یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۵

سپاس

بعد از آخرین جا به جایی، بالاخره بعد از سال ها در شهری زندگی کردم که برادرم هم زیر آسمان همان شهر بود. رنگ زندگیم بعد از سال ها عوض شد؛ به بخشی از زندگیم نزدیک تر شدم که جایی از زمان جدا مانده بود. نقطه عطف بزرگی در زندگیم بود و هست.

امروز بعد از سال ها با دوست جانانه م در خیابانی از شهر قدم زدیم. فعلا این جا می ماند. دستش در دستم بود و از مغازه ها می گذشتیم. با این وجود، احساس می کردم دارم خواب می بینم. امروز هم فصل جدیدی برای من بود. فصلی که احساس کردم قسمت های پر ارزش و خاصی از زندگیم که در پس جا به جایی ها ازم دور بود، دوباره به کنج قلبم نزدیک شده.

زندگی به من یاد داده هیچ چیزش همیشگی نیست. ولی من می خواهم با همین چند خط اثری بگذارم از احساس سپاس گزاری عمیقی که در قلبم دارم. خیلی ممنونم برای این حس به هم رسیدن ها، هر چه قدر باقی هست، در پس دوری و چالش ها.

تو را سپاس.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۵

فراتر

حیف نیست این تن را با این همه ترس، استرس و فشردگی به خاک سپردن؟
همیشه اصطلاح "راضیه مرضیه" را با تما وجودم دوست داشته ام. کاش این تن "راضیه مرضیه" به آغوش خاک برگردد.

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۵

آخرین لحظه های شب

امشب برای سپاس گزاری از لحظه ها، لاک نارنجی زدم. گاهی وقت ها رنگ ها قوی تر از کلمات هستند.

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۵

ناز گل

چند وقتی مراقب این شاخه های خشک بوده که هر تلاشی قبلا سبزش نکرده. چند برگ لطیف کوچک چند روزی است در همان گلدان ناز می کند و قد می کشد.
رابطه مستقیمی هست بین بعضی مادرها و گل و گیاه ها.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۵

Léa

شاید اسمش را بگذارم "Léa". قبل ترها این اسم بین خطوط شعری فرانسوی به دلم نشست. به "لیلی" هم شبیه است. لیلی را هم به اسم دوست دارم؛ برایم مفهوم عاشقانه ای دارد. ولی نقش لیلی در برابر مجنون و کلا داستانشان را خیلی تحسین نمی کنم. شاید هم مشکل از آن نوشته زیبایی است از مرحوم پوینده که لیلی را در برابر مجنون با شیرین در برابر فرهاد مقایسه کرده. از آن به بعد، نگاهم به نقش لیلی عوض شده. ولی لیلی خفته در پشت واژه Léa را دوست دارم. Léa به "آ" هم ختم می شود. اسم هایی که با "آ" تمام می شوند، انگار تمام نمی شوند؛ طنینشان همان بالا می ماند؛ پر هستند و قوی و ممتد. آره، شاید اسمش را بگذارم "Léa". ولی بعد خانواده و دوستانم در ایران ممکن است نتوانند با این اسم ارتباط برقرار کنند... خوب می شود گفت که چه قدر شبیه است به اسم لیلی یا لعیا که در بین ایرانیان رایج است. از طرفی اگر همین جا بماند، شاید انگلیسی زبانان نتوانند "آ" ی آخر اسمش را از روی نوشته تشخیص دهند؛ ممکن است اشتباهی "Lee" صدایش کنند که فاصله زیادی با اسمش دارد، شبیه مارک تجاری لباس است یا اسم های چینی... یا شاید نتوانند "آ" را آن طور که باید محکم و پر ادا کنند...

خوب با این همه شاخه ذهنی، بی جهت نیست هنوز حتی پدرش هم پیدا نیست، چه برسد به خودش.

شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۵

آن مرد

عینک به چشم زده، سوزن نخ می کند تا قد شلوار را اندازه کند.
- بچه که بودم، وقتی عزیز* خیاطی می کرد، نگاه می کردم. می دانی خیاطی را از عزیزم یاد گرفتم.

* عزیز، شخصیتی در زندگیش بوده که در ادبیات فارسی "نامادری" خوانده می شود.

زن زندگی

اگر انعطاف نشان دهد، لابد خیلی آزاد است و معلوم نیست چه ها کرده؛ زن زندگی نیست.
اگر محتاط باشد، مدرن نیست، لوند نیست. دگم است و مرد ستیز. شاید هم محکوم شود به این که معلوم نیست در رختخواب چه طور است. زن زندگی نیست.

بعضی چیزها در فرهنگ ایرانی در میان شتاب بین ارزش های قدیم و جدید و تعریف ها و تصویرهای غیر واقعی از فرهنگ های دیگر، دیگر شکل مشخصی ندارند؛ بعضی آدم ها واقعا در وضعیتی نامشخص بین تناقض های وجودی شان دست و پا می زنند. آدم هایی گم شده که اضطراب عدم وضوح وضعیت فکری، روحی و ارزشی شان را به اطراف فرافکنی می کنند و دیگران را محکوم می کنند به واسطه این که خودشان هم واقعا نمی دانند چه می خواهند و چه چیزهایی از نظرشان واقعا ارزش است.

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۵

نجات

در بعضی روابط، از هر نوعی، معلوم نیست کی داره کی رو نجات می ده. گاهی هر کدوم فکر می کنن دارن دیگری رو نجات می دن بدون این که بدونن طرف مقابل هم همین جوری بهشون نگاه می کنه. پیچیده است.

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۵

جان گران قدر

فارغ از هر اتفاقی، مراقب روحت باش. نازش را بکش و هوایش را داشته باش تا صاف بماند و امیدوار. ارزش های کهنه اجتماعی با هیاهو و برچسب زدن، ترس بیرونی ایجاد می کنند از اتفاق هایی که به خودی خود آن قدرها مهم نیستند. آن چه مهم است روح و نشاط خالصانه وجودت است که در پس فراز و نشیب ها به چالش کشیده می شود. آن قدر دوستش داشته باش که هیچ خش و خراشی رویش ننشیند. روح صاف و خالص همچنان امیدوارانه پر می کشد فراتر از پستی و بلندی ها، فراتر از کمی ها. خودش به داد خودش می رسد، خودش خودش را از هر برزخی نجات می دهد.

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۵

ضد و نقیض

نویسنده نیستم ولی می نویسم. گاهی وقت ها در تلاش برای به جا گذاشتن خطی از اتفاق هایی که از پسشان گذشتم؛ اتفاق هایی که گاهی تجربه های بلند مدت هستند و گاهی تجربه های یک باره که دیگر تکرار نمی شوند. تجربه ها وابسته اند به خود آدم، تصمیم گیری ها و واکنش ها و شرایطش. گاهی وقت ها شاید دیگر نه به کار خود آدم بیاید نه به کار دیگران. ولی خوب شاید هم روزی روزگاری به کار کسی بیاید تا راه بهتر و مسیر هموار تری برود.

گاهی وقت ها هم نوشتن تلاشی است برای باقی گذاشتن خط و ردی از خود. زمان این قدر با شتاب می گذرد و همه چیز را تغییر می دهد که گاهی آدم سایه های خودش را در زمان های مختلف کم تر به یاد می آورد. نوشتن شاید خطی از رشد و دگرگونی باقی می گذارد. شاید هم تلاشی است در راستای علاقه به جاودانگی؛ به این که چیزی از خودت به جا بگذاری.

گاهی هم ابزاری است برای روشن کردن فکری، حسی، برداشتی. زمانی که فکر می کنی و می نویسی، فرصت بیش تری داری برای پردازش؛ مثل وقتی که تکه های پازل را کنار هم می چینی و کم کم تصویر روشن تر می شود.

از سوی دیگر، کلمات، کنار هم چیدنشان و بیان مفهوم، محدودیت دارند. هر کسی از دید و نگاه خودش برداشتی از متن می کند و می رود. گاهی هم تجربه ها آن قدر وابسته است به شخص، تصمیم گیری ها، واکنش ها و شرایطش که قابل تکرار یا ایده گرفتن نیست؛ کسی زبانت را نخواهد فهمید تا وقتی خودش به روش خودش با موضوعی روبه رو شود.

گاهی وقت ها هم از خودم می پرسم چرا ثبت کنم؟ مگر زندگی بر پایه عبور و گذر نیست؟ خطی به جا گذاشتن و برگشتن بهش ممکن است باعث دور باطل شود به جای تلاش و کنجکاوی برای مرحله بعدی.

گاهی هم برداشت کسی تصویری بزرگ شده است از آن چه خود هنوز ندارد؛ نوشته به جای ایجاد ارتباط و پیوند بین آدم ها، با کمی بی احتیاطی در بیان یا کمی کج فهمی در برداشت می تواند باعث فاصله و گسستن آدم ها از هم شود. و این دردناک است، خیلی دردناک. نکند نوشته ها تصویر موهومی نشان دهند؛ نکند کسی تصویری مجازی برداشت کند. مگر نه این که هر کسی مسافر زندگی است با هزار رنگ و فرصت و انتخاب مختلف. چه طور ممکن است تجربه ها را مقایسه کرد و امتیاز گذاری و بعد با خود کم بینی، به حسادت و رقابت منفی فضا داد.

این ضد و نقیض ها باعث شد مدتی این جا ننویسم. نه این که حالا اهمیت زیادی داشته باشد بودن یا نبودنم این جا. هر چه بوده از سر بی توجهی و کم لطفی نبوده. سوال بوده و جست و جو در سکوت. در نهایت به نقطه ای رسیدم کلاسیک. به این که همه چیز قابل کنترل نیست. به این که برداشت هر کسی به خودش بستگی دارد. به این که من همان آدم در جست و جو هستم که ارتباط با دیگر مسافرها را دوست دارد. در پس همه این خطوط دست و پا شکسته، پی ارتباط و تبادل نظر با دیگر مسافران این راه هستم تا جایی که فرصت هست. به لطف این صفحه با دوستان جالبی آشنا شدم و فرصت پیدا کردم نگاه های جدید ببینم که یاد بگیرم که از شگفتی این همه شباهت و تفاوت لذت ببرم؛ که زندگی کنم.

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۵

به قلم

به بهار که نه فقط زیباست، که بهانه قشنگی است برای شروع های تازه؛
به تازه شدن ها، دوباره ها، از نو برخاستن ها؛
به امید در پس همه گوشه های تاریک و کج و کله دنیا؛
"به قلم و آن چه می نویسند" که آرامش به جا می گذارند و ردی از وجود در گذر؛
به زیبایی دوستی هایی که نوشتن کاشتشان؛
به دل پذیری پیدا کردن حرف دل های مشترک؛
به زیبایی، خوبی و لذت تقسیم کردن لحظه ها با دیگر هم سفران.
شروع های دوباره مبارک.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲

نشانی از بهار

شادی شنیدن آواز پرنده سرخ رنگی که روی شاخه خشک درخت حیاط نشسته و بعد از چندین ماه سرما و سکوت، رها و پیوسته می خواند.

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۲

حسود

از چند هفته قبل از شروع المپیک زمستانی روسیه، رسانه های کانادایی شروع کردند به پیش کشیدن مشکلات مختلف روسیه از نگاه خودشان:

- کمبود آزادی بیان مخالفان سیاسی در روسیه
- به رسمیت نشناختن هم جنس گرایی در روسیه
- تاخیر در برنامه زمانی تکمیل ساختارهای ورزشی و توریستی لازم برای شرکت کنندگان در بازی ها (هتل های ناکامل، نخاله های ساختمانی به جا مانده از نوسازی ها و ...)

و چندین و چند داستان مختلف دیگر. این داستان ها به صورت خبر، بررسی تحلیلی یا برنامه مستنداز شبکه های رادیویی و تلویزیونی کانادا پخش می شود.

هم زمانی این موج برای تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی با المپیک زمستانی در روسیه جالب است. رها از این که این خبرها و میزان بزرگ کردنشان چه قدر واقعی یا موهومی است، تکان دهنده است که کشورقدرتمندی به طور واضح تلاش می کند نواقص کشور قدرتمند دیگری را به صورت تخریبی بزرگ کند؛ وای به حال وقتی که کشور قدرتمندی بیفتد به سیاه جلوه دادن کشوری نه چندان قوی.

هر وقت این خبرها را می شنوم با خودم فکر می کنم این فقط ما آدم ها نیستیم که به هم حسادت می کنیم؛ در ابعاد بزرگ تر، حتی دولت ها و جوامع مختلف هم ممکن است به هم حسادت کنند.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

آرمان دنیا

جشن شروع بازی های المپیک زمستانی سوشی و آدم های رنگارنگ از کشورهای مختلف که گروه گروه با شادی دور هم جمع شده اند.

این همه پیوستگی رنگ های مختلف رویای جاویدانی را زنده می کند؛ رویایی که در آن همه مردم دنیا رها از تفاوت هایشان همیشه به شادی و خوشی، در آرامش و درک، کنار هم باشند، به دور از دشمنی، درگیری، جنگ و ویرانی. به امید چنان دورانی شاید روزی.

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۲

عجیب سخت

بخشیدن، چه درونی، چه بیرونی، هنر و توانایی بزرگی است؛ حتی اگر فکر می کنی آگاهانه گذشتی، گاهی بین راه اصطکاک روح و قلبت را می بینی و رد زخم هایی از گذشته. بخشیدن، نگاه و قلب خیلی بزرگی می خواهد. خیلی سخت تر و پیچیده تر است از هر چه درباره اش می گویند و می نویسند. زمان می برد و با خود ساختن زیاد.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

جا پاهای کوچک

سرما و یخ و شلاب و سختی های زمستان شدید، همه یک طرف؛
راه رفتن روی برف های نرم زیر برف و دیدن رد پای پنجه های کوچک سگ ها روی برف با فاصله های منظم، یک طرف دیگر؛ رد پای سگ های خوش حالی که هم راه صاحبشان آمده بودند پیاده روی. این اتفاق معمولا وقتی می افتد که دما خیلی زیر صفر نیست و برف تازه است. رد پایشان هم مثل خودشان خوش حال است و در جست و جو.

ساده

چند روز پیش تولدش بود. زنگ زد که امروز بروم پیشش که تیرامیسو درست کند. دختر ساده و راحتی است؛ خود خودش است. امروز خیلی راحت لباس انتخاب کردم؛ یک بلوز خوش رنگ، شلوار جین و گوش واره های هم رنگ بلوز. با خودم راحت بودم. راحتی اش برایم راحتی می آورد؛ چه در شکل و چهره ام، چه در رفتارم، چه در انتخاب هر چیزی که امیدوارم خوش حالش کند. سادگی، سادگی می آورد.

وقتی رسیدم، تنها مهمان خانه شان بودم. همیشه از دیدن این زوج خوش ترکیب و دختر کوچولوی نازنینشان، خوش حال می شوم. کادوی ساده ای که برایش گرفته بودم، همان جا باز کرد و چید روی میز. با همان سادگی همیشگی دور هم نشستیم، چای و تیرامیسوی خوش مزه دست پخت خودش را خوردیم و از این در و آن در حرف زدیم. مهمانی خیلی خوبی بود. دلم برای این همه سادگی و خود بودن تنگ شده بود.

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۲

زیبایی آمریکایی*

داخل دست شویی خانم ها، کاترینا را می بینم. دارد نفس عمیق می کشد. چهره اش کمی سراسیمه است. معمولا برخوردم با خانم های دیگر شرکت همان روابط کاری رسمی است پشت لب خندهای کاری محافظه کارانه. ولی من و کاترینا پشت لب خندهای رسمی مان به هم، دوستی پر رنگ تری داریم؛ معمولا با هم واضح از این در و آن در حرف می زنیم بدون روپوشی های سیاست مدارانه.
- چی شده؟
- احساس می کنم امروز رفتار مدیرم فرق دارد... مدیر بالاترم هم مدتی است حرفی نمی زند. احساس می کنم شاید امروز می خواهند اخراجم کنند...

سعی می کنم آرامش کنم، که شاید درگیر هستند، که شاید موضوع چیز دیگری باشد، که به هر حال، این احساس، سایه ای است بر سر هر کداممان که باهاش زندگی می کنیم؛ هر چه بخواهد بشود می شود.

از وقتی که چندی پیش یکی از مدیران رد بالای گروهشان را اخراج کردند، کمی نگران شده و من کاملا درکش می کنم.

برایم از تجربه محیط کار قبلیش می گوید. این که چه طور عذرش را خواسته اند. این که چه طور بعضی تجربه ها، ترس در وجود آدم باقی می گذارند.

شاید این بخشی از فرهنگ کاری آمریکای شمال است. در این یک سال و نیم، اخراج چهار نفر از افراد شرکت را به چشم دیدم. هر بار مدتی طول کشید تا با این تغییر کنار بیایم؛ با این خشونت منطقی که در یک جمله رسمی ازت می خواهند وسایل شخصی ات را جمع کنی؛ باید میز کارت را در سکوت ترک کنی بی آن که با آدم هایی که مدتی کنارشان کار کردی، خداحافظی کنی. به نظرم خیلی خشک و دردناک است؛ به برندگی یک چاقوی تیز. چهار سالی که سنگاپور کار می کردم، فقط اخراج یک نفر را در محیط کاری شاهد بودم. تازه آن شخص هم رده مدیریتی داشت؛ مدیر پروژه مان بود که بین سیاست های مدیران بالاترش قربانی شد. آن اتفاق برای خیلی هایمان ضربه بزرگی بود؛ هم از نظر احساسی و از دست دادن  آن مدیر پر انرژی، هم از نظر آشوب هایی که با رفتن آن مدیر تا مدت ها ایجاد شد و روی زندگی بعضی هایمان هم اثراتی داشت. اما این جا مثل نقل و نبات، آدم اخراج می کنند؛ فرقی هم ندارد قبلا چه قدر عمل کرد درخشانی داشته ای، گذشت معنی چندانی ندارد. انگار بخشی از فرهنگ کاری شان هست. گرچه اخراج و خدمات بعدش فرآیند مشخصی دارد، این همه سردی، بی روحی و بی احساس بودن این بخش از فرهنگ کاری، سنگین و دردناک است.

* عنوان را از عنوان فیلم زیبایی با این اسم برداشتم.

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۲

مطمئن آرام

بلند قامت، چهره ای بسیار مردانه، چشمانی سبز و آرام، و نگاهی مطمئن و خندان.
امروز آخرین روز کاریش با این شرکت بود. قرار بود بعد از کار دور هم جمع شویم و از او خداحافظی کنیم. جالب بود که تعداد زیادی از هم کاران برای خداحافظی با نگاه دقیق، مطمئن و خندانش وقت گذاشته بودند.

بگو

- هر روز صبح قبل از هر کاری، برای خودت و داداشت "چهار قل" بخون...

صدای نازنین مامان در گوشم هست. با خودم فکر می کنم فرقی ندارد کجای دنیا باشم و از پس چه تغییراتی گذشته باشم؛ در نهایت، پس زمینه همه رنگ های وجودم، تربیت مامان همیشه همراهم هست.

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

به دور از تبلیغات

او ده سالی از من بزرگ تر است؛ همیشه از این که پوست و مویی به این شادابی و درخشندگی دارد، لذت می برم.
روزی که با چند تا دیگر از خانم های هم کار داریم درباره پوست حرف می زنیم:

- این جا که هوا خیلی سرد و گاهی خشک هست؛ می شود بپرسم معمولا چه طور از پوستت مراقبت می کنی؟ کرم خاصی می زنی؟

- نه! روزی یک بار صورتم را همان وقت حمام می شویم. معمولا هم از وسیله آرایشی، بهداشتی خاصی استفاده نمی کنم. هر وقت کرم معمولی تخفیف دار پیدا کنم، می خرم؛ آن هم برای روزهایی که حس کنم پوستم خشک شده. 

بخشش

شاید "بخشیدن"، مرهمی است بر خراش هایی که آدم ها از روی ندانستن، درک نکردن و نا آگاهی بر هم به جا می گذارند.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

کوچولوهای هاکی باز

برای اولین بار، تماشای مسابقه هاکی از نزدیک، سرعت و تیزی این توپ بلبرینگی فلزی که روی یخ سر می خورد. دیدن این بازی با تمام قوانین متفاوتش برایم جالب بود. مسابقه در سه بازه بیست دقیقه ای پیش می رفت و بین هر بازه، فرصت کوتاهی بود برای استراحت و بازنگهداری زمین یخی.

بازیکنان همه قد بلند و تو پر که با لباس های محافظ هاکی پر تر هم به چشم می آمدند. لباس و وسایل محافظ هاکی کاملا برای فضای سریع، خشن و پر زد و خورد این بازی طراحی شده.

پس از اولین دور بازی، بازیکنان زمین را ترک کردند. چند دقیقه بعد، به جایشان پسر بچه های پنج، شش ساله ای با لباس و کلاه خود هاکی و اسکیت هایشان وارد زمین شدند، به همراه یک خرس عروسکی بزرگ. در فاصله استراحت بین مسابقه، این نخودها دو تیم شدند و شروع کردند به مسابقه در همان زمین اصلی ورزشگاه. خرس بزرگ سفید هم داورشان بود؛ مربی هایشام هم همان دور و بر بودند که مراقبشان باشند. این نخودها، چند لحظه با اسکیت هایشان روی زمین یخی جلو می رفتند و برای مدت کوتاهی توپ را به جلو می راندند. بعد سر می خوردند و می افتادند روی زمین. کل بازی این کوچولوها پنج دقیقه بود. این برنامه به حمایت یکی از کافه های مشهور کانادایی، Tim Hortons، راه افتاده بود. این کافه در کنار قهوه و چای، شرینی های خیلی کوچک و گردی هم می فروشد که به "Timbits" معروف است. اسم تیم این بازیکنان ریزه میزه هم به نشان از آن شیرینی های ریز، Timbits گذاشته شده بود.

هاکی برای مردم این جا خیلی مهم است، مثل فوتبال برای ماها. بچه هایشان با هیجان و افتخار هاکی یاد می گیرند. خیلی قشنگ بود که بین بازی جدی تیم مهمی از کانادا با یک تیم آمریکایی، به پسر بچه های کانادایی فرصت داده شده بود که بیایند در ورزشگاه اصلی روی زمین هاکی واقعی، وسط جمع تماشاگران، هاکی را تمرین و تجربه کنند. فرهنگ و نوع اعتماد به نفس دادن به بچه ها این جا جالب است.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۲

تنهایی

تنهایی، هم دم امینی است. لازم نیست خودت و احساست را برایش تعریف کنی. لازم نیست خودت را برایش توضیح دهی. لازم نیست نگران قضاوت و نگاهش باشی. لازم نیست بعدها برای سوء برداشت ها ازش عذرخواهی کنی.لازم نیست نگران باشی که حرفت را جای دیگری می برد یا نه. جای دیگری از زمان، درک و قضاوت خودش را به سویت پرت نخواهد کرد. روی زخم هایت نمک نخواهد پاشید. به آن چه برایت با ارزش است، نخواهد خندید. از پشت بهت خنجر نخواهد زد.

تنهایی، شاید عمق و شدت مسایل را برایت بیش تر کند. شاید عبور از تلخی احساس و افکارت را کند تر کند. شاید فکر و احساست را به چندین گذرگاه عجیب بکشاند که فکرش را هم نمی کردی. تنهایی شاید سخت باشد. ولی سایه همیشه هم راهی است که در سکوت و درک، کنار همه افکار و احساساتت می ماند؛ شاید تا روزی که پوست بیندازی و با لایه ها و رنگ های جدیدت به زندگی ادامه دهی.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۲

بهشت

- می دانی یکی از شبکه های تلویزیون دوباره دارد سریال "از سرزمین شمالی" را پخش می کند؟

فکر می کنم اولین بار که از تلویزیون پخش می شد، هفت، هشت ساله بودم. خیلی وقت ها همگی با هم نگاه می کردیم، جای من هم معمولا معلوم بود؛ بغل بابا. هیچ وقت آهنگ قشنگ آن سریال، طبیعت سبزش و لذت تماشای آن سریال را کنار بابا فراموش نمی کنم. اگر بهشت مجموع تمام لحظه های پر از لذت و شادی زندگی باشد، آن لحظه ها بخشی از بهشت من هستند.

در پس این همه سال، پشت همه این بالا و پایین ها، پشت همه این اسم ها، من هیچ کس نیستم جزهمان دختر کوچولوی پدرم که دلم همیشه برایش تنگ است و نگران لحظه های همراهیش که از دست می روند.

یخ بیل زنی

این هفته برای اولین بار در زندگیم یاد گرفتم چه طور می شود "یخ" را "بیل" زد.
به لطف ملایم تر شدن سرما در دو سه روز اخیر، تصمیم گرفتم راهی باز کنم جلوی در خانه که راحت تر رد شویم. سوز و سرمای هفته پیش، انبوهی از برف یخ زده برایمان باقی گذاشته بود که با "پارو" کنار نمی رفت. بیل فلزی راه حلی بود برای شکستن و کنار زدن لایه کوچکی از برف های یخی جلوی در خانه.

به زبان نپالی

آن دو خانم در اتوبوس؛ یکی روی صندلی جلو نشسته، آن یکی روی صندلی عقب. دارند با هم به زبان نا آشنایی حرف می زنند.

- ببخشید، می توانم بپرسم شما به چه زبانی صحبت می کنید؟
- نپالی :-)
- چه جالب! اولین بار است که گفت و گویی به این زبان می شنوم.
- داریم درباره چشم های تو حرف می زنیم و این که اهل کجا می توانی باشی.

ناز

یک وقت هایی توی زندگی هست که نمی دانی ناز کردن چیست؛ اصلا در فضایش هم نیستی.
یک وقت هایی هم هست که می دانی ناز کردن چیست ولی دیگر حتی حال و حوصله اش را هم نداری.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۹۲

عمق محبت

یک:
چیزی تکانش داده، لحظه ای از هیجان می لرزد.
او: عصبی هم که هستی...

دو:
چیزی تکانش داده، لحظه ای از هیجان می لرزد.
او بغلش می کند: نلرز وگرنه من هم باهات می لرزم...

حرف دل

حرف دل، حرف "دل" است؛ نه حرف "زبان"، نه حرف "دهان". جایش هم همان گوشه دل خود آدم.

بی پیمانه

مانده ام چند درصد از روابط ما آدم ها از روی حسادت یا اثرگرفته از حسادت هست.

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۲

مثل نقاشی

سبد حصیری پر از میوه های تازه و رنگارنگ، همیشه گرمای خانه را با خودش دارد؛ فرقی ندارد خانه ات کجا باشد.

برف روی یخ، یخ روی برف

زمستان این جا عجیب است. خیلی سرد می شود و سوز می آید. وقتی ملایم تر می شود، گاهی پیوسته برف می بارد؛ آن قدر که دیواره های برفی همه جا را می پوشاند. بعد دوباره خیلی سرد می شود و برف ها یخ می زنند. کمی بعد، دوباره نزدیک صفر می شود. روی برف های قبلی برف می بارد و ارتفاع برف همین جور زیاد می شود. شب ها دوباره سوز می آید و دوباره برف ها یخ می زنند. این چرخه می تواند ماه ها ادامه پیدا کند تا بهار تصمیم بگیرد به شهر بازگردد.

گاهی عجیب تر هم می شود. مثل امروز که چند درجه ای بالای صفر رفت و ساعت ها باران آمد. باران روی یخ ها و برف ها می ماند و شلاب می شد. شب که سرد شود، دوباره این لایه شلابی هم یخ می زند روی باقی یخ ها و برف ها.

امروز پیاده روهای این منطقه سرتاسر شده بود یخ و شلاب. با هر قدم می توانستی لیز بخوری، انگار روی پیست پاتیناژ باشی. اگر لازم بود پیاده جایی بروی، سه راه داشتی:

یک. در پیاده رو ها سر خوران پاتیناژ بروی.
دو. از کنار مسیر ماشین روی خیابان بروی.
سه. پرواز کنی.

من البته گزینه دوم را انتخاب کردم تا هم به طبیعت لب خند بزنم هم به برنامه خودم برسم. البته احتمالا خوش آیند راننده های آن مسیر نبود؛ دلم می خواست در تمام آن مسیر، تابلوی "ببخشید، چاره ای نیست" در دستم می بود. اگر می شد گزینه سوم را انتخاب کرد، خیلی راحت تر و سریع تر بود البته.

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۲

هر چیزی زمان می برد

از روزی که آن مدیر بزرگ تازه آمده به صورت پنهان بهت به چشم مهاجر لهجه دار تروریست هسته ای نگاه می کند؛

تا چند ماه بعد که روزی بعد از ارائه کوچکی در جلسه ای با خودش به عنوان تشویق دو تا بلیط تماشای هاکی بهت جایزه می دهد.

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۹۲

سخت نرم

از کنار میزم رد می شود.

-سال نو مبارک!

دستش را که می فشرم، سختی پوستش را حس می کنم. سختی ای که تحسین می کنم. او پنج شش سالی از من کوچک تر است. بسیار خودساخته، مهربان و دقیق. معمولا وقتی نصب سایتی به او واگذار می شود، کارش را با دقت و بسیار تمیز تمام می کند؛ چه در گرما و چه در سرما، در سخت ترین شرایط آرامش و دقتش را حفظ می کند. شاید همین همت، دقت و پشتکارش هست که باعث شده از تکنیسین فنی به مدیر نصب ارتقا پیدا کند.

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۲

خدا قوت!

برف آمده؛ همه جا را در ارتفاع زیاد پوشانده، رویش هم یخ زده.

اتوبوس که می رسد به ایستگاه، منتظر می شوم در باز شود. به ارتفاع برف یخ زده ای که درست جلوی پایم هست نگاه می کنم و سعی می کنم تخمین بزنم پایم را کجایش بگذارم که محکم باشد، تویش فرو نروم و لیز هم نخورم. در این فاصله که دارم محاسبات نجومی انجام می دهم، راننده اتوبوس می گوید: "روز خوبی داشته باشی!". شنیدنش در چنین روز یخی و در آن لحظه احساس خوبی داشت. شاید یک جورهایی هم ته مزه "خدا قوت!" داشت برای راه رفتن در پیاده روهای یخی.

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۲

بر فراز ابرها

این دریاست یا آسمان؟

آن گفت و گو

- چرا گریه می کنی؟
- چون من همیشه دارم خداحافظی می کنم...

هنر دور ریختن

هنر دور ریختن؛ دور ریختن هرچیزی که مدت هاست دور خودت جمع کرده ای و هیچ استفاده ای ازش نمی کنی؛ دور ریختن باورهایی که دیگر به کار نمی آیند؛ دور ریختن افکار و احساساتی که فراتر از سنگینی و اصطکاک روحی نیستند.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۲

شروع ها

اول ژانویه 2014، یک برگ از گل دان گل قرمز شرکت قیچی کردم. گذاشتمش توی آب تا شاید ریشه دهد و گل دان جدیدی شود.
اول ها همیشه پر از انرژی دوباره هستند.

زندگی در شدت ها

تابستان ها نوک موهایت را مرطوب نگه می داری که از گرما خشک نشوند و نشکنند؛ زمستان ها هم همان کار را می کنی که از شدت سوز و خشکی سرما نشکنند.

تمام

یک روزی آدم خود خودش هم تمام می شود؛ باقی چیزها که دیگر سهل است. 

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۹۲

درون

هر بار رسیدن به این احساس، شگفت انگیز است. رسیدن به این که درک آدم نسبت به زندگی بیش تر درونی است و برگرفته از حس و نگاه خودش به ماجراها و داستان های بیرونی. آن چه در بیرون اتفاق می افتد، روی داد های کما بیش شبیهی است که در طول زمان، این جا و آن جا، رنگ های مختلفی به خود می گیرد.

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

در آن جیب کوچک

هر از چند وقت کیف کمری کوچکم را مرتب می کنم. هر بار می رسم به قرآن کوچولویی که مامان همان اولین باری که از خانه سفر کردم، برایم گذاشته بود که با خودم ببرم. هر بار جیب آن کیف را باز می کنم و می بینمش، همان عشق همیشگی و ایمان گرم مامان روی قلبم می نشیند. هدیه پر از آرامشی است برای لحظه های شلوغ؛ هدیه ای که همیشه با خودش عشق و امنیت دارد.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۲

گذشت

گذشت آن روزها که با کمی جا به جا شدن ارزش هایم، می ترسیدم، می شکستم، فرو می ریختم.
این روزها باور دارم که هر چه می خواهد بشود؛ با ایمان، امید و عشق رامش می کنم؛ من دیگر نمی ترسم، نمی شکنم، نمی ریزم.
 با امید و عشق، راه میانه برایش پیدا می کنم.

تناقض

می خواهم رو به جلو زندگی کنم، پر از امید و به دور از حسرت؛ در همین راستا دارم چند قدم برمی گردم عقب!

می خندد

از دوران دبیرستان با هم دوستیم. توی این سال ها دورادور و هر از چند وقت گاهی احوالی از هم می پرسیم. بعد از این همه سال هم چنان هر وقت به یادم می آید، اولین تصویر ازش در حال خندیدن هست. امروز تولدش بود. روی دیوار فیس بوک برایش نوشتم که همیشه با لب خندش به یاد می آرمش و امیدوارم همیشه خندان باشد. جالب بود که چند تایی از دوستان مختلف از فرهنگ های مختلف هم وقت تبریک از خنده هایش یاد کرده بودند. چه قدر قشنگ هست وقتی پر رنگ ترین خاطره ای که آدم از کسی به یاد می آورد، لب خند قشنگ روی لب هایش باشد.

پله پله

یک:

او در بخش فروش، تحلیل گر قیمت گزاری است. گاهی با هم از این در و آن در حرف می زنیم. روزی بهم گفت:

- تا حالا بهت گفته بودم که قبل ها، مدتی پیش خدمت رستوران بودم؟

دو:

او کارشناس قراردادهاست. در کارش خیلی خبره است. داشتم با دستگاه قهوه ساز تازه شرکت برای خودم قهوه می ریختم. جلو آمد تا کار با دستگاه قهوه ساز جدید را که مدیر بزرگ تازگی ها برایمان خریده، یاد بگیرد. بهش نشان دادم بسته قهوه را کجا بگذارد و کدام دکمه را با چه انتخاب هایی فشار دهد. خندید و گفت با یک نگاه یاد گرفته؛ چون در قهوه درست کردن ماهر است؛ چون قبل ها در کافه کار می کرده.

برایم جالب است که بعضی از این جایی هایی که در محیط کار می بینم، هرچه قدر هم در کار تخصصی الانشان خبره باشند، تجربه های مختلفی دارند. بعضی هایشان از کارهای کوچک و در پس تجربه های مختلف در کار خاصی خبره شده اند؛ نه لزوما در پی گرفتن مدرک تحصیلی خیلی پیشرفته ای. منظورم این نیست که تحصیل بی فایده است. مواردی هم هستند که بلافاصله یا همزمان با تحصیل تخصصی، وارد کار شده اند. ولی موارد زیادی می بینم که با داشتن مدرک معمولی و نه لزوما فوق تخصصی، در نوجوانی یا جوانی از کار ساده ای شروع کرده اند و کم کم راهشان را در بازار کار رقابتی این جا باز کرده اند. مثل ما نیستند که لزوما در جوانی دنبال تحصیلات تخصصی و فوق تخصصی باشند برای این که کار پیدا کنند. داشتن تحصیلات تخصصی ممکن است به ما مهاجرها مزیت رقابتی دهد ولی تضمین کننده کاریابی نیست. گاهی هم به همان اندازه سخت است که بعد از سال ها تحصیل، کار ساده و به اصطلاح عام، "کارگری" پیدا کنیم برای این که پایمان را بگذاریم اول خط بازار کار. دانستن فرهنگ و شرایط یک جامعه برای سازگاری و کاریابی در آن جامعه خیلی مهم هست. دانستن این که کاریابی تا حدود زیادی شجاعت و سخت کوشی و صبر می خواهد هم ممکن است کمک کننده باشد برای این که آدم راه خودش را زودتر در بازار کار باز کند.

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

سوگند به سیب و دارچین

آخرهای برگ ریزان، لینا تمام سیب های مانده به درخت حیاطش را چید. چند تایی شان را هم داد به من و داداش خان.
سیب های پر برکتی بودند. همان چند دانه سیب سرخ درختی کافی بودند برای دو تا برگردان سیب و یک کیک سیب در این چند هفته. بهانه ای شدند برای کشف دوباره معجزه ترکیب سیب و دارچین. بوی داغ سیب و دارچین، شادی ساده کوچکی به خانه آورد.

بی تعریف

مادر بودن، اندازه و زمان نمی خواهد. مادر بودن تنها در آغوش کشیدن و پرورش دادن فرشته های کوچک و میوه های عشق نیست. دست ها و آغوشت که پر باشد از محبت بی دریغ برای پرورش و رشد و شادی تمام آدم های زندگی، مادری بی هیچ اندازه.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

تلاش

تلاش برای مذاکره، تلاش برای حل اختلاف ها، تلاش برای پیدا کردن نقطه میانی، تلاش برای رسیدن به تفاهم صلح آمیز همیشه دل گرم و خوش حال کننده است؛ چه در زمینه روابط بین آدم ها باشد چه در زمینه روابط سیاسی بین کشورها.

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۲

"تفنگ من کو لیلی جان"...

از دو ماه پیش قرار بوده سقف آن ساختمان تا اواسط اکتبر تعمیر شود. برنامه نصب آنتن ها معلق مانده تا وقتی سقف تعمیر شود. مناقصه برگزار، پیمان کار انتخاب و برنامه زمان بندی اعلام شده. هفته پیش از برنامه تعمیر، با پیمان کار تماس گرفته اند که ببینند این کار چه روزی تمام می شود. پیمان کار اعلام می کند که تعمیر برای دو تا سه هفته به تعویق افتاده.

- دلیل این تغییر برنامه چیست؟
- فصل شکار آهوست؛ بیش تر اعضای تیم نصب مرخصی هستند که بروند شکار!

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۲

همه جا را گرفته

بوی تازه برگ کاج های بریده شده جلوی در فروشگاه ها...

تا وقتی

دوستت دارم تا وقتی نیازهایم را برآورده کنی.
اگر روزی خودت به سختی افتادی و کم آوردی و به نیازهای من بیش از پیش جواب ندادی، جنجال می کنم؛ دنیا را روی سرت خراب می کنم؛ با به میان کشیدن پای "دیگران" به وسط، نشانت می دهم که اگر تو به من نرسی، دیگرانی هستند که بخواهند نیازهای مرا برآورده کنند.
آخر می دانی من دوستت دارم.

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۲

ذوق مرگ ها

هر وقت کسی زنگ در خانه لینا را می زند، دو تا سگ هایش شروع می کنند به پارس کردن؛ حالتشان دفاعی است پر از احساس خطر. وقتی در باز می شود، طیف صدایشان فرق می کند. اگر طرف یکی از افراد خانواده باشد یا دوست و آشنایی که می شناسندش، پارس دفاعی شان تبدیل می شود به جیغ لوسی های کودکانه و پر از شادی از دیدن کسی که دوستش دارند. فرقی نمی کند چند بار آن آدم را دیده باشند، هر بار همان قدر به سادگی ذوق زده می شوند و با تمام وجود جیغ های شادی می کشند.

بعضی وقت ها بهشان حسودی می کنم که این قدر قلب و احساسشان ساده و پر رنگ است؛ که این قدر با شادی های کوچک ذوق مرگ می شوند و عمق شادی و لذتشان را این قدر کودکانه ابراز می کنند.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۲

خالی

تا حالا شده دلت بخواهد یک مسیر نامعلوم را بدوی و بی خیال آدم های اطراف آن قدر تمام مسیر را جیغ بکشی که دیگر نفسی برایت باقی نماند؟

این احساس امروز من بود. به جایش یک مسیر کوتاه معلوم را دویدم بدون جیغ.

دلم برای وقتی پنج-شش ساله بودم، تنگ شد. هر وقت دلم می خواست می رفتم بالای مبل اتاق پذیرایی می ایستادم، به دیوار تکیه می دادم و هر چه قدر دوست داشتم جیغ می کشیدم... از انعکاسش لذت می بردم. امروز خیلی دلم می خواست شجاعت و بی قیدی آن روزها را داشتم؛ آن قدر جیغ می کشیدم که از این همه فریاد خفه شده درونم خالی شوم. آن قدر جیغ می کشیدم که از این همه احساس غیر قابل چیدن در کلمات رها شوم.

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

آن ها

جمعه شب بود و دیر وقت. دویده بودم که به این آخرین متروها برسم. گوشه ای خزیده بودم روی صندلی کنار پنجره. حرکت یکنواخت مترو توی تونل تاریک وسط این شب بلند و آرام آخر هفته کرخی لذت بخشی داشت.

سه تا خانم کمی آن ور تر کنار هم نشسته بودند؛ خوش پوش و شاداب، شاید حدودا در دهه ششم زندگی. آقایی که همان حدود ایستاده بود، در حالی که با دوستش حرف می زد، پاکت سیگارش را بیرون آورد و تکانی داد. یکی از خانم ها خوش اخلاق و خوش برخورد شروع کرد به توضیح این که نباید توی مترو سیگار بکشد. این شد شروع یک گفت و گوی پر از شوخی و خنده بین سه تا خانم و مسافرانی که همان دور و بر بودند؛ از سیگار کشیدن در مترو در دهه هشتاد تا رسوایی های اخیر شهردار تورنتو، هر کسی از یک دری حرفی به شوخی و جدی می زد و هر کسی نظری می داد. آن سمت شده بود پر از شوخی و خنده، و آن سه تا خانم شلوغ ترین، شوخ ترین و خوش زبان ترین بین همه.

بین این شلوغی ها، یکی از خانم ها از گروه سه نفره شان گفت؛ از این که دوستان دبیرستان هستند و از آن وقت تا حالا همیشه دوست های هم. این همه هماهنگی و خوش صحبتی و شیطنت از پس آن همه سال آشنایی و دوستی.

تا برسم به مقصد نمی توانستم از آن سه دوست چشم بردارم. دیدنشان قشنگ بود و دل گرم کننده. خوش به حالشان که دوست های قدیمی اند، خوش به حالشان که در یک شهرند، خوش به حالشان که در پس این همه سال تغییر، هم چنان این جوری با هم خوشند.

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۲

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۲

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

"قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد..." فروغ فرخزاد

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۹۲

برچسب نمی زنم

می گه:

می دونی، من اگر با 50 نفر از هم کاران مرد از ملیت های مختلف کار کنم، معمولا به پیچیدگی خاصی بر نمی خورم؛ اصلا احساس نمی کنم که دارم با هم جنس یا جنس مخالف کار می کنم. کافی است همان رفتار مشابه را با تنها مشاور ایرانی شرکت داشته باشم. آن وقت بعد از مدتی می آید برایم تعریف می کند که چه قدر از زندگیش ناراضی است؛ که چه قدر همسر بداخلاق و نامهربانی دارد؛ که از همان اول یکی از دلایل مهاجرتش این بوده که بیاید این جا از همسرش جدا شود ولی فقط به خاطر بچه هایش همه این سال ها ادامه داده... 

این موضوع حالش را بدجوری به هم زده. من می فهممش. ناراحتیش را هم از این موضوع درک می کنم. به همه مردهای ایرانی هم برچسب نمی زنم. این را هم می فهمم که هر موضوعی ریشه ها و دلایل مختلف دارد. این هم قابل درک است که آدم ها اشتباه می کنند؛ هر روز، کوچک و بزرگ. فقط گاهی حالم بد می شود از این فرهنگ که یک لب خند معمولی و ساده، هزاران فکر نامربوط ایجاد می کند. حالم بد می شود از این فرهنگ که به آدم ها اجازه می دهد به مجرد بودن یک خانم به چشم در گشوده ای نگاه شود برای هر حرفی و هر رفتاری.

از پاییز به پاییز

بین برگ های ریخته روی زمین جلوی باغ چه پیدایش کردیم. پرهایش تازه تازه بود؛ پاهایش جمع شده، نفس نمی کشید، بی هیچ تکان. مانده بودم چه طور و کی این جا افتاده. اگر سال ها پیش بود، برای این گنجشکک مرده گریه می کردم. ولی آن روز گریه نکردم. برای تمام شدن زندگیش ناراحت شدم. برایش توی باغچه گودال کوچکی کندم و توی خاک کاشتمش. روی گودال را هم با برگ های پاییز پوشاندم.

توان

او در این سال ها از شرایط سختی گذشته. امروز برام از کسی نقل قول می کند. مضمون نقل قول چیزی مثل این بود که آرزو نکنید لزوما زندگی راحتی داشته باشید؛ آرزو کنید به شما توان و قدرت عبور از چالش ها داده شود. در چالش هاست که خودتان و زندگی را بیش تر و عمیق تر می شناسید و یاد می گیرید.

یادآوری

- امروز با روزهای دیگه خیلی فرق داری. خیلی تو خودت هستی. همه چیز مرتبه؟
- ممنون که به فکری، چیزی نیست.
- بالاخره ما هم تیمی هستیم، مثل یه خانواده.
- همه سالمن و هیچ مشکل خاصی وجود نداره. فکرم کمی مشغوله فقط.
- من برات دعا می کنم که همه چیز برات به خیر و خوشی پیش بره...

گاهی وقت ها ایمان صادقانه اطرافیان، شعله ایمان و توکل را در وجود آدم شعله ورتر می کنه. منم توی دلم دعا می کنم برای خودش و همسرش و دو تا دخترهاش که به خاطرشون این همه تلاش می کنه. 

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۲

مک دونالد

مک دونالد به لطف تحریم ها در ایران نیست. گاهی دوستانی که برای سفر توریستی از ایران آمده اند بیرون، در لیست کارهای مورد علاقه شان سر زدن به مک دونالد است. امتحان کردن این برگر آمریکایی و حتی عکس انداختن کنار مک دونالد از جاذبه های توریستی سفرهای خارجی است.

بیش تر مک دونالد های سنگاپور، تازه، رنگارنگ و مدرن بودند و همیشه شلوغ و پر مشتری. مک دونالد غذای رایج و پر طرفداری بود که در هر مرکز خرید و هر گوشه ای از شهر در دسترس بود؛ تعداد قابل توجهی از شعبه ها 24 ساعته بودند. حتی بخش نوشیدنی هایش خیلی ساختاریافته و منویش محلی و بلند بود. من همیشه از طرف داران کافه های مک دونالد بودم و یکی از چای های محلی را به نام چای هیمالیایی خیلی دوست داشتم؛ مک دونالد های 24 ساعته، پاتوق گپ های دوستانه دوران دانش جویی و حتی آن سال های اخیر بود؛ گاهی وقت ها هم کتابم را پخش می کردم روی میز و از هوای مرطوب شب های استوایی و چای مورد علاقه ام لذت می بردم. برای محلی ها اما مک دونالد بیش تر از این ها بود؛ بچه هایی که همیشه طرفدار غذاهای مخصوص بچه ها با جایزه های اسباب بازی دار بودند. مک دونالد برای محلی ها، غذای آمریکایی در دسترس و با قیمت نسبتا مناسبی بود. همیشه هم پر از مشتری بود و منوها هم هر چند وقت یک بار به بهانه جشن خاصی تغییراتی می کرد با برگرهای جدید.

مک دونالد های تورنتو به آن شلوغی نیستند. بعضی ساختمان هایش همان مدل قدیمی هستند؛ تازگی ها چند تایی شعبه رنگارنگ با منوهای محدود می بینم. بیش تر شبیه غذاهای سر راهی هستند. منوهایشان به رنگارنگی منوهای سنگاپور نیست. آن شور و هیجان هم برایش وجود ندارد. بیش تر هم کارهایم نسبت بهش بی تفاوت هستند و حتی به آن به چشم غذای ناسالم نگاه می کنند بدون جذابیت خاصی.

Fast Food آمریکایی لزوما برای آمریکای شمالی غذای جذابی نیست. به لطف تبلیغات و نگاه دنیا به آمریکا، این برگر آمریکایی طرفدارانش را در خارج از آمریکا دارد.

به نظرم این فقط در حد برگر نیست؛ برگر آمریکایی فقط یک نماد ساده از بعضی تفاوت هاست. تفاوت هایی بین نگاه به زندگی به سبک آمریکای شمالی، آن طور که تبلیغ می شود، و زندگی واقعی مردمان آمریکایی شمالی.

تا

تا به حال شده گاهی با انجام کارهای ساده کوچک دل تنگ شوی؟

این احساسی است که من تقریبا هر هفته دارم. هر آخر هفته که لباس های شسته شده ام را از خشک کن در می آورم و تا می زنم. هر بار که می چینمشان و دانه دانه تا می زنم، حس سبک و سنگینی دلم را تنگ می کند. یاد تا زدن های دقیق و با حوصله  او که می افتم، دلم تنگ می شود. قبلا خیلی بلد نبودم دقیق تایشان بزنم. این سال ها، این حس سبک و سنگین، حرکات دستم را تغییر داده؛ برای تا زدن لباس ها بیش تر وقت می گذارم و به خطوطشان بیش تر دقت می کنم.

قناس

یکی از ابعاد زندگی ماشینی که من هیچ وقت باهاش ارتباط برقرار نکرده ام، برچسب بارکد زدن روی تک تک میوه هاست. میوه ای که همیشه بوی طبیعت و خاک و درخت دارد، وقتی رویش یک برچسب کوچک شماره دار می خورد، زیبایی ش قناس می شود.

شور

مدیرم می گه: " دنبال کاری نباش که فشار کم تری داشته باشه؛ دنبال کاری باش که براش شور و هیجان و انرژی داری."

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۲

یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۲

پارس

این جا خیلی ها سگ نگهداری می کنند. آشنا شدن با رفتار و حرکات این موجودات اجتماعی با وفا که مثل بچه های یکی دو ساله می مانند، دنیای خودش را دارد. تا قبل از این که این جا بیایم، معمولا از سگ ها می ترسیدم، به خصوص از سگ های بزرگ.

طول کشید که بفهمم خیلی وقت ها سگ ها پارس می کنند نه برای این که قصد بدی دارند؛ نه برای این که می خواهند حمله کنند؛ خیلی وقت ها با تمام وجود پارس می کنند چون "خودشان" ترسیده اند... گاهی وقت ها کافی است بهشان فرصت بدهی تا کمی جلو بیایند، بویت کنند، دور و برت بپلکند تا باهات آشنا شوند، شناسایی ات کنند و احساس ناامنی شان کم شود.

سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۲

گل سر ها

چهار، پنج ساله که بودم همیشه بریدگی کنار در برایم سوال بود؛ همان بریدگی که قفل در در آن فرو می رفت تا در بسته شود. مدت ها برایم معما شده بود که این درز به کجا می رسد. در راه رسیدن به جواب هم گل سرهایم را برمی داشتم می انداختم در سوراخ در که ببینم کجا می روند؛ چه می شوند؛ نه صدایی و نه جوابی... گاهی فکر می کنم اگر روزی خانه پدری ام را بخواهند از نو بسازند، در زیربنای خانه چه قدر گل سر پیدا می شود؟

بگو پناه می برم به او

از نفرت
از حسادت
از حسرت
از غم

به پیش

تمرین رانندگی؛ گردش به چپ بر اساس قوانین این جا برایم پیچیده است. آن روز هم وقت تمرین کنار مربی ام آقای میم، جور دیگری به چپ پیچیدم...

آقای میم بعد از گردش به چپ: خانم چرا این جوری پیچیدین؟ (بعد هم شروع می کند به توضیح درباره رفع اشکالم)

از آن جا به بعد، یکی دو حرکت بعدی را هم با تردید انجام می دهم.

آقای میم: خانم وقتی یک حرکت رو خوب انجام ندادین، دیگه بهش فکر نکنین. به مسیر پیش روتون توجه کنین؛ اصلا فکرتون رو مشغول حرکت قبلی نکنین؛ این قدر هم فکر نکنین.

ته دلم فکر می کنم حرف های آقای میم نه تنها در راندن ماشین در خیابان که در راندن زندگی خودم هم صدق می کند.

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

خدمات

وقتی به بانکی در آسیای جنوب شرقی زنگ می زنی:

- من قبلا هزینه اشتراک فلان خدمات بانکی را پرداخت نمی کردم. ولی در قبض این ماه، برایم هزینه ماهیانه این سرویس درج شده. می خواستم ببینیم چرا و این که ممکن است لطف کنید بررسی کنید راهی وجود دارد که هزینه نداشته باشد؟!

(آن سوی خط): لطفا چند لحظه صبر کنید برایتان چک کنم.

بعد از مدت کوتاهی برمی گردد:

- خیلی عذر می خواهیم. قبض شما ویرایش شد. لازم نیست برای استفاده از این خدمت بانکی هزینه ماهیانه پرداخت کنید. خیلی ممنون از این که از این خدمت بانکی ما استفاده می کنید. آیا مورد دیگری هست که بتوانم کمک کنم؟

وقتی می خواهی به بانکی در آمریکای شمالی زنگ بزنی:

قبل از این که زنگ بزنی، بهتر است بررسی کنی. چون گاهی وقت ها بعضی تماس ها و سوال های تلفنی هم ممکن است برایت هزینه داشته باشد. اگر هزینه هم نداشته باشد، کسی آن سوی خط عذرخواهی نمی کند. برایتان توضیح خواهد داد که شما دارید از این خدمت بانکی استفاده می کنید و این هم هزینه اش هست.

پس نوشت: من هم شهر آسیایی ای را که قبلا در آن زندگی می کردم، دوست داشتم؛ هم شهر کانادایی را که الان در آن زندگی می کنم دوست دارم. این هم بدیهی است که هر جایی فرهنگ و شرایط خودش را دارد با نقاط قدرت و ضعف ویژه خودش. ولی دیدن تفاوت ها برایم همیشه جالب است و نمی توانم نادیده بگیرم. این را هم برای آن دسته از دوستانی می نویسم که منتظر نقدی هستند که برچسب ناراضی بودن از همه چیز را به آدم بزنند.

چشم هایمان

او اهل اردن است. عکس های دو تا دختر کوچکش را نشان می دهد. می گویم چه قدر شبیه دخترهای ایرانی هستند. به علامت تصدیق سری تکان می دهد و می گوید ولی شما خانم های ایرانی چشم و ابروهای کم نظیری دارید.

ترک

یاد گرفتم اگر برای مشورت درباره مشکلی پیش کسی رفتم، اگر آن آدم بدون هیچ تلاشی برای بررسی گزینه های مختلف، یک راست بر سر گزینه ترک کردن و گذشتن از مساله رفت، مشورت با خودش را ترک کنم.

خاکستری

گاهی شناخت آدم ها از نگاه خود آدم زمان زیادی می برد. زمان، تجربه و هزینه زیادی می خواهد که در طول سال ها درک کنی پشت چهره آدم ها برایت چه رنگی است. دیگر به جایی رسیده ام که با این شعار بی قضاوت بودن و بی قضاوت ماندن موافق نیستم. آدم ناچار است با عقل و احساسش به آدم های زندگیش نگاه کند. آدم ناچار است رفتارهای نارنجی و قرمز را وقتی تکرار شدند، جایی گوشه ذهنش نگه دارد؛ حواسش باشد که بر اساس الگوهای رفتاری در طول زمان، رفتار و فاصله اش را تنظیم کند. وگرنه روزی، جایی از کسی که انتظارش را نداری، چنان زخم می خوری که دردش تا مدت ها می سوزاندت.

ما آدم ها عجیبیم. بی هم تنهایی می کشیم و با هم، هم را می رنجانیم...

متاسفانه یاد گرفتم خودم را از دیگران دورتر نگه دارم و به حرف ها و رفتارهای خودم و اطرافیانم بیش تر دقت کنم. شاید این طوری قبل از رنج ها و فرو ریختن ها، هنوز فرصتی باشد برای بهبود یا تنظیم روابط. یاد گرفته ام حواسم بیش تر به فاصله ها باشد. از خودم تعجب می کنم، از من که در تمام زندگیم آدم اجتماعی ای بوده ام.

در این میان، نگران اعتمادی هستم که دیگر به راحتی درونم جاری نیست. این نقطه ای خاکستری است؛ قشنگ نیست. تنها چیزی که هنوز برایم مانده و نگهم می دارد این است که هنوز به دوست داشتن و عشق به آدم ها باور دارم. حتی اگر تعدادشان کم هم باشد، هنوز هم آدم هایی هستند که با روراستی، محبت و عشق دوستی می کنند.

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۲

آن دو عکس

نمایشگاه عکاسان ایرانی. موضوع نمایشگاه: امید

نگاه اول: یکی از عکس ها مرد جوانی را نشان می دهد که در بسترش دراز کشیده. مادر کنار تخت نشسته و دستش را در دست فشرده. خواهرها و برادرهای کوچک تر دور و بر تخت هستند. نگاه مرد جوان دوخته شده به صورت مادرش و نگاه مادر به پسر.عنوان عکس می گوید مرد جوان قطع نخاع شده.

با خودم فکر می کنم در هر شرایطی که باشم به سختی این شرایط نیست. همه عزیزانی که گاه و بی گاه برایشان نگران می شوم، شکر خدا سالم هستند. اگر در شرایط سختی هم باشند، برهه ای است. می گذریم، با هم از شرایط عبور می کنیم.

نگاه دوم: پسرک سوار بر موتور و دخترک ترک موتور نشسته، جایی ساده و دور، با چهره هایی ساده و خاکی. خواهر و برادرند. پسرک شاید ده-یازده ساله است؛ خواهرش شش-هفت ساله. دخترک دست هایش را محکم دور کمر برادر گره زده. عنوان عکس هست: "Trust is essential" 

شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۲

هم بستگی

از قشنگی های یک روز می تواند این باشد که از هم کاران مسلمان پیام های تبریک گفتاری و نوشتاری دریافت کنی حتی با وجود این که می دانند به هر دلیلی نتوانسته ای روزه بگیری.

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

شاعرها

این دومین بار است که این جا در این چند ماه این جوری می شود.

بار اول در یکی از نشست های ادبی ایرانی بود. سخن ران، مولف یکی از لغت نامه های معروف ایرانی-انگلیسی بود. وقت پرسش و پاسخ، مردی پشت تریبون ایستاد، دفترش را باز کرد و پرسید چرا آقای مولف واژه هایی را به جای فارسی به عربی ترجمه کرده؛ مثلا "Love" را به جای "عشق" می توانسته "دل باختن" ترجمه کند.

بعد از سخنرانی رفته بودم جلو که از آقای مولف سوالی بپرسم. آقای سوال کننده قبلی هم همان جا بود، آمده بود از مولف امضا بگیرد. از من که همان گوشه ایستاده بودم، پرسید خودکار دارم یا نه. همین شروعی شد برای گفت و گو. برایم دوباره از زیبایی کلمه "دل باختن" به جای "عشق" گفت. بعد از علاقه اش به ادبیات و شعر گفت و همان جا شروع کرد به خواندن شعر. در پایان هم سوال استاندارد همیشگی "می تونیم با هم بیش تر در تماس باشیم؟".

بار دوم در فستیوال ایرانیان مردی جلو آمد. خودش را معرفی کرد. از خودش گفت، از این که به شعر و هنر خیلی علاقه دارد. گوش دادم و خواستم بگذرم که دفترش را همان جا باز کرد و نوشته ای خواند که قبلا در وصف زیبایی نوشته.

راستش من خیلی معمولی هستم، زیبایی هم برایم لب خندی بیش نیست؛ ارزشش را در فاصله همه این سال ها می بینم. زیبایی که هرکسی بخشی از آن را دارد، نعمتی است گذران که فراتر از آدم به فاصله شب ها و روزها تغییر می کند و آرام آرام می گذرد. معنی تنهایی و نیاز را هم خوب درک می کنم. ولی از آدم های این جوری خیلی می ترسم. آدم هایی که گاهی با شعر شروع می کنند، با شعر ناراحتت می کنند، با شعر می روند و حتی گاهی با شعر روی گوری که برایت کنده اند، مشت مشت خاک می ریزند.

هم رنجی

می توانی رنج های دیگران را بشنوی، هم دردشان باشی و هم راهشان در این مسیر پر پیچ و خم. می توانی از رنج هایشان پر شوی، هم رنگشان شوی و حتی با آن ها رنج بکشی. اگر توانش را داشته باشی و قلبش را. اگر از ابعادش تا حدودی آگاهی داشته باشی و مراقب خودت هم باشی. اگر یادت باشد که خیلی وقت ها آدم تنها بخش کوچکی از مسایل و آدم ها را می بیند؛ شاید گاهی آن بخش بزرگی از کوه یخی را که زیر آب پنهان است، نبینی. اگر یادت باشد که ممکن است آگاهی، تجربه و توان کمک به هر مساله ای را نداشته باشی، حتی اگر بتوانی همراه باشی.

اخم نکن

اتاق جلسه و آن دو تا که جلوی من ایستاده اند و دارند با هیجان درباره بخشی از پروژه حرف می زنند. بین حرف هایشان از شنیدن خبر جدیدی در مورد موضوع، جا خوردم. با علامت تعجب ابروهایم کمی در هم فرو رفت، داشتم فکر می کردم این اتفاق جدید چه معنی ممکن است داشته باشد و ابعادش چیست. در همین فاصله مدیرم که تازه این موضوع را عنوان کرده و رویش هم به من بوده، ناگهان می گوید:
- No frowning....
نمی دانم این خم کوتاه ابرو را به نشانه عدم پذیرش گرفت یا نقد. هر چه که هست وقتی مدیر آدم هم این قدر به حرکات کوچک آدم حساس است، وای به حال بقیه.

بخشی از نمایش نامه منتشر نشده

سناریوی الف:

اولی- [با خستگی و درماندگی]: کارم خیلی سنگینه...
دومی- می دونی چند تا دختر تو تهران هست که دارن تو چه شرایطی کار می کنن؟!

سناریوی ب:

اولی- [با خستگی و درماندگی]: کارم خیلی سنگینه... نمی دونم چرا هر راهی که می رم این قدر پر از چالش هست.
سومی - شرایط این طور بوده. به جاش ببین چه قدر دست آوردهای مختلف کنارش داری. این زندگیه که پر از چالش هست. ولی سلامتیت از همه چیز مهم تره. اگر شرایط خیلی سخته، می تونی به تدریج دنبال کار جدیدی باشی شاید بتونی این شرایط رو عوض کنی...

ساده تر از این ها

عصبانی شدن آتشفشان بزرگی است. کافی است وقتی عصبانی می شوی، به عصبانیتت فرصت دهی کنترل همه چیز را در دست بگیرد. آن وقت است که بنده عصبانیت لحظه ای ات می شوی. دلیل عصبانیت هرچه باشد، هر چه قدر هم بزرگ یا کوچک، اگر نا آگاهانه به عصبانیت فرصت دهی، می سوزاند؛ خودت را و اطرافت را.

گاهی برای مهار عصبانیت هزار جور تحقیق و کتاب های کمک فردی لازم نیست. گاهی خیلی ساده تر از این حرف هاست. وقتی مدتی تحت فشار بوده باشی، هم زمان خوب استراحت نکنی، خوب غذا نخوری، خوب نخوابی، ورزش نکنی، اگر کوچک ترین فشار دیگری هم از سمتی وارد شود، فرو می پاشی. یکی از خوبی های تجربه همین هست که می توانی راه فردی خودت را برای مهارش پیدا کنی. به شرایطی که در آن هستی آگاه تر باشی، بیش تر به خودت برسی، بیش تر نرمش کنی، قبل از هر تصمیم یا واکنشی چند تا نفس عمیق بکشی و به روش خودت، خودت را آرام کنی.

گاهی وقت ها هم چاره ای نیست؛ بعضی چیزها واقعا فراتر از حد تحمل آدم است، حالا چه شرایط خاصی باشد، چه گفتار و رفتار آدمی دیگر که به طور پیوسته تکرار می شود بدون هیچ تغییری. بعضی چیزها به هر دلیلی سوهان روح آدم هستند. می شود سعی کرد با آرامش و در طول زمان برای پیدا کردن تعادلی بینابین تلاش کرد، یا این که با آن ساخت. یا اگر هیچ کدام این ها ممکن نبود، از آن شرایط یا عامل تشدید کننده فاصله گرفت.

هر چه که هست، وقتی با آگاهی و مهار از فوران عصبانیت می گذری، آرامش و رضایت بیش تری داری از وقتی که به خاطر ناآگاهی از خودت، شرایطت و شدت ناراحتی، فوران می کنی و ممکن است با پس آمدهایی رو به رو شوی که دیگر نمی شود به راحتی جمعشان کرد.

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

نگاه لرزانش

رفته ام سر میز کارش ازش سوالی بپرسم. آدم جا افتاده ای است و بسیار باتجربه. مدیرش هم به این گفت و گو پیوسته. سه تایی داریم موضوعی را بررسی می کنیم. بین سوال و جواب ها، نگاهی به موبایلش می اندازد و پیامی را چک می کند. چیزی در نگاهش می لرزد. چند ثانیه ای می گذرد. بعد می گوید پیامی از همسرش دریافت کرده که کوچک ترین فرزندش هم می خواهد به زودی از خانه برود. می رود که برای خودش جای مستقلی بگیرد. می گوید که این جوان ترین، هم چنان برایش بچه کوچکش هست حتی اگر بیست و شش سال دارد.

بالا و پایین رفتن احساسش را می بینم. درکش می کنم. دلم برای بابا هم تنگ می شود. با خودم فکر می کنم رفتن من هم برای بابا سخت بود. آن هم جا به جایی این جوری، نه از خانه پدری به خانه دیگری در همان شهر یا شهری دیگر در همان کشور، که خانه ای بسیار دور. تازه، من و برادرم هم که در فاصله زمانی کوتاهی هر کدام جداگانه یک سر دنیا رفتیم. آن وقت ها آن قدر گنگ بودم و درگیر تغییرات و دوری و نگرانی هایم برای تک تکشان که هیچ وقت این جوری به این تغییر نگاه نکرده بودم.

دلم برایش تنگ می شود، برای سکوتش، برای صبرش، برای دل دریایی خودش و مامان.

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۲

Harbourfront

چه عنوان آشنایی! اولین بار وقتی سنگاپور بودم این اسم برایم معنی پیدا کرد؛ یکی از ایستگاه های مترو خط بنفش، جایی از شهر که به ساحل راه دارد؛ کنارش پر از بارهای قشنگ است، از یک سو نمای ساختمان های بلند تجاری شهر را می توان دید، از سوی دیگر جزیره Sentosa را آن دورترها. اخیرا هم که از روی آب، راهی کشیده اند بین این ساحل و ساحل جزیره.

Harbourfront را این جوری می شناختم.

این شهر هم  Harbourfront دارد؛ تقریبا همان شکلی، بزرگ تر، ساختمان های تجاری بلندش گسترده تر ولی قدیمی تر. از Harborfront  این جا هم می شود جزیره تورنتو را آن طرف آب دید؛ Harborfront این جا هم پر است از بار، کنسرت های سرباز و آدم هایی که کنار ساحل راه می روند. به اندازه سنگاپور از ساحلش نمی شود کشتی های باربری دید، مترو هم دور تر است به اندازه فاصله های گسترده آمریکای شمالی. ولی برای من، Harbourfront تقریبا همان Harbourfront هست. برای من تفاوت بزرگ این دو، خاطراتی است که در تمام این سال ها، در آن یکی Harbourfront نقش بسته اند. تفاوتش دیشب در این بود که با برادرم کنار این Harbourfront نشستم، ساحلی که شاید خیلی جاهای دنیا همین اسم را دارد.

دیشب که کنار ساحلش نشستم، احساس عجیبی داشتم. دیدن شباهت ها با رنگ های متفاوت، دل آدم را آرام می کند، دل آدم را بزرگ می کند.