یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۵

My Own Community

هر از گاهی از یک خانم "موفق" دعوت می کنیم برای نهار و تقسیم تجربیات با خانوم های شرکت.
این بار یکی از اعضای سابق هیات مدیره شرکت دعوت شده. حقوق دان است. تجربه کاری بسیار خوبی دارد با شرکت های خیلی معروف و موثر در سطح استان و کشور. گفت و گوی خیلی خوب و پر انگیزه ای بود. مارنی بسیار پر انرژی از خودش و خانواده ش و چالش های ملموسش تعریف کرد برای حضور موثر توی زندگی پسران و همسرش هم زمان با مدیریت وظایف کاری گسترده ش. گفت و گو را دو طرفه پیش برد و هر کداممان را به بحث کشاند. چیزهایی شنیدم از هم کار های خانوم که این مدت فرصتی نبود حرفی بزنیم ازش؛ قابل فکر و آموزنده بود شنیدن چالش هاو دیدهای مختلف برای بهبود و تسهیل شان. به من که رسید، از چالش های زن بودن پرسید. تمام انرژی م را جمع کردم که در این وقت کم توضیحی پیدا کنم برای همه چیزهایی که توی ذهنم این ور و آن ور می کوبید که بیان شود. کمی از تفاوت فضاها و فرهنگ هایی که زندگی کرده ام، حرف زدم. این که در بعضی جوامع باید بجنگی تا جدی گرفته شوی در حوزه تخصص خودت و در بعضی جوامع دیگر باید بجنگی تا به خاطر زن بودن بازیچه نشوی در دست سرمایه داری.
خواستم توضیح دهم در کنار همه این ها، بیش ترین چالش من در بین my own community هست، تعریف ها، نگاه ها، ناواضحی ها، رفتارها.
بعد هرچه با خودم فکر کردم چه طور این چالش ها را در چند دقیقه تفسیر کنم، به نتیجه ای نرسیدم. پس در نهایت ازش گذشتم و بیانش نکردم.
در مسیر برگشت برای خودم سوال پیش آمد که این جامعه ای که مدت هاست برایم بغرنج و پر گره شده، الان دیگر کجاست؟
شاید سال ها پیش در برهه ای درگیر پیچیدگی ها و بی تعادلی هایش شده باشم، پیچیدگی ها و بی تعادلی هایی که خودم را هم ازش تافته جداگانه نمی بینم؛ شاید در تورنتو هم گاهی پیش می آید به فردی یا جمعی از جامعه پیش زمینه خودم بربخورم و فکرم تا مدت ها مغشوش باشد. ولی در عمل هم به خاطر شرایط زندگی و هم از روی درس های تجربه های سابق، من خیلی کم بین جامعه پیش زمینه خودم هستم دیگر. جدای از مزایا و معایب و چرایی هایش، این تعریف دیگر این سال ها معنایش دارد تغییر می کند؛ پس چرا ذهن من هنوز درگیر جمعی هست که دیگر در عمل چندان بینشان نیستم. تلنگر خوبی بود. گاهی ذهن آدم اسیر لرزه ها و پس لرزه هایی می شود که حتی ممکن است در گذشته اتفاق افتاده باشند یا تناوب تکرارشان در حال کم باشد. از آن هم می شود آگاهانه گذشت، آگاهانه انتخاب کرد کدام قسمت هایش را نگه داشت و رشد داد، و کدام قسمت ها را هرس کرد و کنار گذاشت.

خیلی قدیم تر

داره تعریف می کنه:
- همین جوری وسط حرف هامون ازش پرسیدم قبلا کسی رو دوست داشته؟ هیچ چی نگفت؛ فقط ناگهان چشماش پر از اشک شد و به هم ریخت.
- تو چی کار کردی؟
- ناراحت شدم که باعث ناراحتیش شدم. سعی کردم آرومش کنم و بحث رو عوض کنم. دیگه هیچ وقت ازش نپرسیدم.
حالا که سال ها گذشته، گاهی فکر می کنم شاید آدمی که الان باهاش زندگی می کنه هم ازش درباره من پرسیده باشه و مشابه همین بازتاب رو دیده باشه.
- چه فرقی می کنه؟
- هیچ چی.

پنجشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۵

شهر

اگر در شهری زندگی می کنید
که مادر و پدر چند خیابان آن طرف تر
و خواهر یا برادر چند خیابان آن طرف تر،
خوش به حالتان
خوش به حالتان
خوش به حالتان

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۵

سپاس

می گم سپاس که این بار، روز سپاس گزاری کنار هم بودیم. چیزی نمی گه؛ لب خند می زنه؛ از اون لب خندهای عمیق و آروم که تمام صورتش رو می پوشونه.

زمان

حتی چروک های صورتش هم نمی تونه ظرافت و زیبایی صورتش رو محو کنه. آدم وقتی در فاصله زندگی می کنه، خطوط رو بیش تر می بینه. به خطوط زیبا و ظریف صورتش نگاه می کنم و با تمام وجود سپاس این لحظه ها رو. لحظه هایی که تیک تیک می کنه. زمانی که از دست می ره.
نمی دونم از کی این جوری شدم که دلم این همه برای لحظه های گذران می لرزه. آرزو می کنم قدر دان لحظه ها باشم. آرزو می کنم خودت وجود نازنینش رو همیشه محفوظ نگه داری.

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۵

تنگ

چه قدر زمان تلف می کنیم تا دریابیم چه قدر زمان برای عاشقانه زندگی کردن تنگ است.

بلعیدن

بعضی چیزها را بهتر است بلعید
تا خودش درون وجود آدم بالا و پایین شود
شکلی بگیرد یا هضم شود
با نتایج و اثراتی برای خود آدم.
روش سختی است
به جایش خوشی و ناخوشی هاش برای خود آدم می ماند
بی آن که لازم باشد خودت را بیرون از خودت تفسیر کنی، توضیح دهی یا نگران اثر زمان روی تغییر شکل ها و یافته ها باشی.

شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۵

در این لحظه هایی که می گذرند

امروز تولدش هست. این سال ها که دور بوده ام، حداقل زنگ می زدم بهش تبریک می گفتم و صدای قشنگ و مهربونش رو می شنیدم.
برای دومین سال باز نمی تونم حتی گوشی تلفن را بردارم و بهش زنگ بزنم. با خودم فکر می کنم آزادی چه قدر مفهوم داره؛ آزادی و امکان بیان و ابراز احساس به عزیزان. این دو سال در چنین روزی "محدودیت" را به خوبی به یاد می آرم و بیشتر و بیشتر به این فکر می کنم که حیف لحظه هایی که بدیهی فرض می کنیم؛ حیف لحظه هایی که همدیگر را بیش تر در آغوش نمی کشیم و نمی بوسیم؛ حیف لحظه هایی که بیش تر و واضح تر به یاد هم نیستیم.

تولدت مبارک مامان بزرگ جان؛ همیشه در آرامش و عشق ابدی باشی.

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۵

در آرامش بی انتها، بدون مرز و محدودیت

زندگی برای هر کسی بالا و پایین های خودش رو داره؛ ولی برای بعضی آدم ها شدت بالا و پایین هاش خیلی متفاوته.
آشنایی زیادی از مرحوم بهمن گلبارنژاد ندارم؛ جز آن چه در خبرهای دردناک امروز خوندم... برای آدمی که جونش رو کف دستش گذاشته و جنگیده، برای آدمی که بدون یک پا از جنگ برگشته و تلاش کرده دوباره زندگی کنه، برای آدمی که با وجود همه سختی ها و چالش ها رکاب زده و به پارالمپیک رفته، برای چنین روح بلندی که با سانحه در حال رکاب زدن پر کشیده، قلب و اشک فرو می ریزه با همه احترام به چنین روح شجاع و سربلندی...

از اوییم و به او بازمی گردیم...
این اتفاق خیلی ناراحت کننده ست. همیشه در آرامش باشن. خداوند به عزیزانشون صبر بده...

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۵

تفاوت

وقتی عشق را نمی دانستم، عاشق بودم. گرچه زیر و بم ها را نمی شناختم، عمیق دوست می داشتم.

وقتی عشق را کمی بیش تر دانستم، دیگر بی محابا در آن نمی افتم، با تمام وجود به آن دل نمی بندم؛ هر چه قدر هم دوست دارم که عمیق دوست داشته باشم. اثری روی وجودم باقی مانده که یاد آوری می کند هیچ چیز در این زندگی باقی نیست و هر آن، هر آن، ممکن است بشکند، برود، تمام شود.

آدم گاهی در تنهایی هایش هم تنهاتر می شود.

سپاس

بعد از آخرین جا به جایی، بالاخره بعد از سال ها در شهری زندگی کردم که برادرم هم زیر آسمان همان شهر بود. رنگ زندگیم بعد از سال ها عوض شد؛ به بخشی از زندگیم نزدیک تر شدم که جایی از زمان جدا مانده بود. نقطه عطف بزرگی در زندگیم بود و هست.

امروز بعد از سال ها با دوست جانانه م در خیابانی از شهر قدم زدیم. فعلا این جا می ماند. دستش در دستم بود و از مغازه ها می گذشتیم. با این وجود، احساس می کردم دارم خواب می بینم. امروز هم فصل جدیدی برای من بود. فصلی که احساس کردم قسمت های پر ارزش و خاصی از زندگیم که در پس جا به جایی ها ازم دور بود، دوباره به کنج قلبم نزدیک شده.

زندگی به من یاد داده هیچ چیزش همیشگی نیست. ولی من می خواهم با همین چند خط اثری بگذارم از احساس سپاس گزاری عمیقی که در قلبم دارم. خیلی ممنونم برای این حس به هم رسیدن ها، هر چه قدر باقی هست، در پس دوری و چالش ها.

تو را سپاس.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۵

فراتر

حیف نیست این تن را با این همه ترس، استرس و فشردگی به خاک سپردن؟
همیشه اصطلاح "راضیه مرضیه" را با تما وجودم دوست داشته ام. کاش این تن "راضیه مرضیه" به آغوش خاک برگردد.

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۵

آخرین لحظه های شب

امشب برای سپاس گزاری از لحظه ها، لاک نارنجی زدم. گاهی وقت ها رنگ ها قوی تر از کلمات هستند.

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۵

ناز گل

چند وقتی مراقب این شاخه های خشک بوده که هر تلاشی قبلا سبزش نکرده. چند برگ لطیف کوچک چند روزی است در همان گلدان ناز می کند و قد می کشد.
رابطه مستقیمی هست بین بعضی مادرها و گل و گیاه ها.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۵

Léa

شاید اسمش را بگذارم "Léa". قبل ترها این اسم بین خطوط شعری فرانسوی به دلم نشست. به "لیلی" هم شبیه است. لیلی را هم به اسم دوست دارم؛ برایم مفهوم عاشقانه ای دارد. ولی نقش لیلی در برابر مجنون و کلا داستانشان را خیلی تحسین نمی کنم. شاید هم مشکل از آن نوشته زیبایی است از مرحوم پوینده که لیلی را در برابر مجنون با شیرین در برابر فرهاد مقایسه کرده. از آن به بعد، نگاهم به نقش لیلی عوض شده. ولی لیلی خفته در پشت واژه Léa را دوست دارم. Léa به "آ" هم ختم می شود. اسم هایی که با "آ" تمام می شوند، انگار تمام نمی شوند؛ طنینشان همان بالا می ماند؛ پر هستند و قوی و ممتد. آره، شاید اسمش را بگذارم "Léa". ولی بعد خانواده و دوستانم در ایران ممکن است نتوانند با این اسم ارتباط برقرار کنند... خوب می شود گفت که چه قدر شبیه است به اسم لیلی یا لعیا که در بین ایرانیان رایج است. از طرفی اگر همین جا بماند، شاید انگلیسی زبانان نتوانند "آ" ی آخر اسمش را از روی نوشته تشخیص دهند؛ ممکن است اشتباهی "Lee" صدایش کنند که فاصله زیادی با اسمش دارد، شبیه مارک تجاری لباس است یا اسم های چینی... یا شاید نتوانند "آ" را آن طور که باید محکم و پر ادا کنند...

خوب با این همه شاخه ذهنی، بی جهت نیست هنوز حتی پدرش هم پیدا نیست، چه برسد به خودش.

شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۵

آن مرد

عینک به چشم زده، سوزن نخ می کند تا قد شلوار را اندازه کند.
- بچه که بودم، وقتی عزیز* خیاطی می کرد، نگاه می کردم. می دانی خیاطی را از عزیزم یاد گرفتم.

* عزیز، شخصیتی در زندگیش بوده که در ادبیات فارسی "نامادری" خوانده می شود.

زن زندگی

اگر انعطاف نشان دهد، لابد خیلی آزاد است و معلوم نیست چه ها کرده؛ زن زندگی نیست.
اگر محتاط باشد، مدرن نیست، لوند نیست. دگم است و مرد ستیز. شاید هم محکوم شود به این که معلوم نیست در رختخواب چه طور است. زن زندگی نیست.

بعضی چیزها در فرهنگ ایرانی در میان شتاب بین ارزش های قدیم و جدید و تعریف ها و تصویرهای غیر واقعی از فرهنگ های دیگر، دیگر شکل مشخصی ندارند؛ بعضی آدم ها واقعا در وضعیتی نامشخص بین تناقض های وجودی شان دست و پا می زنند. آدم هایی گم شده که اضطراب عدم وضوح وضعیت فکری، روحی و ارزشی شان را به اطراف فرافکنی می کنند و دیگران را محکوم می کنند به واسطه این که خودشان هم واقعا نمی دانند چه می خواهند و چه چیزهایی از نظرشان واقعا ارزش است.

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۵

نجات

در بعضی روابط، از هر نوعی، معلوم نیست کی داره کی رو نجات می ده. گاهی هر کدوم فکر می کنن دارن دیگری رو نجات می دن بدون این که بدونن طرف مقابل هم همین جوری بهشون نگاه می کنه. پیچیده است.

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۵

جان گران قدر

فارغ از هر اتفاقی، مراقب روحت باش. نازش را بکش و هوایش را داشته باش تا صاف بماند و امیدوار. ارزش های کهنه اجتماعی با هیاهو و برچسب زدن، ترس بیرونی ایجاد می کنند از اتفاق هایی که به خودی خود آن قدرها مهم نیستند. آن چه مهم است روح و نشاط خالصانه وجودت است که در پس فراز و نشیب ها به چالش کشیده می شود. آن قدر دوستش داشته باش که هیچ خش و خراشی رویش ننشیند. روح صاف و خالص همچنان امیدوارانه پر می کشد فراتر از پستی و بلندی ها، فراتر از کمی ها. خودش به داد خودش می رسد، خودش خودش را از هر برزخی نجات می دهد.

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۵

ضد و نقیض

نویسنده نیستم ولی می نویسم. گاهی وقت ها در تلاش برای به جا گذاشتن خطی از اتفاق هایی که از پسشان گذشتم؛ اتفاق هایی که گاهی تجربه های بلند مدت هستند و گاهی تجربه های یک باره که دیگر تکرار نمی شوند. تجربه ها وابسته اند به خود آدم، تصمیم گیری ها و واکنش ها و شرایطش. گاهی وقت ها شاید دیگر نه به کار خود آدم بیاید نه به کار دیگران. ولی خوب شاید هم روزی روزگاری به کار کسی بیاید تا راه بهتر و مسیر هموار تری برود.

گاهی وقت ها هم نوشتن تلاشی است برای باقی گذاشتن خط و ردی از خود. زمان این قدر با شتاب می گذرد و همه چیز را تغییر می دهد که گاهی آدم سایه های خودش را در زمان های مختلف کم تر به یاد می آورد. نوشتن شاید خطی از رشد و دگرگونی باقی می گذارد. شاید هم تلاشی است در راستای علاقه به جاودانگی؛ به این که چیزی از خودت به جا بگذاری.

گاهی هم ابزاری است برای روشن کردن فکری، حسی، برداشتی. زمانی که فکر می کنی و می نویسی، فرصت بیش تری داری برای پردازش؛ مثل وقتی که تکه های پازل را کنار هم می چینی و کم کم تصویر روشن تر می شود.

از سوی دیگر، کلمات، کنار هم چیدنشان و بیان مفهوم، محدودیت دارند. هر کسی از دید و نگاه خودش برداشتی از متن می کند و می رود. گاهی هم تجربه ها آن قدر وابسته است به شخص، تصمیم گیری ها، واکنش ها و شرایطش که قابل تکرار یا ایده گرفتن نیست؛ کسی زبانت را نخواهد فهمید تا وقتی خودش به روش خودش با موضوعی روبه رو شود.

گاهی وقت ها هم از خودم می پرسم چرا ثبت کنم؟ مگر زندگی بر پایه عبور و گذر نیست؟ خطی به جا گذاشتن و برگشتن بهش ممکن است باعث دور باطل شود به جای تلاش و کنجکاوی برای مرحله بعدی.

گاهی هم برداشت کسی تصویری بزرگ شده است از آن چه خود هنوز ندارد؛ نوشته به جای ایجاد ارتباط و پیوند بین آدم ها، با کمی بی احتیاطی در بیان یا کمی کج فهمی در برداشت می تواند باعث فاصله و گسستن آدم ها از هم شود. و این دردناک است، خیلی دردناک. نکند نوشته ها تصویر موهومی نشان دهند؛ نکند کسی تصویری مجازی برداشت کند. مگر نه این که هر کسی مسافر زندگی است با هزار رنگ و فرصت و انتخاب مختلف. چه طور ممکن است تجربه ها را مقایسه کرد و امتیاز گذاری و بعد با خود کم بینی، به حسادت و رقابت منفی فضا داد.

این ضد و نقیض ها باعث شد مدتی این جا ننویسم. نه این که حالا اهمیت زیادی داشته باشد بودن یا نبودنم این جا. هر چه بوده از سر بی توجهی و کم لطفی نبوده. سوال بوده و جست و جو در سکوت. در نهایت به نقطه ای رسیدم کلاسیک. به این که همه چیز قابل کنترل نیست. به این که برداشت هر کسی به خودش بستگی دارد. به این که من همان آدم در جست و جو هستم که ارتباط با دیگر مسافرها را دوست دارد. در پس همه این خطوط دست و پا شکسته، پی ارتباط و تبادل نظر با دیگر مسافران این راه هستم تا جایی که فرصت هست. به لطف این صفحه با دوستان جالبی آشنا شدم و فرصت پیدا کردم نگاه های جدید ببینم که یاد بگیرم که از شگفتی این همه شباهت و تفاوت لذت ببرم؛ که زندگی کنم.

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۵

به قلم

به بهار که نه فقط زیباست، که بهانه قشنگی است برای شروع های تازه؛
به تازه شدن ها، دوباره ها، از نو برخاستن ها؛
به امید در پس همه گوشه های تاریک و کج و کله دنیا؛
"به قلم و آن چه می نویسند" که آرامش به جا می گذارند و ردی از وجود در گذر؛
به زیبایی دوستی هایی که نوشتن کاشتشان؛
به دل پذیری پیدا کردن حرف دل های مشترک؛
به زیبایی، خوبی و لذت تقسیم کردن لحظه ها با دیگر هم سفران.
شروع های دوباره مبارک.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

نشانی از بهار

شادی شنیدن آواز پرنده سرخ رنگی که روی شاخه خشک درخت حیاط نشسته و بعد از چندین ماه سرما و سکوت، رها و پیوسته می خواند.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۲

حسود

از چند هفته قبل از شروع المپیک زمستانی روسیه، رسانه های کانادایی شروع کردند به پیش کشیدن مشکلات مختلف روسیه از نگاه خودشان:

- کمبود آزادی بیان مخالفان سیاسی در روسیه
- به رسمیت نشناختن هم جنس گرایی در روسیه
- تاخیر در برنامه زمانی تکمیل ساختارهای ورزشی و توریستی لازم برای شرکت کنندگان در بازی ها (هتل های ناکامل، نخاله های ساختمانی به جا مانده از نوسازی ها و ...)

و چندین و چند داستان مختلف دیگر. این داستان ها به صورت خبر، بررسی تحلیلی یا برنامه مستنداز شبکه های رادیویی و تلویزیونی کانادا پخش می شود.

هم زمانی این موج برای تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی با المپیک زمستانی در روسیه جالب است. رها از این که این خبرها و میزان بزرگ کردنشان چه قدر واقعی یا موهومی است، تکان دهنده است که کشورقدرتمندی به طور واضح تلاش می کند نواقص کشور قدرتمند دیگری را به صورت تخریبی بزرگ کند؛ وای به حال وقتی که کشور قدرتمندی بیفتد به سیاه جلوه دادن کشوری نه چندان قوی.

هر وقت این خبرها را می شنوم با خودم فکر می کنم این فقط ما آدم ها نیستیم که به هم حسادت می کنیم؛ در ابعاد بزرگ تر، حتی دولت ها و جوامع مختلف هم ممکن است به هم حسادت کنند.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

آرمان دنیا

جشن شروع بازی های المپیک زمستانی سوشی و آدم های رنگارنگ از کشورهای مختلف که گروه گروه با شادی دور هم جمع شده اند.

این همه پیوستگی رنگ های مختلف رویای جاویدانی را زنده می کند؛ رویایی که در آن همه مردم دنیا رها از تفاوت هایشان همیشه به شادی و خوشی، در آرامش و درک، کنار هم باشند، به دور از دشمنی، درگیری، جنگ و ویرانی. به امید چنان دورانی شاید روزی.

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۲

عجیب سخت

بخشیدن، چه درونی، چه بیرونی، هنر و توانایی بزرگی است؛ حتی اگر فکر می کنی آگاهانه گذشتی، گاهی بین راه اصطکاک روح و قلبت را می بینی و رد زخم هایی از گذشته. بخشیدن، نگاه و قلب خیلی بزرگی می خواهد. خیلی سخت تر و پیچیده تر است از هر چه درباره اش می گویند و می نویسند. زمان می برد و با خود ساختن زیاد.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

جا پاهای کوچک

سرما و یخ و شلاب و سختی های زمستان شدید، همه یک طرف؛
راه رفتن روی برف های نرم زیر برف و دیدن رد پای پنجه های کوچک سگ ها روی برف با فاصله های منظم، یک طرف دیگر؛ رد پای سگ های خوش حالی که هم راه صاحبشان آمده بودند پیاده روی. این اتفاق معمولا وقتی می افتد که دما خیلی زیر صفر نیست و برف تازه است. رد پایشان هم مثل خودشان خوش حال است و در جست و جو.

ساده

چند روز پیش تولدش بود. زنگ زد که امروز بروم پیشش که تیرامیسو درست کند. دختر ساده و راحتی است؛ خود خودش است. امروز خیلی راحت لباس انتخاب کردم؛ یک بلوز خوش رنگ، شلوار جین و گوش واره های هم رنگ بلوز. با خودم راحت بودم. راحتی اش برایم راحتی می آورد؛ چه در شکل و چهره ام، چه در رفتارم، چه در انتخاب هر چیزی که امیدوارم خوش حالش کند. سادگی، سادگی می آورد.

وقتی رسیدم، تنها مهمان خانه شان بودم. همیشه از دیدن این زوج خوش ترکیب و دختر کوچولوی نازنینشان، خوش حال می شوم. کادوی ساده ای که برایش گرفته بودم، همان جا باز کرد و چید روی میز. با همان سادگی همیشگی دور هم نشستیم، چای و تیرامیسوی خوش مزه دست پخت خودش را خوردیم و از این در و آن در حرف زدیم. مهمانی خیلی خوبی بود. دلم برای این همه سادگی و خود بودن تنگ شده بود.

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۲

زیبایی آمریکایی*

داخل دست شویی خانم ها، کاترینا را می بینم. دارد نفس عمیق می کشد. چهره اش کمی سراسیمه است. معمولا برخوردم با خانم های دیگر شرکت همان روابط کاری رسمی است پشت لب خندهای کاری محافظه کارانه. ولی من و کاترینا پشت لب خندهای رسمی مان به هم، دوستی پر رنگ تری داریم؛ معمولا با هم واضح از این در و آن در حرف می زنیم بدون روپوشی های سیاست مدارانه.
- چی شده؟
- احساس می کنم امروز رفتار مدیرم فرق دارد... مدیر بالاترم هم مدتی است حرفی نمی زند. احساس می کنم شاید امروز می خواهند اخراجم کنند...

سعی می کنم آرامش کنم، که شاید درگیر هستند، که شاید موضوع چیز دیگری باشد، که به هر حال، این احساس، سایه ای است بر سر هر کداممان که باهاش زندگی می کنیم؛ هر چه بخواهد بشود می شود.

از وقتی که چندی پیش یکی از مدیران رد بالای گروهشان را اخراج کردند، کمی نگران شده و من کاملا درکش می کنم.

برایم از تجربه محیط کار قبلیش می گوید. این که چه طور عذرش را خواسته اند. این که چه طور بعضی تجربه ها، ترس در وجود آدم باقی می گذارند.

شاید این بخشی از فرهنگ کاری آمریکای شمال است. در این یک سال و نیم، اخراج چهار نفر از افراد شرکت را به چشم دیدم. هر بار مدتی طول کشید تا با این تغییر کنار بیایم؛ با این خشونت منطقی که در یک جمله رسمی ازت می خواهند وسایل شخصی ات را جمع کنی؛ باید میز کارت را در سکوت ترک کنی بی آن که با آدم هایی که مدتی کنارشان کار کردی، خداحافظی کنی. به نظرم خیلی خشک و دردناک است؛ به برندگی یک چاقوی تیز. چهار سالی که سنگاپور کار می کردم، فقط اخراج یک نفر را در محیط کاری شاهد بودم. تازه آن شخص هم رده مدیریتی داشت؛ مدیر پروژه مان بود که بین سیاست های مدیران بالاترش قربانی شد. آن اتفاق برای خیلی هایمان ضربه بزرگی بود؛ هم از نظر احساسی و از دست دادن  آن مدیر پر انرژی، هم از نظر آشوب هایی که با رفتن آن مدیر تا مدت ها ایجاد شد و روی زندگی بعضی هایمان هم اثراتی داشت. اما این جا مثل نقل و نبات، آدم اخراج می کنند؛ فرقی هم ندارد قبلا چه قدر عمل کرد درخشانی داشته ای، گذشت معنی چندانی ندارد. انگار بخشی از فرهنگ کاری شان هست. گرچه اخراج و خدمات بعدش فرآیند مشخصی دارد، این همه سردی، بی روحی و بی احساس بودن این بخش از فرهنگ کاری، سنگین و دردناک است.

* عنوان را از عنوان فیلم زیبایی با این اسم برداشتم.

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۲

مطمئن آرام

بلند قامت، چهره ای بسیار مردانه، چشمانی سبز و آرام، و نگاهی مطمئن و خندان.
امروز آخرین روز کاریش با این شرکت بود. قرار بود بعد از کار دور هم جمع شویم و از او خداحافظی کنیم. جالب بود که تعداد زیادی از هم کاران برای خداحافظی با نگاه دقیق، مطمئن و خندانش وقت گذاشته بودند.

بگو

- هر روز صبح قبل از هر کاری، برای خودت و داداشت "چهار قل" بخون...

صدای نازنین مامان در گوشم هست. با خودم فکر می کنم فرقی ندارد کجای دنیا باشم و از پس چه تغییراتی گذشته باشم؛ در نهایت، پس زمینه همه رنگ های وجودم، تربیت مامان همیشه همراهم هست.

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

به دور از تبلیغات

او ده سالی از من بزرگ تر است؛ همیشه از این که پوست و مویی به این شادابی و درخشندگی دارد، لذت می برم.
روزی که با چند تا دیگر از خانم های هم کار داریم درباره پوست حرف می زنیم:

- این جا که هوا خیلی سرد و گاهی خشک هست؛ می شود بپرسم معمولا چه طور از پوستت مراقبت می کنی؟ کرم خاصی می زنی؟

- نه! روزی یک بار صورتم را همان وقت حمام می شویم. معمولا هم از وسیله آرایشی، بهداشتی خاصی استفاده نمی کنم. هر وقت کرم معمولی تخفیف دار پیدا کنم، می خرم؛ آن هم برای روزهایی که حس کنم پوستم خشک شده. 

بخشش

شاید "بخشیدن"، مرهمی است بر خراش هایی که آدم ها از روی ندانستن، درک نکردن و نا آگاهی بر هم به جا می گذارند.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

کوچولوهای هاکی باز

برای اولین بار، تماشای مسابقه هاکی از نزدیک، سرعت و تیزی این توپ بلبرینگی فلزی که روی یخ سر می خورد. دیدن این بازی با تمام قوانین متفاوتش برایم جالب بود. مسابقه در سه بازه بیست دقیقه ای پیش می رفت و بین هر بازه، فرصت کوتاهی بود برای استراحت و بازنگهداری زمین یخی.

بازیکنان همه قد بلند و تو پر که با لباس های محافظ هاکی پر تر هم به چشم می آمدند. لباس و وسایل محافظ هاکی کاملا برای فضای سریع، خشن و پر زد و خورد این بازی طراحی شده.

پس از اولین دور بازی، بازیکنان زمین را ترک کردند. چند دقیقه بعد، به جایشان پسر بچه های پنج، شش ساله ای با لباس و کلاه خود هاکی و اسکیت هایشان وارد زمین شدند، به همراه یک خرس عروسکی بزرگ. در فاصله استراحت بین مسابقه، این نخودها دو تیم شدند و شروع کردند به مسابقه در همان زمین اصلی ورزشگاه. خرس بزرگ سفید هم داورشان بود؛ مربی هایشام هم همان دور و بر بودند که مراقبشان باشند. این نخودها، چند لحظه با اسکیت هایشان روی زمین یخی جلو می رفتند و برای مدت کوتاهی توپ را به جلو می راندند. بعد سر می خوردند و می افتادند روی زمین. کل بازی این کوچولوها پنج دقیقه بود. این برنامه به حمایت یکی از کافه های مشهور کانادایی، Tim Hortons، راه افتاده بود. این کافه در کنار قهوه و چای، شرینی های خیلی کوچک و گردی هم می فروشد که به "Timbits" معروف است. اسم تیم این بازیکنان ریزه میزه هم به نشان از آن شیرینی های ریز، Timbits گذاشته شده بود.

هاکی برای مردم این جا خیلی مهم است، مثل فوتبال برای ماها. بچه هایشان با هیجان و افتخار هاکی یاد می گیرند. خیلی قشنگ بود که بین بازی جدی تیم مهمی از کانادا با یک تیم آمریکایی، به پسر بچه های کانادایی فرصت داده شده بود که بیایند در ورزشگاه اصلی روی زمین هاکی واقعی، وسط جمع تماشاگران، هاکی را تمرین و تجربه کنند. فرهنگ و نوع اعتماد به نفس دادن به بچه ها این جا جالب است.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۲

تنهایی

تنهایی، هم دم امینی است. لازم نیست خودت و احساست را برایش تعریف کنی. لازم نیست خودت را برایش توضیح دهی. لازم نیست نگران قضاوت و نگاهش باشی. لازم نیست بعدها برای سوء برداشت ها ازش عذرخواهی کنی.لازم نیست نگران باشی که حرفت را جای دیگری می برد یا نه. جای دیگری از زمان، درک و قضاوت خودش را به سویت پرت نخواهد کرد. روی زخم هایت نمک نخواهد پاشید. به آن چه برایت با ارزش است، نخواهد خندید. از پشت بهت خنجر نخواهد زد.

تنهایی، شاید عمق و شدت مسایل را برایت بیش تر کند. شاید عبور از تلخی احساس و افکارت را کند تر کند. شاید فکر و احساست را به چندین گذرگاه عجیب بکشاند که فکرش را هم نمی کردی. تنهایی شاید سخت باشد. ولی سایه همیشه هم راهی است که در سکوت و درک، کنار همه افکار و احساساتت می ماند؛ شاید تا روزی که پوست بیندازی و با لایه ها و رنگ های جدیدت به زندگی ادامه دهی.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۲

بهشت

- می دانی یکی از شبکه های تلویزیون دوباره دارد سریال "از سرزمین شمالی" را پخش می کند؟

فکر می کنم اولین بار که از تلویزیون پخش می شد، هفت، هشت ساله بودم. خیلی وقت ها همگی با هم نگاه می کردیم، جای من هم معمولا معلوم بود؛ بغل بابا. هیچ وقت آهنگ قشنگ آن سریال، طبیعت سبزش و لذت تماشای آن سریال را کنار بابا فراموش نمی کنم. اگر بهشت مجموع تمام لحظه های پر از لذت و شادی زندگی باشد، آن لحظه ها بخشی از بهشت من هستند.

در پس این همه سال، پشت همه این بالا و پایین ها، پشت همه این اسم ها، من هیچ کس نیستم جزهمان دختر کوچولوی پدرم که دلم همیشه برایش تنگ است و نگران لحظه های همراهیش که از دست می روند.

یخ بیل زنی

این هفته برای اولین بار در زندگیم یاد گرفتم چه طور می شود "یخ" را "بیل" زد.
به لطف ملایم تر شدن سرما در دو سه روز اخیر، تصمیم گرفتم راهی باز کنم جلوی در خانه که راحت تر رد شویم. سوز و سرمای هفته پیش، انبوهی از برف یخ زده برایمان باقی گذاشته بود که با "پارو" کنار نمی رفت. بیل فلزی راه حلی بود برای شکستن و کنار زدن لایه کوچکی از برف های یخی جلوی در خانه.

به زبان نپالی

آن دو خانم در اتوبوس؛ یکی روی صندلی جلو نشسته، آن یکی روی صندلی عقب. دارند با هم به زبان نا آشنایی حرف می زنند.

- ببخشید، می توانم بپرسم شما به چه زبانی صحبت می کنید؟
- نپالی :-)
- چه جالب! اولین بار است که گفت و گویی به این زبان می شنوم.
- داریم درباره چشم های تو حرف می زنیم و این که اهل کجا می توانی باشی.

ناز

یک وقت هایی توی زندگی هست که نمی دانی ناز کردن چیست؛ اصلا در فضایش هم نیستی.
یک وقت هایی هم هست که می دانی ناز کردن چیست ولی دیگر حتی حال و حوصله اش را هم نداری.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۹۲

عمق محبت

یک:
چیزی تکانش داده، لحظه ای از هیجان می لرزد.
او: عصبی هم که هستی...

دو:
چیزی تکانش داده، لحظه ای از هیجان می لرزد.
او بغلش می کند: نلرز وگرنه من هم باهات می لرزم...

حرف دل

حرف دل، حرف "دل" است؛ نه حرف "زبان"، نه حرف "دهان". جایش هم همان گوشه دل خود آدم.

بی پیمانه

مانده ام چند درصد از روابط ما آدم ها از روی حسادت یا اثرگرفته از حسادت هست.

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۲

مثل نقاشی

سبد حصیری پر از میوه های تازه و رنگارنگ، همیشه گرمای خانه را با خودش دارد؛ فرقی ندارد خانه ات کجا باشد.

برف روی یخ، یخ روی برف

زمستان این جا عجیب است. خیلی سرد می شود و سوز می آید. وقتی ملایم تر می شود، گاهی پیوسته برف می بارد؛ آن قدر که دیواره های برفی همه جا را می پوشاند. بعد دوباره خیلی سرد می شود و برف ها یخ می زنند. کمی بعد، دوباره نزدیک صفر می شود. روی برف های قبلی برف می بارد و ارتفاع برف همین جور زیاد می شود. شب ها دوباره سوز می آید و دوباره برف ها یخ می زنند. این چرخه می تواند ماه ها ادامه پیدا کند تا بهار تصمیم بگیرد به شهر بازگردد.

گاهی عجیب تر هم می شود. مثل امروز که چند درجه ای بالای صفر رفت و ساعت ها باران آمد. باران روی یخ ها و برف ها می ماند و شلاب می شد. شب که سرد شود، دوباره این لایه شلابی هم یخ می زند روی باقی یخ ها و برف ها.

امروز پیاده روهای این منطقه سرتاسر شده بود یخ و شلاب. با هر قدم می توانستی لیز بخوری، انگار روی پیست پاتیناژ باشی. اگر لازم بود پیاده جایی بروی، سه راه داشتی:

یک. در پیاده رو ها سر خوران پاتیناژ بروی.
دو. از کنار مسیر ماشین روی خیابان بروی.
سه. پرواز کنی.

من البته گزینه دوم را انتخاب کردم تا هم به طبیعت لب خند بزنم هم به برنامه خودم برسم. البته احتمالا خوش آیند راننده های آن مسیر نبود؛ دلم می خواست در تمام آن مسیر، تابلوی "ببخشید، چاره ای نیست" در دستم می بود. اگر می شد گزینه سوم را انتخاب کرد، خیلی راحت تر و سریع تر بود البته.

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۲

هر چیزی زمان می برد

از روزی که آن مدیر بزرگ تازه آمده به صورت پنهان بهت به چشم مهاجر لهجه دار تروریست هسته ای نگاه می کند؛

تا چند ماه بعد که روزی بعد از ارائه کوچکی در جلسه ای با خودش به عنوان تشویق دو تا بلیط تماشای هاکی بهت جایزه می دهد.

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۹۲

سخت نرم

از کنار میزم رد می شود.

-سال نو مبارک!

دستش را که می فشرم، سختی پوستش را حس می کنم. سختی ای که تحسین می کنم. او پنج شش سالی از من کوچک تر است. بسیار خودساخته، مهربان و دقیق. معمولا وقتی نصب سایتی به او واگذار می شود، کارش را با دقت و بسیار تمیز تمام می کند؛ چه در گرما و چه در سرما، در سخت ترین شرایط آرامش و دقتش را حفظ می کند. شاید همین همت، دقت و پشتکارش هست که باعث شده از تکنیسین فنی به مدیر نصب ارتقا پیدا کند.

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۲

خدا قوت!

برف آمده؛ همه جا را در ارتفاع زیاد پوشانده، رویش هم یخ زده.

اتوبوس که می رسد به ایستگاه، منتظر می شوم در باز شود. به ارتفاع برف یخ زده ای که درست جلوی پایم هست نگاه می کنم و سعی می کنم تخمین بزنم پایم را کجایش بگذارم که محکم باشد، تویش فرو نروم و لیز هم نخورم. در این فاصله که دارم محاسبات نجومی انجام می دهم، راننده اتوبوس می گوید: "روز خوبی داشته باشی!". شنیدنش در چنین روز یخی و در آن لحظه احساس خوبی داشت. شاید یک جورهایی هم ته مزه "خدا قوت!" داشت برای راه رفتن در پیاده روهای یخی.

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۲

بر فراز ابرها

این دریاست یا آسمان؟

آن گفت و گو

- چرا گریه می کنی؟
- چون من همیشه دارم خداحافظی می کنم...

هنر دور ریختن

هنر دور ریختن؛ دور ریختن هرچیزی که مدت هاست دور خودت جمع کرده ای و هیچ استفاده ای ازش نمی کنی؛ دور ریختن باورهایی که دیگر به کار نمی آیند؛ دور ریختن افکار و احساساتی که فراتر از سنگینی و اصطکاک روحی نیستند.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۲

شروع ها

اول ژانویه 2014، یک برگ از گل دان گل قرمز شرکت قیچی کردم. گذاشتمش توی آب تا شاید ریشه دهد و گل دان جدیدی شود.
اول ها همیشه پر از انرژی دوباره هستند.

زندگی در شدت ها

تابستان ها نوک موهایت را مرطوب نگه می داری که از گرما خشک نشوند و نشکنند؛ زمستان ها هم همان کار را می کنی که از شدت سوز و خشکی سرما نشکنند.

تمام

یک روزی آدم خود خودش هم تمام می شود؛ باقی چیزها که دیگر سهل است. 

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۹۲

درون

هر بار رسیدن به این احساس، شگفت انگیز است. رسیدن به این که درک آدم نسبت به زندگی بیش تر درونی است و برگرفته از حس و نگاه خودش به ماجراها و داستان های بیرونی. آن چه در بیرون اتفاق می افتد، روی داد های کما بیش شبیهی است که در طول زمان، این جا و آن جا، رنگ های مختلفی به خود می گیرد.

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

در آن جیب کوچک

هر از چند وقت کیف کمری کوچکم را مرتب می کنم. هر بار می رسم به قرآن کوچولویی که مامان همان اولین باری که از خانه سفر کردم، برایم گذاشته بود که با خودم ببرم. هر بار جیب آن کیف را باز می کنم و می بینمش، همان عشق همیشگی و ایمان گرم مامان روی قلبم می نشیند. هدیه پر از آرامشی است برای لحظه های شلوغ؛ هدیه ای که همیشه با خودش عشق و امنیت دارد.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۲

گذشت

گذشت آن روزها که با کمی جا به جا شدن ارزش هایم، می ترسیدم، می شکستم، فرو می ریختم.
این روزها باور دارم که هر چه می خواهد بشود؛ با ایمان، امید و عشق رامش می کنم؛ من دیگر نمی ترسم، نمی شکنم، نمی ریزم.
 با امید و عشق، راه میانه برایش پیدا می کنم.

تناقض

می خواهم رو به جلو زندگی کنم، پر از امید و به دور از حسرت؛ در همین راستا دارم چند قدم برمی گردم عقب!

می خندد

از دوران دبیرستان با هم دوستیم. توی این سال ها دورادور و هر از چند وقت گاهی احوالی از هم می پرسیم. بعد از این همه سال هم چنان هر وقت به یادم می آید، اولین تصویر ازش در حال خندیدن هست. امروز تولدش بود. روی دیوار فیس بوک برایش نوشتم که همیشه با لب خندش به یاد می آرمش و امیدوارم همیشه خندان باشد. جالب بود که چند تایی از دوستان مختلف از فرهنگ های مختلف هم وقت تبریک از خنده هایش یاد کرده بودند. چه قدر قشنگ هست وقتی پر رنگ ترین خاطره ای که آدم از کسی به یاد می آورد، لب خند قشنگ روی لب هایش باشد.

پله پله

یک:

او در بخش فروش، تحلیل گر قیمت گزاری است. گاهی با هم از این در و آن در حرف می زنیم. روزی بهم گفت:

- تا حالا بهت گفته بودم که قبل ها، مدتی پیش خدمت رستوران بودم؟

دو:

او کارشناس قراردادهاست. در کارش خیلی خبره است. داشتم با دستگاه قهوه ساز تازه شرکت برای خودم قهوه می ریختم. جلو آمد تا کار با دستگاه قهوه ساز جدید را که مدیر بزرگ تازگی ها برایمان خریده، یاد بگیرد. بهش نشان دادم بسته قهوه را کجا بگذارد و کدام دکمه را با چه انتخاب هایی فشار دهد. خندید و گفت با یک نگاه یاد گرفته؛ چون در قهوه درست کردن ماهر است؛ چون قبل ها در کافه کار می کرده.

برایم جالب است که بعضی از این جایی هایی که در محیط کار می بینم، هرچه قدر هم در کار تخصصی الانشان خبره باشند، تجربه های مختلفی دارند. بعضی هایشان از کارهای کوچک و در پس تجربه های مختلف در کار خاصی خبره شده اند؛ نه لزوما در پی گرفتن مدرک تحصیلی خیلی پیشرفته ای. منظورم این نیست که تحصیل بی فایده است. مواردی هم هستند که بلافاصله یا همزمان با تحصیل تخصصی، وارد کار شده اند. ولی موارد زیادی می بینم که با داشتن مدرک معمولی و نه لزوما فوق تخصصی، در نوجوانی یا جوانی از کار ساده ای شروع کرده اند و کم کم راهشان را در بازار کار رقابتی این جا باز کرده اند. مثل ما نیستند که لزوما در جوانی دنبال تحصیلات تخصصی و فوق تخصصی باشند برای این که کار پیدا کنند. داشتن تحصیلات تخصصی ممکن است به ما مهاجرها مزیت رقابتی دهد ولی تضمین کننده کاریابی نیست. گاهی هم به همان اندازه سخت است که بعد از سال ها تحصیل، کار ساده و به اصطلاح عام، "کارگری" پیدا کنیم برای این که پایمان را بگذاریم اول خط بازار کار. دانستن فرهنگ و شرایط یک جامعه برای سازگاری و کاریابی در آن جامعه خیلی مهم هست. دانستن این که کاریابی تا حدود زیادی شجاعت و سخت کوشی و صبر می خواهد هم ممکن است کمک کننده باشد برای این که آدم راه خودش را زودتر در بازار کار باز کند.