یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵
روز ملی سنگاپور
به این ترتیب، این روز "روز ملی" شناخته می شود. از مدت ها پیش همه جا پرچم سنگاپور نصب می شود و در طی هفته برنامه های مختلفی برای جشن گرفتن این روز برگزار می شود. مهم ترین این برنامه ها، آتش بازی در مدرن ترین قسمت شهر است. در طول هفته هر شب ساعت نه، گروه های مختلف از کشورهای مختلف، آتش بازی گسترده ای اجرا می کنند.
امسال هم برای دیدن این آتش بازی زیبا با دوستانم همراه شدم. همه مان دوربین به دست، تکه هایی از آتش بازی ها را ثبت کردیم. من به گرفتن فیلم های کوتاه بسنده کردم.
با این وجود نمی توانم از نمایش هنرمندی دوست عزیزم، آتوسا خودداری کنم... البته با سپاس بسیار از آتوسا که عکس هایش را با من تقسیم کرد تا با دوستانم تقسیم کنم!
چند عکسی که بعد از این پست می گذارم مربوط به آتش بازی شب آخر توسط گروهی فرانسوی است. عکاس همه آن ها هم آتوسای عزیز است.
چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵
زرد یعنی مرگ
سهشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵
خانه جدید
جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵
بازسازی
چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵
نوآوری
جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۵
The Present
Sri Dhammananda
یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵
سالگرد
از کندن از آن چه بود،
از دور شدن از دل بستگی ها،
از ورود به سنگاپور،
از تجربه جامعه ای جدید،
از تجربه تنهایی فراگیر،
از تجربه با خود و خدای خود همراه شدن،
از فرصت های نو برای یاد گرفتن تازه ها.
یک سال گذشت؛
با همه خوبی ها و بدی ها،
خوشی ها و ناخوشی ها.
یک سال گذشت؛
از وداع خواهر و برادری که هرکدام برای بهبود رفتند.
از درک این که فاصله فیزیکی در برابر نزدیکی عشق و احساس و اندیشه ناچیز است.
یک سال گذشت؛
از شناخت بیشتر آدم ها.
هم راهان واقعی و هم راهان پوشالی.
یک سال گذشت؛
سالی که به من فرصت داده شد از پنجره های جدیدی به این زندگی زودگذر نگاه کنم.
که ارزش های عمیق تری را با تمام وجود حس کنم.
که ابزارهای جدیدی برای لمس زندگی پیدا کنم.
یک سال گذشت؛
تو را سپاس گذارم به خاطر لحظه لحظه هایش.
و بخشش می طلبم از اشتباهاتم.
از تمام لحظاتی که فراموش کردم.
که نومید شدم.
قدمم را در زمانی که باقی مانده در راه سعادت ثابت کن و پر امید.
و چون همیشه پناه باش و یاور برای تمام کسانی که تو را می خوانند...
پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵
خرمن
به تاریکی درافتادم ره روشن نمی دانم
ندارم من در این حیرت به شرح حال خود حاجت
که او داند که من چونم اگرچه من نمی دانم
در آن خرمن که جان من در آن جا خوشه می چیند
همه عالم و مافیها به نیم ارزن نمی دانم
از آنم سوخته خرمن چون من عمری در این صحرا
اگرچه خوشه می چینم ره خرمن نمی دانم
تغییر
به من آرامش ده
تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بفهمم
(منبع نامعلوم)
سهشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵
ده صبح تا دوازده ظهر در خیابان های تهران
نمای دوم: صدای فریاد عصبی خانمی در پمپ بنزین... سکوت و تماشای مردم...
نمای سوم: ترافیک در خیابان... مردی که دستش را روی بوق گذاشته و با وجود بی اثر بودنش، هم چنان دستش را روی بوق نگه داشته است. فریاد دو مرد از پیاده رو که باعث می شود برای مدتی کوتاه صدای بوق قطع شود...
از نماهای جزئی تر نمی نویسم. همین سه نما برای دو ساعت در خیابان یک جامعه بودن، دردناک است...
A* STAR IGS Scholarship
تقریبا نظیر هر نوع از این شخصیت ها، دوستی را از بین گروه خودمان پیدا می کردم با همین شرایط.
گروه ما اولین گروه دانش جویانی بود که از طریق این بورس در دو دانشگاه سنگاپور مشغول به تحصیل در رشته های تحقیقاتی در مقطع فوق لیسانس شدند. ما 22 نفر هستیم.
گروه جدید، گروه دوم هستند که آگوست امسال دوره دو ساله خود را شروع می کنند. این بار 39 نفرند.
هر دو گروه از بین دانش جویان ممتاز دانشگاه های سراسری با همکاری روابط بین الملل دانشگاه ها و زیر نظر وزارت علوم انتخاب شده اند.
از دکتر میم شنیدم که بیشترین تعداد دانش جویان امسال از دانشگاه شیراز و دانشگاه علم و صنعت انتخاب شده اند. جالب است؛ سال پیش من تنها علم و صنعتی جمع بودم که به لطف برادرم از طریق دانشگاه دیگری از این بورس باخبر شدم. شبکه اجتماعی علم و صنعت با وجود تمام کاستی ها نقاط قوت خوبی دارد.
بورس حاضر تا چند سال آینده هم به دانش جویان ایرانی دانشگاه های سراسری داده می شود. هر سال حدود پاییز تبلیغات آن در دانشگاه شروع می شود و بهار پس از بررسی مدارک، گروهی برای مصاحبه انتخاب می شوند و در نهایت آخرین پذیرفته گان اعلام می شوند. این بورس از طرف یک موسسه تحقیقاتی معروف که شالوده وزارت علوم سنگاپور است و به لطف پی گیری های دکتر میم از اساتید ایرانی که در امریکا تدریس می کند و مشاور این موسسه نیز هست، به دانش جویان ایرانی داده می شود و تعهد خدمتی در بر ندارد.
پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵
حوض نقاشی
سهشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵
ارنگه
در این روستای کوچک محصور در میان کوه، همه چیز بکر است. زیبایی، سکوت... از دوران کودکی عاشق این روستای سرسبز و زیبا بودم، از همان دوران که تهران بمباران شده بود و ما برای مدتی به این جا پناه برده بودیم. جنگ برای کودکی چون من، یک شوخی هولناک بود. شوخی که مرا به طبیعتی کشانده بود که از کشف پینه دوزها و حشرات و گیاهان با تمام وجود لذت ببرم. این بار پس از سالیان سال، دوباره به این منطقه برگشتم. همه چیز تغییر کرده؛ خانه های ساده و کاه گلی تبدیل شده به ویلاهای کوچک نوساز و رنگارنگ. جاده های هموار و حضور پر رنگ تر نمادهای فناوری های نوین! ولی هنوز که هنوز وقتی باد در میان درختان تبریزی می پیچد، تنها صدایی که در این سکوت همه گیر به گوش می رسد، صدای آرامش بخش خش خش برگ هاست. آرامشی وصف ناشدنی... همه چیز این جا ناب است و عمیق. فقط حیف که باز هم من دچار کنه گزیدگی شدم... بار پیش روی دیواری کاه گلی نشستم و در میان شاخه های درخت آلبالو غرق آلبالو چینی شدم. لذتی که باعث لذت کنه عزیز هم شد. چهره دکتر وقتی با هراس و وسواس و دستکش به دست، گزیدگی ها را بررسی می کرد، دیدنی بود. ولی خوب او تنها گزیدگی ها را می دید نه لذت غرق شدن در درخت آلبالو و چیدن آلبالوهای نورس را! وقتی کودک بودم هم همین طور می شد... همیشه می رفتم کنار گاوی می ایستادم و مدت ها به این چهره آرام و بی خیال خیره می شدم که با بی قیدی نشخوار می کرد و با طولی چاق به دمی منتهی می شد که باز هم با آرامش در هوا می چرخید، ساعت گرد و پاد ساعت گرد... و من همیشه کنجکاوانه مبهوت این حرکات شگرف می شدم و در مدت بهت زدگی ام، باز کنه ای دلی از عزا در می آورد... این بار اما نمی دانم چه طور گزیده شدم. شاید چون باز با بی احتیاطی غرق عکاسی در درخت و بیشه شدم. زیبا و زیبا... آن قدر که آرزو می کردم که ای کاش دوربین کوچکی در چشم داشتم که با هر باز و بسته کردن چشمانم، تصاویر را آن طور که می بینم، ثبت کنم.
تلاش
در میان ابرها
صدای مضطرب یک مهمان دار رو به باقی همکارانش: آبی از شیر نمی آید...
هولی میان مهمان داران افتاده که با این مشکل چگونه چای و قهوه سرو کنند. سر مهمان دار که خانمی زیبا و جا افتاده و هم زمان خالی از لبخند است، بقیه را دل داری می دهد که این مربوط به روشن شدن موتور هواپیماست. به احتمال زیاد بعد از بلند شدن از زمین مشکل رفع می شود...
حدسش درست است؛ با برخاستن از زمین، نگرانی ها برطرف می شود.
نمای دوم: مدتی است در هوا هستیم.
مهمان دار اولی به دومی:
- بهاره، چه طور سرو کنیم؟ از اول با هم شروع کنیم یا ...
و با کمی دلهره و سردرگمی سرگرم تصمیم گیری در مورد چگونگی سرو کردن نوشیدنی ها و خوراکی ها می شوند.
من تجربه سفر هوایی زیادی ندارم ولی حداقل می توانم با دید ناپخته ام، پرواز امارات، مالزی و ایران را با هم مقایسه کنم؛ حداقل در نظم در خدمات. از خودم می پرسم چگونه سرو کردن غذاها فعالیتی تکراری و استاندارد است که با درصدی خطا قابل برنامه ریزی و آموزش و اجراست. فرآیندش قابل طراحی و آموزش است. آن قدر که مهمان داران هربار نیاز نداشته باشند درگیر برنامه ریزی از ابتدا شوند. گرچه این روش، آدم ها را به همکاری دسته جمعی وا می دارد و می تواند پر از نوآوری باشد، ولی احتمال اشتباه و اتلاف زمانی را بالا می برد. کما این که مهمان داران حتی هنگام سرویس دهی با هم هم نظر نیستند و از هم ناراضیند. مسافران هم با نظم و ترتیب غذاها را دریافت نمی کنند...
مهمان داران هواپیمایی امارات یا حتی مالزی، کارشان را بر اساس نظمی ناشی از آموزش و دستوالعمل های از پیش تعیین شده انجام می دهند.
مهمان داران این هواپیمای قدیمی خطرهای شغلی و جانی بسیاری را به جان می خرند. آن ها اجرا کننده اند. جای طراحی فرآیندها بر اساس نیازهای انسانی و سیستم آموزشی مناسب برای پیاده سازی آسان این فرآیندها به شدت خالی است...
نیمه شب است. همه خوابند و من خسته از تمام دوندگی های پیش از سفر، در خواب و بیداری به استقبال سرزمینم می روم. به استقبال سرزمین انتگرال ها و مسایل پیچیده، به استقبال آن جا که همه مان مسایل ریاضی را با افتخار و نوآوری حل می کنیم ولی چشمانمان را به روی مسایل نرم و انسانی بسته ایم.
دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵
امتحان
یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۵
دایملر کرایسلر و ایران خودرو
کارگاه نوآوری
اسم این شاهکار گروهی را گذاشتیم:ICMIT2006
جولیان
سهشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵
Da Vinci Code
اقلیت
دو نما
سهشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵
E1, Jai Yo!
نشانه ها
یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵
بازی های پنهان زندگی
Dan
از این دانشگاه خلوت
سهشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۵
The Anglo-Chinese Junior College Choir
Esplanade in Singaporeجمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵
کاشتن
Love Shouldn't Hurt

Econographication
چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵
گمشده ای در عراق
تبادل فرهنگی
دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵
Melaka
روزی نو
به لذت تماشای ابرهای نرم پاره پاره
و برای لحظه ای لمس آرامش شروع روزی دیگر به دور از آشوب و هیاهوی این زندگی مدرن
جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵
Vesak Day
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵
سپاس گزارم
شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵
انتخابات پارلمان
NUS Engineering Canteen


دانشکده مهندسی، علوم، بیزنس، هنر و علوم اجتماعی هرکدام سالن های غذاخوری خودشان را دارند. از نظر چیدمان و برخی غذاها متفاوتند ولی در همه آن ها می توان بین ده تا پانزده سرو کننده پیدا کرد که هرکدام مجموعه ای از غذاهای مختلف را ارائه می کنند. قیمت و کیفیتشان خوب است و زیر نظر دانشگاه. هر سال پیمان کارهای جدید توسط نماینده های دانش جویان در انجمن های دانش جویی انتخاب می شوند. طبق معمول همه چیز با نماد مشخص است. غذای حلال به راحتی قابل تشخیص است.


Khmer Rouge

به یاد گفت و گوهایم با سوتیری می افتم و اندوه عمیق این تنها کامبوجی خوابگاه از وضع کشورش، که همیشه در روحش و گفتارش آشکار بود.
این نوشته کوتاه، جنایت های خمرهای سرخ را کوتاه توضیح می دهد:
"در سال 1975 دولت خمرهای سرخ قدرت را در کامبوج در اختیار گرفت. برنامه خمرهای سرخ ایجاد جامعه ای فلاحتی بود. به همین منظور تمام شهرها را تخلیه و ساکنین را به روستاها و اردوگاههای کار اعزام کردند. تاریخ کشور تغییر داده شد و سالروز به قدرت رسیدن خمرهای سرخ سال صفر نام گرفت. دولت خمرهای سرخ برای پیش بردن برنامه خویش، نابودی سیستماتیک گروههای مختلف اهالی را در پیش گرفت. بلافاصله پس از به قدرت رسیدن، بین 100 تا 200 هزار نفر از افسران ارتش لون نول و خانواده های آنان قتل عام شدند. در دومین مرحله، خمر های سرخ تمام اقلیتها(چایمها و ویتنامی ها) را ممنوع اعلام و به گونه ای سیستماتیک اقدام به از میان برداشتن آنان کردند. پس از حل مسئله اقلیتها، نوک تیز حمله متوجه نیروهای خودی شد. تمام کسانی که زبان بیگانه ای را میدانستند، درس خوانده بودند و یا مالک چیزی بودند به اردوگاههای کار اعزام و در همانجا از میان برداشته میشدند. در طول چهار سال حکومت خمر های سرخ بیش از یک پنجم از اهالی کامبوج (در حدود دو میلیون نفر) توسط خمرهای سرخ تیرباران شده، زیر شکنجه و یا در اردوگاههای کار جان خود را از دست دادند." منبع محفوظ
این لینک هم مرور کوتاهی دارد بر حوادث عجیب این کشور آشوب دیده که مدت ها مستعمره فرانسه بوده:
جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۵
سکوت
باور
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵
گوشه ای از برخی سمینارها
آتوسا
تهران با هم همسایه بودیم؛ دو تا خیابان فاصله داشتیم. ولی سنگاپور با هم آشنا شدیم! آتوسا، دوستی بی نظیر برای من است. روحی بلند دارد و اراده و همتی بلندتر. با وجود تفاوت هایی که داریم، تشابهات زیادی در زندگی داریم! آن قدر که گاهی به شوخی می گوید که من آتوسای 7 ساله پیش هستم! گرچه این اغراقی بیش نیست. در توان مندی ها و اراده استوار و خیلی چیزهای دیگر، فاصله بسیاری داریم. باهوش است و مهربان؛ صبور و محکم؛ خلاق و توانا؛ پر تلاش و مصمم و مهم تر از هرچیز، پر از شور زندگی با تمام فراز و نشیب ها.
عکسی هنری! اثر خودش-ژانویه 2006
آشنایی با او، امید را در من زنده تر می کند. به زندگی و تلاش برای بهبود، بیشتر و بیشتر ایمان می آورم.
زندگیش پر از شادی، امید و موفقیت باد! پر از بهترین ها!
سهشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵
MacRitchie Nature Reserve


یکشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۵
سوال
رنگ
سوپ مرغ
جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵
خدانگهدار سوتیری
ده ماه بود که با هم، هم اتاقی بودیم. سوتیری و من، آدم های کاملا متفاوتی بودیم. از سرزمین، فرهنگ، مذهب، زبان، چهره، رشته و رفتاری متفاوت. اوایل درک کردن همدیگر برایمان کمی مشکل بود. به نظرم آدم عجیبی می آمد. کامبوجی بود و حقوق می خواند. از طرف شرکتش بورس شده بود برای یک دوره یک ساله. دو هفته زودتر از من وارد سنگاپور شده بود. آرام بود و مقرراتی و جدی. با وجود این که هم سن بودیم، احساس می کردم او مادربزرگ است و من کودکی شلوغ با خنده های بلند.متفاوت بودیم ولی با گذشت زمان و شناخت بیشتر، دوستان بسیار خوبی برای هم شدیم. در کار هم دخالتی نمی کردیم و به هم احترام می گذاشتیم.
ترم دوم تصمیم گرفتیم با هم جابجا شویم و با تغییر اتاقمان، باز هم با هم زندگی کردیم.
سوتیری ترم دوم شادتر بود. شب ها دیگر ساعت 10:30 نمی خوابید و با من تا نیمه شب بیدار می ماند. قرار است با یکی از دوستانش ازدواج کند. امید و شادی بیشتری در زندگی داشت. ترم اول می گفت که مادرش با ادامه تحصیل او برای دکترا مخالف است و می گوید بهتر است اول تشکیل خانواده دهد. به مسایل با همین جدیت نگاه می کرد. از من هم جدی تر! با چشمانی گرد می پرسم " یعنی خودت احساس نیاز به یک شریک و همراه امین در زندگی نمی کنی؟"...
ترم دوم وقتی از تعطیلات برمی گردد. روی میزش مجسمه ای پارافینی از دو دست گره زده گذاشته. می پرسم که آیا این نمادی برای دعا کردن است؟ می خندد که نه! دست او و نامزدش است که درهم حلقه شده و به پارافین شکل داده است. هنگام عبور از مالزی، مجسمه سازی این اثر هنری زیبا را از آن ها ساخته بود.
واقع بینی گاهی از احساس گرایی نتیجه واقعی تری می دهد.
گاه گاه از هر دری حرف می زدیم. من از کشورم و او از کشورش و تبادل کارت پستال های نمادین سرزمین هایمان.
سوتیری نماد صبر بود و تعادل. همیشه احساس می کنم آن قدر بزرگ و وسیع است که چیزی نه او را بسیار ناراحت می کند، نه بسیار خوش حال. درست در نقطه تعادل. هرچه بیشتر می شناختمش، بیشتر از تماشای برخوردش با زندگی لذت می بردم.
به قول خودش به شنیدن "شب به خیر" های پیش از خواب هم عادت کرده بودیم. نمی دانست که من چقدر از این ظرافت و آرامش رفتاریش حتی وقتی می خواست بخوابد، احساس آرامش می کردم.
دیشب از خانواده مسلمانی که مدت ها قبل با آن ها زندگی کرده بود و حالا دوستان خوبی برای هر دوی ما هستند، برای شام دعوت کردیم. همه در رستوران ترکی سفره شام خوردیم. بعد از شام و خداحافظی، با هم مسیر خیابان بوگیس را قدم زدیم و خرید کردیم.
امروز برای بدرقه اش به فرودگاه چانگی رفتم. همه چیز را از پیش بسته بود. از آن جا که آدم وارسته ای است، رها و سبک سفر می کند. کتاب هایش را برد و هر چه واقعا نیاز داشت و همه ظرف ها و وسایلش را هم برای من گذاشت. چقدر در سفر کردن با من و دوستان ایرانی ام متفاوت بود...
برایش نوشته ای نوشتم و با یادگاری کوچکی همراهش کردم. از او هم خواستم چند خطی برایم بنویسد.
می دانم که جایش برایم خالی خواهد بود. می دانم که جای خالی حضورش روی تختش و در اتاق مشترکمان، آشکار خواهد بود. آشنایی با سوتیری دریچه تازه ای برای نگریستن به زندگی به من داد. معنی صبر، جاری و رها بودن را بهتر می فهمم. دل تنگ نمی شوم، چون دل تنگی با رهایی و جاری بودن در جریان زندگی، نمی خواند.
برایش آرزوی بهترین ها را دارم.
عبور
Lassi or Yogurt Drink

لاسی ترکیب ماست، آب، نمک یا شکر است که گاهی با عصاره میوه ها هم ترکیب می شود.
ویکی پیدیا در این مورد توضیح کاملی دارد:
در غرفه غذای هندی، می توان غذاهای بسیار مشابهی پیدا کرد.
یاد آن روزی که گروه دانش جویان ایرانی در کانتین بیزنس موفق به کشف "نان" با همان تلفظ و شکل و مزه نان لواش ایرانی شد، به خیر!
سهشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵
Au vent
Je te laisse par le passe,
et je me laisse par le silence, par le temps...
پایان
زندگی آب تنی کردن در حوض چه "اکنون" است...
مریم: بیا برویم زیر باران کمی راه برویم...
من: نه مریم جان! خیس می شویم؛ وسط امتحان ها سرما می خوریم... -این بعد والد و مقرراتی من است که پاسخ می دهد...
مریم: فقط چند دقیقه... این باران را از دست می دهیم...
شیوا هم از سوی دیگر مرا می خواند: "بیا بارانی مرا بپوش و برو... من هم برایتان چای می گذارم"...
شیوا، برای من همیشه نماد زندگی است... بارانی زردش را که می پوشم، دیگر هیچ تفاوتی با یک جوجه زرد ندارم...
می رویم پایین گیلمن هایتس... باران شدید است. هیچ کس بین بلوک ها نیست. همه از باران به جایی پناه برده اند.
رعد های سهم ناک و صدای هول ناکشان که نفس را در سینه حبس می کنند.
زیر باران می روم، سرم را بالا می گیرم و دستانم را تا آن جا که می توانم می گسترم و می چرخم...می چرخم و می چرخم...باران پاک سیل آسا که همه چیز را می شوید؛خالی از حضور چشم ها؛ پر از صدای باران؛ صدای قورباغه ای که می خواند؛ رعدی که آسمان را می شکافد؛ چقدر همه چیز حقیقی است...
مریم زیر سقفی ایستاده و مرا مبهوت می نگرد...
ترس رعد گرفتگی مرا متوقف می کند... خیس و گیج... زیر سقف می روم و دست مریم را با شدت می فشرم که تعادلم را از دست ندهم... همه چیز می چرخد... صدای این باران مرا از خود بی خود می کند... به چشم های مبهوتش لبخند می زنم... " نگفتم نیاییم زیر باران... مگر نمی دانی که من شوریده ام!"
مدت ها بود این قدر احساس رهایی نکرده بودم...
"چترها را باید بست
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد..."
بی نظیر
جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵
سقوط
چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵
بدون عنوان
نجوا
یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵
تلاش پر شور
پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵
سیزده به در


خانم نمازی، خانمی متشخص، مسن و مهربان است... همه این ها را بدون دیدنش و تنها با گفت و گوی تلفنی نیم فارسی نیم انگلیسی می فهمم. هنوز جمله ام تمام نشده که که" یک دانش جوی ایرانی ام..." که صدایش می لرزد که " دوست داشتم شما را هنگام عید دعوت می کردم؛ ولی امسال هفت سین را با تاخیر می چینم... من به احترام عاشورا امسال روز عید سفره نمی چینم..." و از این که " متعلق به نسل قدیم است" عذرخواهی می کند... با وجود گفت و گوهای تلفنی کوتاه و رسمی مان دوستش دارم. چه طور می شود آدمی را با این صداقت دوست نداشت. آدمی که در جواب "حالتون خوبه؟" با لحجه خاصش می گوید: " خوبم عزیزم، فقط کمی سرفه دارم!"
خانه شان دور است و پیدا کردنش برایم مشکل. پس هماهنگ می کند که همسر برادرش که نزدیک دانشگاه زندگی می کند، آینه و شمعدان را برایم بیاورد.
روز قرار جلوی کتابخانه مرکزی می ایستم. ماشین خانم نمازی کوچک جلوی پایم می ایستد؛ خانم سنگاپوری با نژاد چینی از ماشین پیاده می شود و با رفتاری مهربانانه دستم را می فشرد و می گوید: "خوش وقتم! من زهرا هستم!" و این آغاز آشنایی من با این خانواده جالب است.
دوم آپریل همه دعوت بودند منزل خانواده نمازی. خانواده ای حقوق دان، تحصیل کرده، با فرهنگ و اصیل که دارایی اش را به روی مردم در راستای کارهای نیک می گشاید. خانواده ای که در کتاب چاپ شده درباره سنگاپور توسط وزارت خارجه، اولین خانواده ایرانی مقیم این کشور سبزند.
خانم نمازی کوچک از من خواست که با همه دوستان دانش جوی ایرانی بروم تا با همه ما آشنا شوند. این آشنایی بسیار خوبی برای همه ما بود. سیزده به دری دور از خانواده. سیزده به دری متفاوت...




















