این دانشگاه جذب می کند تا سایر روابط وسیع با سایر دانشگاه ها، مراکز تحقیقاتی و شرکت های تجاری مختلف دنیا. این هم نمونه کوچک دیگری بود از ارتباط دانشگاه با دنیای تجارت و مدیران خوش پوش و اجتماعی.

آتوسا

تهران با هم همسایه بودیم؛ دو تا خیابان فاصله داشتیم. ولی سنگاپور با هم آشنا شدیم! آتوسا، دوستی بی نظیر برای من است. روحی بلند دارد و اراده و همتی بلندتر. با وجود تفاوت هایی که داریم، تشابهات زیادی در زندگی داریم! آن قدر که گاهی به شوخی می گوید که من آتوسای 7 ساله پیش هستم! گرچه این اغراقی بیش نیست. در توان مندی ها و اراده استوار و خیلی چیزهای دیگر، فاصله بسیاری داریم.

باهوش است و مهربان؛ صبور و محکم؛ خلاق و توانا؛ پر تلاش و مصمم و مهم تر از هرچیز، پر از شور زندگی با تمام فراز و نشیب ها.

عکسی هنری! اثر خودش-ژانویه 2006

آشنایی با او، امید را در من زنده تر می کند. به زندگی و تلاش برای بهبود، بیشتر و بیشتر ایمان می آورم.

زندگیش پر از شادی، امید و موفقیت باد! پر از بهترین ها!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

MacRitchie Nature Reserve



زیبا و وهم آلود! دست کمی از تفاسیری که از بهشت می کنند، نداشت... سایه های مختلفی از سبز و بازتابشان در آب. سکوت و زیبایی؛ زیبایی وصف ناشدنی که نه زبان، توان بیانش را دارد نه عکس های مرده و کم توان!
مریم و من دیروز برای اولین بار رفتیم مک ریچی. باران می آمد. قبلا شنیده بودم که طبیعت ناب است و سبز و پر از لاک پشت و پرنده و میمون که البته به خاطر باران، جانورهایش را ندیدیم. ولی آن چه دیدیم و از آن پر شدیم، قابل بیان نسیت.
در راه با یک خانواده کره ای آشنا شدیم. مرد کره ای از ما پرسید که از کجاییم و این جا چه می کنیم. این آغاز گفت و گوی بلندی بود که بر سر مسایل مختلف ادامه پیدا کرد. البته بیشتر بین او و دوستم. یکی از سوالات جالب این مرد کره ای در مورد چند همسری بودن مسلمانان بود و می پرسید آیا مردان ایرانی هم این طورند... و وقتی در مورد فرهنگ ایرانیان و خانواده های کوچک کنونی شان توضیح می دهم، با سادگی تمام می پرسد: " یعنی شما یک مادر دارید؟" ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه....! ولی این قدر سوال پرت و تصور عجیبی است که به عصبانیت نمی رسم. سوال های عجیب، زیاد شنیده ام این جا. دیگر تعجب نمی کنم. فقط دلم به حال خودمان و تصویری که از خودمان به دنیا نشان می دهیم و تلاشی هم برای بهبودش نمی کنیم، می سوزد...
در حال پیاده روی با این خانواده کره ای بر روی پلی بر فراز دریاچه، بحث بین مرد کره ای و مریم در مورد اسلام و مسیحیت، ادامه پیدا می کند ولی من ترجیح می دهم خودم را در این طبیعت زیبا رها کنم. پر می شوم از این همه سرسبزی و سکوت و زیبایی. جایی هم با خانم کره ای هم صحبت می شوم که او هم از ایران می پرسد و لبخند زنان و با شور تمام می گوید شما ایرانیان چقدر زیبا هستید! خوب، حداقل یک تصویر مثبت... خودش موسیقی خوانده و اهل هنر است. وقتی به پایان راه می رسیم، میل رد و بدل می کنیم و از ما دعوت می کنند که روزی برای شام به دیدن شان برویم! نتیجه هم صحبتی یک ساعته که با سوالات عجیب شروع شد، به دوستی دو گروه از ملت های مختلف انجامید!
روز خوبی بود.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵

روز جهانی کارگر


فردا روز جهانی کارگر است. روز کارگر بر تمام کارگران دانشی در سراسر دنیا مبارک باد!

سوال

همیشه سوالات بی شماری در ذهنم بالا و پایین می روند. چند تا از این سوال ها این ها هستند:
شماره یک: در کشور پر تحرکی مثل سنگاپور که آدم ها بام تا شام برای پیشرفت بیشتر کار می کنند و فشار کاری شدیدی دارند و همیشه در شتاب و دوندگی هستند، چرا وقتی پایت را روی خط کشی عابر پیاده می گذاری، سرعت ها کند می شوند و کسی عجله ای برای زیر کردنت ندارد؟ برخلاف ایران که برای هر چیزی شتاب نداشته باشیم، در رانندگی آن هم وقتی عابر پیاده ای در دیدمان باشد، شتاب داریم...
شماره دو: چرا آفریقایی ها که به طور میانگین در وضعیت مشکلی زندگی می کنند، هنگام شادی این قدر واقعی می خندند؟ آن قدر که شادی را از صدای خنده شان با تمام وجود حس می کنی.

رنگ

رنگ طلایی روی انگشت سیاه دست چپش جلوه خاصی دارد. مایکل پسر سیاه پوست زیمبابوه ای فقط به خاطر سادگی و خلوص رفتارش آدم دوست داشتنی نیست؛ این حلقه ازدواج ساده، باریک و طلایی در انگشت سیاهش او را دوست داشتنی تر می کند. امکان ندارد در راهروی دانشکده به او بر بخورم و چشمانم روی این زیبایی ساده و عمیق متمرکز نشود. ایده نابی برای عکاسی است...

سوپ مرغ

قابل پیش بینی بود. همیشه وقتی چند تا اتفاق با هم، هم زمان می شوند و اوضاع برایم کمی طوفانی می شود، بدنم عکس العمل نشان می دهد. باز هم خدا را شکر که فقط یک سرماخوردگی ساده است. دیروز یک پیاز بزرگ و کلی سبزیجات را قاطی کردم و سوپ مرغ درست کردم تا از شدت این سرماخوردگی کم شود.
خانه ماندم که استراحت کنم ولی از صبح تا شب از سقف تا کف اتاقم را شستم و سابیدم. این طوری آرامش خوبی احساس می کنم. بهتر است با تغییر به سراغ تغییر رفت.
حالا اتاقم خیلی خیلی قشنگ شده. وقتی شب تنها با نور چراغ مطالعه ام روشن می شود، آرامشی ساده و عمیق دارد. آرامشی برای خواندن، نوشتن و زندگی را احساس کردن با سادگی تمام...

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

خدانگهدار سوتیری

ده ماه بود که با هم، هم اتاقی بودیم. سوتیری و من، آدم های کاملا متفاوتی بودیم. از سرزمین، فرهنگ، مذهب، زبان، چهره، رشته و رفتاری متفاوت. اوایل درک کردن همدیگر برایمان کمی مشکل بود. به نظرم آدم عجیبی می آمد. کامبوجی بود و حقوق می خواند. از طرف شرکتش بورس شده بود برای یک دوره یک ساله. دو هفته زودتر از من وارد سنگاپور شده بود. آرام بود و مقرراتی و جدی. با وجود این که هم سن بودیم، احساس می کردم او مادربزرگ است و من کودکی شلوغ با خنده های بلند.
متفاوت بودیم ولی با گذشت زمان و شناخت بیشتر، دوستان بسیار خوبی برای هم شدیم. در کار هم دخالتی نمی کردیم و به هم احترام می گذاشتیم.
ترم دوم تصمیم گرفتیم با هم جابجا شویم و با تغییر اتاقمان، باز هم با هم زندگی کردیم.
سوتیری ترم دوم شادتر بود. شب ها دیگر ساعت 10:30 نمی خوابید و با من تا نیمه شب بیدار می ماند. قرار است با یکی از دوستانش ازدواج کند. امید و شادی بیشتری در زندگی داشت. ترم اول می گفت که مادرش با ادامه تحصیل او برای دکترا مخالف است و می گوید بهتر است اول تشکیل خانواده دهد. به مسایل با همین جدیت نگاه می کرد. از من هم جدی تر! با چشمانی گرد می پرسم " یعنی خودت احساس نیاز به یک شریک و همراه امین در زندگی نمی کنی؟"...
ترم دوم وقتی از تعطیلات برمی گردد. روی میزش مجسمه ای پارافینی از دو دست گره زده گذاشته. می پرسم که آیا این نمادی برای دعا کردن است؟ می خندد که نه! دست او و نامزدش است که درهم حلقه شده و به پارافین شکل داده است. هنگام عبور از مالزی، مجسمه سازی این اثر هنری زیبا را از آن ها ساخته بود.
واقع بینی گاهی از احساس گرایی نتیجه واقعی تری می دهد.
گاه گاه از هر دری حرف می زدیم. من از کشورم و او از کشورش و تبادل کارت پستال های نمادین سرزمین هایمان.
سوتیری نماد صبر بود و تعادل. همیشه احساس می کنم آن قدر بزرگ و وسیع است که چیزی نه او را بسیار ناراحت می کند، نه بسیار خوش حال. درست در نقطه تعادل. هرچه بیشتر می شناختمش، بیشتر از تماشای برخوردش با زندگی لذت می بردم.

به قول خودش به شنیدن "شب به خیر" های پیش از خواب هم عادت کرده بودیم. نمی دانست که من چقدر از این ظرافت و آرامش رفتاریش حتی وقتی می خواست بخوابد، احساس آرامش می کردم.

دیشب از خانواده مسلمانی که مدت ها قبل با آن ها زندگی کرده بود و حالا دوستان خوبی برای هر دوی ما هستند، برای شام دعوت کردیم. همه در رستوران ترکی سفره شام خوردیم. بعد از شام و خداحافظی، با هم مسیر خیابان بوگیس را قدم زدیم و خرید کردیم.

امروز برای بدرقه اش به فرودگاه چانگی رفتم. همه چیز را از پیش بسته بود. از آن جا که آدم وارسته ای است، رها و سبک سفر می کند. کتاب هایش را برد و هر چه واقعا نیاز داشت و همه ظرف ها و وسایلش را هم برای من گذاشت. چقدر در سفر کردن با من و دوستان ایرانی ام متفاوت بود...

برایش نوشته ای نوشتم و با یادگاری کوچکی همراهش کردم. از او هم خواستم چند خطی برایم بنویسد.
می دانم که جایش برایم خالی خواهد بود. می دانم که جای خالی حضورش روی تختش و در اتاق مشترکمان، آشکار خواهد بود. آشنایی با سوتیری دریچه تازه ای برای نگریستن به زندگی به من داد. معنی صبر، جاری و رها بودن را بهتر می فهمم. دل تنگ نمی شوم، چون دل تنگی با رهایی و جاری بودن در جریان زندگی، نمی خواند.

برایش آرزوی بهترین ها را دارم.

عبور

"عبور باید کرد.
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم، ای بادهای هموار،
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید."
سهراب سپهری
عبور کردن از خیلی چیزها برایم دشوار است. برای عبور کردن باید وارسته بود و سبک، نه وابسته و سنگین.
این چند خط تا اعماق قلبم نفوذ می کند، کاش یاد بگیرم که عبور کنم...

Lassi or Yogurt Drink


قبل ترها فکر می کردم فقط ما ایرانیان "دوغ" می نوشیم. "لاسی" یا "یوگرت درینک" هندی ها همان چیزی است که ما "دوغ" می نامیم! البته گاهی از نظر اقزودنی ها با هم فرق دارند.
لاسی ترکیب ماست، آب، نمک یا شکر است که گاهی با عصاره میوه ها هم ترکیب می شود.
ویکی پیدیا در این مورد توضیح کاملی دارد:
هندی ها و پاکستانی ها شباهت های بسیاری در اسم، رفتار، چهره و غذاها با ایرانیان دارند.
در غرفه غذای هندی، می توان غذاهای بسیار مشابهی پیدا کرد.
یاد آن روزی که گروه دانش جویان ایرانی در کانتین بیزنس موفق به کشف "نان" با همان تلفظ و شکل و مزه نان لواش ایرانی شد، به خیر!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

Au vent

Je laisse mes larmes porter par le vent,
Je te laisse par le passe,
et je me laisse par le silence, par le temps...

پایان

امتحان هایم امروز تمام شد.
این جا همه چیز رقابتی است. دو درسی که برداشته بودم، از درس های اصلی دانشکده بودند که در سالن سخنرانی بزرگی برگزار می شدند. تقریبا 150 نفر سر یک کلاس بودند. ترکیبی از دانش جویان دکترا و فوق که گروه دوم خودشان به دو دسته تقسیم می شوند: آن ها که فقط واحد درسی می گذرانند و معمولا شاغلند و گروه دیگر که تمام وقت هستند و دانش جوهای تحقیقی هستند.
زمینه ها و توانایی ها بسیار گسترده است.
همه چیز بر پایه ی مقایسه است. سنگاپوری ها از کودکی با همین سیستم مقایسه ای و طبقه بندی شدن تربیت می شوند. همه چیز روی نمودار می رود و نمره ها با میان گین کل کلاس و پراکندگی آماری مشخص می شود.
همه به شدت درس می خوانند. امتحان ها از آن چه در ایران بود، معمولا ساده تر است ولی وقت بسیار کم است. باید خیلی سریع باشی. همه چیز بسیار قانون مند و رقابتی است.
امتحان امروز شاید تا مدتی آخرین امتحان درسی دانشگاهی ام باشد. از این پس باید فقط روی پروژه ام کار کنم.
طراحی آزمایشات، درس خیلی خوبی بود. به دنبال خطا نگردید تا بهبودش دهید؛ از ابتدا سیستم را طوری طراحی کنید که احتمال خطا حداقل شود. مفاهیم جالب و پیچیده ای که استاد عزیز فقط به دنبال به کار بردن شان نیست، تحلیل می خواهد و چرایی.
این نیز گذشت. باید نفسی تازه کنم تا بتوانم در زمان کمی که باقی مانده، پس فردا گزارشی از پروژه ام به استادم بدهم... این ترم همیشه در حال دویدن بودم تا به ضرب الاجل های پیاپی برسم. این جریان هم چنان ادامه دارد. این هم قسمتی از یادگیری است. تلاش درست و پیوسته... در سرزمینی که بدون داشتن منابع طبیعی چندانی، با چنین سرعتی رشد کرده و می کند، تلاش، اولین اصل زندگی است.